هر فرد از افراد انسان تركيبى از ويژگيهاى نوعى و فردى است. هر يك از ما علاوه بر اينكه فردى از نوع انسان است، ويژگىهاى فردى را نيز داراست. مقصود از خودشناسى چيست؟ آيا خودشناسى به معناى شناخت نوع انسان است؟ يا به معناى شناخت هر فرد از خويشتن است، خويشتنى كه مركب از ويژگىهاى مشترك با ديگران و ويژگيهاى اختصاصى هر فرد است؟ اگر خودشناسى به معناى شناخت جنبههاى اختصاصى افراد نوع انسان باشد خودشناسى همان انسانشناسى است. و اگر مقصود از خودشناسى شناخت هر فرد از خويشتن باشد، خودشناسى با انسانشناسى متفاوت خواهد بود.
از خودشناسى به معناى اول با عنوان انسانشناسى ياد خواهيم كرد و خودشناسى به معناى دوم را «خودشناسى» يا «خودشناسى به معناى خاص» مىخوانيم.
انسانشناسى به روشهاى مختلفى انجام مىگيرد. علومى چون روانشناسى تجربى، فيزيولوژى انسانى و انسانشناسى(آنتروپولوژى) با روش تجربى به شناخت انسان مىپردازند. محصول كار اين رشتهها علمى حصولى و مفهومى است.
علم النفس فلسفى براى شناخت انسان از روش عقلى ـ قياسى پيروى مىكند و علمى حصولى را پديد مىآورد.
براى شناخت انسان مىتوان از روش نقلى نيز بهره برد. يعنى با رجوع به كتاب و سنت ابعاد وجود انسان را به كمك وحى شناسايى نمود.
آيا مىتوان انسان(نوع انسان) را به روش شهودى و دروننگرى شناخت؟ يعنى آيا مىتوانيم با استفاده از علم حضورى ويژگىهاى نوعى انسان را بشناسيم؟
شناخت هر فرد از خويشتن اگر با دروننگرى و از طريق علم حضورى صورت گيرد، نتيجه آن شناخت مجموع ويژگيهاى نوعى و شخصى خواهد بود و تمييز ويژگىهاى نوعى و شخصى از يكديگر فقط با مشاهده خصوصيات ديگران ممكن خواهد شد. بنابر اين اگر پس از دروننگرى بگوييم خودشناسى(به معناى خاص) گردهايم، سخن درستى گفتهايم، ولى اگر بگوييم انسانشناسى كردهايم، سخن ما نادرست است؛ زيرا براى تبديل خودشناسى به انسانشناسى بايد به مشاهده ويژگيهاى ديگران بپردازيم و با مقايسه خود و ديگران اوصاف مشترك و مختص خود را از هم باز شناسيم. در صورتى كه اين مرحله تكميلى را انجام دهيم، انسانشناسى كردهايم و انسانشناسى ما باز هم علمى حصولى را نتيجه داده است. انسانشناسى به روش اخير را انسانشناسى شهودى مىناميم. مقدمه ضرورى انسانشناسى شهودى، خودشناسى شهودى است. محصول خودشناسى شهودى علمى حضورى است.
با اين توضيحات پاسخ سؤال مذكور معلوم مىشود: انسانشناسى به روش صددرصد شهودى و دروننگرانه امكانپذير نيست، ولى مىتوان از روش دروننگرى در شناختن انسان استفاده كرد.
همان گونه كه مىتوان خودشناسى دروننگرانه را مقدمهاى براى انسانشناسى قرار داد، علمالنفس فلسفى و انسانشناسى تجربى(روانشناسى، فيزيولوژى انسانى و انتروپولوژى) و انسانشناسى نقلى(يا وحيانى) را نيز مىتوان مقدمهاى براى خودشناسى قرار داد؛ يعنى با استفاده از نتايج اين رشتههاى مختلف ويژگىهاى نوعى انسان را شناخت و با استفاده از روش دروننگرى ويژگىهاى اختصاصى خود را شناسايى نمود و به خودشناسى نايل آمد.
