گفتيم از ديدگاه اخلاق، تلاش براى شناخت خداوند
امرى ضرورى است؛ يعنى انجام اعمال اختيارى خاصى كه به شناخت خداوند منتهى مىشوند،
از لحاظ اخلاقى ضرورت دارند.
بايد توجه داشت كه اعمال اختيارى كه موجب شناخت
خداوند مىشوند دوگونهاند و به بيان ديگر، «شناخت اكتسابى» خداوند از دو راه ممكن
است:
تحصيل علوم كلامى و فلسفى است. آشنا شدن با براهين اثبات وجود
و صفات خداوند باعث حفاظت معرفت فطرى انسان است. كسى كه با اين براهين آشنا باشد،
مىتواند در برابر وسوسهها مقاومت كند و يقين خود را به خداوند رشد و تعالى بخشد.
براهين خداشناسى از لحاظ منطقى به نتيجهاى ضرورى، يعنى «وجود خداوند و صفات او»
مىرسند. اما آيا هركس با اين براهين آشنا باشد، ضرورتا خداباور و خداپرست خواهد
شد؟ پاسخ اين پرسش منفى است، زيرا داوريهاى انسان تحتتأثير عوامل گوناگونى قرار
دارد. يكى از اين عوامل، ارزيابى منطقى امور
است؛ امّا عوامل ديگرى وجود دارد كه نتايج ارزيابيهاى منطقى را تحتتأثير قرار
مىدهد. انسان گاه در اثر عوامل روانى و محيطى، به نتايج منطقى ارزيابيهاى خود
بىاعتنايى مىكند.
از جمله عوامل محيطى كه در داوريهاى انسانها اثر مىگذارد،
عقايد موروثى و عادتهاى فكرى است. اجتماع انسانى عقايد و انديشههايى را كه پذيرفته
است پاسدارى مىكند و معتقدين به آن عقايد را تأييد مىكند و امتيازات اجتماعى را
به آنان اختصاص مىدهد. كسانى كه با عقايد رسمى و موروثى اجتماع خود مخالفت كنند،
از تأييد جامعه برخوردار نخواهند بود و امتيازات و موقعيتهاى اجتماعى خود را از دست
خواهند داد. ترس از مخالفت جامعه و از دست دادن تأييد و موقعيت اجتماعى، موجب
مىشود ارزيابيهاى عقلى و منطقى كنار گذارده شوند و هرگاه نتيجه يك سنجش منطقى با
عقايد مشهور و مورد تأييد جامعه مخالف باشد، افراد در آن شكّ مىكنند و به
بهانههاى مختلف آن را نمىپذيرند.
عقايد تعهدآور و محدوديت آفرين نيز همواره با
مخالفت نفس روبرو مىشود. نفسى كه خواستار آزادى مطلق است و مىخواهد آزادانه اميال
حيوانى خويش را تأمين كند، از محدود شدن مىهراسد و هر باورى را كه او را به
خويشتندارى در برابر خواستهاى نفسانى دعوت كند، مزاحم مىپندارد:
بل يريد
الانسان ليفجر امامه؛(١)
[انسان شك در معاد ندارد] بلكه او مىخواهد [آزاد باشد
و بدون ترس از دادگاه قيامت [تمام عمر گناه كند.
همچنين برخى عقايد انسان را به
فعاليتهايى دعوت مىكند كه با راحتطلبى او سازگار نيست. به اين دلايل انسانها در
برابر عقايد تعهدآفرين، محدودكننده و خلاف عادات ذهنى مقاومت مىكنند. اين عقايد
حتى اگر قويترين پشتوانه عقلى و استدلالى
را داشته باشند، توسط انسانهاى نفسپرست پذيرفته نمىشوند. پذيرش اين عقايد، علاوه
بر سلامت نفس نيازمند مرتبهاى از مجاهده با نفس است. اگر كسى موانع پذيرش حق را از
دل و ذهن خويش بزدايد و نتايج دلايل عقلى را پذيرا شود، در پله نخستين نردبان معرفت
خدا ايستاده است. اين نردبان ارتفاعى به بلندى آسمانها دارد و پلههاى آن قابل
شمارش نيست؛ چرا كه مرتبه بزرگى و پايانناپذيرى خداوند بر كسى معلوم نيست. چگونه
مىتوان از اين نردبان بلند بالا رفت و آيا يادگيرى و ابداع دلايل جديد خداشناسى،
مىتواند خداجويان را به او نزديك كند؟
١ . قيامت/ ٥.
