غفلت حالتى است كه بر قواى ادراكى انسان عارض مىشود و كارايى آنها را مختل مىسازد. معمولاً هر غفلت ناشى از يك توجه است. يعنى هرگاه قواى ادراكى انسان به شدت متوجه يك امر باشند، از امور ديگر غافل مىشوند. اگر قواى ادراكى كسى تحت اختيار او باشد و او بتواند توجه خود را از چيزى منصرف كند و به چيز ديگرى روى آورد، در حقيقت يك مهارت نفسانى را دارا شده است. اين مهارت نفسانى، به خودى خود داراى ارزش اخلاقى نيست؛ نه مىتوان كسى را كه داراى چنين مهارتى است مدح كرد و نه مىتوان فاقد اين مهارت را نكوهش نمود.
روانشناسان و ارباب مذاهب شرقى، روشهايى را براى ايجاد تمركز و كسب مهارت تسلط بر ذهن پيشنهاد مىكنند، و براى پيشرفت و تعليم اين روشها مطالعات بسيارى صورت مىدهند. كسى كه از اين روشها بهره مىگيرد، پس از يافتن مهارت تمركز، قادر خواهد بود از توجهات ناخواسته ذهن به امور مختلف جلوگيرى كند. ولى اين توانايى هم مىتواند در استخدامِ توجه به امورى باشد كه از ديدگاه اخلاق الهى اصيل و ارزشمند هستند و هم مىتواند در اختيار كسى باشد كه از آنها براى توجه به امور بىارزش و فاقد اصالت استفاده مىكند. با اين توضيحات غفلت را به دو نوع تقسيم مىكنيم:
ـ نوع اول، غفلت كسى است كه قدرت تمركز خود را از دست مىدهد و توجه او در هر لحظه به سوى چيزى است.
ـ نوع دوم، غفلت كسى است كه توجه خود را به امورى مىدهد كه شايسته توجه نيستند و يا امورى بىاصالت هستند كه توجه اصلى نفس نبايد به آنها تعلق گيرد.
غفلت نوع اول را مىتوان نوعى بيمارى شمرد. اين بيمارى البته مىتواند ريشه در غفلت نوع دوم داشته باشد، ولى لزوما چنين نيست؛ بلكه ممكن است حوادث زندگى و مصائب و مشكلات، كسى را به مشكل عدم تمركز مبتلا سازد؛ چنين عدم تمركزى مىتواند به حركت كمالى انسان آسيب برساند، ولى در صورتى كه اين غفلت ناشى از غفلت نوع دوم نباشد، شخص غافل در برابر آسيبهاى احتمالى معذور خواهد بود.
غفلت نوع دوم ريشه در بينش و روش زندگى فرد دارد؛ به عبارت ديگر غفلت از امور اصيل و ارزشمند حيات مىتواند ناشى از نگرش نادرست به حقايق عالم باشد و نيز مىتواند از رفتار ناموافق و نامطابق فرد با عقايدش ريشه گيرد.
كسى كه از آگاهى فطرى خويش به خداوند و از قوه خداداد عقل، بهره مناسب را در جهت تحكيم خداباورى نمىبرد و از پروردگار خويش غافل مىشود، توجه خود را به دنيا ـ به معناى وسيع آن ـ معطوف مىنمايد و از حقيقت عالم چشم مىپوشد و همه قواى ادراكى خود را متوجه عمران دنياى خود مىكند. او از تواناييهاى خود براى لذت حيوانى، و كسب قدرت و شهرت استفاده مىكند و ديگر نمىتواند قواى خويش را براى سنجيدن مصالح خود در رابطه با آخرت به كار گيرد. به عبارت ديگر، قواى او از فرط اشتغال به امور غير اصيل، از موضوع اصلى حيات غافل مىشوند و كارايى خود را از دست مىدهند.
همچنين است كسى كه به رتبه معرفت خداوند مىرسد و به آخرت معتقد مىشود و به دين الهى اقرار مىكند؛ ولى علىرغم آن عقايد، در جهت رضاى خداوند و عمران آخرت خويش عمل نمىكند و از دين الهى تخلف مىكند. چنين فردى نيز اندكاندك از توجه به امور اصيل حيات، يعنى ذكر خدا، عمل براى او و اصلاح آخرت غافل مىشود و همه قواى ادراكى او متوجه دنيا مىگردد.
