عناوين فصل اوّل

تعريف انقلاب و واژه‏هاى مرتبط با آن

معناى لغوى انقلاب
معناى اصطلاحى انقلاب
ويژگى‏هاى انقلاب
تفاوت انقلاب با ساير تحوّلات سياسى ـ اجتماعى

تئورى‏هاى انقلاب و تطبيق آن‏ها با انقلاب اسلامى
نتيجه گيرى

 

فصل اوّل

الف) تعريف انقلاب و واژه‏هاى مرتبط با آن

بحث از پديده‏ى انقلاب مسلّما بحث تازه‏اى نيست و داراى قدمتى بسيار طولانى است. افلاطون و به ويژه ارسطو ـ كه بنيانگذار علم سياست خوانده شده است ـ موضوع علّيّت در انقلاب را بررسى كردند. كتاب پنجم از رساله‏ى «سياست» ارسطو به بررسى مسأله‏ى انقلاب و علل آن اختصاص يافته است.(1)
يك پژوهش علمى معاصر مى‏گويد: در حدّ فاصل بين 600 ق.م تا146 ق.م تعداد 84 انقلاب در تاريخ يونان باستان و در فاصله‏ى ميان 509 ق.م تا476م، تعداد170 انقلاب و اغتشاش عمده ثبت شده در تاريخ رم باستان ديده مى‏شود.(2)
پيچيدگى پديده‏ى انقلاب موجب گرديده است كه درباره‏ى معنا و مفهوم انقلاب بين صاحب نظران و نويسندگان اختلاف نظر پديد آيد. از طرف ديگر، اين مفهوم در رشته‏هاى مختلف علوم داراى معناى خاصّى است كه عدم تمايز بين اين معانى بر پيچيدگى آن افزود.

معناى لغوى انقلاب

انقلاب در زبان انگليسى و فرانسه معادل واژه‏ى«revolution»و رولوسيون مى‏باشد كه از اصطلاحات اخترشناسى بود كه بر حركت دورانى و منظّم و قانونمند ستارگان دلالت مى‏كرد و تا قرن هفدهم در همين چارچوب به كار مى‏رفت ولى امروزه به معناى مطلق تحوّل و دگرگونى به كار مى‏رود و مقصودى را افاده مى‏كند كه كاملاً متفاوت از ريشه‏ى اخترشناسى آن است.

1. ارسطو، سياست، دكتر حميد عنايت، تهران 1364، ص 202 ـ 258.

2- Seepititim, Fluctuations of internal disturbancesin: Kelly George and Brown Cliford (eds). Struygles in the state.p.128.

انقلاب از باب انفعال مى‏باشد كه ريشه‏ى مجرّد آن «قلب» است.
در زبان فارسى، انقلاب يعنى حالى به حالى شدن، دگرگون شدن، برگشتن، تغيير و تحوّل و تقلّب و تبدّل.(1)
واژه‏ى انقلاب در قرآن نيز بر معناى لغوى آن يعنى، زير و رو شدن ، حالى به حالى شدن، برگشتن آمده است.(2)
عرب‏ها براى انقلاب از واژه‏ى «ثور» استفاده مى‏كنند.

معناى اصطلاحى انقلاب

الف) مفهوم فقهى: انقلاب در فقه در كنار استحاله به كار مى‏رود و با معناى لغوى آن فرق دارد؛ تغيير ماهوى را استحاله مى‏گويند مانند چوب متنجّس كه با سوختن خاكستر شده و پاك مى‏شود ويا حيوان نجس كه به نمك تبديل شده و پاك مى‏گردد. تغيير كيفى و دگرگونى در اوصاف هم، انقلاب ناميده مى‏شود؛ مانند سركه‏اى كه با جوشيدن«خمر» مى‏شود در حالى كه ماهيّتا همان مايع قبلى است.(3)
ب) مفهوم فلسفى: در فلسفه انقلاب را به عوض شدن ذات و ماهيّت يك شئ اطلاق مى‏كنند.
در مورد اين كه آيا انقلاب ماهيّت ممكن است يا نه؟ اصالت ماهيّتى ناممكن دانسته، امّا اصالت وجودى‏ها نه تنها ممكن بلكه هر حركت اشتدادى ـ يعنى حركت از نقص به كمال ـ را انقلاب دانسته‏اند و اشيا را دائما در حال شدن و صيرورت مى‏دانند.

1. على‏اكبر دهخدا، لغتنامه (تهران، دانشگاه تهران، 1346، شماره مسلسل 136، شماره‏ى حرف «الف» (بخش اول) 13، 430 ؛ حسن عميد، فرهنگ فارسى عميد (تهران، اميركبير، 1356)، ص 67.
2. بقره 143، آل عمران 144، 149، 174، مائده 21، انعام 110، اعراف 119، توبه 48 و 95، يوسف 62، كهف 18 و 42، حج 11، نور 37 و 44، شعراء 227، احزاب 66، فتح 12، ملك 4، انشقاق 9.
3. طباطبايى، يزدى، آية‏اللّه‏ سيد محمّدكاظم، عروة الوثقى: 1 / 132 ـ 133.

ج) مفهوم اخلاقى: انقلاب در علم اخلاق يعنى يك تغيير و تحوّل درونى. توبه كه به معناى بازگشت است يك نوع انقلاب مى‏باشد. شهيد مطهّرى رحمه‏الله در اين‏باره مى‏فرمايد:
«توبه يك نوع انقلاب درونى، نوعى قيام، نوعى انقلاب از ناحيه خود انسان عليه خود انسان...توبه عبارت است از قيام و انقلاب مقدّس قواى فرشته صفت انسان عليه قواى بهيمى صفت و شيطان صفت ».(1)
د) مفهوم سياسى، اجتماعى: در علم سياست و جامعه‏شناسى تعاريف گوناگونى از اصطلاح انقلاب شده است كه به چند نمونه آن اشاره مى‏شود.
استاد شهيد مرتضى مطهّرى انقلاب را چنين تعريف نموده است:
«انقلاب عبارتست از طغيان و عصيان مردم يك ناحيه و يا يك سرزمين، عليه نظم حاكم موجود براى ايجاد نظمى مطلوب».(2)
ساموئل هانتينگتون يكى از نويسندگان معاصر و تئوريسين جنگ تمدّن‏ها انقلاب را عبارت از«تحوّلى سريع، اساسى و خشونت بار در ارزش‏ها و اسطوره‏هاى حاكم جامعه و در نهادهاى سياسى، ساختارهاى اجتماعى، رهبرى و فعّاليت و سياست‏هاى حكومتى»(3) مى‏داند. و آن را از ديگر انواع بى‏ثباتى سياسى نظير كودتا، شورش و جنگ‏هاى استقلال، متمايز مى‏سازد.

1. مطهّرى، مرتضى، آزادى معنوى، انتشارات صدرا، 49 و 50.
2. مطهّرى، مرتضى، پيرامون انقلاب اسلامى، انتشارات صدرا، ص82.
3. هانتينگتون، ساموئل، سامان سياسى در جوامع دستخوش تغيير، ترجمه‏ى محسن ثلاثى، نشر علم، چاپ دوم، 1375، ص 385.

تدا اسكاچپول كه از نظريه‏پردازان جديد و مشهور انقلاب است براى تعريف و تحديد انقلاب، ميان انقلاب سياسى، انقلاب نوسازى و انقلاب‏هاى اجتماعى تمايز قايل مى‏شود. به نظر وى در انقلاب‏هاى سياسى حكومت تغيير مى‏كند ولى ساختارهاى اجتماعى همچنان باقى مى‏ماند. در انقلاب نوسازى عكس اين جريان رخ مى‏دهد در حالى كه انقلاب‏هاى اجتماعى به نظر وى عبارتند از:
«تحوّلات سريع واساسى در حكومت و ساختارهاى طبقاتى يك جامعه كه همراه با شورش‏هاى طبقاتى، از پايين و به وسيله‏ى اين شورش‏ها به تحقق مى‏رسند».(1)
منوچهر محمّدى كه پيرامون انقلاب و خصوصا انقلاب اسلامى ايران كتاب‏هاى متعدّدى نوشته است، انقلاب را «يك حركت مردمى در جهت تغيير سريع و بنيادى ارزش‏ها و باورهاى مسلط جامعه، نهادهاى سياسى، ساختارهاى اجتماعى، رهبرى، روش‏ها و فعّاليت‏هاى حكومتى يك جامعه توأم با خشونت داخلى»(2) تعريف مى‏كند.
 

ويژگى‏هاى انقلاب

با توجّه به تعاريف فوق، براى انقلاب مى‏توان ويژگى‏هايى را بر شمرد كه آن را از ساير تحوّلات سياسى اجتماعى جدا سازد، آن ويژگى‏ها عبارتنداز:
1. يكى از مهم‏ترين ويژگى‏هاى انقلاب مردمى بودن آن است. در انقلاب يك بسيج سياسى و مشاركت توده‏اى شكل مى‏گيرد كه از همه‏ى طبقات و اقشار در آن حضور دارند.
2. انقلاب با خشونت همراه است واين خشونت در انقلاب دو جانبه است؛به اين معنا كه در منازعه انقلاب نه حكومت بدون مقاومت تسليم انقلابيون مى‏شود ونه انقلابيون در صورت لزوم از اعمال خشونت پرهيز مى‏كنند.
3. وقوع آن سريع و ناگهانى است و روند شكل‏گيرى آن طولانى. از زمان شروع نهضت و تحقق شرايط انقلابى و سرنگونى نظام پيشين و جايگزينى نظام جديد مدّت زيادى طول مى‏كشد.
4. در انقلاب تغيير و تحوّل همه جانبه و بنيادى است و همه شؤون جامعه تحت تأثير انقلاب قرار مى‏گيرد و ارزش‏هاى جديد جايگزين ارزش‏هاى پيشين مى‏شوند. به عبارت ديگر انقلاب تغيير نظام است نه تغيير در نظام و از اين رو همه ارزش‏هاى مسلّط و ساختار اجتماعى وسيستم سياسى حاكم را تغيير مى‏دهد.
5. از آنجايى كه انقلاب يك مشاركت توده‏اى است بنابراين مستلزم نوعى

1. تدا اسكاچپول، دولت‏ها و انقلاب‏هاى اجتماعى، ترجمه‏ى سيّدمجيد رويين‏تن، انتشارات سروش، 1376، ص 21.
2. محمّدى، منوچهر، تحليلى بر انقلاب اسلامى، اميركبير، 1365، ص30.

