درس ٩

دوگونه معرفت اكتسابى

گفتيم از ديدگاه اخلاق، تلاش براى شناخت خداوند امرى ضرورى است؛ يعنى انجام اعمال اختيارى خاصى كه به شناخت خداوند منتهى مى‏شوند، از لحاظ اخلاقى ضرورت دارند.
بايد توجه داشت كه اعمال اختيارى كه موجب شناخت خداوند مى‏شوند دوگونه‏اند و به بيان ديگر، «شناخت اكتسابى» خداوند از دو راه ممكن است:
 

راه نخست

تحصيل علوم كلامى و فلسفى است. آشنا شدن با براهين اثبات وجود و صفات خداوند باعث حفاظت معرفت فطرى انسان است. كسى كه با اين براهين آشنا باشد، مى‏تواند در برابر وسوسه‏ها مقاومت كند و يقين خود را به خداوند رشد و تعالى بخشد. براهين خداشناسى از لحاظ منطقى به نتيجه‏اى ضرورى، يعنى «وجود خداوند و صفات او» مى‏رسند. اما آيا هركس با اين براهين آشنا باشد، ضرورتا خداباور و خداپرست خواهد شد؟ پاسخ اين پرسش منفى است، زيرا داوريهاى انسان تحت‏تأثير عوامل گوناگونى قرار دارد. يكى از اين عوامل، ارزيابى منطقى امور است؛ امّا عوامل ديگرى وجود دارد كه نتايج ارزيابيهاى منطقى را تحت‏تأثير قرار مى‏دهد. انسان گاه در اثر عوامل روانى و محيطى، به نتايج منطقى ارزيابيهاى خود بى‏اعتنايى مى‏كند.
از جمله عوامل محيطى كه در داوريهاى انسانها اثر مى‏گذارد، عقايد موروثى و عادتهاى فكرى است. اجتماع انسانى عقايد و انديشه‏هايى را كه پذيرفته است پاسدارى مى‏كند و معتقدين به آن عقايد را تأييد مى‏كند و امتيازات اجتماعى را به آنان اختصاص مى‏دهد. كسانى كه با عقايد رسمى و موروثى اجتماع خود مخالفت كنند، از تأييد جامعه برخوردار نخواهند بود و امتيازات و موقعيتهاى اجتماعى خود را از دست خواهند داد. ترس از مخالفت جامعه و از دست دادن تأييد و موقعيت اجتماعى، موجب مى‏شود ارزيابيهاى عقلى و منطقى كنار گذارده شوند و هرگاه نتيجه يك سنجش منطقى با عقايد مشهور و مورد تأييد جامعه مخالف باشد، افراد در آن شكّ مى‏كنند و به بهانه‏هاى مختلف آن را نمى‏پذيرند.
عقايد تعهدآور و محدوديت آفرين نيز همواره با مخالفت نفس روبرو مى‏شود. نفسى كه خواستار آزادى مطلق است و مى‏خواهد آزادانه اميال حيوانى خويش را تأمين كند، از محدود شدن مى‏هراسد و هر باورى را كه او را به خويشتن‏دارى در برابر خواستهاى نفسانى دعوت كند، مزاحم مى‏پندارد:
بل يريد الانسان ليفجر امامه؛(١)
[انسان شك در معاد ندارد] بلكه او مى‏خواهد [آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت [تمام عمر گناه كند.
همچنين برخى عقايد انسان را به فعاليتهايى دعوت مى‏كند كه با راحت‏طلبى او سازگار نيست. به اين دلايل انسانها در برابر عقايد تعهدآفرين، محدودكننده و خلاف عادات ذهنى مقاومت مى‏كنند. اين عقايد حتى اگر قويترين پشتوانه عقلى و استدلالى را داشته باشند، توسط انسانهاى نفس‏پرست پذيرفته نمى‏شوند. پذيرش اين عقايد، علاوه بر سلامت نفس نيازمند مرتبه‏اى از مجاهده با نفس است. اگر كسى موانع پذيرش حق را از دل و ذهن خويش بزدايد و نتايج دلايل عقلى را پذيرا شود، در پله نخستين نردبان معرفت خدا ايستاده است. اين نردبان ارتفاعى به بلندى آسمانها دارد و پله‏هاى آن قابل شمارش نيست؛ چرا كه مرتبه بزرگى و پايان‏ناپذيرى خداوند بر كسى معلوم نيست. چگونه مى‏توان از اين نردبان بلند بالا رفت و آيا يادگيرى و ابداع دلايل جديد خداشناسى، مى‏تواند خداجويان را به او نزديك كند؟

١ . قيامت/ ٥.

براهين خداشناسى مانند پلهايى هستند كه بر روى رودخانه‏اى زده شده‏اند؛ رودخانه‏اى كه يك سويش ساحل الحاد و شرك و در سوى ديگرش ساحل خداپرستى و توحيد است. كسى كه از يك پل سالم و مستحكم عبور كند، از يك سوى رودخانه به سوى ديگر رفته است و نيازى به پلهاى ديگر ندارد. هر پل عده‏اى را كمك مى‏كند تا از اين رود بگذرند و چون گذشتند پلهاى ديگر حتى اگر بيشتر از هزاران باشند به كار آنها نمى‏آيد. عاقلانه نيست كسى كه از پلى مى‏گذرد باز گردد و از پل ديگر عبور كند. پلها تنها معبر و وسيله‏اند و هدف و مقصد نيستند. كسى كه از پل عبور مى‏كند، بايد به راه خود ادامه دهد، نه آنكه باز گردد و دوباره به پل و ساختمان و زينت آن انديشه كند. البته ممكن است آنها كه ارزش و لذت عبور از رودخانه را دريافته‏اند و زيباييهاى ساحل توحيد را ديده‏اند ديگران را از آن سوى رودخانه، به سوى خود دعوت كنند و آنان را به گذر از پل تشويق نمايند، ولى اين به معناى بازماندن از ادامه راه نيست.
 

دومين راه معرفت خد

معرفت حقيقى انسان به خداوند ـ معرفتى كه در حدّ توانايى بشر باشد ـ به معناى احاطه ذهن بر يك معنى و مفهوم نيست، بلكه به معناى تجلّى خداوند بر عقل انسان است يعنى آمادگى اينكه خداوند خود را بر ما آشكار كند؛ وگرنه عقل ضعيف انسان قادر به شناخت او نيست. امام زين‏العابدين عليه‏السلام در مناجات شيرين خود با خداوند اينچنين مى‏گويد:
بك عرفتك وانت دللتنى عليك ودعوتنى اليك ولولا انت لم‏ادرِ ما انت؛(١) تو را به تو شناختم و تو خود مرا به وجودت راهنمايى كردى و به سويت خواندى.
خداوند در انسان معرفتى فطرى نسبت به خالق قرار داده است و به ذهن و انديشه او توانايى درك براهين خداشناسى را داده است، تا او با استفاده از اين ادلّه و براهين، معرفت فطرى خويش را پاس دارد و رشد دهد. براهين خداشناسى مسير كمال بخشيدن به معرفت خدا را بر انسان مى‏گشايد، ولى ادامه راه به‏گونه‏اى ديگر طى مى‏شود. انسان براى آنكه زمينه را آماده كند تا خداوند معرفت خويش را بر عقل و دل او بتاباند، بايد كارى را كه پروردگارش فرموده است انجام دهد. معرفت خداوند مقدمه بندگى و فرمانبردارى، از اوست و بندگى و فرمانبردارى موجب رشد و بالندگى معرفت به خداست. عمل بر اساس دستور پروردگار، آينه جان بنده را صيقل مى‏دهد و آماده پذيرش نور معرفت پروردگار مى‏سازد. خداوند در قرآن ايمان و عمل صالح را موجب خروج از ظلمت به نور معرفت معرفى كرده است:
رسولاً يتلوا عليكم آيات اللّه مبيناتٍ ليخرج الذين آمنوا وعملوا الصالحات من الظُلماتِ الى النور؛(٢)
پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى‏كند تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند از تاريكى‏ها به سوى روشنايى بيرون برد.
پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز مى‏فرمايند:
من عمل بما علم، وَرَّثهُ اللّه عِلمَ ما لم يَعلَم؛(٣)
هركس به دانسته‏هاى خود عمل كند خداوند آنچه را نمى‏داند به او مى‏آموزد.

١ . دعاى ابوحمزه ثمالى.
٢ . طلاق/ ١١.
٣ . الحياة، ج ١، ص ٢٨٤.

برخى از مفسران، آيه ٢٨٢ سوره بقره را به همين معنى گرفته‏اند، آنجا كه خداوند فرموده است:
واتقوا اللّه ويعلّمكم اللّه؛(١)
از خدا بترسيد (تقواى الهى پيشه كنيد) خداوند به شما دانش مى‏دهد.
علامه طباطبايى رحمه‏الله در تفسير الميزان اين معنى را مخالف سياق آيه مذكور مى‏داند، ولى در ذيل همين آيه مى‏فرمايد: «اگرچه اين معنى با سياق آيه سازگار نيست، ولى كتاب و سنت بر درستى اين سخن دلالت دارد».
اگر بنده‏اى مطيع پروردگار خويش باشد و بندگى حقيقى پيشه كند و با خداى خويش آنگونه كه او مى‏پسندد مناجات كند و اعمال خود را با فرمان و رضاى او مطابق سازد، حضور خداوند را درخواهد يافت و عالَم را محضر خدا خواهد ديد. اين علمِ حضورى به ذات و صفات پروردگار، هديه‏اى است كه خداوند به پاداش عمل صالح به او عطا مى‏كند. بالاترين مراتب اين معرفت خالص و زلال را در امامان معصوم عليهم‏السلام مى‏توان ديد. مرتبه والايى كه بنده خطاب به پروردگار خويش مى‏گويد: «عميت عين لاتراك؛ چشمى كه ترا نبيند كور است». در اين مرتبه از معرفت، خداوند آشكارترين حقيقتى است كه ترديدى در وجود آن راه ندارد؛ حقيقت يگانه اوست و چيزهاى ديگر همه باطل‏اند. در اين مرتبه از معرفت، هيچ واسطه‏اى نمى‏تواند ميان بنده و خداوند قرار گيرد، چرا كه هيچ چيز آشكارتر از او نيست تا بتواند واسطه معرفت او باشد.
الهى تردّدى فى الآثار يوجب بعد المزار فاجمعنى بخدمة توصلنى اليك، كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك أيكون لغيرك من الظهور ماليس لك حتى يكون هو المظهر لك، متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدلّ عليك و متى بعدت حتى تكون الآثار هى التى توصل اليك عميت عين لاتراك عليها رقيبا؛(٢)

١ . بقره/ ٢٨٢.
٢ . دعاى عرفه امام حسين(ع).