قرآن كريم تأثير غفلت را بر ناتوانى قواى ادراكى و در نهايت اختلال خرد انسان بارها ذكر كرده است:
و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعينٌ لايبصرون بها و لهم ءَاذانٌ لايسمعون بها اولئك كالانعم بل هم اضلّ اولئك هم الغفلون؛(1)
و در حقيقت بسيارى از جنيان و آدميان را براى جهنم آفريدهايم، [زيرا[ دلهايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمىكنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمىبينند، و گوشهايى دارند كه با آنها نمىشنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند، آنان همان غافلانند.
قرآن قبل از اين آيه درباره كسى سخن گفته كه نشانههاى حقايق الهى به او داده شده است. در حالى كه از آنها روگردان شده است؛ در حاليكه آن نشانهها مىتوانست موجب رفعت او باشد ـ يعنى مىتوانست او را به علم و شناخت خداوند و ايمان به او برسانند ـ ولى او به سبب گرويدن به دنيا و پيروى از هواى نفس، از گمراهان شده و آيات خداوند را تكذيب كرده است. چنين كسى، به سبب توجه به دنيا كه امرى گذرا و غير اصيل است، از توجه به آيات الهى و ايمان و مخالفت با هواى نفس كه امورى اصيل هستند غافل مىشود و قواى ادراكى او كارآيى خود را از دست مىدهند. بدون شك مقصود از چشمى كه نمىبيند و گوشى كه نمىشنود، چشم كور و يا گوش كر نيست، زيرا چهارپايان كه مشابه اينان هستند اندامهاى بينايى و شنوايى سالمى دارند.
1 . اعراف / 179.
با اين تفاوت كه حيوانات از اين اندامها براى ادراك چيزى استفاده مىكنند كه در خور حدّ وجودى آنهاست، ولى غافلان از اين اندامها و از قوه تعقل و فهم خود براى ادراك چيزى استفاده مىكنند كه از حدّ وجودى آنها فروتر است و آنها براى آن آفريده نشدهاند و از همينروست كه غافلان از چهارپايان پستتر و گمراهتراند.
اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون * مايأتيهم من ذكر من ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون * لاهيةً قلوبهم؛(1)
وقت حساب مردم نزديك شده است و آنان در بىخبرى رويگردانند * هيچ پند [و يادآورى] تازهاى از پروردگارشان نيامد مگر اينكه بازيكنان آن را گوش دادند * در حالى كه دلهايشان مشغول است.
در اين آيه گفته شده است كه غافلان به پند خداوند گوش مىدهند (استماع مىكنند) و فقط آن پندها را مىشنوند، در حاليكه دلهاى آنان مشغول چيزهاى ديگر است. اشتغال به چيزهاى ديگر ناشى از ضعف قواى ادراكى نيست، بلكه ضعف قواى ادراكى ناشى از مشغول بودن قلب به چيزهاى بيهوده است. اين اشتغال چنان اختلالى در درك حقيقت ايجاد مىكند كه حتى با گوش دادن به پند الهى، درك درستى حاصل نمىشود.
غفلت از حقيقت هستى و مسير واقعى حيات، در هر شرايط فردى و محيطى ممكن است رخ دهد. همانطور كه هوشيارى و تذكر نسبت به حقيقت هستى و صراط مستقيم و آخرت ممكن است در هر شرايطى واقع شود. نمونههاى روشن اين دو ادعا را در تاريخ پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله مىتوان سراغ گرفت. ايشان پيش از بعثت در جامعهاى آكنده از شرك و گمراهى زندگى مىكردند و در حالى كه غفلت همه جا را فرا گرفته بود قلب بيدار او پذيراى وحى الهى شد. پس از بعثت و در اوج اقتدار اسلام و در حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه بيدار كننده دلها بود، دلهاى خفتهاى وجود داشت كه هرگز بيدار نشد و تا لحظه مرگ پرده غفلت را ندريد.
1 . انبياء / 3 ـ 1.