سازمان‏دهى، رهبرى و ايدئولوژى براى بسيج مردم مى‏باشد. ايدئولوژى به منازعه انقلابى جهت و معنا مى‏بخشد و كار اساسى آن در چنين منازعه‏اى انتقال معنايى مشترك به گروه‏هاى مختلف براى بسيج آن‏ها مى‏باشد. ايدئولوژى‏هاى انقلابى اصولاً خود را به طور مطلق بر حق مى‏دانند و همين تصوّر به فعّاليت انقلابيون يقين و قطعيّت لازم مى‏بخشد. نقش رهبرى در انقلاب در زمينه بسيج سياسى معنا پيدا مى‏كند. در چنين زمينه‏اى رهبران مسايلى را مورد تأكيد قرار مى‏دهند كه در ميان گروه‏ها و طبقات گوناگون جامعه مشترك هستند.
اهميّتِ عامل سازمان، در منازعه‏ى انقلابى نيز در زمينه‏ى بسيج روشن‏تر مى‏گردد كه از جمله كار ويژه و اصلى آن، حفظ ارتباط ميان رهبران بسيج گر و پيروان است. بر روى هم، رهبرى، ايدئولوژى و سازمان عناصر همبسته‏اى هستند كه اين همبستگى به ويژه در درون مفهوم بسيج سياسى كه از ويژگى‏هاى اساسى انقلاب است آشكارتر مى‏شود.(1)
 

تفاوت انقلاب با ساير تحوّلات سياسى ـ اجتماعى
1. انقلاب و كودت

كودتا(copcoupdatat) يك حركت توطئه‏آميز، غير قانونى و توسط گروه اقلّيت و در عين حال صاحب ابزار قدرت مادّى بر عليه نظام حاكم به منظور سرنگونى آن و به دست آوردن قدرت سياسى مى‏باشد. اين گروه اقلّيت، معمولاً نظامى هستند. حسين بشيريه مى‏گويد:
«كودتا عملى غيرمنتظره، ناگهانى، قاطعانه، بالقوّه خشونت‏آميز و غير قانونى است كه براى توطئه گر و براى قربانى آن خطرناك است».(2)

1. براى مطالعه‏ى بيشتر رجوع شود به: بشيريه، حسين، انقلاب و بسيج سياسى، مؤسّسه‏ى انتشارات، چاپ دانشگاه تهران، ص 7 و 8.
2. بشيريه حسين، همان،ص 11.

بنابراين در فرق انقلاب با كودتا مى‏توان چنين گفت:

ـ در انقلاب خشونت بالفعل وجود دارد و در كودتا بالقوّه.
ـ در انقلاب مردم نقش اساسى دارند و در كودتا يك اقلّيّت خاص كه معمولا نظامى هستند.
ـ در انقلاب حركت از پايين به بالاست و در كودتا از بالا به بالا يعنى از بدنه‏ى حكومت عليه حاكمان .
ـ در انقلاب تغيير و تحوّل بنيادى و همه جانبه است و ارزش‏ها و زير ساخت‏ها تغيير مى‏كنند امّا در كودتا ساختار نظام باقى است و اداره كننده‏ى آن تغيير مى‏كند؛ به عبارتى تغييرحاكم است نه حكومت.
ـ انقلاب چون خواست عموم مردم است پديده‏اى است مشروع و قانونى،كودتا چون خواست اقلّيّت است پديده‏اى است نامشروع و غير قانونى كه از آن به عنوان توطئه تلقّى مى‏شود.

2. انقلاب و رفرم (اصلاح)

رفرم (reform) يا اصلاح، تلاش به منظور تغيير محتاطانه، مسالمت‏آميز و تدريجى در ساختار سياسى و اجتماعى جامعه از سوى سياستمداران حاكم است.
بنابراين در تفاوت انقلاب با رفرم مى‏توان چنين گفت:
ـ در انقلاب خشونت وجود دارد ولى رفرم غالبا به صورت مسالمت‏آميز و بدون خشونت صورت مى‏گيرد.
ـ انقلاب حركتى است از پايين به بالا و رفرم حركتى است از بالا به پايين. يعنى رفرم از سوى حاكمان صورت مى‏گيرد و در حقيقت براى جلوگيرى از نهضت انقلابى است.

3. انقلاب و شورش

شورش (insurretion) يا (rebelition) عبارت است از بروز امواج نارضايتى درميان قشر يا اقشارى از جامعه عليه بخشى از نظام حاكم كه ممكن است موجب تغييراتى در قسمت‏هايى از سياست‏هاى نظام حاكم و احتمالاً نهادهاى سياسى شود.
در مورد تفاوت انقلاب با شورش مى‏توان گفت:
ـ در انقلاب نارضايتى عمومى است امّا در شورش شخصى يا گروهى است.
ـ در انقلاب هدف نابودى و براندازى حكومت و حاكمان است امّا در شورش هدف تغيير حاكم يا بخشى از حاكميت است.
ـ شورش‏ها برخلاف انقلاب‏ها منطقه‏اى، مقطعى و از لحاظ اهداف و خواست‏ها، كمّا و كيفا محدود هستند و البتّه اگر شورش فراگير و عمومى شود ممكن است منجر به انقلاب گردد.
 

ب) تئورى‏هاى انقلاب و تطبيق آن‏ها با انقلاب اسلامى

تئورى‏هاى انقلاب در يك تقسيم بندى كلى شامل سه دسته مى‏باشد:

1 ـ تئورى‏هايى كه به علل وقوع انقلاب مى‏پردازند.
2 ـ تئورى‏هايى كه به فرايند شكل‏گيرى انقلاب مى‏پردازند.
3 ـ تئورى‏هايى كه به آثار و نتايج يك انقلاب مى‏پردازند.

بحث ما پيرامون دسته‏ى اوّل مى‏باشد؛ يعنى تئورى‏هايى كه به چرايى، علّيت و ريشه‏هاى به وجود آمدن انقلاب مى‏پردازند. اين بحث (علّيت در انقلاب) از مباحث قديمى و پايان ناپذير علم سياست است.
ارسطو در كتاب پنجم رساله‏ى سياست، به بحث علّيت انقلاب پرداخته و در طول تاريخ همواره فلاسفه‏ى سياسى، جامعه شناسان و انديشه‏مندان سياسى در پى كشف قوانين عام علّيت انقلاب بوده‏اند و شرايط گوناگونى را پيش از وقوع انقلاب به عنوان علّت آن برشمرده‏اند. اين تئورى‏ها علاوه بر شباهت‏ها داراى اختلافات اساسى در باره‏ى معنا و علّت انقلاب مى‏باشند. در اين قسمت، سعى شده است تعدادى از تئورى‏هاى مشهور و عمده از متفكّران اسلامى و غيراسلامى معرّفى گردد.

الف) تئورى متفكّران غير اسلامى

1. تئورى مبارزات طبقاتى ماركس
يكى از نظرياتى كه در مورد چرايى وقوع انقلاب مى‏باشد نظريه‏ى ماركس است  كه از آن به عنوان نظريه‏ى مبارزه‏ى طبقاتى ياد مى‏شود، براى درك اين نظريه ابتدا بايد دو مفهوم را كه شالوده و مبناى ديدگاه ماركس بوده و گرايش اصلى آراى وى بر پايه‏ى آن‏ها قرار دارد توجّه كنيم وآن دو مفهوم عبارتنداز:
الف) ماترياليسم(مادّى‏گرايى) تاريخى: به عقيده‏ى ماركس تاريخ را واقعيت‏هاى مادّى و شرايط از پيش تعيين شده مى‏سازند و نه انديشه‏ها ،جامعه در نظر وى داراى زيربنا و روبناست؛ عوامل اقتصادى (شيوه‏ى توليد و ساخت اقتصادى) زيربنا و افكار و آداب، نهادهاى حقوقى، سياسى و مذهبى رو بنايند، هرگاه زيربنا با روبنا سازگار نباشد جامعه به بحران و انقلاب كشيده مى‏شود.
به عنوان مثال، در جوامع پيشرفته سرمايه دارى كه شيوه‏ى توليد (زيربنا) به صورت جمعى و تمركز هرچه بيشتر نيروى كار در كارخانه‏ها است، ولى مالكيّت (روبناى حقوقى) هم چنان خصوصى است و اين ناسازگارى به بحران و انقلاب خواهد كشيد.
ب) ديالكتيك تاريخى: ماركس معتقد است سراسر تاريخ يك رشته مبارزات طبقاتى است؛ او مى‏گويد:
«... تاريخ كليه‏ى جوامع گذشته همانا تاريخ مبارزات طبقاتى است انسان آزاد و برده، نجيب زاده و عامى، بارون وسرف،استادكار و شاگرد،خلاصه ستمگر و ستمكش در ضدّيت دايم با يكديگر بوده به پيكارى خستگى‏ناپذير و گاهى پنهانى و گاهى آشكارا پرداخته‏اند كه هربار به تغيير و تبديل انقلابى جامعه به طور كامل يا انهدام مشترك طبقاتى متخاصم انجاميده است».(1)

1. آندره پيتر،ماركس و ماركسيزم،ترجمه شجاع الدين ضيائيان،انتشارات دانشگاه تهران،1360،ص266به نقل از مانيفست كمونيست ماركس.