خدايا! رجوع به آثار تو ديدار را دور مى‏سازد پس مرا به خدمتى بر خودت وادار كن كه به تو رسانَدَم. چگونه با چيزى كه در هستى‏اش نيازمند توست به سوى تو راهنمايى توان شد. آيا غير تو چنان پيدائى دارد كه آشكاركننده تو باشد؟ چه هنگام پوشيده بوده‏اى تا به نشانه‏اى كه تو را نمايد نياز باشد. و چه زمان دور بوده‏اى كه آثار موجب وصال به تو شوند. چشمى كه تو را نمى‏بيند در حالى كه همواره مراقب اويى كور است.
ظرفيّت معرفتى انسان تا بدانجاست كه همه واسطه‏ها را كنار مى‏زند و همه حجابها را پاره مى‏كند تا به لقاء پروردگار برسد. رسيدن به اين رتبه جز با عنايت پروردگار ممكن نمى‏شود؛ زيرا اوست كه بايد خود را بر بنده‏اش آشكار كند. بنده‏اى كه زمينه اين كمال را در خود پديد آورده است، از خداى خويش مى‏خواهد كه معرفتى اينچنين به او عنايت كند:
الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقة بعزّ قدسك؛(١)
خدايا مرا بريدن از همه چيز به سوى خودت ببخشاى! و ديدگان دل ما را به روشنايى نگاه به تو نورانى ساز! تا ديدگان دلها حجابهاى نور را بردرد و به معدن بزرگى رسد و ارواح ما به بزرگى پاكى تو آويخته گردد.
با از ميان رفتن حجابهاست كه ديدار پروردگار ممكن مى‏شود و دعاى اولياء مستجاب مى‏شود كه خطاب به خداى خويش مى‏گويند:
اللهمّ انى اسئلك الرضا بعد القضاء و برد العيش بعد الموت و لذّة النظر الى وجهك الكريم؛(٢)
اى خدا از تو خوشنودى پس از قضايت و گوارايى خوشى پس از مرگ و لذت نگاه به روى بزرگورات را مى‏طلبم.

١ . مناجات شعبانيه.
٢ . شرح چهل حديث، ص ٤٦٥.

با استجابت اين دعاهاست كه اولياء خداوند مى‏توانند بگويند: «لم اعبد ربّا لم‏اره؛ پروردگارى را كه نديده‏ام نمى‏پرستم»(١). و يا ادعا كنند: «ما رأيت شيئا الاّ و رأيت اللّه معه و قبله و فيه؛ هيچ چيز را نديدم جز آنكه خدا را با او و پيش از او و در او ديدم».
چنانكه گفتيم رسيدن به اين مراتب بلند از بندگى و معرفت، تنها از گذرگاه عمل ممكن است. عمل صالح و مداومت بر آن، به تدريج معرفت را افزايش مى‏دهد و هرچه خلوص عمل بيشتر مى‏شود، ظرف معرفت انسان وسيع‏تر مى‏گردد. در مقابل، عمل ناصالح تيرگى مى‏آورد و معرفت انسان را زايل مى‏كند، تا آنجا كه معرفت فطرى او را هم زير غبار معصيت مدفون مى‏سازد. خداوند آشكارترين حقيقت است اگر عيبى هست در ديدگان ماست كه غبار آن را پوشانيده است.
انك لاتحتجب عن خلقك الاّ ان تحجبهم الاعمال دونك.(٢)
تو از آفريدگانت پوشيده نيستى مگر آنكه كارهايشان حجاب شده باشد.
پس بطور خلاصه دومين راه خداشناسى را «عمل صالح» مى‏ناميم. عمل صالح عملى است كه دو ويژگى داشته باشد:
الف ـ تأمين كننده مصلحت انسان باشد؛ يعنى در نفس آن عمل مصلحت باشد؛ مثل راستگويى و امانتدارى كه تأمين‏كننده مصلحت انسانهاست. نفس عملِ راستگويى و امانتدارى با هر نيتى كه صورت گيرد، از دروغگويى و خيانت در امانت بهتر است. ب ـ به نيت كسب رضايت خداوند صورت گيرد.
اين دو ويژگى تشكيل دهنده جسم و روح عمل هستند. ويژگى اوّل يعنى مصلحت بودن، جسم عمل را تشكيل مى‏دهد و ويژگى دوم كه نيت الهى است روح و جان عمل است. اگر عمل انسان اين هر دو ويژگى را داشته باشد انسان را به كمال نزديك مى‏كند. عمل صالح همواره رابطه انسان و خداوند را تحكيم مى‏كند. نيت الهى شرط قبولى نماز است و مصلحت انسان در اقامه نماز است، زيرا خداوند به آن امر فرموده است. پس نماز، عمل صالحى است كه رابطه انسان و خداوند را تحكيم مى‏كند. كسى مى‏تواند نماز بخواند كه خداشناس باشد و نماز، رابطه‏اى معرفتى ميان انسان و پروردگار است.

١ . نهج‏البلاغه، خطبه ١٧٩.
٢ . دعاى ابوحمزه ثمالى.

امّا همه اعمال صالح، مانند نماز نيستند كه نيت در آن‏ها شرط درستى عمل باشد. مثلاً امانتدارى بر همه انسانها لازم و از ديدگاه اخلاق نيز پسنديده است و خيانت در امانت امرى ناپسند است. هيچكس نمى‏تواند به اين دليل كه نمى‏تواند قصد الهى داشته باشد در امانت ديگران خيانت كند. نتيجه قهرى اينگونه اعمال صالح، تحكيم رابطه انسان با ديگران است. انسان امانتدار رابطه خود و انسانهاى ديگر را تحكيم مى‏كند و حس اعتماد ديگران را برمى‏انگيزد و در عين حال اگر به قصد برآوردن رضاى خداوند از خيانت پرهيز كند، علاوه بر تحكيم روابط خود با ديگران، رابطه خود و خداوند را نيز محكم مى‏كند.
يكى از راههاى خداشناسى كه معرفت حضورى انسان نسبت به خداوند را پديد مى‏آورد، عمل صالح است. عمل صالح از طرفى خود رابطه‏اى معرفتى ميان انسانها و خداست، چرا كه بدون شناخت خداوند امكان عمل صالح وجود ندارد و از طرف ديگر، معرفت انسان به خداوند را تقويت مى‏كند. در بحث حاضر به اين جنبه دوم پرداختيم، اما در بحثهاى آينده به جنبه نخست نيز خواهيم پرداخت.
بندگان صالح خدا در اثر عمل خالصانه به وظايف دينى، و انجام اعمال صالح، به درجه‏اى از معرفت دست مى‏يابند كه حضور خداوند را در همه هستى درك مى‏كنند و به صفات پروردگار معرفتى حضورى مى‏يابند. معرفت بندگان صالح به خداوند و تقرب ايشان به پروردگار، موجب مى‏شود حقايقى را ببينند كه از ديد ديگران پوشيده است. اين بصيرت، نتيجه يقين خلل‏ناپذير آنان به خداست.
در روايات آمده است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روزى پس از اقامه نماز جوانى را ديدند كه بسيار ضعيف و رنگ‏پريده بود؛ جسمى نحيف داشت و چشمانش در كاسه سرش فرو رفته بود. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از آن جوان احوالپرسى كردند و فرمودند: «كيف أصبحت؟»، حالت چگونه است؟ آن جوان پاسخ داد: «أصبحت موقنا»؛ يعنى در حال يقين هستم.
پيامبر فرمودند: هر يقين نشانه‏اى دارد، علامت يقين تو چيست؟ جوان پاسخ داد: يا رسول اللّه يقين من مرا اندوهگين ساخته و باعث شده است شبها را زنده بدارم و روزها در اثر روزه تشنگى را تحمل كنم و از دنيا و آنچه در اوست چشم پوشم. گويى عرش پروردگار را مى‏بينم كه براى حساب برپا شده است و خلايق براى حساب محشور شده‏اند و من در ميان آنها هستم و گويى اهل بهشت را مى‏بينم كه در بهشت متنعم‏اند و در حالى كه بر تختها تكيه زده‏اند به يكديگر تعارف مى‏كنند و اهل آتش را، كه در جهنم عذاب مى‏كشند و فرياد مى‏زنند و گويى اكنون صداى حركت آتش را مى‏شنوم كه در گوشم مى‏پيچد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: اين بنده‏اى است كه خداوند قلبش را به نور ايمان منور ساخته است. سپس خطاب به آن جوان فرمود: بر همين رويه باقى بمان. جوان گفت: يا رسول اللّه! از خدا بخواه كه شهادت در كنار شما را روزيم كند. پس پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برايش دعا كرد و او پس از چندى در يكى از غزوات پيامبر به شهادت رسيد.(١)
بطور خلاصه تأثير عمل اختيارى بر معرفت را در دو دسته مورد بحث قرار داديم:
الف ـ يادگيرى ادله خداشناسى، عملى اختيارى است. انسان به اختيار خود به كلام و فلسفه رو مى‏آورد. آشنايى با براهين خداشناسى از نظر اخلاقى و دينى داراى ارزش مثبت است وگاه از لحاظ دينى واجب است. زيرا شناخت كمال انسان، شناخت راه رسيدن به كمال و شناخت راهنمايان مسير كمال، بدون شناخت خدا ممكن نيست.
ب ـ اعمال صالح اختيارى هستند و موجب تقرب به خداوند مى‏شوند؛ يعنى انسان را به سوى كمال مى‏برند. انسان كاملتر آمادگى بيشترى دارد كه خداوند معرفت خويش را به او افاضه نمايد.

١ . سفينة البحار، ج ٢، ص ٧٣٢، ماده يقين.