البته نبايد از اين نكته غافل بود كه محيط و جامعه الهى زمينه مساعدى براى دورى از غفلت و بيدارى دل فراهم مىسازد و اجتماع غافل زمينه غفلت مردم را مهياتر مىكند، اما با وجود اين، راه براى هيچكس مسدود نيست. رسيدن به معرفت خدا و سلوك در طريق او براى همه مردم در همه اعصار ممكن است؛ جز آنكه در برخى جوامع دشوارتر و در نتيجه شمار سالكان طريق هدايت كمتر است.
در بحثهاى مربوط به معرفت خداوند، تأثير عمل صالح بر معرفت را بررسى كرديم و در بحث «آثار علم» تأثير علم بر بالندگى خرد را ذكر نموديم. مبدأ علم آموزى خداپسند و عمل صالح، بيدارى از غفلت و رسيدن به شناخت خردمندانه است. بنابراين، بيدارى از غفلت را به عنوان عامل فراگيرى مطرح مىكنيم كه موجب ژرف نگرى (تفقه) و تعقل و در نتيجه علم و عمل صالح مىشود و اين عوامل همگى موجب شكوفايى عقل انسان مىشوند؛ اگر چه خود ثمره عقل هستند. پس براى شكوفايى عقل پيش از هر كارى بايد غفلتزدايى كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند:
فتداو من داء الفتره فى قلبك بعزيمة و من كرى الغفلة فى ناظرك بيقظةٍ؛(1)
پس سستى دل را باپايدارى درمانكن، و خواب غفلت ديدهات را به بيدارى.
اگر غفلت را از خود دور سازيم و بيدار شويم، حمايت و هدايت خداوند نصيب ما خواهد بود و او قواى ادراكى ما را كه خود هديه فرموده است حفظ خواهد كرد، تا آنچه برايمان سودمند است ببينيم و بشنويم و دريابيم. امام على عليهالسلام فرمودند:
من كان له من نفسه يقظة، كان عليه من الله حفظة؛(2)
كسى كه خود بيدار باشد خداوند بر او نگهبانانى قرار مىدهد.
1 . نهجالبلاغه، الخطبه 233.
2 . الحياة، ج 1، ص 175.
خداوند بندگان خود را با فطرتى بيدار آفريده است. هر كس به نداى فطرت خود پاسخ صحيح دهد، به خواب نمىرود و بيدارى نصيب او مىشود. اگر كسى به كمك فطرت اوليه خويش در وجود خود و آيات الهى تفكر كند، علم سودمند نصيب او مىشود و نگرش او به جهان نگرش الهى خواهد شد و زندگى را در دنياى گذران خلاصه نخواهد ديد و چون علم در جان او جا گيرد خشيت خدا را خواهد يافت: «انما يخشى الله من عباده العلماء»(1) و چون خشيت در دل كسى باشد پند مىپذيرد و بيدارى او پايدار است:
فذكّر ان نفعت الذكرى * سيذّكَر من يخشى؛(2)
پس پند ده اگر پند سود بخشد * آن كس كه ترسد بزودى پند گيرد.
با اين توضيحات معلوم مىشود كه شكوفايى و طراوات عقل را با خود عقل مىتوان پديد آورد. عقل، تفكر، علم، خشيت و عمل، حلقههاى پيوسته يك زنجير هستند و چون پى در پى بيايند ثمره آنها به عقل باز مىگردد و عقل مرتبهاى بالاتر مىرود و دوباره ادامه حركت از عقلِ رشد يافته آغاز مىشود و تا عمل صالح ادامه مىيابد. پس بيدارى و غفلت هر كس، متناسب با مقام اوست. هر كس در اين مسير توقف نكند، بيدارى پايدار خواهد داشت و از غفلت دور خواهد بود. اين مسير در عين روشنى، راهزنان بسيارى همچون: دنياپرستى، هوا پرستى، رذايل نفسانى، كسالت و سستى و ... دارد كه پرهيز از آنان تنها با كوشش و توسل به يارى خداوند و اولياء او ممكن مىشود. امام سجاد عليهالسلام در بالاترين مراتب بندگى براى بيدارى از غفلت به خداوند متوسل مىشود و چنين دعا مىكند:
... و نبهنى من رقدة الغافلين ...؛
و مرا از خواب غافلان بيدار ساز.
علم نتيجه پاسخگويى به گرايش حقيقتجويى و بهرهبردارى از قواى ادراكى خداداد است؛ اما به كار بستن قوه تعقّل در كدام محدودهها ارزش اخلاقى مثبت دارد؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند:
كفاك من عقلك ما اوضح لك سُبل غيّك من رشدك؛(3)
از خرد تو را اين بايد كه راه گمراهىات را از راه رستگاريت نمايد.