غرض از اين توضيحات اين است كه بگوييم: هرچه در خودشناسى بيشتر به روش دروننگرى متكى باشيم، نتايجى كه به دست مىآوريم براى خود ما يقينىتر خواهد بود و نياز ما به اصطلاحات و روشهاى علمى و فلسفى كمتر خواد شد.
اهميت خودشناسى به سبب نتايج آن است، به عبارت ديگر اهميت خودشناسى به سبب نقشى است كه خودشناسى در تحقق كمال انساندارد. در بحث آينده نقشهاى مختلف خودشناسى را بررسى خواهيم كرد. در اينجا برخى از رواياتى را كه اهميت خودشناسى را بيان كردهاند نقل مىكنيم.
از اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره نقل شده است كه فرمودند:
معرفة النفس انفع المعارف؛(١)
خودشناسى سودمندترين دانشهاست.
همچنين فرمودند:
غاية المعرفة ان يعرف المرء نفسه؛(٢)
نهايت معرفت آن است كه انسان خود بشناسد.
و نيز فرمودند:
نال الفوزَ الاكبر من ظفر بمعرفة النفس؛(٣)
كسىكهبه شناختخود دستيابدبهبزرگترين رستگارى وپيروزى رسيدهاست.
افضل الحكمة معرفة الانسان نفسه؛(٤)
بزرگترين حكمت آن است كه انسان خود را بشناسد.
نقطه مقابلِ خودشناسى، خودناشناسى است كه به عقيده اميرالمؤمنين عليهالسلام بالاترين و بزرگترين جهل است. چنانكه فرمود:
اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه؛(٥)
١ . شرح غرر الحكم ودرر الكلم(خوانسارى)، ج ٦، ص ١٤٨.
٢ . همان، ج ٤، ص ٢٧٢.
٣ . همان، ج ٦، ص ١٧٢.
٤ . همان، ج ٢، ص ٤١٩.
٥ . همان، ج ٢، ص ٣٨٧.
بزرگترين نادانى خودناشناسىِ انسان است.
و نيز فرمود:
كفى بالمرء جهلاً ان يجهل نفسه؛(١)
در جهل انسان همين بس كه خود را نشناسد.
با توجه به اين اهميت زياد، قطعا آثار بزرگى بر خودشناسى مترتب است و چون مهمترين هدف زندگى در نزد معصومين عليهمالسلام ، معرفت و طاعت خداوند و تقرب به اوست، آثار خودشناسى را بايد در ممكن ساختن معرفت پروردگار و تقرب به او جستجو كرد. در مباحث آينده، نگاهى گذرا به آثار خودشناسى خواهيم نمود.
چه آثارى بر خودشناسى مترتب است كه آن را مطلوب مىسازد. خودشناسى براى چيست؟ به چه انگيزهاى بايد خودشناسى كرد؟
براى خودشناسى آثار مختلفى بيان شده است و انگيزههاى گوناگونى خودشناسى را اقتضاء مىكند. يكى از عواملى كه خودشناسى را موجه مىسازد، متعلق اين شناخت است. «خود» به عنوان چيزى كه در «خودشناسى» شناخته مىشود، محبوبترين چيز در نزد ماست. هركس به خود علاقه دارد و علاقه به شناخت محبوب امرى فطرى است. انسان فطرتا علاقمند به شناخت محبوب خويش است و «خود» محبوب همه انسانهاست، چرا كه هر انسانى خود را دوست دارد و طبيعى است كه خودشناسى امرى مطلوب باشد.
محبت انسان به خود موجب مىشود انسان در انديشه برآوردن مصالح خويش باشد و بكوشد مفاسد و امور زيانآور را از خود دور سازد. به عبارت ديگر حفاظت از خويش در برابر خطرات و تأمين نيازهاى خود به اقتضاى محبت به خود امرى طبيعى است. از سوى ديگر حفاظت از هر چيز و تأمين نيازها و مصالح هرچيز مستلزم شناخت آن چيز است. هرگاه چيزى را نشناسيم، نيازهاى آن و امور زيانآور به آن را نمىتوانيم بشناسيم.
١ . همان، ج ٤، ص ٥٧٥.