براهين خداشناسى مانند پلهايى هستند كه
بر روى رودخانهاى زده شدهاند؛ رودخانهاى كه يك سويش ساحل الحاد و شرك و در سوى
ديگرش ساحل خداپرستى و توحيد است. كسى كه از يك پل سالم و مستحكم عبور كند، از يك
سوى رودخانه به سوى ديگر رفته است و نيازى به پلهاى ديگر ندارد. هر پل عدهاى را
كمك مىكند تا از اين رود بگذرند و چون گذشتند پلهاى ديگر حتى اگر بيشتر از هزاران
باشند به كار آنها نمىآيد. عاقلانه نيست كسى كه از پلى مىگذرد باز گردد و از پل
ديگر عبور كند. پلها تنها معبر و وسيلهاند و هدف و مقصد نيستند. كسى كه از پل عبور
مىكند، بايد به راه خود ادامه دهد، نه آنكه باز گردد و دوباره به پل و ساختمان و
زينت آن انديشه كند. البته ممكن است آنها كه ارزش و لذت عبور از رودخانه را
دريافتهاند و زيباييهاى ساحل توحيد را ديدهاند ديگران را از آن سوى رودخانه، به
سوى خود دعوت كنند و آنان را به گذر از پل تشويق نمايند، ولى اين به معناى بازماندن
از ادامه راه نيست.
معرفت حقيقى انسان به خداوند ـ معرفتى
كه در حدّ توانايى بشر باشد ـ به معناى احاطه ذهن بر يك معنى و مفهوم نيست، بلكه به
معناى تجلّى خداوند بر عقل انسان است يعنى آمادگى اينكه خداوند خود را بر ما آشكار
كند؛ وگرنه عقل ضعيف انسان
قادر به شناخت او نيست. امام زينالعابدين عليهالسلام در مناجات شيرين خود با
خداوند اينچنين مىگويد:
بك عرفتك وانت دللتنى عليك ودعوتنى اليك ولولا انت
لمادرِ ما انت؛(١) تو را به تو شناختم و تو خود مرا به وجودت راهنمايى كردى و به
سويت خواندى.
خداوند در انسان معرفتى فطرى نسبت به خالق قرار داده است و به ذهن
و انديشه او توانايى درك براهين خداشناسى را داده است، تا او با استفاده از اين
ادلّه و براهين، معرفت فطرى خويش را پاس دارد و رشد دهد. براهين خداشناسى مسير كمال
بخشيدن به معرفت خدا را بر انسان مىگشايد، ولى ادامه راه بهگونهاى ديگر طى
مىشود. انسان براى آنكه زمينه را آماده كند تا خداوند معرفت خويش را بر عقل و دل
او بتاباند، بايد كارى را كه پروردگارش فرموده است انجام دهد. معرفت خداوند مقدمه
بندگى و فرمانبردارى، از اوست و بندگى و فرمانبردارى موجب رشد و بالندگى معرفت به
خداست. عمل بر اساس دستور پروردگار، آينه جان بنده را صيقل مىدهد و آماده پذيرش
نور معرفت پروردگار مىسازد. خداوند در قرآن ايمان و عمل صالح را موجب خروج از ظلمت
به نور معرفت معرفى كرده است:
رسولاً يتلوا عليكم آيات اللّه مبيناتٍ ليخرج
الذين آمنوا وعملوا الصالحات من الظُلماتِ الى النور؛(٢)
پيامبرى كه آيات روشنگر
خدا را بر شما تلاوت مىكند تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند
از تاريكىها به سوى روشنايى بيرون برد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز
مىفرمايند:
من عمل بما علم، وَرَّثهُ اللّه عِلمَ ما لم يَعلَم؛(٣)
هركس به
دانستههاى خود عمل كند خداوند آنچه را نمىداند به او مىآموزد.
١ . دعاى ابوحمزه ثمالى.