ساخت اقتصادى يا شيوه‏ى توليد در هر دوره‏اى باعث ايجاد روابط اجتماعى ويژه‏اى مى‏شود كه نتيجه‏ى آن در هر جامعه، دو طبقه‏ى اصلى است: طبقه‏ى حاكم و طبقه‏ى محكوم (استثمار شده)؛ طبقه‏ى استثمار شده ابتدا دچار از خود بيگانگى مى‏شود ولى عاقبت از وضعيت عمومى خويش آگاه گرديده وبه آگاهى طبقاتى مى‏رسد و طبقه‏ى حاكم را با انقلاب سرنگون مى‏كند.
در رهيافت بعضى از نويسندگان و گروه‏هاى سياسى،انقلاب اسلامى در گفتمان ماركسيسم مى‏گنجد كه از ميان متفكّران خارجى مايكل فيشر،ريچاردكاتم، نجاش و نيكى كدى و از گروه‏هاى سياسى داخلى، گروه‏هاى چپ ايران همچون حزب توده و سازمان مجاهدين خلق ايران اقتصاد را عامل سرنگونى رژيم پهلوى مى‏دانستند.

ملاحظه و بررسى

اينك بعضى از انتقادهايى كه به اين نظريه شده و همچنين نقدهايى كه در تطبيق اين نظريه بر انقلاب اسلامى شده است را ياد آور مى‏شويم:
اولاً چنين نيست كه اقتصاد زيربنا باشد، چنان كه دوركهايم مى‏گويد: «هيچ چيز بى ثبات‏تر از منافع اقتصادى نيست».(1).
ثانيا انگلس نيز در ضمن حمله به ماركسيست‏هاى افراطى تأكيد مى‏كند:
«كل تاريخ را معلول اسباب اقتصادى محض دانستن خامى و علم فروشى است».(2)
ثالثا اين كه گفته مى‏شود: تاريخ را عوامل مادّى مى‏سازد نه انديشه‏ها، بر خلاف واقعيّت‏ها است. تاريخ را انديشه مى‏سازد و اين انسان‏ها هستند كه با اراده، انديشه و اختيار، تاريخ و جوامع خويش را مى‏سازند.
رابعا مفهوم «مبارزه‏ى طبقاتى»ماركس تنها بر بعضى نمونه هايى معدود از جمله انقلاب فرانسه استوار است ولى در ساير تحوّلات سياسى ـ اجتماعى از جمله انقلاب انگلستان اساسامبارزه‏ى طبقاتى مطرح نبود.
و امّا نقدهايى كه بر تطبيق اين نظريه بر انقلاب اسلامى ايران مطرح مى‏باشد، عبارتند از:
اولاً اين كشور داراى مناسبات اقتصاد سرمايه دارى نبود؛

1. بشيريه حسين، همان، ص 48.
2. هاشمى ركاوندى، سيد مجتبى، فلسفه انقلاب و امپرياليسم جهانى معاصر، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم، ص 27.

ثانيا طبقه‏اى به نام بورژوا و پرولتارياى صنعتى نداشت و چيزى به نام مبارزه‏ى طبقاتى مطرح نبود.
ثالثا انقلاب ايران از ماهيّت اقتصادى برخوردارنبود بلكه هر كس با هر عقيده و منفعتى و از هر طبقه و قشرى در آن شركت كرده بود.
رابعا برخلاف نظريه‏ى ماركس كه دين را افيون توده مى‏داند در انقلاب ايران ايدئولوژى و فرهنگ شيعى به رهبرى روحانيت نقش به سزايى داشت.
البتّه نظريه‏ى ماركس توسّط ماركسيست‏هاى تجديد نظرطلب، ماركسيست‏هاى فلسفى، ماركسيست‏هاى ساختارگرا و فراماركسيست‏ها دچار تغيير و تطوّراتى شده است كه بررسى آن از رسالت اين نوشتار خارج است.

2. تئورى توسعه نامتوازن هانتينگتون

ساموئل هانتينگتون بخشى از كتاب سامان سياسى در جوامع دستخوش دگرگونى(1968) را به بحث درباره‏ى پديده‏ى انقلاب اختصاص داده است. وى در اين باره كه انقلاب در چه جوامعى رخ مى‏دهد مى‏گويد:
«انقلاب‏ها پديده هايى كمياب‏اند. بيشتر جوامع هرگز انقلابى را تجربه نكرده‏اند... تمدن‏هاى بزرگ گذشته مانند مصر، بابل، ايران، يونان، رم،چين، هند و جهان عرب خيزش‏ها، شورش‏ها ودگرگونى‏هاى دودمان سلطنتى را تجربه كرده‏اند ولى هيچ يك از اين رويدادها شباهتى به انقلاب‏هاى بزرگ غرب نداشتند... به گونه‏اى دقيق‏تر، بايد گفت كه انقلاب ويژگى نوسازى و يكى از شيوه‏هاى نوسازى يك جامعه‏ى سنّتى است و چه در جامعه‏ى سنّتى غرب و چه در ديگر جوامع سنّتى پديده‏اى ناشناخته بوده است. انقلاب تجلّى ديدگاه نوگراست. پيش گام انقلاب نوين، انقلاب سده‏ى هفدهم انگليس بود كه رهبرانش باور داشتند كه انسان‏ها با كنش قانون گذارانه مى‏توانند جامعه‏شان را بازسازى كنند. تصوير انقلاب در سده‏ى هجدهم دنيوى شده بود. آگاهى به انقلاب را انقلاب فرانسه پديد آورد. پس از انقلاب فرانسه، ما تحوّل آگاهانه‏ى آيين‏هاى انقلابى را مى‏يابيم».(1)

1. هانتينگتون، ساموئل، سامان سياسى در جوامع دستخوش دگرگونى، ترجمه‏ى محسن ثلاثى، ص 385.

او معتقد است كه اگر در جامعه‏اى نوسازى اقتصادى و اجتماعى سريعى صورت بگيرد و به موازات آن توسعه‏ى سياسى شكل نگيرد بى ثباتى به اشكال مختلف كودتا، شورش، جنگ و انقلاب ظهور مى‏كند. او مى‏گويد:
«انقلاب يك جنبه از نوسازى به شمار مى‏آيد... انقلاب نيز مانند صورت‏هاى ديگر خشونت و نااستوارى، بيش‏تر در جوامعى رخ مى‏دهد كه نوعى تحوّل اجتماعى و اقتصادى را تجربه كرده باشند و فراگردهاى نوسازى و تحوّل سياسى آن‏ها از فراگردهاى اجتماعى و اقتصادى شان واپس مانده باشد. جوهر سياسى انقلاب،گسترش شتابان آگاهى سياسى و تحرّك سياسى گروه‏هاى تازه به صحنه‏ى سياست است، چندان كه براى نهادهاى سياسى موجود جذب اين گروه‏ها به درون نظام امكان‏ناپذير گردد».(1)
براى وقوع انقلاب در كشورى كه دست خوش نوسازى است بايد:
الف) طبقه‏ى متوسّط شهرى، روشنفكران، صاحبان حرف و بازرگانان به اندازه‏ى كافى از سامان موجود بيگانه شده باشند.
ب) روستاييان نيز به اندازه‏ى كافى همين بيگانگى را داشته باشند.
ج) طبقه‏ى متوسّط شهرى و روستاييان نه تنها در نبرد بر ضدّ دشمن واحد، بلكه در مبارزه براى يك قضيّه‏ى واحد به اندازه‏ى كافى متّحد باشند. اين قضيه به طور معمول ملّيّت‏گرايى است. اگر دوره‏ى ناكامى طبقه‏ى متوسّط شهرى با دوره‏ى ناخرسندى روستاييان مصادف نگردد، انقلاب دور از انتظار است.
هانتينگتون انقلاب‏ها را در دو الگوى غربى و شرقى مورد بررسى قرار مى‏دهد. انقلاب‏هاى فرانسه، روسيه و نخستين مرحله‏ى انقلاب چين را در الگوى غربى و انقلاب ويتنام، آخرين مرحله‏ى انقلاب چين و نبردهاى ضدّ استعمارى را در الگوى شرقى جاى مى‏دهد.

1. هانتينگتون، ساموئل، همان، ص 387.