محبت به خود فقط با حفظ و نگهدارى «خود» ارضاء نمىشود. انسان خود را در بهترين و كاملترين شكل مىخواهد؛ يعنى دوست دارد هركمالى را در خود تحقق بخشد و هرگاه كمالى از كمالات ممكن براى خود را در خود نامحقق يابد، از وضع موجود خود ناراضى مىشود و درصدد تكميل وجود خويش برمىآيد. كمالخواهىِ پايانناپذير انسان، در عين احساس فقر و نيازمندى است. پس انسان بر خود لازم مىبيند كه كمال ممكن براى خويش را بشناسد تا بتواند در جهت كمال خود گام بردارد و كمالاتى نايافتنى را طلب نكند و به چيزى كمتر از آنچه براى او ممكن است رضا ندهد. شناخت كمال نهايىِ خود فرع شناخت خود است.
براى رسيدن به كمال، علاوه بر شناخت مقصد، بايد مسير، مركب و سرعت را هم شناخت. شناخت مسير، مركب و سرعت متناسب با هر موجود، بر شناخت آن موجود متوقف است.
اگر تواناييها و ظرفيتهاى خود را بشناسيم، ممكن است گام در مسير سنگلاخ و دشوارى بگذاريم و يا با سرعتى بيش از توان خود حركت كنيم و يا از ابزارها و نيروهايى كمك بگيريم كه تناسبى با وضعيت ما و مقصد ما نداشته باشد.
خودشناسى و شناخت كمال و زيباييها و جذابيتهاى مقصد نهايى انسان، انگيزه استكمال را در او تقويت مىكند. اين نكته را مىتوان يكى از انگيزههاى توصيه به خودشناسى از سوى كسانى كه خودشناسى كردهاند دانست. ائمه معصومين عليهمالسلام كه انسان و غايت وجودى او را مىشناسد و نيز مىدانند هر فردى با شناخت خود و غايت هستى خود بيش از پيش خواستار سلوك به سوى كمال خواهد شد، انسانها را به خودشناسى ترغيب مىكنند تا آنان را شيفته حركت كمالى سازند.
خودشناسى به خداشناسى مىانجامد و خداشناسى در واقع اصلىترين مقدمه كمال و بلكه خودِ كمال انسان است. پس خودشناسى براى كمال انسان امرى ضرورى و غيرقابل چشمپوشى است. همچنين خودشناسى مقدمه ضرورى هرشناختى است؛ يعنى هيچ شناختى براى انسان حاصل نمىشود مگر آنكه خود را بشناسيم. پس اگر خواستار شناخت حقايق هستى هستيم بايد نخست خود را بشناسيم.
اينها چكيده مواردى بود كه به عنوان انگيزههاى خودشناسى ذكر شده است. اكنون آثار مورد انتظار از خودشناسى را بررسى مىكنيم و سپس درمىيابيم كه از ديد روايات چرا بايد خودشناسى كرد.
از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه فرمودند:
من عرف نفسه عرف ربه؛(١)
كسى كه خود را بشناسد همانا پروردگارش را شناخته است.
معرفت نفس به چند شكل به معرفت خدا مىانجامد:
١ـ انسان با شناخت خويش در درون خود گرايشهايى فطرى مىيابد؛ (اين گرايشها را در بحث آينده بررسى خواهيم نمود). هر انسانى خواستار احاطه علمى به جهان است و گرايش او به شناخت هستى، بىنهايت است؛ يعنى انسان هرچه در دانش پيشرفت مىكند، همچنان از افزايش سؤالات و دوام جهل خود ناراضى است و تا زمانى كه به علم مطلق دست نيابد خود را ناقص مىبيند و از نقص خود ناخرسند است و از اين رو خواستار اتصال به سرچشمه علم مطلق مىگردد. انسان مىداند كه شناخت ماسوى اللّه بدون شناخت علتالعلل آنها شناختى ناقص است. بنابراين شرط شناخت جهان مخلوق را شناخت علتِ مخلوقات مىبيند و ميل او به احاطه علمى بر جهان، او را ملزم به شناخت خداوند مىسازد.