٢ . طلاق/ ١١.
٣ . الحياة، ج ١، ص ٢٨٤.
برخى از مفسران، آيه ٢٨٢ سوره بقره را به همين معنى گرفتهاند، آنجا كه خداوند
فرموده است:
واتقوا اللّه ويعلّمكم اللّه؛(١)
از خدا بترسيد (تقواى الهى پيشه
كنيد) خداوند به شما دانش مىدهد.
علامه طباطبايى رحمهالله در تفسير الميزان
اين معنى را مخالف سياق آيه مذكور مىداند، ولى در ذيل همين آيه مىفرمايد: «اگرچه
اين معنى با سياق آيه سازگار نيست، ولى كتاب و سنت بر درستى اين سخن دلالت دارد».
اگر بندهاى مطيع پروردگار خويش باشد و بندگى حقيقى پيشه كند و با خداى خويش آنگونه
كه او مىپسندد مناجات كند و اعمال خود را با فرمان و رضاى او مطابق سازد، حضور
خداوند را درخواهد يافت و عالَم را محضر خدا خواهد ديد. اين علمِ حضورى به ذات و
صفات پروردگار، هديهاى است كه خداوند به پاداش عمل صالح به او عطا مىكند.
بالاترين مراتب اين معرفت خالص و زلال را در امامان معصوم عليهمالسلام مىتوان
ديد. مرتبه والايى كه بنده خطاب به پروردگار خويش مىگويد: «عميت عين لاتراك؛ چشمى
كه ترا نبيند كور است». در اين مرتبه از معرفت، خداوند آشكارترين حقيقتى است كه
ترديدى در وجود آن راه ندارد؛ حقيقت يگانه اوست و چيزهاى ديگر همه باطلاند. در اين
مرتبه از معرفت، هيچ واسطهاى نمىتواند ميان بنده و خداوند قرار گيرد، چرا كه هيچ
چيز آشكارتر از او نيست تا بتواند واسطه معرفت او باشد.
الهى تردّدى فى الآثار
يوجب بعد المزار فاجمعنى بخدمة توصلنى اليك، كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر
اليك أيكون لغيرك من الظهور ماليس لك حتى يكون هو المظهر لك، متى غبت حتى تحتاج الى
دليل يدلّ عليك و متى بعدت حتى تكون الآثار هى التى توصل اليك عميت عين لاتراك
عليها رقيبا؛(٢)
١ . بقره/ ٢٨٢.
٢ . دعاى عرفه امام حسين(ع).
خدايا! رجوع به آثار تو ديدار را دور مىسازد پس مرا به خدمتى بر خودت وادار كن كه
به تو رسانَدَم. چگونه با چيزى كه در هستىاش نيازمند توست به سوى تو راهنمايى توان
شد. آيا غير تو چنان پيدائى دارد كه آشكاركننده تو باشد؟ چه هنگام پوشيده بودهاى
تا به نشانهاى كه تو را نمايد نياز باشد. و چه زمان دور بودهاى كه آثار موجب وصال
به تو شوند. چشمى كه تو را نمىبيند در حالى كه همواره مراقب اويى كور است.
ظرفيّت معرفتى انسان تا بدانجاست كه همه واسطهها را كنار مىزند و همه حجابها را
پاره مىكند تا به لقاء پروردگار برسد. رسيدن به اين رتبه جز با عنايت پروردگار
ممكن نمىشود؛ زيرا اوست كه بايد خود را بر بندهاش آشكار كند. بندهاى كه زمينه
اين كمال را در خود پديد آورده است، از خداى خويش مىخواهد كه معرفتى اينچنين به او
عنايت كند:
الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك
حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقة بعزّ
قدسك؛(١)
خدايا مرا بريدن از همه چيز به سوى خودت ببخشاى! و ديدگان دل ما را به
روشنايى نگاه به تو نورانى ساز! تا ديدگان دلها حجابهاى نور را بردرد و به معدن
بزرگى رسد و ارواح ما به بزرگى پاكى تو آويخته گردد.