1 . فاطر / 28.
2 . اعلى / 10 ـ 9.
3 . نهجالبلاغه، قصار الحكم 421.
نيز از ايشان پرسيدند:
أى الناس اكيس؟ قال: من ابصر رشده من غيّه، فمال الى رشده؛(1)
زيركترين مردم كيست؟ فرمودند: كسى كه رستگارى خود را از گمراهيش باز شناسد و به سوى رستگاريش بگرايد.
اين دو كلام نورانى بيانگر جهتگيرى اصلى و ضرورى تعقل انسان است. انسان بايد پيش و بيش از هر چيز، در انديشه رستگارى باشد؛ ولى اين سخن نيازمند تفصيل و توضيح است. اوصاف ديگرى را در روايات مىتوان يافت كه ما را به علوم داراى ارزش اخلاقى مثبت راهنمايى مىكنند. امام على عليهالسلام فرمودهاند:
واعلم انه لا خير فى علم لاينفع و لاينتفع بعلم لايحق تعلّمه؛(2)
1 . الحياة، ج 1، ص 62.
2 . الحياة، ج 1، ص 61.
بدان هيچ خيرى در علم بدون سود نيست و از علمى كه يادگيريش جايز نيست هيچ سودى حاصل نمىشود.
بنابراين بايد به دنبال علمى بود كه خير ما را بر آورد و شرّى را متوجه ما نكند. با نگاهى به علوم شايد به نظر آيد كه همه علوم كم يا بيش خيرى را مىتوانند متوجه ما كنند و بىشك يادگيرى همه علوم براى ما ممكن نيست. عقل حكم مىكند كه نخست به سراغ علوم ضرورى برويم. علم ضرورى علمى است كه هر انسانى به آن نيازمند باشد؛ ولى آيا همه انسانها اهداف واحدى را دنبال مىكنند تا علم واحد يا علوم خاصى به كار آنها بيايد و هدف آنان را تأمين كند؟ همه انسانها هدف يكسانى براى زندگى خود مشخص نكردهاند، ولى اگر ژرف نگرى كنند و از فطرت خداجوى خود فاصله نگيرند، تصديق مىكنند كه همه غايت واحدى دارند. پس براى تحقق غايت واحد و يكسان انسانها، علم واحد يا علوم يكسانى مورد نياز است. انسانها همه بايد از گذرگاه اين جهان مادى عبور كنند و با استفاده از سرمايههاى جسم و جان خود و امكاناتى كه اين جهان در اختيار آنها مىگذارد به سعادت خود در جهان آخرت برسند. پس ناگزير بهرهگيرى از دنيا به عنوان گذرگاه آخرت غيرقابل اجتناب است. هر علمى كه بهرهگيرى از اين دنيا را تسهيل كند و رسيدن انسان به آن سوى گذرگاه را با خطر يا تأخير روبرو نسازد، علم نافع است و هر علمى كه مقصد، راه و روش پيمودن راه را بياموزد، علمى ضرورى است. بنابراين علم نافع دو گونه است؛
ـ نخست علمى كه بهرهگيرى از دنيا (مقصود طبيعت و اجتماع انسانى است) متكى به آن است.
ـ دوم علمى كه پيمودن راه سعادت وابسته به آن است.
گونه نخست را علوم دنيوى و گونه دوم را علوم اخروى مىناميم. اكنون مىخواهيم بدانيم كه ارزش اخلاق فراگيرى هر يك از اين علوم چيست و تقسيمات آنها كدام است؟ براى تعيين ارزش اخلاقى هر چيز بايد تأثير آن بر سعادت و كمال انسان را در نظر گرفت. پس بايد از علوم آخرت شروع كرد، زيرا سعادت انسان به آن علوم وابسته است. اگر سعادت انسان بدون داشتن اين علوم محقق نمىشود، تحصيل اين علوم از نظر اخلاقى واجب و نيكو خواهد بود.