به نظر وى در الگوى غربى، نخست نهادهاى سياسى رژيم پيشين برانداخته مى‏شوند ـ فروپاشى دولت و فقدان اقتدار ـ سپس گروه‏هاى جديد وارد صحنه‏ى

سياست مى‏گردند و سرانجام نهادهاى سياسى جديد آفريده مى شوند. امّا در الگوى شرقى ابتدا گروه‏هاى تازه ـ در نقطه‏ى دور از پايتخت متمركز مى‏شوند و به حملات چريكى و جنگ‏هاى نا منظّم مى‏پردازند سپس وارد صحنه‏ى سياست مى‏شوند. آن گاه نهادهاى سياسى جديد ـ در نقاط آزاد شده ـ ايجاد مى‏گردند و در پايان نهادهاى سياسى سامان پيشين با خشونت سرنگون مى‏شوند.
در الگوى غربى،انقلابيون ابتدا در پايتخت به قدرت مى‏رسند؛ سپس به تدريج سلطه شان را بر روستاها مى‏گسترانند. امّا در الگوى شرقى، انقلابيون دامنه‏ى اقتدارشان را در منطقه‏ى دور از پايتخت گسترش مى‏دهند و سپس پايتخت را اشغال مى‏كنند.
در ارزيابى و نقد اين نظريه بايد گفت كه:
بررسى‏هاى جديد، يافته‏هاى اين نظريه را كه مى‏گويد انقلاب ناشى از روند نوسازى پرشتاب اجتماعى ـ اقتصادى و عدم توسعه‏ى نهادهاى سياسى جهت جذب و مشاركت نيروهاى جديد است مخدوش كرده است. چارلز تيلى مى‏گويد: پس از سال 1930 م.سيسيل ـ كشورى كه كندترين حركت رابه سوى نوسازى داشت ـ قبل از كشورهاى ديگر اروپايى شورش كرد. راسل نيز مى‏گويد: نمونه‏ى آفريقاى جنوبى كه در دهه‏ى 1950 و اوايل دهه‏ى 1960 دست اندركار نوسازى بود و بدون آن كه دچار بى ثباتى شديد سياسى و انقلاب شود نوسازى شد، عملاً با نظريه‏ى هانتينگتون مغاير است. بررسى سوركين از تاريخ اغتشاشات در كشورهاى اروپايى نيز يافته‏ى هانتينگتون را مخدوش مى‏كند.(1)
البتّه عامل مورد اشاره‏ى هانتينگتون نيز مى‏تواند احتمالاً يكى از عوامل وقوع انقلاب باشد. آنچه بايد تأكيد نمود اين است كه نظريه‏ى هانتينگتون قابل تعميم نيست.

1. ملكوتيان، مصطفى، سيرى در نظريه‏هاى انقلاب، نشر قومس، 1376، ص 138 ـ 139.

نكته‏ى قابل تأمّل ديگر، عدم انطباق بسيارى از انقلاب‏ها با الگوى غربى يا شرقى بيان شده از سوى هانتينگتون است. مانند انقلاب اسلامى ايران كه از جهت اين كه با رژيمى قدرتمند مواجه بود و فروپاشى دولت در ابتدا وجود نداشت، با الگوى غربى و از جهت اين كه روش نمايش اجتماعات ميليونى، تظاهرات و اعتصابات گسترده‏ى عمومى را جايگزين جنگ مسلّحانه و حركت از نقاط دور دست به سوى مركز كرد با الگوى شرقى وى مغاير است.

3. تئورى تدا اسكاچپول

كتاب تدا اسكاچپول تحت عنوان «دولت‏ها و انقلاب‏هاى اجتماعى» در سال 1979 م به طبع رسيد. وى در اين كتاب با ردّ ارادى بودن وقوع انقلاب، تفسير انقلاب را تنها مبتنى بر عوامل ساختارى و از پيش تعيين شده مى‏دانست و نقش انقلابيان در گسترش ايدئولوژى خود و موفّقيت آن‏ها در اين زمينه را انكار مى‏كرد. وى بر اين اعتقاد بود كه انقلاب‏ها ساخته نمى‏شوند بلكه به وجود مى‏آيند.(1)

1. براى مطالعه‏ى بيشتر رجوع شود به: ملكوتيان، مصطفى، همان، ص 143 ـ 148 و فراتى، عبدالوهاب، رهيافت‏هاى نظرى برانقلاب اسلامى، معاونت اموراساتيد، ص 151 ـ 183.

امّا اسكاچپول در مقاله‏اى كه در سال 1982م.تحت عنوان «دولت تحصيلدار و اسلام شيعى در انقلاب ايران» ارايه كرد نظريه‏ى مذكور را در تحليل انقلاب اسلامى نارسا دانست. ايشان در همان آغاز اين مقاله مى‏گويد:
«سقوط اخير شاه ايران و به راه افتادن انقلاب ايران بين سال‏هاى 1977 ـ 1979 باعث تعجّب ناگهانى ناظران خارجى از دوستان آمريكايى شاه گرفته تا روزنامه نگاران و متخصّصان علوم اجتماعى از جمله افرادى مثل من كه متخصّص مسايل انقلاب هستم گرديد. همه‏ى ما با علاقه و شايد بهت‏زدگى تحقّق وقايع جارى را مشاهده كرده‏ايم. تعدادى از ما به سوى تفحّص در مورد واقعيّات اجتماعى، سياسى ايران در وراى اين رخ‏دادها سوق داده شديم. براى من چنين تحقيقى غير قابل اجتناب بود. بيش از همه به خاطر اين كه انقلاب ايران از جنبه‏هاى مختلف غير عادى‏اش مرا تحت تأثير قرار داده است. اين انقلاب مطمئناً شرايط يك «انقلاب اجتماعى» را دارا مى‏باشد. مع‏الوصف وقوع آن به ويژه در جهت وقايعى كه منجر به سقوط شاه شدند انتظارات مربوط به علل انقلابات را كه من قبلاً در تحقيق تطبيقى ـ تاريخى‏ام در مورد انقلاب‏هاى فرانسه، روسيه و چين تكامل و توسعه بخشيده‏ام زير سؤال برد».(1)
و در قسمت بعدى صريح‏تر مى‏گويد:
«من در كتابم بنام «دولت‏ها و انقلاب‏هاى اجتماعى» بدون استثناء از تمام نظريه‏هايى كه پذيرفته‏اند كه انقلابات آگاهانه توسّط نهضت‏هاى انقلابى متّكى به جنبش‏هاى توده‏اى اجتماعى ساخته مى‏شوند انتقاد كرده‏ام، به جاى اين نظريه من بر يك برداشت ساختارى كه براى درك تاريخى نقطه‏ى تلاقى تلاش‏ها و مساعى گروه‏هاى با انگيزه‏ها و موقعيت‏هاى گوناگون ضرورى مى‏باشد تأكيد ورزيده‏ام. گروه‏هايى كه حتّى تحت يك لواى ايدئولوژى انقلابى مشترك به عملكرد و فعّاليت نمى‏پردازند. چيزى كه من در كتابم از وندل فيليپس نقل كرده‏ام كه «انقلاب‏ها ساخته نمى‏شوند، آن‏ها به وجود مى‏آيند». مراحل اوليّه‏ى انقلاب ايران مشخصّا نظرات قبلى من در مورد موجبات انقلاب اجتماعى را زير سؤال برد».(2)

4. تئورى ميشل فوكو

ميشل فوكو فيلسوف مشهور فرانسوى و نظريه پرداز پست مدرن(3) است. او در جريان انقلاب اسلامى به تهران و قم مسافرت كرده و از نزديك شاهد وقوع انقلاب بوده است و نتيجه‏ى مشاهدات خود را در كتاب‏ها و مقالات متعدّد منتشر كرده است.

1. تداسكاچپول، مقاله‏ى «دولت تحصيل دار و اسلام شيعه در انقلاب ايران» به نقل از فراتى، عبدالوهاب، همان، ص 185.
2. تدا اسكاچپول، همان، ص188.
3. مهم‏ترين محورهاى فكرى پست مدرن‏ها عبارت است از: خردگريزى،نفى واقع نمايى‏علوم،نسبيت اخلاقى و اجتماعى،زندگى در شهرهاى كوچك،خصوصى كردن بعد سياسى،ردّ خودكامه‏ى حقوق بشر،معيارهاى زيبايى شناسانه، توجّه به حواشى و جهان سوم، مخالفت با حل شدن خرده فرهنگ‏ها در فرهنگ مسلّط، نفى توسعه و تكنولوژى مدرن.

او انقلاب اسلامى ايران را بر اساس تئورى قدرت خود تبيين مى‏كند. او چهره‏ى نوينى از قدرت را ارايه مى‏دهد؛ از نظر او، همگان قدرت را عنصرى مى‏دانند كه از بالا اعمال مى‏شود(چه از سوى رهبران انقلاب و چه از سوى ديكتاتورها و مخالفان آن).اما فوكو به اين نتيجه مى‏رسد كه قدرت اساسا پديده‏اى است كه از پايين به بالا اعمال مى‏گردد. در ديدگاه او، روشنفكرها يا احزاب سياسى هيچ نقشى در اين ماجرا نداشتند اين خود توده‏ها بودند كه روشنفكران را به دنبال خود كشيدند و نقش پيشتاز را ايفا كردند.
به نظر فوكو در ريشه يابى دليل انقلاب اسلامى ايران اين نكته روشن است كه اين انقلاب نمى‏تواند با انگيزه‏هاى اقتصادى و مادّى صورت گرفته باشد، زيرا جهان شاهد شورش و قيام همه‏ى ملّت بر عليه قدرتى بود كه مشكلات اقتصادى آن به آن اندازه‏اى مهم و بزرگ نبود كه به خاطر آن ميليون‏ها ايرانى به خيابان‏ها ريخته و با سينه‏ى عريان به مقابله با مسلسل‏ها بپردازند. پس دليل انقلاب ايران را بايد در جايى ديگر جست و جو نمود. از ديدگاه فوكو زبان، شكل و محتواى مذهبى انقلاب اسلامى ايران، امرى عارضى، اتفاقى و تصادفى نيست، بلكه تشيّع بود كه با تكيه بر مواضع مقاومت و انتقادى سابقه دار خود در برابر قدرت‏هاى سياسى حاكم و نيز نفوذ عميق و تعيين كننده در دل انسان‏ها، توانست نقش آفرينى نموده و مردم را اين گونه عليه رژيمى كه بدون شك يكى از مجهزترين ارتش‏هاى دنيا را در اختيار داشت و از حمايت مستقيم آمريكا و ساير قدرت‏ها برخورداربود به خيابان‏ها بياورد. او در خصوص نقش برجسته‏ى رهبرى انقلاب مى‏گويد:

«شخصيّت آيت‏اللّه‏ خمينى[ قدس‏سره ] پهلو به افسانه مى‏زند. هيچ رييس دولتى و هيچ رهبر سياسى، حتّى به پشتيبانى همه‏ى رسانه‏هاى كشورش نمى‏تواند ادّعا كند كه مردمش با او پيوندى چنين شخصى و چنين نيرومند دارند».(1)

1. فوكو، ميشل، ايرانى‏ها چه رؤيايى در سر دارند؟ ترجمه حسين معصومى همدانى،ص64.