آگاهى از وجود گرايش فطرى به علم و احاطه علمى در انسان، به هر روشى كه حاصل شود (روش درونبينى و علم حضورى و يا روشهاى مختلف علوم حصولى انسانشناسى) به ما مىگويد كه پاسخگويى به اين گرايش فطرى، مستلزم شناخت علتالعلل هستى است.
١ . شرح غرر الحكم و درر الكلم،(خوانسارى)، ج ٥، ص ١٩٤.
٢ـ انسان به تجربه يافته است كه هر گرايش درونى كه در او وجود دارد حاكى از وجود واقعيتى خارجى است كه آن گرايش را ارضا مىكند. ميل به رفع تشنگى، با آب كه واقعيت خارجى دارد ارضاء مىشود. ميل به همسرگزينى با وجود جنس مخالف ارضاء مىشود و ساير اميال انسان نيز اينگونهاند. پس اگر انسان خواستار علم و قدرت مطلق است بايد علم و قدرت مطلق وجود داشته باشد. پس مبدئى در هستى وجود دارد كه از علم و قدرت مطلق برخوردار است. اين شكل شناخت وجود خداوند و صفات علم و قدرت او، اگرچه بر مقدماتى متكى است كه از تجارب درونى انسان تشكيل شده است، ولى در نهايت علمى حصولى و مفهومى است.
٣ـ انسان با كاويدن خويش و رسيدن به خودشناسىِ حضورى، خود را موجودى وابسته و فقير مىيابد؛ موجودى كه همه احوال او اعم از حيات، علم، قدرت، محبت و اراده و ديگر اوصاف و افعالش، وابسته به موجودى است كه از لحاظ حيات، علم و قدرت نامتناهى است. اين درك حضورى به فقر خود نسبت به خداوند، نتيجه شناخت نفس به صفت فقر و نيازمندى است كه همزمان با شناخت نفس، در نفس انسان حاضر است و از هرگونه قياس و استدلال مستغنى است.
خودشناسى، به خداشناسى مىانجامد؛ در حالى كه خداشناسى حاصل از خودشناسى، علمى حضورى است كه اولاً هيچ ترديدى در آن راه ندارد و ثانيا در تحريك انسان براى حركت به سوى خدا و تحصيل قرب او تواناتر است. بنابراين دعوت به خودشناسى براى خداشناسى، علاوه بر اينكه به سبب اهميت موضوع خودشناسى است، به سبب روش خاص خودشناسى دروننگرانه است كه محصول آن علم حضورى يقينى است.
از همين روست كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند:
المعرفة بالنفس انفع المعرفتين؛(١)
شناخت به وسيله نفس سودمندترين شناخت است.
و مفسرين گفتهاند مقصود از معرفتين، معرفت به آيات انفسى و معرفت به آيات آفاقى است كه در فرموده خداوند آمده است:
سنريهم آياتنا فى الآفاق والانفس حتى يتبين لهم انه الحق او لميكف بربك انه على كل شىء شهيد؛(٢)
١ . همان، ج ٢، ص ٢٥.
٢ . فصلت/ ٥٣.
به زودى نشانههاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مىدهيم تا براى آنان آشكار گردد كه او بر حق است. آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همهچيز شاهد و گواه است؟!