انسان براى رسيدن به كمال به شناختهايى درباره مبدأ هستى، خود، كمال و سعادت خود، و اعمالى كه بايد انجام دهد تا به كمال خود برسد نيازمند است. او همچنين موانع رسيدن به كمال را بشناسد. امام كاظم عليهالسلام در سخنى كه درباره علم آخرتى فرمودهاند، علم را اين گونه تقسيم كردهاند:
وجدت علم الناس فى اربع: اولها أن تعرف ربّك، و الثانية أن تعرف ما صنع بك، و الثالثة أن تعرف ما أراد منك، و الرابعة أن تعرف ما يخرجك من دينك؛(1)
دانش مردم را در چهار چيز يافتيم: نخست پروردگارت را بشناسى، دوم بدانى تو را چگونه آفريد، سوم بدانى از تو چه مىخواهد، چهارم بدانى چه چيز تو را از دينت خارج مىسازد.
بنابراين با توجه به اينكه براى سعادتمند شدن چنين شناختهايى ضرورى است، مطابق روايتى كه امام كاظم عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل فرمودهاند؛ علوم آخرت را به سه علم تقسيم مىكنيم: عقايد، اخلاق و فقه.
1 . الحياة، ج 1، ص 61.
امام كاظم عليهالسلام فرمودند: روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وارد مسجد شدند. گروهى گرد مردى حلقه زده بودند: فرمودند: اين كيست؟ گفته شد: «علاّمه». فرمودند: علامه چيست؟ پاسخ دادند: داناترين مردم به انساب عرب و حوادث و روزگار جاهليت. پيامبر فرمودند: اين علمى است كه كسى را كه نداند آسيبى نمىرسد و آنكه آن را بداند سودى نمىبرد. سپس فرمودند: علم فقط سه گونه است: «آية محكمه، او فريضة عادله، او سنة قائمه. و ما خلاهنّ فهو فضل؛(1) نشانه استوار، يا واجب است يا سنت پابرجا، و جز اينها زائد است.»
عالمان اخلاق «آية محكمه» را به علم عقايد و «فريضة عادله» را به علم اخلاق و «سنة قائمه» را به «علم فقه» تفسير كردهاند. اين تفسير با توجه به شناختهاى ضرورى براى رسيدن به كمال، تفسيرى صحيح به نظر مىرسد. علم عقايد كمال عقل انسان را موجب مىشود. با شناخت خداوند، صفات او، انبياء و اولياء، وحى و سعادت و قيامت. انسان به كمال عقلى خود مىرسد و مقصد حركت تكاملى خود را مىشناسد. انسان در مسير تكامل، بايد اعمال خود را چنان كند كه موفق به پيمودن مسير گردد. بخشى از پرسشهاى انسان درباره اعمال، مربوط به اخلاق و دستهاى مربوط به وظايف شرعى و واجبات و محرمات است. پس دو علم اخلاق و فقه نيز ضرورى است. اين دو علم در حقيقت خواستههاى خداوند از انسان را در خصوص همه روابط زندگى او بيان مىكنند.
علوم دنيايى نيز به جهاتى براى انسان مؤمن ضرورى و فراگيرى و بهرهبردارى از آنها به لحاظ اخلاقى ارزشمند است: اول از آن جهت كه دنيا گذرگاهى است كه به هر حال بايد از آن عبور كرد، پس همه انسانها حداقلى از آگاهى درباره دنيا را نياز دارند.
1 . الحياة، ج 1، ص 64.
دوم از آن جهت كه نظم اجتماعى ضرورتى است كه بدون آن گذر از اين دنيا به شكل مطلوب انجام نخواهد گرفت. نظم اجتماعى مجموعهاى از روابط را ميان افراد جامعه با يكديگر و جوامع مختلف برقرار مىكند. برقرارى نظم اجتماعى تا حدود زيادى وابسته به علوم دنيايى است، پس بايد اين علوم را در حدّ نياز آموخت و به كار گرفت. در درون نظم اجتماعى نيز با تقسيم وظايف، هر كس قلمروى از اين نظم را اداره مىكند كه آگاهى از آن قلمرو، مقدمه ضرورى انجام وظيفه اجتماعى است.