با از ميان رفتن حجابهاست
كه ديدار پروردگار ممكن مىشود و دعاى اولياء مستجاب مىشود كه خطاب به خداى خويش
مىگويند:
اللهمّ انى اسئلك الرضا بعد القضاء و برد العيش بعد الموت و لذّة
النظر الى وجهك الكريم؛(٢)
اى خدا از تو خوشنودى پس از قضايت و گوارايى خوشى پس
از مرگ و لذت نگاه به روى بزرگورات را مىطلبم.
١ . مناجات شعبانيه.
٢ . شرح چهل حديث، ص ٤٦٥.
با استجابت اين
دعاهاست كه اولياء خداوند مىتوانند بگويند: «لم اعبد ربّا لماره؛ پروردگارى را كه
نديدهام نمىپرستم»(١). و يا ادعا كنند: «ما رأيت شيئا الاّ و رأيت اللّه معه و
قبله و فيه؛ هيچ چيز را نديدم جز آنكه خدا را با او و پيش از او و در او ديدم».
چنانكه گفتيم رسيدن به اين مراتب بلند از بندگى و معرفت، تنها از گذرگاه عمل ممكن
است. عمل صالح و مداومت بر آن، به تدريج معرفت را افزايش مىدهد و هرچه خلوص عمل
بيشتر مىشود، ظرف معرفت انسان وسيعتر مىگردد. در مقابل، عمل ناصالح تيرگى
مىآورد و معرفت انسان را زايل مىكند، تا آنجا كه معرفت فطرى او را هم زير غبار
معصيت مدفون مىسازد. خداوند آشكارترين حقيقت است اگر عيبى هست در ديدگان ماست كه
غبار آن را پوشانيده است.
انك لاتحتجب عن خلقك الاّ ان تحجبهم الاعمال دونك.(٢)
تو از آفريدگانت پوشيده نيستى مگر آنكه كارهايشان حجاب شده باشد.
پس بطور خلاصه
دومين راه خداشناسى را «عمل صالح» مىناميم. عمل صالح عملى است كه دو ويژگى داشته
باشد:
الف ـ تأمين كننده مصلحت انسان باشد؛ يعنى در نفس آن عمل مصلحت باشد؛ مثل
راستگويى و امانتدارى كه تأمينكننده مصلحت انسانهاست. نفس عملِ راستگويى و
امانتدارى با هر نيتى كه صورت گيرد، از دروغگويى و خيانت در امانت بهتر است. ب ـ به
نيت كسب رضايت خداوند صورت گيرد.
اين دو ويژگى تشكيل دهنده جسم و روح عمل هستند.
ويژگى اوّل يعنى مصلحت بودن، جسم عمل را تشكيل مىدهد و ويژگى دوم كه نيت الهى است
روح و جان عمل است. اگر عمل انسان اين هر دو ويژگى را داشته باشد انسان را به كمال
نزديك مىكند. عمل صالح همواره رابطه انسان و خداوند را تحكيم مىكند. نيت الهى شرط
قبولى نماز است و مصلحت انسان در اقامه نماز است، زيرا خداوند به آن امر فرموده
است. پس نماز، عمل صالحى است كه رابطه انسان و خداوند را تحكيم
مىكند. كسى مىتواند نماز بخواند كه خداشناس باشد و نماز، رابطهاى معرفتى ميان
انسان و پروردگار است.
١ . نهجالبلاغه،
خطبه ١٧٩.
٢ . دعاى ابوحمزه ثمالى.
امّا همه اعمال صالح، مانند نماز نيستند كه نيت در آنها
شرط درستى عمل باشد. مثلاً امانتدارى بر همه انسانها لازم و از ديدگاه اخلاق نيز
پسنديده است و خيانت در امانت امرى ناپسند است. هيچكس نمىتواند به اين دليل كه
نمىتواند قصد الهى داشته باشد در امانت ديگران خيانت كند. نتيجه قهرى اينگونه
اعمال صالح، تحكيم رابطه انسان با ديگران است. انسان امانتدار رابطه خود و انسانهاى
ديگر را تحكيم مىكند و حس اعتماد ديگران را برمىانگيزد و در عين حال اگر به قصد
برآوردن رضاى خداوند از خيانت پرهيز كند، علاوه بر تحكيم روابط خود با ديگران،
رابطه خود و خداوند را نيز محكم مىكند.