پرورش هر موجودى نيازمند آگاهى از استعدادهاى آن است. با اطلاع از استعدادهاى يك موجود، مىتوان به شناسايى مقدمات ضرورى تحقق آن استعدادها روى آورد و موانع تحقق آنها را نيز شناخت. پرورش خود نيز بدون اطلاع از استعدادهاى خود و نيازها و موانع فعليت يافتن استعدادها امكانپذير نيست. پرورش هر موجود، علاوه بر شناخت استعدادها و تواناييها، نيازمند جدا كردن استعدادهاى اصيل و استعدادهاى كمكى است. هر موجودى داراى يك كمال مطلوب است كه كمال اختصاصى و برتر اوست و در كنار اين كمال مطلوب، دستهاى ديگر از استعدادها در او نهفته است كه فعليت يافتن آنها كمك و مقدمه فعليت يافتن استعداد اصلى و كمال مطلوب آن موجود است. بنابراين پرورش استعدادهاى كمكى و رسيدن به كمالات مربوط به آنها، مطلوب بالذات نيست، بلكه مطلوب تبعى مىباشند. با توجه به اين حقيقت، پرورش استعدادهاى تبعى را فقط بايد تا اندازهاى انجام داد كه در خدمت استعدادهاى اصيل و كمال مطلوب آن موجود هستند. خودسازى، به معناى فعليت بخشيدن استعداد اصلى انسان در رسيدن به قرب خداوند است. پس بايد استعدادهاى انسان و امكاناتى كه در اختيار اوست شناخته شود و استعداد اصيل و تبعى از يكديگر تميز داده شوند و سپس معلوم شود غايت استعداد اصيل انسان چيست و پرورش هريك از استعدادهاى تبعى تا چه ميزان سودمند و كمككننده به تحقق استعداد اصيل هستند. با اطلاع از استعدادهاى اصيل و تبعى، قادر خواهيم شد درباره روش فعليت بخشيدن هريك از آنها در حد مطلوب مطالعه كنيم و از راههاى مختلف، آن روشها را شناسايى نماييم.
بنابراين خودسازى به عنوان فعاليتى پرورشى، نياز به خودشناسى دارد.
خودشناسى براى خودسازى مىتواند از طريق روشهاى مختلف انسانشناسى و نيز به كمك دروننگرىِ هر فرد نسبت به خويش صورت پذيرد. با استفاده از روشهاى انسانشناسى، جنبههاى مشترك هر فرد با ديگر افراد نوع شناخته مىشود و با بهرهگيرى از دروننگرى و تكيه بر علم حضورى، يافتههاى انسانشناسى بازيابى و تحكيم مىشود و نيز جنبههاى فردى هر شخص براى او آشكار مىگردد. شناخت جنبههاى فردى به ما كمك خواهد كرد تا ابزار و امكانات متناسب با خود را براى فعليت بخشيدن به استعدادهايمان بكار گيريم و نيز سرعت فعاليت خودسازى را با قابليتهاى شخصى خود تنظيم نماييم.
يكى ديگر از فوائد مهم شناخت جنبههاى فردى را با يادآورى يك نكته بيان مىكنيم.
چنانكه گفتيم پرورش استعداد اصلى و رسيدن به غايت اصيل انسان، هدف خودسازى است و شناخت استعداد اصلى موجب مىشود پرورش هر استعداد ديگرى به منزله مقدمه و ابزار پرورش استعداد اصلى در نظر گرفته شود. شناخت غايت انسان (نوع انسان) يك قاعده كلى را در اختيار ما مىگذارد. يعنى به ما مىگويد كه پرورش هر استعدادى در انسان بايد به اندازهاى صورت گيرد كه به تحقق استعداد اصلى آسيب نرساند. تطبيق اين قاعده كلى در مسير خودسازى در مورد هر انسان با انسان ديگر متفاوت است. اين قاعده كلى نگرش درستى فراهم مىكند تا هيچكس به فعليت رساندن استعدادهاى تبعى را مقصد زندگى خود قرار ندهد؛ ولى نمىتوان با اكتفاء به اين قاعده، اندازه پرداختن به پرورش استعدادهاى تبعى را معلوم كرد. بايد اين قاعده را در دست داشت و سپس وضعيت و ويژگى خاص هر فرد را، از حيث آگاهيها و تواناييهاى جسمى و روحى او در نظر گرفت و آنگاه ميزان پرداختن به مقدمات و استعدادهاى فردى را معلوم كرد.
بهطور خلاصه خودسازى نيازمند شناخت خود است تا از طريق شناخت خود شناختهاى زير حاصل آيد:
ـ شناخت قابليتها و استعدادهاى خود؛
ـ شناخت استعداد اصلى و غايت وجودى خود، و تميز آن از قابليتهاى تبعى؛
ـ شناخت مقدار مناسب پرورش استعدادهاى تبعى خود.