با اين توضيحات مىتوان گفت همه انسانها بايد علوم آخرت را بياموزند و بكار گيرند. همه انسانها بايد از نظم اجتماعى جامعه خودآگاه باشند و به تكاليف شرعى خود در قبال اين نظم عمل كنند و بالاخره هر فرد بايد دانش لازم را براى تصدى بخشى از كارهاى اجتماع بياموزد تا بتواند در تأمين نظام اجتماعى مشاركت كند. علومى كه برشمرديم، اعم از علوم آخرت و دنيا، همه از لحاظ اخلاقى پسنديدهاند. هر كس در مواجهه با مجموعه علوم، بايد بخشهاى ضرورى آن را بياموزد و بخشهاى غيرضرورى آن را در حدّ ايفاى وظايف خود انتخاب كند و بياموزد. چنانكه گفتيم ضرورت و عدم ضرورت يك علم، از طريق وابستگى سعادت انسان به آن علم معلوم مىگردد. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودهاند:
العلم اكثر من ان يحاط به، فخذوا من كل علم احسنه؛(1)
دانش گستردهتر از آن است كه بتوان بر آن احاطه يافت؛ پس از هر علمى نيكوترين آن را برگزينيد.
اكنون كه قلمروهاى علم مطلوب و واجب را شناختيم، بايد توجه كنيم كه آموختن علوم آخرت به هيچ روى به معناى يادگيرى تعدادى مفاهيم و قضاياى فلسفى، كلامى، اخلاقى و فقهى نيست. آموختن علوم آخرت وقتى مطلوب است كه به باور درآيد و ايمان جوينده علم را تقويت و ترفيع بخشد. براى توضيح بيشتر اين مطلب، گونههاى مختلف دانشآموزى را از زبان روايات بيان مىكنيم و گونه مطلوب آن را معرفى مىنماييم.
1 . الحياة، ج 1، ص 62.
علم آخرت، مقدمه ضرورى رسيدن به كمال و درك قرب الهى است. گروهى اين مقدمه ضرورى را آنگونه كه بايد آموختهاند و از آثار آن كه عمل صالح و تقرب به خداوند است بهره مىبرند. گروه ديگرى از مردم در طريق تحصيل علم آخرت هستند و آن را به گونهاى مىآموزند كه موجب تقرب آنان به خداوند گردد و دسته سوم نه علم آخرت را دارا هستند و نه در مسير آموختن آن هستند، يا اگر آن را آموختهاند و مىآموزند به گونهاى كه به عمل صالح و قرب خدا بيانجامد نيست. گروه اوّل عالمان ربانى هستند و گروه دوم دانش طلبان در مسير رستگارى هستند و گروه سوم بىخردان فرومايهاند. اميرالمؤمنين عليهالسلام خطاب به كميل چنين مىفرمايد:
الناس ثلاثة: فعالم ربانى و متعلم على سبيل النجاة، و همجٌ رعاعٌ أتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح، لميستضيئوا بنور العلم، و لميلجأوا الى ركنٍ وثيق؛(1)
مردم سه دستهاند: داناى خداشناس، آموزنده در راه رستگارى، و بىخردان فرومايهاى كه همچون ابرها اين سو و آن سو مىشوند، در پى هر بانگى مىروند، با هر باد به سويى مىروند، از روشنى دانستن فروغى نيافتند و به سوى پناهگاه استوارى نرفتند.
از اوصاف بىخرد فرومايه معلوم مىشود كه عالم ربانى و متعلم على سبيل النجاة با نور علم روشنايى مىيابند و از قرار، آرامش و استقامت برخوردارند و احساس امنيت مىكنند. اين ثمرات مبارك همه از آنروست كه اينان دانش حقيقى را به وجهى درست آموخته و آن را باور كردهاند.
امام صادق عليهالسلام جويندگان علم را بر حسب آنكه قصد دنيا داشته باشند يا آخرت،به دو گروه تقسيم كردهاند:
من اراد الحديث لمنفعة الدنيا لم يكن له فى الآخره نصيب. و من اراد به خير الآخرة اعطاه الله خير الدنيا و الآخرة؛(2)
كسى كه حديث را براى سود دنيا بخواهد در آخرت بهرهاى ندارد. و كسى كه به وسيله حديث خير آخرت را بخواهد خداوند خير دنيا و آخرت را به او عطا مىكند.
1 . نهج البلاغه، قصار الحكم 147.
2 . شرح چهل حديث، ص 374.