تأثير معرفت بر اعمال اختيارى

اعمال اختيارى انسان اعمالى هدفدار هستند. يعنى انسان براى رسيدن به هدفى مشخص، اقدام به انجام عمل اختيارى مى‏كند. اهداف انسان نيز با يكديگر مرتبط هستند. بسيارى از اعمال و اهداف تنها در ارتباط با اهداف ديگر معنادار مى‏شوند.
يك باغبان هر روز ساعتها كار مى‏كند و زحمت كاشت، تكثير و نگهدارى گلها و درختان ميوه را در تمامى فصول سال تحمل مى‏كند و رنج خار گلها و درختان را به جان مى‏خرد. او همه اين اعمال را به اختيار خود انجام مى‏دهد و هدفش از اين كار، بارورى گل و درخت است. اما او بارورى و شادابى درخت را به چه دليل انتخاب و اختيار كرده است؟ آيا بدون داشتن هدفى ديگر اين عمل معنايى خواهد داشت؟ بدون شك اگر مقصود از اين همه تلاش، شادابى درختى باشد كه ميوه‏هاى تلخ و زهرآلود مى‏دهد و بوى تنفرانگيزى پراكنده مى‏كند و منظره‏اى زشت پديد مى‏آورد، تلاش بى‏معنايى خواهد بود و بسيارى خواهند گفت اين اعمال بيهوده و غيرمعقول است. اما اگر باغبان بگويد خريداران پول فراوانى در برابر ميوه درختان او مى‏دهند، ديگر هيچكس عمل او را بيهوده نخواهد دانست؛ زيرا كسب درآمد عملى عاقلانه و هدفى خردمندانه است. امّا چرا خريداران پول زيادى براى خريد ميوه‏اى تلخ مى‏دهند؟ اگر خريداران بگويند ميوه اين درخت درمان بيمارى صعب‏العلاجى است و داروسازان آن را به قيمتى گزاف مى‏خرند، پاسخى عاقلانه داده‏اند و عمل آنها معنادار و هدف آنها معقول مى‏شود. پس همه كارها متناسب با هدفى كه دارند موجه و معقول مى‏شوند. در اين مثال اگر شفاى بيماران به عنوان هدفى خردمندانه وجود نمى‏داشت، تمام كارهاى باغبان، خريداران و داروسازان لغو و بيهوده تلقى مى‏شد.
مقصود از اين مثال روشن شدن پيوند اهداف با يكديگر است. رابطه اهداف با هم موجب مى‏شود كه برخى از آنها را در يك پيوند طولى قرار دهيم و يكى از آنها را هدف غايى و اهداف ديگر را هدف ميانى و واسطه‏اى قلمداد كنيم. هدف غايى، هدفى است كه ذاتا مطلوب است، اما هدف ميانى ذاتا مطلوب نيست، بلكه به سبب تأثيرى كه در تحقق هدف غايى دارد مطلوب است. در مثال مذكور هدف از سم‏پاشى درختان، مبارزه با آفت است و مبارزه با آفت، براى به دست آوردن محصول مرغوب  صورت مى‏گيرد. اينها همه اهداف ميانى و واسطه‏اى هستند، زيرا ذاتا مطلوب نيستند. دليل عدم مطلوبيت ذاتى اين اهداف، اين است كه اگر بتوان كارى كرد كه محصول مرغوب بدون از بين بردن آفتِ مورد نظر به دست آيد، ديگر كسى مبارزه با آن آفت را هدف خود قرار نمى‏دهد و سم‏پاشى نمى‏كند و يا اگر بتوان از طريق دعا كردن، آن آفت را از ميان برد، هيچكس رنج سم‏پاشى را تحمل نخواهد كرد. حتى اگر روزى راه آسانتر و ارزانترى براى مبارزه با آن بيمارى شناخته شود، ديگر كسى آن درخت را نخواهد كاشت و محصول آن را نخواهد خريد و هيچ داروسازى آن دارو را نخواهد ساخت؛ چون همه اين اعمال، واسطه رسيدن به درمان بيمارى بوده‏اند و خود، مطلوبيت ذاتى نداشته‏اند.
اعمال اختيارى انسان هدفدار است و اهداف كوچك و بزرگِ انسان متناسب با هدف غايى حيات او شكل مى‏گيرد. بنابراين شناخت انسان از خود و غايت وجودى‏اش، تعيين كننده اهداف اوست و اعمال اختيارى او همه به جهتى هدايت مى‏شوند كه شناخت او از انسان و جهان اقتضاء مى‏كند.
اگر انسان جهان را آفريده خداوند حكيمِ قادرِ متعال بداند، بى‏شك همه هستى را هدفمند مى‏داند و خلقت هيچ موجودى را باطل نمى‏شمارد، و اگر به خالق حكيم ايمان نداشته باشد، آفرينش را باطل و بيهوده مى‏پندارد:
و ما خلقنا السماء والارض و ما بينهما باطلاً ذلك ظنّ الذين كفروا فويل للذين كفروا من النّار؛(١)

١ . ص / ٢٧.

و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم، اين گمان كسانى است كه كفر ورزيده‏اند پس واى از آتش بر آنان كه كفرورزيدند.
انسان خداپرست رستگارى خويش را حاصل باور به هدفمندى عالم مى‏داند. در نظر او اعتقاد به اينكه جهان با هدفى حكيمانه آفريده شده است، راه كمال را بر انسان مى‏گشايد و او را از خسران و عذاب آخرت رهايى مى‏بخشد:
الذين يذكرون اللّه قياما و قعودا و على جنُوبِهم و يتفكرون فى خلق السّمواتِ و الارضِ ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النار؛(١)
همانان كه خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى‏كنند، و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند [كه:] پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريده‏اى، منزّهى تو! پس ما را از عذاب آتش دوزخ درامان بدار.
انسان مؤمن همه ذرات عالم را از جماد و نبات و حيوان و انسان، اجزاىِ نظامى هدفدار مى‏بيند كه از خداست و به سوى او در جريان و حركت است:
تسبح له السّمواتُ السبعُ و الارضُ و من فيهنَّ و ان من شى‏ءٍ الاّ يسبّحُ بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحَهم انّه كان حليما غفورا؛(٢)
آسمانهاى هفتگانه و زمين و هركس كه در آنهاست او را تسبيح مى‏گويند، و هيچ‏چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مى‏گويد؛ ولى شما تسبيح آنها را نمى‏يابيد. به راستى كه او همواره بردبار آمرزنده است.
اعتقاد به وجود غايتى حكيمانه براى انسان و جهان، آثار مهمى در اعمال اختيارى انسان دارد كه به چند مورد اشاره مى‏نماييم:
١ـ شور و نشاط زندگى را افزايش مى‏دهد.
انسان براى اعمال خود به دنبال هدفى ارزشمند است و زندگىِ بى‏هدف، براى او بى‏ارزش است. اعتقاد به خداى يگانه حكيم، اعتقاد به هدف را پديد مى‏آورد؛ هدفى كه تعقيب آن ارزشمند است. هدف زندگى براى انسان موحّد، از اين ويژگيها برخوردار است:
الف: هدف غايى و راه رسيدن به آن قابل شناخت است؛ زيرا اگر رسيدن به هدف غايى زندگى، مستلزم شناخت باشد و خداوند امكان اين شناخت را براى بندگان پديد نياورد، كارى غيرحكيمانه كرده است و خداوند منزه از آن است.
ب: اين هدف قابل دستيابى است، زيرا اگر انسان براى هدفى آفريده شده باشد كه قدرت رسيدن به آن را دارا نباشد، آفرينش او عبث خواهد بود و فعل خداوند غيرحكيمانه و ظالمانه خواهد بود.

١ . آل عمران/ ١٩١.
٢ . اسراء/ ٤٤.

ج: اين هدف محدود و متناهى نيست. اگر هدف حيات به‏گونه‏اى باشد كه در مقطعى از زندگى به دست آيد و شخص در ادامه زندگى خود، انگيزه‏اى براى تلاش نداشته باشد، در واقع بخشى از عمر او پوچ و بى‏انگيزه خواهد بود.
از ديد انسان خداپرست، هدف غايى خلقت قرب خداى نامتناهى است. پس هيچگاه تلاش او براى تحقق اين هدف متوقف نمى‏شود و هيچ لحظه‏اى از عمر او، فاقد انگيزه تلاش نخواهد بود. با وجود اين ويژگيها در هدف زندگى انسان موحد، اعمال اختيارى او همواره از پشتوانه روحى كافى بهره‏مند خواهد بود و نشاط زندگى در حيات انسان موحّد هيچگاه كم‏رنگ نخواهد شد.
٢ـ انسان موحد و معتقد به شرايع الهى، اعمال اختيارى خود را مطابق با تعاليم شريعت الهى تنظيم مى‏كند؛ زيرا معتقد است خداوند داناى مطلق آفريننده او و جهان است و راه رسيدن به كمال انسان را بهتر از خود او مى‏شناسد.
٣ـ نوعى هماهنگى و همزيستى را ميان انسان و محيط طبيعى پديد مى‏آورد.
انسان در همه دوره‏هاى زندگى خود كوشيده است بر قواى طبيعت چيره شود و از مواهب طبيعى بهره‏بردارى كند. هدف از بهره‏كشى از طبيعت، رفع نيازهاى طبيعى انسان بوده است. انسان خوراك، پوشاك و مسكن و ديگر لوازم رفاه را از طبيعت اطراف خود فراهم مى‏آورد. در گذشته، انسانها به مقدار رفع نياز خود از طبيعت برداشت مى‏كرده‏اند، ولى امروز كه تكنولوژى ابزار چيرگى بر طبيعت را به سهولت در اختيار انسان قرار داده است، انسانها بيش از نياز طبيعى خود از طبيعت برداشت مى‏كنند و رفتارى خصمانه را با طبيعت در پيش گرفته‏اند. رفتار نامناسب بشر با طبيعت معضلات هولناكى را در رابطه با محيط زيست و امكان ادامه حيات بر روى زمين پديد آورده است.
اگر انسان به مبدأ مشترك خويش و طبيعت ايمان داشته باشد و به صفات خداوند همچون «رزّاق بودن» مؤمن باشد، هرگز به استثمار افراطى از طبيعت روى نمى‏آورد و همزيستى بهترى با ديگر اجزاء طبيعت خواهد داشت؛ زيرا موحّدان معتقدند انسان و طبيعت هر دو مخلوق خداى واحدى هستند كه بر نيازمنديهاى آنها عالم است و آنان را بيهوده نيافريده است تا نسبت به تأمين نيازشان كوتاهى نمايد.
بطور خلاصه معرفت خداوند بر اعمال اختيارى انسان، به اين دليل اثر مى‏گذارد كه معرفت خداوند موجب اعتقاد به هدف‏دارى عالم، شناخت هدف غايى زندگى، شناخت راه رسيدن به هدف زندگى، امكان طبقه‏بندى اهداف و يافتن انگيزه و نشاط كافى براى عمل مى‏شود.
 

سؤالات

١ ـ راههاى كسب معرفت خداوند را ذكر كنيد؟
٢ ـ حديث زير را معنى كنيد و توضيح دهيد.
«مَن عَمِلَ بما علم، وَرَثَهُ اللّهُ علم مالَم يَعْلَم».
٣ ـ راه رسيدن به مراتب بلند بندگى و معرفت خدا چيست؟
٤ ـ ويژگيهاى عمل صالح را بنويسيد؟
٥ ـ آيه‏اى از قرآن بنويسيد كه دلالت بر هدفدارى آفرينش مى‏كند؟
٦ ـ ويژگيهاى هدف زندگى انسان موحد را بشماريد؟
٧ ـ به چه دليل معرفت خداوند بر اعمال اختيارى انسان تأثير مى‏گذارد؟


درس ١٠

موانع معرفت خد

در مباحث قبل گفتيم كه عواملى همچون عادات ذهنى، خوف از مخالفت اجتماع و هراس از مسئوليت و محدوديت، مانع شناخت حقيقت مى‏شود. اكنون با تفصيل بيشترى به توضيح موانع اين شناخت مى‏پردازيم.
 