به نظر فوكو، روح انقلاب اسلامى در اين حقيقت يافت مى‏شود كه ايرانى‏ها از خلال انقلاب خود در جست وجوى ايجاد تحوّل و تغييردر خويش بودند. هدف اصلى آن‏ها ايجاد يك تحوّل بنيادين در وجود فردى و اجتماعى، حيات اجتماعى وسياسى و در نحوه‏ى تفكر و شيوه‏ى نگرش بود. ايرانيان در صدد ايجاد تحوّل در تجربه و نحوه‏ى زيستن خود بودند و قبل از هر چيزى خود را هدف قرار داده بودند. آن‏ها راه اصلاح را در اسلام يافتند. اسلام براى آنان هم دواى درد فردى و هم درمان بيمارى‏ها و نواقص جمعى بود.
فوكو براى درك انقلاب اسلامى مستقيما به سراغ مردم انقلابى در خيابان‏ها رفته است. به نظر وى از ديد مردم حاضر در خيابان‏ها و تظاهرات و درگيرى‏ها، حكومت اسلامى از يك طرف حركتى براى ارايه‏ى نقش دايمى و تعريف شده به ساختارهاى سنتى جامعه اسلامى و از جانب ديگر راهى براى وارد كردن ابعاد معنوى در زندگى سياسى بود. مفهوم «معنويت گرايى سياسى» قلب تحليل فوكو از انقلاب اسلامى ايران را شكل مى‏دهد. بدين ترتيب فوكو انقلاب اسلامى ايران را اوّلين انقلاب در عالم پست مدرن خوانده است.

ب) تئورى متفكّران اسلامى

جمع زيادى از متفكّران مسلمان در گذشته مباحثى در زمينه‏ى علل و عوامل بقا يا زوال دولت‏ها مطرح نموده‏اند. در دسته‏ى عوامل بقا مواردى مانند نقش دين، عدالت، نظارت بر مسؤولان، تعليم و تربيت، كاربرد صحيح سياست قلم و شمشير، خصال نيكو، صفات حاكمان و كارگزاران و امر به معروف و نهى از منكر و در گروه عوامل زوال: ظلم و استبداد، تجمّل پرستى و تن آسايى، تفرقه، دورى از مردم و انحراف از فضايل و گرايش به رذايل مورد تاكيد قرار گرفته‏اند. كه ما به ديدگاه بعضى از اين متفكّران از متاخّران و متقدّمان اشاره مى‏كنيم.

1. فارابى و مدينه‏ى فاضله

فارابى نظام‏هاى سياسى خود را براساس مبانى ارزشى، به مطلوب و نامطلوب و فاضله و غيرفاضله تقسيم كرد.
او بر اساس سه محور سعادت، رياست و دين نظام‏هاى سياسى را تقسيم‏بندى نمود.
الف) سعادت: جامعه‏اى را كه در مقام وصول به سعادت حقيقى است جامعه‏ى فاضله و يا مدينه‏ى فاضله گويند و الاّ جامعه غير فاضله مى‏باشد.
ب) رياست: اگر رياست فاضله و متّصل به عقل فعال باشد، جامعه‏ى فاضله به وجود مى‏آورد و اگر متّصف به فضايل نظرى، فكرى، خلقى و عملّى نباشد و اصول فضايل را منكر باشد منشأ جامعه‏ى غير فاضله مى‏شود.
ج) دين: اگر دين و آيين، منشأ الهى داشته باشد و از مجراى عقل فعّال و رييس اوّل كه نبى و منذر است، ابلاغ شده باشد، منشأ آراى جامعه فاضله مى‏شود و الا اگر دين و آيين فاسد و مبتنى بر آراى فاسد باشد منشأ پيدايش آرا و جامعه غير فاضله مى‏شود.(1)
فارابى بعد از تشريح ماهيّت انواع حكومت غير فاضله، عوامل انحراف از فضايل و گرايش‏ها و تمايلات مردم را سبب تنوّع حكومت‏هاى غير فاضله مى‏داند، زيرا برخى به دنبال تأمين ضرورت‏هاى زندگى هستند و برخى به دنبال توانگرى يا لذايذ، يا كرامت و غلبه، يا آزادى‏اند.
2. ابن خلدون و ظهور و سقوط حكومت‏ه
در ميان دانشمندان اسلامى، ابن خلدون از لحاظ تفكّرات اجتماعى مقامى بلند دارد. اثر برجسته‏ى او كه به نام «مقدّمه‏ى ابن خلدون» معروف و مشهور است بسيار ارزشمند است. وى خود در مورد كتابش مى‏گويد:
«در نوشتن اين مقدّمه خدا به من الهام كرد و از موبدان و ارسطو فرا نگرفته‏ام».(2)

1. فارابى، ابونصر، آراء اهل المدينة الفاضلة، تحقيق دكتر البيد نصرى نادر، بيروت، دارالمشرق، 1991، ص 125.
2ـ دانش پژوه محمّد تقى، سخن، دوره‏ى نهم، سال 1337، صفحه‏ى 91.

عصبيّت در «مقدّمه» جاى وسيعى را اشغال كرده است، همچنان كه در نظريات اجتماعى و سياسى او نقش اساسى دارد. و كسى كه اين كتاب را خوانده باشد به اهميّت‏ى كه نويسنده‏ى كتاب به عصبيّت مى‏دهد از حيث تأثير در پايدارى و از ميان رفتن اجتماعات و سياست‏ها آگاه خواهد شد. به عقيده‏ى او «عصبيّت از راه پيوند نسبى و وابستگى خاندان‏ها به يكديگر يا مفهومى مشابه آن حاصل مى‏شود؛ زيرا پيوند خويشاوندى به جز در مواردى اندك در بشر طبيعى است».(1)
و اين عصبيّت براى هر امرى ضرورى است، خصوصا در امر سياست و كسب قدرت و كشوردارى؛ او مى‏گويد:
«رياست جز به وسيله‏ى قدرت و غلبه به دست نمى‏آيد و غلبه هم چنان كه ياد كرديم تنها از راه عصبيّت حاصل مى‏شود، از اين رو ناچار بايد رياست بر يك قوم از عصبيّتى برخيزد كه بر يكايك عصبيّت‏هاى ديگر همان قوم مسلّط باشد».(2)
و در جاى ديگر مى‏گويد:
«حمايت و دفاع و توسعه‏طلبى و هر امرى كه بر آن اجتماع مى‏كنند از راه عصبيّت ميسّر مى‏شود و هم بيان كرديم كه آدميان با سرشت انسانى خويش در هر اجتماعى به رادع و حاكم يا نيروى فرمانروايى نيازمندند كه آن‏ها را از تجاوز به يكديگر باز دارد. و آن نيروى فرمانروا ناگزير بايد در پرتو قدرت عصبيّت بر مردم غلبه يابد و گرنه در امر حاكميّت توانايى نخواهد بود و چنين قوّه‏اى تشكيل نخواهد شد و يك چنين غلبه و قدرتى را پادشاهى و كشور دارى مى‏گويند».(3)

1. ابن خلدون: مقدّمه، ترجمه محمّد پروين گنابادى ، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ هشتم 1375، ص 242.
2. ابن خلدون، همان، ص 249.
3ـ ابن خلدون، همان، ص 264 ـ 265.

و همچنين مى‏گويد:
«غلبه و قدرت و مدافعه بى گمان از راه عصبيّت پديد مى‏آيد چون غرور قومى و حسّ حمايت و دفاع مشترك و جانسپارى هر يك از افراد در راه ياران خويش از نتايج عصبيّت است».(1)
ابن خلدون اساس ظهور و سقوط دولت‏ها و سير تطوّر آن‏ها را بر مبناى عصبيّت تجزيه و تحليل مى‏كند. او معتقد است دولت‏ها همانند مردم عمرهاى طبيعى دارند: مى‏آيند و زندگى مى‏كنند و مى‏ميرند. عامل آمدن آن‏ها عصبيّت و عامل سقوط آن‏ها از بين رفتن عصبيّت است. او بر همين اساس براى دولت‏ها عمر و نسل‏هاى مختلفى را بيان مى‏كند. مى‏گويد:
«و امّا سنين دولت‏ها نيز هر چند بر حسب قرانات مختلف است ولى اغلب عمر دولت از سه پشت تجاوز نمى‏كند و هر پشت عبارت از سنّ متوسّط يك شخص است كه چهل سال باشد... اين كه گفتيم عمر دولت از سه پشت بيشتر نيست بدان سبب است كه نسل نخستين... شدّت عصبيّت در ميان آن‏ها همچنان محفوظ مى‏ماند از اين رو دم شمشير آنان برّنده و جانب آنان شكوهمند و مايه‏ى بيم دشمن است و مردم مغلوب و فرمانبردار آن مى‏باشند. و نسل دوم به سبب كشوردارى و ناز و نعمت تغيير خوى مى‏دهند از اين رو جوش و خروش عصبيّت ايشان تا حدّى فرو مى‏نشيند... امّا نسل سوم... عصبيّت را كه به سبب آن ايشان واجد ملكه‏ى قهر و غلبه بودند از دست مى‏دهند و فراخى معيشت و ناز و نعمت در ميان ايشان به مرحله‏ى نهايى مى‏رسد... و عصبيّت به كلى زايل مى‏شود و حالات حمايت و مدافعه و توسعه‏طلبى را فراموش مى‏كنند».(2)
«بايد دانست كه اين اطوار و تحوّلات براى دولت‏ها طبيعى است، زيرا امر غلبه يافتن و تسلط بر ديگران كه به وسيله‏ى آن كشوردارى و پادشاهى پديد مى‏آيد تنها در پرتو عصبيّت و خصوصيات آن است... هر گاه كشوردارى و سلطنت حاصل شود، به دنبال آن آسايش فطرى معيشت و گشايش احوال همراه خواهد بود... اين از ضروريات است».(3)

1ـ ابن خلدون، همان، ص 294.
2. ابن خلدون، همان، ص، 324 ـ 326.