ايشان در تقسيم ديگرى اصناف جويندگان علم را اينگونه معرفى كردهاند:
طلبة العلم ثلاثة: فاعرفهم بأعيانهم و صفاتهم: صنف يطلبه للجهل و المراء؛ و صنف يطلبه للاستطالة و الختل؛ و صنف يطلبه للفقه و العقل. فصاحب الجهل و المراء موذٍ ممارٍ متعرض للمقال فى اندية الرجال بتذاكر العلم و صفة الحلم؛ قد تسربل بالخشوع و تخلّى من الورع؛ فدق الله من هذا خيشومه و قطع منه حيزومه. و صاحب الاستطاله و الختل ذو خبّ و ملق؛ يستطيل على مثله من اشباهه، و يتواضع للاغنياء من دونه، فهو لحلوائهم هاضم و لدينه حاطم؛ فاعمى اللّه على هذا خبرَه و قطع من آثار العلماء أثره. و صاحب الفقه و العقل ذو كآبة و حزن و سهر، قدتحنّك فى برنسه و قام الليل فى حندسه؛ يعمل و يخشى وجلاً، داعيا مشفقا مقبلاً على شأنه، عارفا بأهل زمانه مستوحشا من أوثق إخوانه، فشدّ الله من هذا اركانه و اعطاه يوم القيامة أمانه؛(1)
دانش طلبان سه گروهند: پس آنها را به اشخاص و صفاتشان بشناس: گروهى دانش را بهر نادانى و جدال طلب مىكنند؛ گروهى براى برترىجويى و فريبكارى آن را طلب مىكنند؛ و گروهى آن را براى بينش و خرد طلب مىنمايند. پس آنكه بهر نادانى و جدال طلب علم مىكند، آزار دهنده و جدل كننده است، در انجمن مردان به گفتگوى علمى و توصيف بردبارى وارد مىشود، لباس فروتنى پوشيده و از پرهيزگارى تهى گرديده. پس خداوند از اينرو بينى او را بكوبد و كمر او را بشكند. و آنكه براى برترى جويى و فريبكارى طلب علم كند، فريبكار و چاپلوس است، بر كسى از همانندهاى خود برترى جويد، در برابر توانگران فروتنى كند، پس او گوارنده حلوى آنان و شكننده دين خويش است. پس خداوند از اينرو بينايى او را كور سازد و اثر او را از آثار عالمان جدا سازد. و آنكه براى بينش و خرد طلب علم كند، داراى شكستگى و حزن و شبزندهدارى است. بر كلاه خود حنك مىبندد و شب را در تاريكى برمىخيزد و عمل مىكند، در حالى كه ترسان است بر حال خود. دعا و خيرخواهى و اقبال دارد و بر مردم روزگارش آگاه و از موثقترين برادرانش بيمناك است، پس از اين روى خداوند پايههاى او را محكم سازد و امان خود را در روز قيامت به او ارزانى كند.
1 . شرح چهل حديث، ص 367؛ به نقل از اصول كافى، كتاب فصل العلم، باب النوادر.
اين عبارات به خوبى تأثير تفاوت نيت در علم آموزى را بيان مىكند و آشكار مىكند كه چگونه نيت الهى در طريق تحصيل دانش آثار خجسته علم را به بار مىآورد و نيت غيرالهى نتيجه عكس مىدهد و موجب هلاكت فرد و ديگران مىگردد.
1 ـ غفلت را تعريف نمائيد؟
2 ـ غفلت به چند نوع منقسم مىگردد آنها را بيان كنيد؟
3 ـ آيا انسان مىتواند قواى ادراكى خود را تحت اختيار در آورد؟ از چه راهى؟ آيا ارزش اخلاقى هم دارد؟
4 ـ غفلت چه تأثيرى بر قواى ادراكى انسان مىگذارد؟
5 ـ عوامل غفلت چيست؟
6 ـ قرآن كريم چه كسانى را و به چه علت از چهار پايان گمراهتر و يا پستتر مىداند؟
7 ـ علوم ضرورى كه هر انسانى بايد آنرا فراگيرد كدام است؟
8 ـ آيا فراگيرى علوم دنيائى ارزش اخلاقى مثبت دارد؟ چرا؟
9 ـ ملاك ضرورى و عدم ضرورى بودن يك علم چيست؟
10 ـ قلمروهاى علم مطلوب و واجب را بيان كنيد؟