١ـ پيروى از هواى نفس

پيروى از هواى نفس، به معناى مخالفت با فرمان عقل، شرع و يا وجدان اخلاقى است. هرگاه كسى آنچه را كه به واسطه نور عقل و يا هدايت شرع و وجدان اخلاقى خود نادرست مى‏داند انجام دهد، قواى ادراكى و قوه عاقله او دچار ركود و ناتوانى مى‏شود و از درك حقايق و حتى روشن‏ترين حقيقت يعنى خداى عالَم عاجز مى‏شود.
خداوند در آيه ٢٣ از سوره مباركه «جاثيه» مى‏فرمايد:
أفرَءيتَ من اتخذ الهَهُ هَويهُ واضلّه اللّهُ على علمٍ وخَتَم على سَمْعِهِ وقَلبِهِ وجَعَلَ على بَصَرهِ غشاوةً فَمَن يهديه من بَعدِ اللّه أفلا تذكّرون.
آيا ديدى [و تعجب نمى‏كنى از] كسى كه هواى خويش را معبود خود قرار داد [در حالى كه او معبود حقيقى خويش را مى‏شناسد] و خداوند او را كه مى‏داند [معبود حقيقى كيست] گمراه گردانيد و بر گوش و قلبش مُهر زد و بر ديده‏اش پرده نهاد؟ چه كسى پس از خدا او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمى‏گيريد؟.
معبود قرار دادن هواى نفس به معناى پيروى از هواى نفس است و پيروى هوا  موجب زوال عقل و قوه شناخت انسان است. اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرموده‏اند: «الهوى شريك العمى»(١) در اين فرمايش گهربار، امام عليه‏السلام هواى نفس را به منزله و همدوش نابينايى معرفى كرده‏اند و مقصود آن است كه هواى نفس، قوه شناخت انسان را از بين مى‏برد. امام على عليه‏السلام در عبارتى ديگر مى‏فرمايند:
وكم من عقل اسير تحت هوى اميرٍ؛(٢)
چه بسيار عقلى كه تحت سيطره هواى نفس قرار مى‏گيرد.
وقتى عقل اسير هوا شود، ديگر قادر به انجام وظيفه اصلى خويش كه شناخت حقايق و تمييز نيك و بد از يكديگر است، نخواهد بود.
ايشان در فرمايش ديگرى چنين راهنمايى فرموده‏اند:
قاتل هواك بعقلك؛(٣)
به وسيله عقلت با هواى خود مبارزه كن.
اين جمله بيانگر رويارويى همواره عقل و هواست؛ زيرا همانطور كه هواى نفس قواى ادراكى و خرد انسان را ناتوان مى‏سازد، تنها راه مبارزه با هواى نفس عقل انسان است. با عقل مى‏توان به جنگ هواى نفس رفت و از پيروى آن پرهيز نمود.
 

٢ـ محبت دني

يكى از موانع شناخت، محبتِ افراطى است. به‏طور كلى مى‏توان گفت محبتِ خارج از اندازه، قواى ادراكى و شناختى فرد را مختل مى‏كند. هرگاه فردى به شخص، مقام يا شى‏اى محبت بيش از حد داشته باشد، نخواهد توانست زشتيها، كمبودها و مضارّ محبوب خود را ببيند و بپذيرد و سخن مخالفان محبوب خود را نيز نخواهد شنيد. اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
عين المُحِبّ عميةٌ عن معايب المحبوب واُذُنه صَمّاءٌ عن قبح مساويه؛(٤) چشم محب از ديدن عيوب محبوب نابيناست و گوشش از زشتى بديهاى او ناشنواست.

١ . نهج البلاغه، رسائل، ٣١.
٢ . همان، كلمات قصار، ٢١١.
٣ . نهج‏البلاغه، كلمات قصار، ٤٢٤.
٤ . الحياة، ج ١، ص ١٥٦.

بنابراين مى‏توان گفت شناخت موضوعاتِ مورد علاقه و محبت شديد، دشوار است. چنانكه مشهور است «حب الشى يعمى ويصم» از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز روايتى به همين مضمون نقل شده است. به همين ترتيب مى‏توان گفت وقتى چيزى مورد علاقه شديد باشد، نه‏تنها شناخت آن دشوار مى‏شود بلكه شناخت مخالفان آن نيز دشوار خواهد بود؛ زيرا شخص محب همواره به مخالفان محبوب خود به ديده ترديد و گاه دشمنى نظر مى‏كند و نمى‏تواند محاسن و فوايد مخالفان را بشناسد.
يكى از قضاوتهاى رايج ميان دنياپرستان و دلبستگان به حيات دنيا، اين است كه گمان مى‏كنند خداپرستى با بهره‏مندى از مواهب دنيا سازگار نيست. بحث درباره دنيا در فصل مستقلى خواهد آمد، ولى اجمالاً بايد بدانيم كه از ديد موحّدان دنيا و نعمتهاى آن مخلوق خداست. انسان موحّد كه عاشق خداست به هرچيز به ديده نشانه و گواه وجود خداوند مى‏نگرد. نعمتهاى دنيا نيز از ديد انسان موحّد، مذموم و ناپسند نيست؛ آنچه ناپسند و مذموم است دلبستگى به دنياست. ولى انسانهاى سطحى‏نگر و نزديك‏بين، خدا، انبياء و شرايع را با بهره‏مندى از دنيا مخالف مى‏بينند، پيشاپيش در برابر انديشه خداپرستى موضع مخالف مى‏گيرند و وجود خدا و دين را انكار مى‏كنند.
محبت دنيا چشم و دل دنياپرستان را كور كرده و ديگر قدرت ديدن حقايق برتر را ندارند. اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
لِحُبِّ الدنيا صَمَّتِ الاسماع عن سماع الحكمة وعميت القلوب عن نور البصيرة؛(١)
به سبب محبت دنيا گوشها از شنيدن حكمت ناشنوا و قلبها از روشنايى بصيرت نابينا مى‏شود.
به همين دليل ايشان بنابر نقل امام صادق عليه‏السلام در موعظه‏اى فرموده است:
فارفض الدنيا! فانّ حبّ الدنيا يعمى و يصم ويبكم و يذل الرقاب؛(٢)
دنيا را رها كن، زيرا محبت دنيا [انسان را] كور و كر و گنگ مى‏كند و مردم را ذليل مى‏كند.

١ . همان.
٢ . همان.

محبت دنيا موجب غفلت از حقيقت و انكار آن مى‏شود و جهل و غفلت از حقيقت، اولين مانع رسيدن به كمال است، از اين‏رو امام صادق عليه‏السلام فرموده‏اند:
رأس كل خطيئةٍ حبُّ الدنيا؛(١)
آغاز و منشأ همه كجرويها محبت دنياست.
 

٣ـ سطحى‏نگرى

نگاه سطحى و نزديك بين، مانع شناخت عميق امور است. انسانهايى كه دچار قضاوت عجولانه هستند و به ظنون خود در قضاوت بسنده مى‏كنند، به معرفت يقينى و استوارى دست نمى‏يابند و آنان كه حواس محدود بشرى را يگانه ابزار شناخت مى‏دانند، از شناخت حقايق برتر از حس محرومند. وجه مشترك اينگونه افراد را مى‏توان سطحى‏نگرى و نزديك‏بينى ناميد.
قرآن كريم اعتماد بر ظنّ را در موارد بسيارى موجب گمراهى دانسته است. آيات گوناگونى منشأ شركِ مشركان را پيروى از ظنّ و گمان معرفى كرده است. ديدگاه قرآن درباره ظنّ و گمان اين است كه در شناخت واقع، نبايد به ظن اعتماد كرد. تا زمانى كه علم يقينى نداريم نمى‏توانيم بگوييم حقيقت را شناخته‏ايم. علم يعنى معرفت به چيزى همراه با عدم احتمال نقيض آن؛ ولى در ظنّ و گمان همواره احتمال خلاف وجود دارد. قرآن كريم مى‏فرمايد:
انّ الظنّ لايُغنى مِن الحق شيئا؛(٢)

١ . شرح چهل حديث،به نقل از اصول كافى، كتاب ايمان و كفر، باب حب الدنيا و الحرص عليها، حديث١.
٢ . يونس/ ٣٦.

گمان در [وصول به [حقيقت هيچ سودى نمى‏رساند.
بالاترين حقيقت كه وجود خداوند است و برترين عقيده كه باور به يگانگى اوست، براى كسانى شناخته مى‏شود كه بر ظنون خويش تكيه نمى‏كنند و عقايد خود را بر پايه استوارِ علم بنا مى‏كنند. آنان از شرك و الحاد مصون هستند و ديگران كه بر ظن و گمان تكيه دارند در خطر انكار خداى يگانه‏اند.
الا انّ للّه مَن فى السّمواتِ ومَنْ فى الارض وما يتبع الذين يدعونَ من دون اللّه شركاء ان يتبعون الاّ الظنّ وان هم الاّ يخرصون؛(١)
آگاه باش كه هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است از آن خداست، وكسانى كه غير از خدا شريكانى را مى‏خوانند [از حق] پيروى نمى‏كنند. [بلكه] اينان جز از گمان پيروى نمى‏كنند؛ و جز تخمين زدن [كارى[ نمى‏كنند.
از ديگر مصاديق سطحى‏نگرى و نزديك‏بينى، اعتماد به حواس ظاهرى و بسنده كردن به آنهاست. افرادِ حس‏گرا، امر غيرمحسوس را كه حواس ظاهرى قادر به درك آن نيست منكر مى‏شوند. آنها مشهودات و محسوساتِ خود را بررسى نمى‏كنند، تا منشأ آنها را تشخيص دهند. چه‏بسا منشأ اين امور مشهود، موجود ديگرى باشد كه هم‏اكنون آن را نمى‏بينيم و يا اصولاً قابل مشاهده حسى نباشد. بنى‏اسرائيل مردمى نزديك‏بين و حس‏گرا بودند. آنان به سبب اعتماد بيش از حدّى كه بر حس خود داشتند، فريب سامرى را خوردند و مجسمه ناتوانى را معبود پنداشتند؛ درحالى كه هيچيك از آثار هوشيارى، آگاهى و توانايى در آن ديده نمى‏شد. سامرى از زينتهاى مردم گوساله‏اى ساخت كه صدايى از آن شنيده مى‏شد؛ آنگاه به بنى‏اسرائيل گفت اين گوساله معبود شما و موسى است:
فأخرج لهم عجلاً جسدا له خوارٌ فقالوا هذا الهُكُم و اله موسى فنَسىَ؛(٢)
پس براى آنان پيكر گوساله‏اى كه صدايى داشت بيرون آورد، و [او و پيروانش] گفتند: اين خداى شما و خداى موسى است و [پيمان خدا را[ فراموش كرد.
آنان فريب سامرى را خوردند، زيرا هنگامى كه صداى مجسمه را شنيدند، آن را نشانه حيات پنداشتند و اين نشانه را كافى دانستند. خداوند درباره اين عملِ بنى‏اسرائيل اينگونه قضاوت مى‏كند:
افلا يرون الاّ يرجع اليهم قولاً ولايملك لهم ضرا ولانفعا؛(٣)

١ . يونس/ ٦٦.
٢ . طه/ ٨٨.
٣ . طه/ ٩٩.