3. ابن خلدون، همان، ص 327.

به طور خلاصه بر اساس آنچه از نظريات ابن خلدون در ارتباط با سير تطوّر دوران تاريخ برمى آيد، وقتى بدويان به دليل داشتن عصبيّت بيشتر بر يكجانشينان غلبه مى‏يابند و موجبات تأسيس دولت جديدى را فراهم مى‏آورند، رؤساى قبايل با تجمّلات شهرى و خلق و خوى شهريان خو گرفته و به تدريج، شجاعت و مناعت و سخت كوشى و ساير صفات و خصايل نيكوى چادرنشينى جاى خود را به ترس و جبن و سستى و روحيه‏ى محافظه كارى داده و در نتيجه عصبيّت آن‏ها به ضعف گراييده و زمينه، مساعد و آماده مى‏شود تا قبيله‏ى ديگرى كه داراى عصبيّت شديدتر و قوى‏تر است بر آن‏ها چيره گشته و دولتى را كه قبيله‏ى پيشين مستقر كرده بود مضمحل نموده و دولت جديدى تأسيس گردد و اين تسلسل و توالى همچنان ادامه مى‏يابد و بدين ترتيب عصبيّت قدرت محرّكه‏ى قبيله و شرط اساسى استقرار دولت به شمار مى‏رود.
3. تئورى آيت اللّه‏ سيد محمّد باقر صدر
شهيد صدر در كتاب سنّت‏هاى تاريخ در قرآن، مباحثى را در رابطه با تحوّلات سياسى ـ اجتماعى و تاريخى گشوده است.
ايشان دراين كتاب منشأ و مدار حركت تاريخى را محتواى درونى انسان مى‏داند مى‏گويد:
«محتواى درونى انسان سازنده‏ى حركت تاريخ است. با آميزش فكر و اراده مى‏توان هدف‏هاى انسان را تحقق بخشيد. با اين توضيح مى‏توان گفت سازنده‏ى حركت تاريخ، محتواى باطنى انسان يعنى فكر و اراده‏ى اوست. و ساختمان جامعه در سطح روبنا با همه‏ى پيوندها، سازمان‏ها انديشه‏ها و خصوصياتش روى زيربناى محتواى باطنى انسان قرار دارد و هر گونه تغيير در تكامل ملّى نسبت به روبناى آن، تابع تغيير و تكامل اين زير بنا است و با تغيير آن، روبناى جامعه تغيير  مى‏كند. بديهى است هر گاه اين بنياد استوار باشد، روبناى جامعه استوار مى‏ماند.»(1)
تغيير در محتواى درونى انسان‏ها (انديشه + اراده) î تحوّلات تاريخى؛ پيوند و رابطه‏اى كه ميان زير بنا (محتواى درونى انسان) و روبنا (وضع و حال جامعه) وجود دارد، نوعى رابطه‏ى علّى است. شهيد صدر اعتقاد دارد كه آيه‏ى شريفه «ان‏اللّه‏ لايغيّر ما بقومٍ حتّى يغيّروا مابأنفسهم»(2) روشنگر همين رابطه ميان رو بنا و زير بنا است. ظواهر، شؤون و احوال يك قوم وقتى تغيير خواهد كرد كه وضع نفسانى آن‏ها تغيير كند. قطعا تغيير حال روانى يك يا چند تن از افراد يك جامعه تمام يك قوم را به جنبش و حركت وا نمى‏دارد، بلكه حالت نفسانى همه افراد يك جامعه بايد زير و رو شود تا سر نوشت عمومى آن‏ها عوض شود.

1. صدر، سيد محمّدباقر، سنّت‏هاى تاريخ در قرآن، ترجمه‏ى سيّدجمال موسوى اصفهانى، انتشارات اسلامى، ص 194.
2. رعد / 11.

ايشان مى‏گويد:
«رابطه‏ى بين محتواى باطنى انسان و روبناى اجتماعى و تاريخى جامعه، يك رابطه‏ى تابع و متبوع يا علّت و معلول است. اين رابطه ما را به ياد سنّت تاريخى مى‏اندازد كه شرح آن را در ذيل آيه‏ى «ان‏اللّه‏ لايغيّر ما بقومٍ حتّى يغيّروا مابأنفسهم» در سابق ملاحظه كرديم. اين آيه مى‏گويد تغيير اوضاع و شؤون اجتماعى هر قومى روبناى آن قوم است، تغيير بنيادى تغييرى است كه در خود قوم پديد آمده باشد و هر تغيير ديگر، از اين تغيير بنيادى سرچشمه مى‏گيرد. مانند تغيير حالت نوعى، يا تغيير حالت تاريخى و يا تغيير حالت اجتماعى قوم. بديهى است مقصود از تعبير «ما بانفسهم» تغيير در درون توده‏هاى ملّت است. به طورى كه محتواى باطنى جامعه، به عنوان يك ملّت و يك قوم عوض مى‏شود... بنابراين محتواى باطنى و درونى يك ملّت به طور عموم كه حالات روحى عموم افراد آن ملّت از آن حكايت كند، مى‏تواند به عنوان عموم ملّت، پايه‏ها و زيربناهاى اساسى تغييرات روبنايى همه‏ى حركت‏هاى تاريخ باشد نه روحيه‏ى يك فرد و دو فرد و چند فرد».(1)
بنابراين محتواى باطنى و روانى ملّت‏ها كه از آرمان‏ها و ايده آل‏هاى بزرگ تشكيل يافته است پايه‏ها و زيربناهاى اساسى تغييرات و حركات تاريخ مى‏باشد.
4. تئورى شهيد مطهّرى رحمه‏الله
شهيد مطهّرى رحمه‏الله در كتاب پيرامون انقلاب اسلامى مباحثى را در رابطه با تعريف و تئورى انقلاب بيان نمودند. ايشان در تعريف و ريشه‏ى انقلاب مى‏گويد:
«انقلاب عبارتست از طغيان و عصيان مردم يك ناحيه و يا يك سرزمين، عليه نظام حاكم موجود براى ايجاد نظمى مطلوب. به بيان ديگر: انقلاب از مقوله‏ى عصيان و طغيان است عليه وضع حاكم، به منظور استقرار وضعى ديگر. به اين ترتيب معلوم مى‏شود كه ريشه‏ى هر انقلاب دو چيز است، يكى نارضايتى و خشم عمومى از وضع موجود، و ديگر آرمان يك وضع مطلوب».(2)
بنابر اين تئورى انقلاب از ديدگاه شهيد مطهّرى چنين مى‏باشد:
نارضايتى از وضع موجود + آرمان وضع مطلوب + حسّ پرخاشگرى و ظلم‏ستيزى = انقلاب.

1ـ صدر، سيد محمّد باقر، همان، ص 194 ـ 195.
2. مطهّرى، مرتضى، پيرامون انقلاب اسلامى، انتشارات صدرا، ص 29 و 30.

شهيد مطهّرى در بررسى علل و عوامل انقلاب سه عامل را شناسايى و دسته بندى مى‏كند. مى‏گويد: «اگر بخواهيم عوامل ايجاد انقلاب را دسته بندى كنيم، به اين نتيجه مى‏رسيم كه عامل ايجاد قيام‏ها يااز نوع عامل اقتصادى و مادّى است؛ يعنى قطبى شدن جامعه و تقسيم آن به دو قطب مرفه و محروم، و برخوردار و بى‏نصيب است كه سبب قيام مى‏گردد. طبعا آرمان چنين قيامى هم رسيدن به جامعه ايست كه در آن از اين شكاف‏هاى طبقاتى اثرى نباشد، يعنى رسيدن به جامعه‏اى بى طبقه و يا عامل آن، وجود خصلت‏هاى آزاديخواهانه در بشر است. يكى از ارزش‏هاى والاى انسانى همين خصوصيت آزاديخواهى اوست؛ يعنى براى يك انسان، آزاد بودن و آقا بالاسر نداشتن از هر ارزش مادّى ارجمندتر است... انقلاب فرانسه به عنوان مثال از اين قبيل انقلابهااست؛ بعد از آن كه فيلسوفان و حكمايى نظير روسو آن همه تبليغ درباره‏ى آزادى و آزاديخواهى و حيثيّت انسانى و حرّيت و ارزش‏هاى آن كردند، زمينه‏ى انقلاب را آماده ساختند و مردم كه بيدار شده بودند براى كسب آزادى انقلاب كردند. عامل سوم ايجاد انقلاب‏ها، عامل آرمانخواهى و عقيده‏طلبى است، انقلاب‏هاى اصطلاحا ايدئولوژيك. اين گونه انقلاب‏ها جنگ عقايدند نه جنگ اقتصادى در مظهر عقايد».(1)
سپس شهيد مطهّرى؛ در تطبيق اين سه عامل نسبت به انقلاب اسلامى كه آيا اين انقلاب ماهيّت طبقاتى (مادّى) دارد يا ماهيّت ليبراليستى و آزاديخواهى و يا ماهيّت ايدئولوژيكى و اعتقادى و اسلامى، مى‏گويد:
«در تفسير و تحليل انقلاب ما، گروهى معتقد به تفسير تك عاملى هستند. مى‏گويند تنها يك عامل در ايجاد اين انقلاب دخيل بوده است. البتّه در ميان اين گروه سه نظر مختلف وجود دارد. يك دسته عامل را صرفا مادّى و اقتصادى دسته‏اى ديگر عامل را تنها آزاديخواهى و دسته‏ى سوم عامل را فقط اعتقادى و معنوى مى‏دانند. در مقابل اين گروه،گروه ديگرى قرار دارند كه معتقدند انقلاب تك عاملى نبوده بلكه در تكوين و ايجاد اين انقلاب هر سه عامل به صورت مستقل دخالت داشته‏اند و در آينده، اين انقلاب با همكارى و ائتلاف اين سه عامل است كه تداوم پيدا مى‏كند و به ثمر مى‏رسد.»(2)