برخى از اين شناختها كه مقدمه ضرورى خودسازى هستند، با استفاده از شاخههاى مختلف انسانشناسى مانند روانشناسى تجربى، علمالنفس فلسفى، فلسفه ذهن و فلسفه فعل يا كُنش به دست مىآيند و برخى از آنها از طريق خودشناسى فردى و با استفاده از روش درونبينى حاصل مىشوند. بنابراين، «خودشناسى براى خودسازى» منحصر به انسانشناسى تجربى و فلسفى نيست، بلكه مجموعهاى مركب از انسانشناسى و خودشناسى به معناى خاص آن است.
يكى ديگر از مقدمات مورد نياز براى خودسازى، داشتن انگيزه و گرايش براى حركت به سوى مقصد در مسير صحيح است. خودشناسى مىتواند انگيزه لازم براى حركت به سوى مقصد را در ما پديد آورد. خودشناسى انگيزه حركت به سوى مقصد را از آن جهت پديد مىآورد كه مقصدى كه به ما معرفى مىكند با خواستهاى فطرى ما سازگار است و تنها چيزى كه مىتواند خواستهاى فطرى را برآورد حركت به سوى خداوند و قرب پروردگارى است كه كمال مطلق است و يگانه موجود بىنهايتى است كه علم و قدرت بىنهايت است و كمالخواهى نامتناهى انسان فقط با قرب به او تأمين مىشود.
همه انتظاراتى كه از خودشناسى داريم تا ما را به خودسازى قادر سازد، در روايات، مورد توجه قرار گرفتهاند و معصومين عليهمالسلام اين آثار را بر خودشناسى مترتب دانستهاند.
مهمترين انتظار ما از خودشناسى، شناخت غايت وجودى انسان بود. به عبارت ديگر از خودشناسى انتظار داريم كه مقصد حركت را به ما نشان دهد. با توجه به اينكه غايت وجودى انسان از ديدگاه الهى، معرفت خداوند و رسيدن به قرب اوست، رواياتى كه در آنها خودشناسى را موجب خداشناسى دانستهاند در حقيقت درستى انتظار را تأييد نمودهاند. مشهورترين اين روايات، فرموده پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است كه فرمودند: «من عرف ربّه فقد عرف ربّه». خداشناسى در واقع مقصدشناسى است و شناخت خداوند و شناخت اينكه انسان مىتواند به قرب الهى نايل آيد بيانگر استعداد اصلى انسان و غايت وجودى اوست.
انتظار ما از خودشناسى، منحصر به اين نيست كه مقصد را به ما نشان دهد، بلكه انتظار داريم مسير حركت را نيز به ما معرفى كند. مسير حركت وقتى روشن مىشود كه بتوانيم افعال مناسب براى رسيدن به مقصد را شناسايى كنيم. هر فعلى كه ما انجام مىدهيم يك يا چند بعد از ابعاد وجود ما را تحتتأثير قرار مىدهد. برخى از افعال به پرورش بُعد علمى و تكامل قوه عاقله ما كمك مىكند و برخى به اعتدال قوه غضبيّه و شهويه ما يارى مىرسانند. اگر كسى بداند كدام افعال ابعاد وجودى او را به اندازه مناسب پرورش مىدهد تا او بتواند به مقصد نهايى برسد، در واقع راه را مىشناسد. بنابراين كسى كه راه را نمىشناسد افعال مناسب براى رسيدن به مقصد را نمىداند. اين راه ناشناسى ناشى از خودناشناسى است. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند:
لاتجهل نفسك فان الجاهل معرفة نفسه جاهل بكل شىء؛(١)
و نسبت به خويشتن خود نادان مباش زيرا كسى كه به شناخت خويش نادان است به همهچيز نادان است.
كسى كه خود را نمىشناسد هيچچيز ديگرى را نمىتواند بشناسد و از جمله اينكه قادر نيست مسير درست رسيدن به مقصد و كمال غايى خويش را نيز بشناسد.