مگر نمى‏بينند كه [گوساله] پاسخ سخن آنان را نمى‏دهد و به حالشان سود و زيانى ندارد؟.
اين آيه در واقع بنى‏اسرائيل را سرزنش مى‏كند كه چرا در مشهودات خود تدبر نكردند و از خود نپرسيدند كه اين گوساله چرا از پاسخ سخنان ما عاجز است و از خود نپرسيدند: چگونه موجودى كه سود و زيانى براى ما ندارد و قدرت بر سود رساندن و ضرر زدن ندارد معبود ما باشد؟
در اين آيه ساده‏انديشى و سطحى‏نگرى بنى‏اسرائيل محكوم شده است. ويژگى حس‏گرايى و دورى از تعقل، در موارد ديگرى نيز از بنى‏اسرائيل ديده شده است. آنان از پيامبر خود مى‏خواستند كه خدا را به آنان نشان دهد، به طورى كه بتوانند با چشمان خود خدا را مشاهده كنند:
... فقالوا ارنا اللّه جهرةً؛(١)
[بنى‏اسرائيل به موسى گفتند:] خدا را آشكارا به ما بنماى.
واذ قلتم يا موسى لن نومن لك حتى نرى اللّه جهرة فأخذتكم الصاعقة وانتم تنظرون؛(٢)] به ياد آوريد [آنگاه كه گفتيد: اى موسى، تا خدا را آشكارا نبينيم، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد. پس در حالى كه مى‏نگريستيد صاعقه شما را فرو گرفت.
حس‏گرايى افراطى باعث محروميت از شناخت حقايق غيرمادى است و كسانى كه اين ويژگى را دارند قادر به شناخت خداوند نيستند و هرگز به آفريدگار جهان ايمان نمى‏آورند.

١ . نساء/ ١٥٣.
٢ . بقره/ ٥٥.

 
٤ـ عادات فكرى و تقليد از پدران

انسان زندگى خود را بر پايه عقايدى خاص درباره انسان و جهان بنا مى‏كند و اين عقايد زيربناى نظام زندگى و آرزوها و آرمانهاى اوست. دگرگون كردن اين عقايد كار دشوارى است، زيرا تغيير آنها برخلاف عادات فكرى و عملى مردم است. مقاومت اقوام گوناگون در برابر رسالت انبياء، نمونه‏اى از اين دشوارى است:
فلمّا جاءَهم موسى باياتنا بيّناتٍ قالُوا ما هذا الاّ سحرٌ مفترىً وماسمعنا بهذا فى آبائِنَا الاولين؛(١)
پس چون موسى آيات روشن ما را براى آنان آورد، گفتند: اين جز سحرى ساختگى نيست و از پدران پيشين خود چنين [چيزى] نشنيده‏ايم.
كسانى كه به شيوه‏اى از انديشه و زندگى عادت كرده‏اند به دشوارى مى‏توانند آن را مورد ارزيابى قرار دهند و با معيار عقل آن را بسنجند. در چنين وضعيتى بسا افكار خلاف عقل كه پذيرفته مى‏شود و هيچكس به نادرستى آن توجه نمى‏كند:
واذا قيل لهم اتّبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباءَنا أو لَو كانَ آباؤُهم لايعقلون شيئا ولايهتدونَ؛(٢)
و چون به آنان گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، مى‏گويند: نه، بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافته‏ايم پيروى مى‏كنيم. آيا هرچند پدرانشان چيزى را درك نمى‏كرده و به راه صواب نمى‏رفته‏اند [باز هم درخور پيروى هستند]؟.
عادت فكرى و عملى براى كسى كه حق را به معيار خرد و وجدان نمى‏سنجد، به يك اندازه گمراه‏كننده است. مخالفان انبياء هم با عقايد توحيدى و هم با دستورات عملى انبياء مخالفت مى‏كرده‏اند. منشأ اين مبارزه و مخالفت، عادات فكرى و عملى آنها بود.
داستان مبارزه بت‏پرستان با حضرت ابراهيم عليه‏السلام نمونه‏اى از مقاومت در برابر عقيده حق به سبب عادات فكرى است.
در قرآن كريم آمده است كه حضرت ابراهيم عليه‏السلام بت‏پرستى را محكوم كرد و از مردمش پرسيد كه آيا بتها صداى شما را مى‏شنوند؟ آيا نفع و ضررى دارند؟ و مقصود آن حضرت اين بود كه چگونه موجودى ناشنوا و ناتوان را مى‏توان پرستيد. در پاسخ گفتند: ما پدران خود را پرستشگر اين بتها يافته‏ايم و به اين راه ادامه مى‏دهيم:
قالوا وجدنا آباءَنا كذلك يفعلون؛(٣)

١ . قصص/ ٣٦.
٢ . بقره/ ١٧٠.
٣ . شعرا/ ٧٤.

گفتند: بلكه پدران خود را يافتيم كه چنين مى‏كردند.
اعمال زشت مشركان و استدلال آنان در برابر پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز نمونه‏اى از عادات عملى است كه موجب مخالفت با حق مى‏شود. در تفاسير گفته‏اند كه مشركان مكه عريان بر گرد كعبه طواف مى‏كردند و اين عمل را عبادت مى‏پنداشتند. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله طواف در حالت عريان را ممنوع ساخت. مخالفان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عمل پدران خود را به عنوان حجتى در مخالفت با آن حضرت مطرح مى‏كردند:
واذا فعلوا فاحشةً قالوا وجدنا عليها آباءَنا واللّه اَمرنا بها قل انّ اللّه لايأمُر بالفحشاء أتقولون على اللّه ما لاتعلمون؛(١)
و چون كار زشتى كنند مى‏گويند: پدران خود را بر آن يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است. بگو: قطعا خدا به كار زشت فرمان نمى‏دهد، آيا چيزى را كه نمى‏دانيد به خدا نسبت مى‏دهيد؟
در اين آيه گويا، زشتكاران عمل پدران خود را دليلى بر اين گرفته‏اند كه خداوند به اين عمل فرمان داده است. اينان عمل پدران خود را چنان حجت قاطعى مى‏دانند كه از خود نمى‏پرسند: «مگر خداوند به كار زشت فرمان مى‏دهد؟!» و بدين سبب هرگز به زشتى عمل خود نمى‏انديشند.
 

٥ـ رذايل نفسانى

صفات پايدار نفس انسان، رفتار و تصميمهاى او را تحت‏تأثير قرار مى‏دهد. كسانى كه نفس خود را به فضايل آراسته‏اند در مقام تصميم‏گيرى و عمل، انتخاب شايسته‏اى دارند و آنان كه نفسشان را به رذايل آلوده‏اند، از انتخاب درست در مقام عمل محروم مى‏مانند. «عُجب» و خودپسندى و استكبار از جمله اين رذايل است.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرموده‏اند:
العجب يفسد العقل؛(٢)
عجب عقل را فاسد مى‏كند.

١ . اعراف/ ٢٨.
٢ . الحياة، ج ١، ص ١٥٨.

عُجب قدرت شناخت صحيح را از بين مى‏برد و آفت خرد آدمى است. امام على عليه‏السلام خطاب به فرزند گرامى خود امام حسن مجتبى عليه‏السلام مى‏فرمايند:
واعْلَم اَنّ الاعجاب ضدُّ الصواب وآفة الالباب؛(١) بدان كه اعجاب (خودپسندى) دشمن صواب (رأى و سخن درست) و آفت خردهاست.
با توجه به اين سخنان و با نگاه به تجربه درمى‏يابيم كه خودپسندى، قوه تشخيص حقيقت، و نيك و بد را ضعيف مى‏كند و موجب گمراهى فكرى و عملى انسان مى‏شود.
خودپسندى موجب برتر دانستن خود و استكبار و برترى‏جويى است و اگر كسى دچار اين بيمارى نفسانى شود، حق‏پذير نخواهد بود.
انّ الذين يُجادلون فى آياتِ اللّهِ بغير سُلطانٍ اتَيهُم ان فى صدورهم الاّ كبرٌ ما هم بِبالغيهِ فاستعذْ بِاللّهِ انّهُ هو السميع البصير؛(٢)
در حقيقت آنان كه درباره نشانه‏هاى خدا ـ بى‏آنكه حجّتى برايشان آمده باشد ـ به مجادله برمى‏خيزند، در دلهايشان جز برترى‏خواهى نيست [و[ آنان [به مقصود خود از مجادله] نخواهند رسيد. پس به خدا پناه‏جوى، زيرا او خود شنواى بيناست.

١ . نهج البلاغه، نامه، ٣١.
٢ . غافر/ ٥٦.

 

سؤالات

١ ـ بعضى از موانع معرفت خدا را نام ببريد؟
٢ ـ دو روايت زير را كه از حضرت على عليه‏السلام نقل گرديده است ترجمه و توضيح دهيد؟
الف ـ «الهوى شريك العمى» ب ـ «قاتل هواك بعقلك».
٣ ـ چرا محبت زياده از حد به چيزى مانع شناخت آن است؟
٤ ـ چرا در روايات «رأس كل خطيئةِ حبُ الدنيا» محبت دنيا سرآغاز همه خطاها شمرده شده است؟
٥ ـ مراد از دنياى مذموم در نگاه قرآن و معصومين عليهم‏السلام چيست؟
٦ ـ دو مورد از موارد سطحى نگرى را نام ببريد؟
٧ ـ چرا بعضى از انسانها از شناخت حقايق برتر از حس محرومند؟
٨ ـ چرا قرآن اعتماد بر ظنّ را در موراد بسيارى موجب گمراهى دانسته است؟
٩ ـ علت درخواست بنى اسرائيل از موسى عليه‏السلام در مورد ديدن خدا چه بود؟
١٠ ـ چرا عادات فكرى و تقليد كوركورانه مانع شناخت حقيقت است؟
١١ ـ آيه‏اى از قرآن را بنويسيد كه در نكوهش تقليد فكرى از پدران است؟
١٢ ـ آيه‏اى از قرآن را بنويسيد كه در نكوهش تقليد عملى از پدران است؟
١٣ ـ علت ممانعت رزائل نفسانى از شناخت حقيقت چيست؟