1. مطهّرى، مرتضى، همان، ص 34 ـ 36.
2ـ مطهّرى، مرتضى، همان، ص 40.

در ادامه‏ى بحث مى‏گويد:
«اما در كنار اين نظرات، نظر ديگرى وجود دارد كه خود ما نيز موافق آن هستيم. در اينجا كوشش مى‏كنيم تا حدّ امكان نظر اخير را تشريح كنيم. انقلاب ايران به اعتراف بسيارى يك انقلاب منحصر به فرد است. يعنى براى آن نظيرى در دنيا نمى‏توان پيدا كرد. در مورد يگانه بودن انقلاب گروهى كه به وجود سه عامل مستقل معتقدند مى‏گويند: ما در دنيا هيچ انقلابى نداريم كه اين سه عامل در آن دوش به دوش يكديگر حركت كرده باشد. ما نهضت‏هاى سياسى داريم ولى طبقاتى نبوده‏اند، نهضت‏هاى طبقاتى داريم امّا سياسى نبودند. و بالاخره اگر هر دو اين عوامل وجود داشته‏اند از عوامل معنوى و مذهبى خالى بوده‏اند. با اين ترتيب اين گروه نيز نظر ما را در مورد منحصر به فرد بودن اين انقلاب به نحوى مى‏پذيرند. از نظر ما اين انقلاب اسلامى بوده است، امّا منظور از اسلامى بودن بايد روشن گردد. بعضى‏ها فكر مى‏كنند مقصود از اسلام تنها همان معنويتى است كه در اديان به طور كلى و از جمله در اسلام وجود دارد. گروه ديگر مى‏پندارند اسلامى بودن به معناى رواج مناسك مذهبى و آزاد بودن عبادات و آداب شرعى است. امّا با وجود اين تعبيرات، لااقل بر ما روشن است كه اسلام معنويت محض، آن چنان كه غربى‏ها درباره‏ى مذهب مى‏انديشند نيست. اين حقيقت نه تنها درباره‏ى انقلاب فعلى، بلكه در مورد انقلاب صدر اسلام نيز صادق است. انقلاب صدر اسلام در همان حالى كه انقلابى مذهبى و اسلامى بود، در همان حال انقلابى سياسى نيز بود و در همان حال كه انقلاب معنوى و سياسى نيز بود، انقلابى اقتصادى و مادّى نيز بود يعنى، حرّيت، آزادگى، عدالت، نبودن تبعيض‏هاى اجتماعى و شكاف‏هاى طبقاتى در متن تعليمات اسلامى است. در واقع هيچ يك از ابعادى كه در بالا به آن‏ها اشاره كرديم، بيرون از اسلام نيستند. راز موفّقيت نهضت ما نيز در اين بوده است كه نه تنها به عامل معنويت تكيه داشته، بلكه آن دو عامل ديگر ـ مادّى و سياسى ـ را نيز با اسلامى كردن محتواى آن در خود قرار داده است.»(1)

1. مطهّرى، مرتضى، همان، ص 40 و 41.

نتيجه گيرى:

بحث از پديده‏ى انقلاب، داراى قدمت طولانى است و در طول تاريخ هر كسى از زاويه‏ى خاص و با رهيافت مختلفى اين پديده را تجزيه و تحليل نموده است. اين واژه در علوم مختلف تعريف و معناى گوناگونى دارد و مفهوم سياسى و اجتماعى آن عبارت است از تغيير و تحوّل بنيادى و گسترده در ابعاد سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى كه همراه با خشونت است. و از ويژگى‏هاى آن مردمى بودن، خشنونت، تغيير و تحوّل بنيادى و گسترده و داشتن رهبرى، سازمان و ايدئولوژى مى‏باشد. و ويژگى‏هاى پيش گفته انقلاب را از ساير تحوّلات سياسى ـ اجتماعى مثل كودتا، رفرم و شورش خارج مى‏كند. يكى از اساسى‏ترين موضوع در بررسى يك انقلاب، موضوع چرايى و علّيّت يك انقلاب مى‏باشد؛ يعنى چرا در جوامع بشرى انقلاب رخ مى‏دهد؟ در پاسخ به اين پرسش اساسى و مهم ديدگاه‏هاى مختلفى مطرح شده است. ماركس در پاسخ به اين سؤال نظريه‏ى مبارزه‏ى طبقاتى را مطرح نموده است كه بر اساس اين نظريه جامعه داراى زير بنا و روبناست و اقتصاد زيربناى همه جوامع و پايه و اساس تغيير و تحوّل جامعه مى‏باشد و هرگاه زير بنا تغيير كند روبناى آن (حقوق، فرهنگ، سياست و ...) تغيير مى‏كند.
هانتينگتون با طرح توسعه‏ى نامتوازن انقلابات را ناشى از رشد سريع نوسازى اقتصادى و سياسى و عدم توسعه سياسى مى‏داند و انقلاب‏ها را در دو الگوى متفاوت غربى و شرقى بيان مى‏كند.
تدااسكاچپول نظريه پرداز انقلاب كه يك ديد ساختارى نسبت به پديده‏ى انقلاب داشته و اساسا انقلاب را يك پديده‏ى جبرى و خارج از اراده‏ى انسان‏ها تفسير مى‏كرد با مطالعه‏ى انقلاب اسلامى ايران تعديلى در ديدگاه خود داده است و نقش اراده، رهبرى و ايدئولوژى را در وقوع انقلاب اسلامى اساسى دانست.
ميشل فوكو كه يكى از نظريه پردازان پُست مدرن مى‏باشد انقلاب اسلامى را بر اساس تئورى قدرت خود تبيين مى‏كند. و با ردّ انگيزه‏هاى اقتصادى و مادّى در ايجاد انقلاب، نقش مكتب تشيّع و رهبرى انقلاب را بسيار مهم و اساسى مى‏داند.
شهيد صدر انسان يا محتواى درونى او را منشأ جنبش‏هاى تاريخى مى‏داند كه اين محتواى درونى در حقيقت دو گوهر شريف يعنى انديشه و اراده مى‏باشد. در قلمرو تاريخ و اجتماع، تلفيق انديشه و اراده است كه آينده‏ساز آدمى است و اساس جنبش تاريخى او را شكل مى‏دهد. و اين محتواى درونى زيربناى همه‏ى تحوّلات سياسى و اجتماعى مى‏باشد.
شهيد مطهّرى انقلاب را معلول يك سلسله نارضايتى‏ها و ناراحتى‏ها مى‏داند و معتقد است وقتى مردم از وضع حاكم ناراضى و خشمگين باشند و وضع مطلوبى را آرزو بكنند زمينه‏ى انقلاب به وجود مى‏آيد.
البتّه ايشان علاوه بر نارضايتى از وضع موجود و آرمان يك وضع مطلوب، روحيه‏ى پرخاشگرى و ظلم ستيزى را از اركان اساسى وقوع يك انقلاب در جامعه مى‏داند.
 