يكى از مقدمات ضرورى خودسازى، داشتن انگيزه حركت است. به عبارت ديگر شناخت مقصد و مسير به تنهايى كافى نيست، بلكه داشتن انگيزه نيز ضرورى است. اميرالمؤمنين عليهالسلام در روايتى مىفرمايند:
من عرف نفسه جاهدها، و من جهل نفسه اهملها؛(٢)
١ . شرح غرر الحكم و درر الكلم(خوانسارى)، ج ٦، ص ٣٠٤.
٢ . همان، ج ٥، ص ١٧٨ ـ ١٧٧.
كسى كه خود را بشناسد با آن مجاهده مىكند و كسى كه به خويشتن جاهل باشد نفس خود را وامىگذارد.
ايشان در روايت ديگرى فرمودند:
من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاة وخبط فى الضلال والجهالات؛(١)
كسى كه خويشتن را نشناسد از راه رستگارى دور مىشود و به گمراهى و نادانيها مبتلا مىشود.
بنابر اين روايت، ناخودشناسى موجب دورى از رستگارى است؛ اين دورى هم مىتواند به سبب نشناختن مقصد و يا مسير رستگارى باشد و هم مىتواند ناشى از لغزش عملى در اثر نداشتن انگيزه حركت در مسير رستگارى و يا داشتن انگيزههاى انحرافى باشد. به هر حال گمراهى از مسير درست، به هر دليل، مىتواند ناشى از جهل به خويشتن باشد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در روايت ديگرى خودشناسى را برترين عقل و ناخودشناسى را موجب گمراهى معرفى كردهاند:
افضلالعقل معرفةالانسان بنفسه فمنعرف نفسه عقل ومنجهلها ضلّ؛(٢)
برترين خرد شناخت انسان از خويشتن است، پس كسى كه خود را بشناسد خردمند است و كسى كه خود را نشناسد گمراه است.
انسان از طريق خودشناسى به ابعاد وجودى خود پى مىبرد. خودشناسى اگر به روش انسانشناسى تجربى و فلسفى باشد، به شكلى قواى نفس را به انسان معرفى مىكند و اگر به شيوه درونگرى ـ براى تحليل معرفت حضورى ما به خويشتن ـ باشد نيز ابعاد وجود ما را براى ما آشكار مىسازد. در مباحث مقدماتى كتاب تا حدودى به قواى نفس انسان از ديدگاه انسانشناسى فلسفى (علمالنفس فلسفى) اشاره كرديم. در اينجا به روش درونگرى و نتايج آن از حيث شناخت ابعاد مختلف وجودى انسان مىپردازيم.
انسان با مراجعه به خويش مجموعهاى از گرايشها و تواناييها را در خود مىيابد و با نظر به خويشتن گرايشهايى غيراكتسابى را در سرشت خود مىشناسد. اين گرايشها بعضى مقتضاى حيوانيت انسان است و بعضى ربطى به جنبه حيوانى او ندارد. ميل به غذا، نكاح و امنيت جانى در انسان و حيوان مشترك است و گرايش به حقيقت، خير، زيبايى، تسلط، آفرينش و پرستش اميال اختصاص انسان هستند.
١ . همان، ج ٥، ص ٤٢٦.
٢ . همان، ج ٢، ص ٤٤٢.
١ ـ انسان شناسى چه تفاوتى با خودشناسى دارد؟
٢ ـ روش شهودى در معرفت انسان را بيان نمائيد.
٣ ـ اين عبارت را توضيح دهيد: «خودشناسى به خداشناسى مىانجامد».
٤ ـ منظور از معرفت نفس در اين روايت نورانى: «من عرف نفسه عرف ربه» چيست؟
٥ ـ چه معرفتى از نفس انسان را به معرفت خدا مىرساند؟
٦ ـ علم حضورى چيست و بعضى از مصاديق آن را در انسان بيان كنيد.
٧ ـ علت قوت و استحكام خداشناسى از راه خودشناسى چيست؟
٨ ـ چرا خودسازى نياز به خودشناسى دارد؟
٩ ـ اندازه و حد پرورش هر يك از استعدادهاى انسان چيست؟
١٠ ـ منظور از استعدادهاى اصلى و تبعى چيست؟
١١ ـ آثار خودشناسى و خداشناسى را با استناد به روايات بيان كنيد.