درس ١١

مراتب معرفت

آگاهى انسان از حقايق هستى همواره يكسان نيست. آگاهى ما نسبت به امور گاه ظنّى و گاه يقينى است.
معرفت حقيقى زمانى به دست مى‏آيد كه انسان يك حقيقت را همانطور كه در واقع است بشناسد و نسبت به آن يقين داشته باشد. يقين زمانى حاصل مى‏شود كه هيچگونه ترديدى نسبت به درستى آگاهى خود نداشته باشيم. بنابراين معرفت حقيقى اولاً مطابق با واقع است و ثانيا يقينى است، يعنى به شك و ترديد آلوده نيست.
كسى كه داراى معرفت يقينى به حقايق است، در واقع به كمال يكى از قواى نفس خود نزديكتر شده است. قوه عاقله انسان هرچه داراى معرفت يقينى بيشترى باشد، داراى كمال برترى است. چنانكه قبلاً گفتيم منشأ معرفت‏جويى انسان، كمال‏خواهى اوست؛ يعنى انسان به وسيله معرفت، نوعى برترى و كمال را در خود پديد مى‏آورد و چون انسان فطرتا خواستار كمال است، به‏طور فطرى خواستار معرفت است. هرچه معرفت انسان به حقايق عالَم بيشتر باشد و هرچه معرفت او يقينى‏تر و پيراسته‏تر از شك و ترديد باشد، كمال حاصل از معرفت او قويتر و برتر است. بنابراين آدمى بطور فطرى خواهان يقين محكم‏تر و استوارتر است و اگر آنچه انسان به آن معرفت دارد، موجودى اشرف و كاملتر باشد، كمال قوه عاقله انسان نيز برتر خواهد بود. پس مى‏توان گفت برترين كمالِ قوه عاقله انسان، شناخت يقينى خداوند است؛ زيرا خداوند كمال مطلق است و هيچ موجودى به درجه كمال او نمى‏رسد.
معرفت انسان به خداوند همانند ديگر معرفتهاى او داراى مراتبى است. انسان پس از حصول علم به وجود خداوند، در حقيقت، شك و ترديد را از بين مى‏برد و به رتبه يقين مى‏رسد؛ ولى يقين او نيز مى‏تواند رشد كند و استحكام بيشترى يابد.
اولين مرتبه از مراتب يقين را «علم اليقين» مى‏نامند. علم اليقين از طريق استدلال به دست مى‏آيد. براهين كلامى و فلسفى موجب علم اليقين مى‏شوند؛ مشروط بر آنكه انسان تحت‏تأثير گرايشات نفسانى نباشد. بنابراين بايد گفت رسيدن به مرتبه علم اليقين نيز نيازمند مجاهده با نفس است. فردى مى‏تواند نتايج براهين كلامى و فلسفى را بپذيرد و به آنها معتقد شود كه نفس خود را تربيت كرده باشد و با تمرين و ممارست آموخته باشد كه در مسير كشف حقيقت، از گرايشات نفسانىِ مزاحم پرهيز كند و فقط تابع حكم عقل خويش گردد. تربيت نفس به‏گونه‏اى كه در برابر حكم عقل تسليم باشد، اختصاص به مؤمنين ندارد. يعنى فرد غيرمؤمن هم مى‏تواند در اين مرحله با نفس خود مبارزه كند و خود را به تابعيت حكم عقل عادت دهد. البته اگر كسى بتواند چنين كارى كند به زودى ايمان در دل او راه خواهد يافت، زيرا ايمان به خدا و معارف دين مطابق حكم عقل است.
دومين مرتبه يقين، «عين اليقين» نام دارد. در اين مرتبه، حقيقت به كمك بصيرت درونى مشاهده مى‏شود و به صورت روشنتر و آشكارتر بر صاحب يقين معلوم مى‏گردد. شخص در مرتبه علم اليقين، از طريق لوازم و وسايط حقيقت را درمى‏يافت، ولى در مرتبه عين اليقين، خود، حقيقت را مى‏بيند. براى تشبيه گفته‏اند كه علم اليقين مانند آگاهى از وجود آتش به واسطه مشاهده دود است و عين‏اليقين همچون آگاهى از وجود آتش با مشاهده خود آن است. عين اليقين نيز نيازمند مجاهده با نفس و تصفيه باطن از آلودگيهاست. كسى مى‏تواند به اين مرتبه برسد كه بر گرايشات نفسانى خود مسلط باشد و از ارتكاب گناه پرهيز كند و رياضتهاى شرعى را تحمل كند. تفاوت مجاهده با نفس در اين مرتبه با مرتبه علم اليقين، اين است كه در اين مرتبه فرد به سبب داشتن علم‏اليقين، به مرتبه نخست ايمان راه يافته و تصفيه باطن خود را بايد با تبعيت از شريعت صورت دهد. بنابراين مى‏توان درك رتبه عين اليقين را مخصوص مؤمنان دانست. انسان مؤمن در اثر پيروى از فرمان پروردگار خود، مرتبه يقين خود را بالا مى‏برد و بر كمال قوه عاقله خويش مى‏افزايد و عمل صالح را نردبان كمال حقيقى خويش قرار مى‏دهد.
مرتبه سوم از مراتب يقين، «حق اليقين» است. در اين مرحله، انسان خود و همه هستى را فقير مى‏يابد، آنگونه كه فيض دائمى خداوند به آنان مى‏رسد. درك انسان در اين مرتبه از مشاهده هم واضحتر و نزديكتر است. مانند كسى كه داخل در آتش شود. چنين فردى علاوه بر مشاهده حرارت، آتش را با همه وجود احساس مى‏كند. پس درك عميق‏تر و نزديكترى از آتش دارد. صاحب حق‏اليقين نيز حضور خداوند را با همه وجود حس مى‏كند و خود را پيوسته دريافت كننده فيض خداوند مى‏بيند. رسيدن به اين مرتبه با رياضتها و مجاهدتهاى دشوارترى ممكن مى‏شود. بايد علايق مادى و دنيايى را ترك گفت و عمل صالح و تصفيه باطن را ادامه داد، تا جايى كه حتى تخيلات انسان در اختيار خود او باشد و از آلودگى دنيا پيراسته شود.
مرتبه بالاتر از حق اليقين، مرتبه «فنا» است. انسانِ عارف در اثر سير و سلوك و انجام رياضتهاى شرعى، به مرتبه‏اى مى‏رسد كه خود را نمى‏بيند و جز وجودِ خداوند مطلق، وجودى را مشاهده نمى‏كند و در نظر او موجوداتِ ديگر حبابهاى روى آبند كه هيچ اصالتى ندارند و تنها، دريايى كه زير اين حبابها و كفهاست حقيقت دارد. عارف وقتى كه علم و قدرت و اراده‏اى جز علم و اراده و قدرت خداوند نبيند، به اين مقام رسيده است.
دستيابى به اين مراتب فقط از طريق رياضتهاى شرعى امكان‏پذير است و پايدارى و خلوص و توكل مى‏خواهد و مهمتر از همه نيازمند راهنمايى معلمان و مربيانِ آزموده و عارف است. سالك اين طريق بايد از تعليم و تربيت انسانهاى راه رفته بهره گيرد و در تمامى مسير، عقل و شرع را چراغ هدايت و ميزان سنجش خطا از صواب قرار دهد و به هيچ بهانه‏اى از اين دو تخطى نكند، وگرنه در خطر سقوط و در معرض هلاكت خواهد بود.
 

انواع توحيد

معرفت حقيقى به خداوند، معرفت به وجود و صفات اوست. كسى كه به خداوند معرفت دارد به يگانگى او آگاه است. اعتقاد به توحيد، رابطه انسان و خداوند را تشكيل مى‏دهد. درنتيجه همه اعمالى كه اين عقيده را تقويت مى‏كنند از لحاظ اخلاقى ارزشمند هستند و به كمال حقيقى انسان كمك مى‏كنند. از سوى ديگر عقيده به توحيد در اعمال و روابط ديگر انسان نيز تأثير فراوانى دارد. انسان موحّد در روابط خود با ديگر انسانها و محيط، به گونه‏اى عمل مى‏كند كه با رفتار و عمل انسانهاى مشرك متفاوت است.
توحيد عقيده‏اى ظريف و دقيق است كه شناخت تفصيلى آن نيازمند آگاهى از انواع آن است. انواع توحيد عبارتند از: توحيد ذات، توحيد صفات، توحيد افعال و توحيد در عبادت.
 

توحيد ذات

مقصود از توحيد ذات، توحيد خداوند يگانه است؛ يعنى موجودى كه واجب الوجود است و مبدأ همه هستى است يكى است «قل هو اللّه احد»، مثل و مانند ندارد «ليس كمثله شى‏ء» و در مرتبه وجود او موجودى نيست «ولم يكن له كفوااحد».
 

توحيد صفات

توحيد صفات يعنى عقيده به اينكه صفات خداوند عين ذات اوست و صفات او نيز با يكديگر يگانه‏اند. يعنى تعدد صفات، موجب كثرت در ذات او نيست. توحيد ذات به اين معناست كه موجود واجبِ ديگرى غير از خداوند وجود ندارد؛ يعنى توحيد ذات، وجود مثل و مانند را براى خداوند نفى مى‏كند، در حالى كه توحيد صفات، كثرت و تركيب در ذات خداوند را نفى مى‏كند. به اين معنا كه علاوه بر آنكه خارج از ذات خداوند، واجب الوجود ديگرى وجود ندارد، ذات خداوند نيز منزه از هرگونه كثرت و تركيب است.
 

توحيد افعالى

خداوند همانطور كه در ذات شريك ندارد، در فاعليت نيز شريكى ندارد. همه موجودات وابسته به اويند و هيچ فعلى از موجودات، مستقل از فاعليت خداوند نيست و تأثير هر فاعلى در عالم، قائم به خداوند است. انسان اگرچه در سرنوشت خويش مؤثر است، ولى اين تأثير را به حول و قوه الهى داراست، نه آنكه فاعلى هم عرض با خداوند باشد. هر فعل و حركتى در عالَم به فعل و اراده خداوند وابسته است و هيچ موجودى وانهاده به خود نيست.
 

توحيد در عبادت

اعتقاد به يگانگى ذات و توحيد صفات و افعال خداوند، در انسان بينشى پديد مى‏آورد كه او را به برقرارى رابطه‏اى خاص با خدا و جهان وادار مى‏كند. انسانى كه از لحاظ نظرى به توحيد ذات و صفات و افعال خداوند باور داشته باشد، در عمل به سوى خداوند مى‏شتابد و توحيد عملى را در خود محقق مى‏سازد. توحيد نظرى علاوه بر آنكه خود كمال قوه نظرى نفس است، مبدأ افعال و رفتارى در انسان مى‏شود كه كمالات ديگرى نيز در او پديد مى‏آورد.
توحيد در عبادت، يعنى يگانه‏پرستى و تنها از خداوند اطاعت كردن و همه اعمال را براى او انجام دادن. اگرچه عبادت به اعمالى همچون نماز و روزه و نيايش خداوند گفته مى‏شود و هر انسان موحد بايد اين اعمال را براى خدا انجام دهد و در عبادت پروردگار، شريكى را راه ندهد، ولى عبادت منحصر به اين اعمال نيست. اگر كسى به كارهاى خود جهت الهى بدهد و براى خدا كار كند عبادت كرده است. از همين رو حضرت ابراهيم عليه‏السلام مى‏گويد:
ان صلوتى و نسكى و محياى ومماتى للّه رب العلمين...؛(١)
در حقيقت نماز من و [ساير] عبادات من و زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانيان است... .