پرسش‏هاى فصل اول

1. سابقه‏ى تاريخى از بحث انقلاب را بنويسيد.
2. معناى لغوى انقلاب چيست؟
3. مفهوم فقهى، اخلاقى و فلسفى انقلاب را مقايسه كنيد.
4. استاد مطهّرى چه تعريفى از انقلاب ارايه دادند؟
5. تعريف انقلاب از ديدگاه هانتينگتون را بنويسيد.
6. تعريف انقلاب را از ديدگاه تدااسكاچپول بنويسيد.
7. تعريف انقلاب در ديدگاه استاد منوچهر محمّدى را بنويسيد.
8. ويژگى‏هاى انقلاب را بنويسيد.
9. فرق انقلاب با كودتا چيست؟
10. فرق انقلاب با رفرم را بنويسيد؟
11. انقلاب و شورش چه فرق‏هايى با هم دارند؟
12. تئورى انقلاب به چند دسته تقسيم مى‏شوند؟
13. تئورى مبارزات طبقاتى ماركس را مختصرا بنويسيد.
14. نقدهايى كه برتئورى انقلاب ماركس وارد شده است را بنويسيد.
15. تئورى توسعه‏ى نامتوازن هانتينگتون را شرح دهيد.
16. تفاوت دو الگوى غربى و شرقى انقلاب در ديدگاه هانتينگتون را بنويسيد.
17. تئورى هانتينگتون را ارزيابى كنيد.
18. تمايز بين ديدگاه تدا اسكاچپول در كتاب «دولت‏ها و انقلاب‏هاى اجتماعى» و مقاله‏ى «دولت تحصيل‏دار و اسلام شيعى در انقلاب ايران» را بنويسيد.
19. ديدگاه اسكاچپول را پيرامون انقلاب اسلامى ايران بررسى كنيد.
20. چهره‏ى نوينى كه ميشل فوكو از قدرت ارايه مى‏دهد را بنويسيد.
21. تقسيم بندى نظام‏هاى سياسى از ديدگاه فارابى را بنويسيد.
22. عصبيّت در ديدگاه ابن خلدون از چه راهى به وجود مى‏آيد؟
23. اطوار و تحوّلات دولت‏ها را از ديدگاه ابن خلدون بنويسيد.
24. نگرش ميشل فوكو درباره‏ى انقلاب اسلامى و رهبرى آن چيست؟
25. تئورى انقلاب از ديدگاه شهيد صدر را بنويسيد.
26. در ديدگاه صدر محتواى درونى انسان‏ها شامل چه چيزهايى مى‏شود؟
27. از ديدگاه شهيد صدر زيربناى تحوّلات سياسى و اجتماعى چيست؟
28. تئورى انقلاب از ديدگاه شهيد مطهّرى را بنويسيد.
29. عوامل ايجاد انقلاب از ديدگاه شهيد مطهّرى چيست؟
30. انقلاب اسلامى ايران را بر مبناى تئورى انقلاب شهيد مطهرى تحليل كنيد.
 

جهت مطالعه

ديدگاه ماركس و مراحل تاريخ

تاريخ بشر در اثر مبارزات طبقاتى، پنج مرحله‏ى تاريخى را طى كرده و مى‏كند:
كمون اوّليه، برده دارى، فئودالى، سرمايه دارى، سوسياليسم و كمونيسم كه اين مبارزه‏ى طبقاتى نهايتا به ايجاد جامعه‏ى بى‏طبقه منجر خواهد شد. بنابر اين تعريف انقلاب در ديدگاه ماركس انتقال و عبور از يك مرحله‏ى تاريخى به مرحله‏ى ديگر را گويند. نكته‏اى كه حايز اهميّت است اين است كه اين فرايند تاريخى فوق يك حركت جبرگرايانه است و انسان نيز به ناچار بايد در مسير حركت تاريخ حركت كند. به عبارت ديگر: انسان تاريخ نمى‏سازد بلكه اين تاريخ است كه انسان ساز است و بر همين اساس انقلاب امرى ضرورى و اجتناب ناپذير خواهد بود و اراده‏ى انسانى در پيدايش آن دخالتى ندارد و هيچ كس نمى‏تواند مراحل آن را تغيير دهد. به كلام ديگر انقلاب انجام شدنى است نه انجام دادنى.
باتوجّه به مطالب فوق نظريه‏ى ماركس را به صورت زير مى‏توان ترسيم نمود:
شيوه‏ى توليد ـ ساخت روابط اجتماعى: 1. طبقه حاكم ـ مدرنيزاسيون (تشديد استثمار) 2. طبقه استثمارشده ـ از خود بيگانگى ـ آگاهى طبقاتى ـ انقلاب.
 

جهت مطالعه

هانتينگتون و الگوى غربى و شرقى

هانتينگتون در بيان اين دو الگوى غربى و شرقى انقلاب چنين مى‏گويد:
«اوّلا در الگوى غربى معمولاً انقلاب بر ضدّ رژيم بسيار سنّتى صورت مى‏گيرد كه در رأس آن يك شاه مطلق يا اشرافيتى در زمين‏دار قرار گرفته است و اين انقلاب زمانى رخ مى‏دهد كه رژيم دچار تنگناهاى مالى شديد بوده، يا رهبران وابسته به طبقه‏ى حاكم، اعتماد به نفس و اراده شاهانه‏ى خود را از دست داده يا با تغيير بيعت روشنفكران مواجه شده باشند. در حالى كه نوك تيز حملات انقلاب‏هاى شرقى به سمت رژيمى تا حدّى متجدّد است كه ممكن است عناصر نوين و نيرومند طبقه‏ى متوسّط را جذب كرده و از بى‏رحمى لازم براى حفظ قدرت نيز برخوردار باشند، يا قدرت و ثروت يك كشور استعمارگر به حكومت آن سرزمين برترى چشمگيرى بخشيده باشد، در چنين شرايطى هيچ گونه پيروزى سريعى براى انقلابيون متصوّر نيست و آن‏ها بايد از طريق يك روند طولانى انقلاب روستايى راه را براى به قدرت رسيدن خود هموار سازند.
ثانيا در مدل غربى، انقلابيان ابتدا در پايتخت به قدرت مى‏رسند و سپس سلطه‏شان را به تدريج بر روستاها مى‏گسترانند؛ امّا در مدل شرقى، انقلابيون از مناطق شهرى و مركزى عقب نشينى مى‏كنند و در منطقه‏اى دور دست از طريق ارعاب و تبليغات در صدد جلب پشتيبانى روستاييان بر مى‏آيند، اندك اندك اقتدارشان را گسترش داده و به تدريج عمليات نظامى خود را از حملات تروريستى فردى به سطح جنگ‏هاى چريكى و سرانجام جنگ‏هاى منظّم مى‏كشانند و در نتيجه پايتخت را اشغال مى‏كنند».(1)

1. هانتينگتون، ساموئل همان، ص 388 ـ 389.

جهت مطالعه

آراى اسكاچپول در مورد انقلاب ايران

اسكاچپول در مقاله‏اش مى‏نويسد: درك وى از نقش ممكن نظام‏هاى عقيدتى و مفاهيم فرهنگى در شكل دادن به كنش‏هاى سياسى تعميق يافته و اين امر به دليل نقش رهبرى و ايدئولوژى در انقلاب ايران بوده است.
نقش علما در بسيج منابع كليدى چون مساجد، شبكه‏ى گسترده‏ى روحانيون، تاريخ و ايدئولوژى شيعه و غيره و همچنين نقش امام خمينى قدس‏سره در انقلاب ايران به عنوان نيروى متّحد كننده‏ى جماعت متفرق و با علايق متفاوت به قدرى واضح است كه هيچ كس نمى‏تواند از آن سرباز زند يا آن را كوچك شمرد. امام خمينى قدس‏سره با داشتن سابقه‏ى انقلابى و مبارزاتى و برخوردار بودن از رفيع‏ترين جايگاه مذهبى(مرجعيت) و شهرت گسترده توانست خشم و نارضايتى يك جامعه چند دسته‏اى را به سوى يك هدف واحد متمركز كند. به علّت نقش مهم و روشن امام خمينى قدس‏سره ، علما و اسلام در انقلاب ايران، اسكاچپول نظر خود را راجع به نقش ايدئولوژى و رهبرى در انقلاب‏هاى اجتماعى تعديل كرده، مى‏گويد:
«اگر در واقع بتوان گفت كه يك انقلاب در دنيا وجود داشته كه عمدا و آگاهانه توسّط يك نهضت اجتماعى توده‏اى «ساخته» شده است تا نظام پيشين را سرنگون سازد به طور قطع آن انقلاب، انقلاب ايران برعليه شاه است.
تا آخر سال 1978 م. كليه‏ى بخش‏هاى جامعه شهرى ايران تحت لواى اسلام شيعه گرد آمده بودند و از رهنمودهاى يك روحانى عاليقدر شيعه، آيت‏اللّه‏ روح‏اللّه‏ خمينى[ قدس‏سره ]، در جهت مخالفت سازش‏ناپذير عليه شاه و كليه‏ى افرادى كه همچنان به او وابسته باقى مانده بودند پيروى مى‏كردند. مجموعه‏اى فوق العاده از تظاهرات توده‏هاى شهرى و اعتصابات آن‏ها كه مدام در حال گسترش بود و حرارت انقلابى آن‏ها همواره رو به فزونى داشت و على‏رغم سركوب نظامى مرگ آفرين، بيكاران، كارگران، پيشه وران، بازرگانان، دانش‏آموزان، دانشجويان و كارمندان طبقه‏ى متوسّط ايران را بر عليه رژيم شاه آرايش مى‏داد.آن چه سوسياليست‏هاى غربى از دير باز خواب آن را مى‏ديدند (و هرگز موفق نبودند مگر در مواردى كه جنگ به كمك آن‏ها آمد) مردم شهر نشين ايران با بسيج توده‏اى خود به يك نهضت فراگير بر عليه رژيم سلطنتى فاسد و «امپرياليست» جامه‏ى عمل پوشاندند. انقلاب آن‏ها صرفا نيامد، بلكه به صورت آگاهانه و منطقى ساخته شد. على الخصوص در مرحله‏ى اوّليه‏ى آن؛ يعنى سرنگون ساختن رژيم سياسى قبلى. بنابر اين نبايد هيچ ترديدى در مورد خروج قابل ملاحظه‏ى فرايند وقوع انقلاب ايران از چارچوب علّى آن چه در آغاز  انقلاب‏هاى فرانسه، روسيه و چين رخ داده بود به خود راه داد».(1)
مطالب مهمّ ديگرى نيز در اين مقاله وجود دارد كه به خاطر تناسب با بحث فصل بعدى در آنجا ذكر خواهد شد.

1. تدا اسكاچپول، همان، ص 189 ـ 190.