١ . انعام/ ١٦٢.

 

سؤالات

١ ـ دو مشخصه معرفت حقيقى را بيان كنيد؟
٢ ـ منشأ معرفت جوئى انسان چيست؟
٣ ـ برترين كمال قوه عاقله انسان چيست؟ چرا؟
٤ ـ علم اليقين از چه طريقى و با چه شرايطى حاصل مى‏شود؟
٥ ـ مرتبه عين اليقين از چه طريقى و با چه شرايطى حاصل مى‏شود و چرا اين رتبه مخصوص مؤمنان است؟
٦ ـ كسى كه در مرتبه حق اليقين است درباره خداوند چه احساسى دارد؟
٧ ـ توحيد ذاتى يعنى چه؟ و آيه‏اى كه دلالت بر آن داشته باشد بنويسيد؟
٨ ـ توحيد صفاتى به چه معناست؟
٩ ـ اعتقاد به يگانگى و توحيد افعالى چه تأثيرى در اخلاق انسان دارد؟
١٠ ـ توحيد افعالى و توحيد در عبادت را توضيح دهيد.
١١ ـ توحيد در عبادت چه مقدماتى را مى‏طلبد؟
١٢ ـ آيا مى‏توان گفت كه توحيد در عبادت منحصر به اعمال عبادى است؟ علت را با ذكر آيه‏اى بيان كنيد؟


درس ١٢

ايمان

معرفت خداوند و شناخت عقلانى نسبت به ذات و صفات او، اولين مرتبه از مراتب كمال نظرى انسان است. وقتى عقل انسان وجود خداى خالقِ قادرِ متعال را بپذيرد، نخستين شرط حركت به سوى او را به دست آورده است. ولى هر حركتى علاوه بر شناخت، نيازمند انگيزه است. شناخت به تنهايى نمى‏تواند انسان را به حركت آورد؛ به ويژه اگر حركت در جهت و مسير خاصى دشوار باشد. شناختى مى‏تواند انسان را به حركت آورد كه شوق‏انگيز باشد و اشتياق انسان وقتى برانگيخته مى‏شود كه نتيجه حركت خود را لذت‏آور، سعادت‏بخش و كمال‏آفرين بيابد. كسى كه لذت عملى را چشيده باشد و خوشى حاصل از كارى را تجربه نموده باشد، اشتياق بيشترى براى انجام آن عمل دارد؛ به خصوص اگر تجربه به او نشان دهد كه با تكرارِ آن عمل لذت و خوشى بيشترى پديد مى‏آيد، نه آنكه لذت حاصل از آن عمل يكنواخت و ملال‏آور شود. لذتهاى جسمانى مانند لذت خوردن و آشاميدن، در صورتى كه از حدّ معينى تجاوز كنند به رنج و ناخوشى بدل مى‏شوند. لذيذترين غذاها وقتى كه زياد خورده شوند لذت‏بخش نخواهند بود و موجب زيان جسم و تنفر روح مى‏گردند. اما لذات معنوى اينگونه نيستند؛ يعنى تكرار آنها موجب دلزدگى نمى‏شود و هر بار كه تكرار مى‏شوند لذت بيشترى به همراه مى‏آورند.
اگر شناخت انسان نسبت به يك حقيقت، نشان‏دهنده وجود كمال و لذتى خاص در اثر عملى خاص باشد، انگيزه اوليه براى انجام عمل پديد مى‏آيد. براى روشن شدن مطلب، دو شناخت را با هم مقايسه مى‏كنيم. اگر كسى ارتفاع قله دماوند را بداند، هيچگاه به خاطر اين آگاهى انگيزه حركت به سوى فتح قله را نخواهد يافت. چنين‏شناختى حركت آفرين نيست. ولى اگر كسى بداند كه به فاتحان قله دماوند جايزه‏اى گرانبها مى‏دهند، انگيزه حركت در او پديد خواهد آمد، آنگاه رنج اين سفر را با جايزه آن مقايسه مى‏كند و اگر جايزه را به‏قدر كافى ارزشمند بيابد، رنج فتح قله را بر خود هموار مى‏سازد. شناخت خدا و صفات او از نوع شناختهايى است كه حركت‏آفرين است، زيرا انسان موحد مى‏داند كه جهان، مخلوقِ خداوندى عليم است. و او مختار است كه راه حركت به سوى خدا را انتخاب كند و اگر چنين كند به برترين لذتها و پايدارترين سعادت و كمال دست مى‏يابد؛ پس براى درك اين لذت و كسب اين كمال بايد حركت كرد. اين آگاهى شوق‏آفرين است ولى كافى نيست زيرا كسى كه از وجود سعادت و لذتى به سبب گواهى عقل يا اِخبار ديگران با خبر مى‏شود، به اندازه كسى كه لذت و سعادتى را چشيده باشد، اشتياق به درك آن را ندارد. بنابراين مى‏توان شناختِ كسى را كه آن لذت را تجربه كرده است، شناختى عميقتر و حركت‏آفرين‏تر دانست.
با توجه به توضيحات فوق ايمان را اينگونه تعريف مى‏كنيم: «ايمان معرفتى است شوق‏آفرين و حركت‏بخش به حقيقت متعالى، كه در نتيجه شناخت عقلانى پديد مى‏آيد و در اثر تجربه عملى رشد مى‏كند و در گفتار و رفتار فرد تجلى مى‏يابد.»
در روايتى از اميرالمؤمنين عليه‏السلام نقل شده است كه فرمودند:
الايمان معرفة بالقلب، اقرار باللسان وعملٌ بالاركان.(١)
در روايتى ديگر امام رضا از اميرالمؤمنين عليهماالسلام و ايشان از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل فرموده‏اند:
الايمان قول مقول و عمل معمول و عِرفان بالعقول.(٢)
در اينگونه روايات بر عنصر شناخت و عمل تأكيد شده است. ايمان حقيقتى است كه در زندگى انسانِ مؤمن، تأثير عينى و آشكار دارد. او در گفتار و رفتار از ديگران ممتاز است و مشى عملى زندگى او با ايمان او تناسب دارد.
 

رابطه علم و ايمان

ايمان چيزى بيشتر از شناخت عقلانى و يا يقينى است. ايمان، يقين توأم با عمل و عشق است. با توجه به مطالبى كه قبلاً درباره يقين و مراتب آن گفتيم، مى‏توان مراتب عين‏اليقين و بالاتر از آن را معرفت توأم با ايمان دانست، زيرا انسان مؤمن در اثر عمل صالح و رياضتهاى شرعى، يقين خود را بالا مى‏برد. اينگونه رياضتها و اعمال صالح، در اثر اشتياق به حقيقتِ شناخته شده صورت مى‏گيرند و در انسان مؤمن تجربه‏اى پديد مى‏آورند كه از سويى شناخت نزديكتر و عميق‏تر است و از سويى ديگر موجب اشتياق بيشتر و عمل افزونتر مى‏شود.
بنابراين شناخت يقينىِ عقلانىِ مطابق با واقع، كه آن را علم مى‏ناميم، شرط لازم و مقدمه ضرورى ايمان است، ولى ايمان چيزى فراتر از علم است. ايمان علاوه بر علم، اشتياق و عمل را نيز به همراه دارد. چه‏بسا انسانهايى كه با وجود داشتن علم، ايمان نمى‏آورند و به مقتضاى علم خود عمل نمى‏كنند.

١ . نهج‏البلاغه، كلمات قصار، ٢٢٧.
٢ . الحياة، ج ١، ص ٢٢٠.

فرعون و پيروان او نمونه انسانهايى هستند كه با وجود داشتن علم يقينى ايمان نياوردند. موسى عليه‏السلام آيات روشنگر خدا را به آنان عرضه كرد و آنها به درستىِ سخن او يقين كردند ولى با او به مبارزه و مخالفت پرداختند:
وجحدوا بها واستيقنتها اَنفُسهم ظلما وعلوا فانظر كيف كان عاقِبة المفسدين؛(١)
و با آنكه دلهايشان بدان (آيات خدا) يقين داشت از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس ببين فرجام فسادگران چگونه است.
مخالفت فرعون با موسى عليه‏السلام در حالى است كه شاهد معجزات موسى بوده است. ديگران و ازجمله ساحرانى كه فرعون براى مقابله با موسى استخدام كرده بود نيز شاهد معجزه موسى بودند و برخلاف فرعون به موسى و خداى موسى ايمان آوردندو در زبان و عمل به ايمان خود وفادار ماندند. آنان پس از مشاهده معجزه موسى عليه‏السلام بى‏درنگ به سجده افتادند و ايمان خود را به پروردگار موسى اعلام داشتند. آنها حتى از تهديد و خشونت فرعون نهراسيدند و وحشت شكنجه و نابودى، آنان را از ايمانشان جدا نكرد.
در اينجا پرسش مهمى مطرح مى‏شود: چرا «علم» به تنهايى موجب ايمان نمى‏شود؟
 

موانع ايمان

براى پاسخ به پرسش فوق لازم است ضمن يادآورى سخنان گذشته، به‏طور مختصر موانع ايمان را بررسى كنيم.
چنانكه قبلاً اشاره كرديم، ايمان آوردن عملى اختيارى است؛ يعنى انسان به اختيار خود حركت به سوى حقيقت متعالى عالم؛ يعنى خداى خالق جهان را آغاز مى‏كند. بنابراين علاوه بر علم، اراده نيز در ايمان مؤثر است. عوامل مؤثر در اراده و اختيار انسان، اگر با ايمان سازگار باشند انسان مى‏تواند طريق ايمان را برگزيند و اگر با آن ناسازگار باشند انتخاب ايمان دشوار خواهد بود؛ بنابراين براى رسيدن به ايمان بايد موانع ايمان را شناخت و راه مبارزه با آن را آموخت.
در مباحث قبل عواملى را به عنوان موانع معرفت برشمرديم. تمامى آن عوامل را مى‏توان از دو جهت به عنوان مانع ايمان نيز معرفى كرد: نخست آنكه چون معرفت مقدمه ضرورى و شرط لازم ايمان است، هر چيزى مانع معرفت باشد، ناگزير مانع تحقق ايمان هم خواهد بود.

١ . نمل/ ١٤.

ديگر آنكه عواملى همچون دنياپرستى، سطحى‏نگرى، رذايل نفسانى و... حتى اگر مانع شناخت حقيقت نشوند، در موارد بسيارى مانع از دل‏بستن به حقيقت و عمل كردن به مقتضاى آن مى‏شوند. يعنى اين موانع حتى اگر در مرحله شناخت، كه شرط لازم ايمان است، كارگر نباشند در مرحله تحقق شرط كافى ايمان و التزام عملى و حركت به مقتضاى معرفت، مؤثر مى‏افتند و مانع ايمان مى‏شوند. براى مثال رذايل نفسانى همچون برترى‏طلبى و تكبر درباره فرعون و فرعونيان مانع شناخت آنان نبوده است، ولى مانع پذيرش عملى حقيقت شده است. چنان كه در آيه ١٤ سوره نمل ديديم آنان با وجود يقينى كه به آيات الهى يافتند با آن مقابله نمودند. علت انكار و مقابله آنها ـ همانطور كه در آيه ذكر شده است ـ ظلم و تكبرى بود كه نفسهايشان را آلوده ساخته بود. فرعونيان انسانهايى فاسد بودند و عاقبت مفسدين محروميت از ايمان است، حتى اگر عقول ايشان حقيقت را دريابد و به آن يقين آورد.
 

آثار ايمان

ايمان به خداوند متعال، زندگى را به سوى امور معنوى و متعالى جهت مى‏بخشد و شور حركت و تلاش را در انسان افزايش مى‏دهد. انسان مؤمن لذت و كمالى را خواستار است كه هيچ لذت دنيايى و كمال مادى به ارزش و مطلوبيت آن نمى‏رسد؛ پس شوق او در خواستن اين لذت و كمال، بيشتر از شوق كسانى است كه خواستار لذت و كمالات مادى هستند.
ايمان به وجود خداوندِ حكيم و توانا، موجب مى‏شود كه جهان را هدفدار بدانيم. هدف آفرينش كمال و سعادت انسان است، پس نظم جهان به‏گونه‏اى است كه مانع كمال و سعادت انسان نمى‏شود. اين اعتقاد موجب آرامش و اطمينان در انسان مى‏شود. انسان مؤمن با اميد به آينده تلاش مى‏كند و به سوى كمال حركت مى‏نمايد. انسان مؤمن در اثر شكست ظاهرى نااميد نمى‏شود، زيرا خداوند را ناظر بر عمل خويش مى‏داند و معتقد است كه نظام عادلانه هستى، تلاش خالصانه او را براى رسيدن به كمال ناديده نمى‏گيرد و پاداش زحمات او به او داده خواهد شد:
ان اللّه لايضيع اجر المحسنين.(١)

١ . توبه/ ١٢٠.

همچنين پيروزى ظاهرى نيز موجب غرور مؤمنان نمى‏شود، زيرا مى‏دانند كه همه پيروزيها در اثر لطف و امداد خداوند است:
و ما رميت اذ رميت ولكن اللّه رمى.(١)
ايمان به خداوند و دين الهى به بهبود روابط اجتماعى نيز از دو جهت كمك مى‏كند. انسان متدين از سويى رعايت حقوق ديگران را تكليف شرعى خود مى‏داند و معتقد است اگر حقوق ديگران را پايمال كند با تنبيه و عذاب الهى مواجه خواهد شد و ترس از عقاب الهى، او را وادار مى‏كند كه حقوق انسانهاى ديگر را رعايت كند، و از سوى ديگر، معتقد است كمك و يارى به انسانهاى ديگر، موجب خشنودى خداوند است. پس با احسان و نيكى به ديگران، پاداش الهى را دريافت مى‏كند و افزون بر آن رابطه خود را با خدا تقويت مى‏كند.
يكى ديگر از آثار اجتماعى ايمان به خداوند، تعهد مؤمنان به اصلاح نظام اجتماعى است. انسان مؤمن به سبب تكليف دينى، خود را متعهد مى‏داند كه در برپايى نظام اجتماعىِ عادلانه و الهى تلاش كند و نيز مساعد ساختن محيط اجتماعى را براى تحقق كمالات انسانى، مطلوب و موجب تقرب به خداوند مى‏داند. او معتقد است در اجتماعى كه ارزشهاى الهى بر آن حاكم است رسيدن به كمالات انسانى امكان‏پذير است و انسانهاى بيشترى مى‏توانند به هدف خلقت خويش نزديك شوند. بنابراين يكى از آثار ايمان تعهد و مسئوليت اجتماعى است.

١ . انفال/ ١٧.

 
مراتب ايمان

ايمان نيز همچون معرفت مراتبى دارد. بخشى از آنچه پيشتر درباره مراتب «شناخت» گفتيم، مربوط به مراتب ايمان نيز مى‏شود، زيرا همانگونه كه در تعريف ايمان گفته شد، ايمان حقيقتى است مركب از معرفت، اشتياق و عمل. بنابراين معرفى مراتب معرفت، مستلزم بيان مراتبى از ايمان است. در تعريفى كه براى ايمان آورديم، ارتقاى مرتبه ايمان به معناى رشد درجه شناخت، شوق و فعاليّت بود. اگر رشد اين سه عنصر هم جهت و هماهنگ باشد، ايمان فرد بالاتر رفته است. در قرآن و روايات، سخنان آشكارى درباره مرتبه‏دار بودن ايمان وجود دارد، در آيه ٢ سوره انفال آمده است:
انما المؤمنون الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم واذا تليت عليهم آيته زادتْهُم ايمنا وعلى ربّهم يتوكّلون؛
مؤمنان همان كسانى‏اند كه چون خدا ياد شود دلهايشان بترسد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد، و بر پروردگار خود توكل مى‏كنند.
در روايتى از امام صادق عليه‏السلام آمده است:
الايمان درجات وطبقات ومنازل فمنه التام المنتهى تمامه ومنه الناقص البيّن نقصانه ومنه الراجح الزايد رجحانه؛(١)
ايمان داراى درجات، مراتب و مراحلى است. از جمله آنها ايمان تام است، و ايمانى ناقص كه كاستى آن آشكار است، و ايمانى برتر كه برترى آن بسيار است.
درجات ايمان انسان در اثر عمل صالح بالا مى‏رود. در روايتى از پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است:
ان الايمان ليبدوا لمعة بيضاء فاذا عمل العبد الصالحات نما وزاد حتى يبيض القلب كلّه؛(٢)
ايمان پاره‏اى سفيد از نور در قلب پديد مى‏آورد. پس اگر بنده اعمال صالح را انجام دهد آن نور رشد مى‏كند و زياد مى‏شود تا آنكه همه قلب را سفيد كند.
اولين مرتبه ايمان هنگامى است كه عقل انسان در برابر حقيقت خاضع شود. هرگاه عقل ما وجود خداوند و صفات او را تصديق كند، به اولين رتبه ايمان رسيده‏ايم؛ ولى قانع شدن عقل مانع از وجود وسوسه‏ها و شكها نمى‏شود. انسان مؤمن در آغاز دچار شك و وسوسه است. تا زمانى كه اين وسوسه‏ها از ميان نرود ايمان فرد آلوده و آغشته به شرك است:
وما يؤمن اكثرهم باللّه الاّ وهم مشركون؛(٣)

١ . محجة البيضاء، ج ١، ص ٢٧٧.
٢ . همان.
٣ . يوسف/ ١٠٦.

و بيشترشان به خدا ايمان نمى‏آورند مگر آنكه شرك مى‏ورزند.
اين مرتبه را اگرچه مى‏توان رتبه نازل ايمان مى‏توان خواند، ولى قرآن توصيه مى‏كند اين مرتبه را اسلام بناميم:
قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا أسلمنا ولما يدخل الايمان فى قلوبكم...؛(١)
[برخى از] باديه‏نشينان گفتند: ايمان آورديم. بگو: ايمان نياورده‏ايد، ليكن بگوييد: اسلام آورديم و هنوز در دلهاى شما ايمان داخل نشده است.
ايمان رتبه‏اى بالاتر از اسلام است. چنانكه در تعريف ايمان آورديم، ايمان معرفتى است كه اشتياق درونى به عمل صالح و طاعت خدا و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به همراه دارد. كسى كه با اكراه از فرامين الهى پيروى مى‏كند و يا ترك اطاعت پروردگار مى‏نمايد، مؤمن نيست. كسى در ايمان خود صادق است كه با ميل و رغبت درونى، از خداوند و اولياء او پيروى مى‏كند و فرمان مى‏برد و هيچ وسوسه‏اى او را به ترديد نمى‏اندازند:
انما المؤمنون الذين آمنوا باللّه ورسوله ثم لم يرتابوا وجهدوا بأموالهم وأنْفُسهم فى سبيل اللّه أولئك هم الصدِقُونَ؛(٢)
در حقيقت، مؤمنان كسانى‏اند كه به خدا و پيامبر او گرويده و [ديگر] شك نياورده و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كرده‏اند؛ اينان راستگويانند.
اكنون اگر انسان مؤمن كه ترديدها را از ميان برده است عمل صالح پيشه كند و در اطاعت خداوند تلاش بيشترى نمايد، از حدّ واجبات بگذرد و مستحبات و مندوبات را انجام دهد، خداوند يقين او را مستحكم‏تر و معرفت او را روشنتر مى‏سازد. چنين انسانى امورى را مشاهده مى‏كند كه از انسانهاى معمولى پوشيده است و به معرفتى حضورى نسبت به خداوند دست مى‏يابد كه شوق و محبت او به پروردگار را افزايش مى‏دهد و او را در طريق حق استوارتر مى‏سازد.

١ . حجرات/ ١٤.
٢ . حجرات/ ١٥.


سؤالات

١ ـ شناخت در چه صورتى مى‏تواند حركت آفرين باشد؟
٢ ـ در چه صورت اشتياق انسان به امرى برانگيخته مى‏شود؟ و چگونه بيشتر مى‏گردد؟
٣ ـ فرق اساسى لذات معنوى و لذات جسمى چيست؟
٤ ـ تعريف ايمان را همراه با ذكر يك روايت بيان كنيد.
٥ ـ آيا مى‏توان گفت ايمان چيزى فراتر از علم است؟ توضيح دهيد؟
٦ ـ آيا امكان دارد كه انسان با وجود علم يقينى به امرى باز هم به آن ايمان نياورد؟ چرا؟ با ذكر آيه‏اى از قرآن مطلب را توضيح دهيد؟
٧ ـ چرا علم به تنهائى موجب ايمان نمى‏شود؟
٨ ـ چرا موانع معرفت را مى‏توان موانع ايمان هم برشمرد؟
٩ ـ چرا شكستها و پيروزيهاى ظاهرى انسانِ مؤمن را نااميد نمى‏سازد؟
١٠ ـ نقش اجتماعى ايمان چيست؟
١١ ـ علت رشد ايمان چيست؟
١٢ ـ چه تفاوتى بين اسلام و ايمان وجود دارد؟
١٣ ـ آيا ايمان حقيقى داراى درجات و مراتب است؟ با ذكر آيه يا روايتى مطالبى را توضيح دهيد؟