يكى از راههاى خداشناسى كه معرفت حضورى
انسان نسبت به خداوند را پديد مىآورد، عمل صالح است. عمل صالح از طرفى خود
رابطهاى معرفتى ميان انسانها و خداست، چرا كه بدون شناخت خداوند امكان عمل صالح
وجود ندارد و از طرف ديگر، معرفت انسان به خداوند را تقويت مىكند. در بحث حاضر به
اين جنبه دوم پرداختيم، اما در بحثهاى آينده به جنبه نخست نيز خواهيم پرداخت.
بندگان صالح خدا در اثر عمل خالصانه به وظايف دينى، و انجام اعمال صالح، به درجهاى
از معرفت دست مىيابند كه حضور خداوند را در همه هستى درك مىكنند و به صفات
پروردگار معرفتى حضورى مىيابند. معرفت بندگان صالح به خداوند و تقرب ايشان به
پروردگار، موجب مىشود حقايقى را ببينند كه از ديد ديگران پوشيده است. اين بصيرت،
نتيجه يقين خللناپذير آنان به خداست.
در روايات آمده است كه پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله روزى پس از اقامه نماز جوانى را ديدند كه بسيار ضعيف و
رنگپريده بود؛ جسمى نحيف داشت و چشمانش در كاسه سرش فرو رفته بود. پيامبر
صلىاللهعليهوآله از آن جوان احوالپرسى كردند و فرمودند: «كيف أصبحت؟»، حالت
چگونه است؟ آن جوان پاسخ داد: «أصبحت موقنا»؛ يعنى در حال يقين هستم.
پيامبر فرمودند: هر يقين نشانهاى دارد، علامت يقين تو چيست؟ جوان پاسخ داد: يا
رسول اللّه يقين من مرا اندوهگين ساخته و باعث شده است شبها را زنده بدارم و روزها
در اثر روزه تشنگى را تحمل كنم و از دنيا و آنچه در اوست چشم پوشم. گويى عرش
پروردگار را مىبينم كه براى حساب برپا شده است و خلايق براى حساب محشور شدهاند و
من در ميان آنها هستم و گويى اهل بهشت را مىبينم كه در بهشت متنعماند و در حالى
كه بر تختها تكيه زدهاند به يكديگر تعارف مىكنند و اهل آتش را، كه در جهنم عذاب
مىكشند و فرياد مىزنند و گويى اكنون صداى حركت آتش را مىشنوم كه در گوشم
مىپيچد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: اين بندهاى است كه خداوند قلبش را
به نور ايمان منور ساخته است. سپس خطاب به آن جوان فرمود: بر همين رويه باقى بمان.
جوان گفت: يا رسول اللّه! از خدا بخواه كه شهادت در كنار شما را روزيم كند. پس
پيامبر صلىاللهعليهوآله برايش دعا كرد و او پس از چندى در يكى از غزوات پيامبر
به شهادت رسيد.(١)
بطور خلاصه تأثير عمل اختيارى بر معرفت را در دو دسته مورد
بحث قرار داديم:
الف ـ يادگيرى ادله خداشناسى، عملى اختيارى است. انسان به
اختيار خود به كلام و فلسفه رو مىآورد. آشنايى با براهين خداشناسى از نظر اخلاقى و
دينى داراى ارزش مثبت است وگاه از لحاظ دينى واجب است. زيرا شناخت كمال انسان،
شناخت راه رسيدن به كمال و شناخت راهنمايان مسير كمال، بدون شناخت خدا ممكن نيست.
ب ـ اعمال صالح اختيارى هستند و موجب تقرب به خداوند مىشوند؛ يعنى انسان را به سوى
كمال مىبرند. انسان كاملتر آمادگى بيشترى دارد كه خداوند معرفت خويش را به او
افاضه نمايد.
١ . سفينة البحار، ج ٢، ص ٧٣٢، ماده يقين.
اعمال اختيارى انسان اعمالى هدفدار هستند. يعنى انسان براى رسيدن به هدفى مشخص،
اقدام به انجام عمل اختيارى مىكند. اهداف انسان نيز با يكديگر مرتبط هستند. بسيارى
از اعمال و اهداف تنها در ارتباط با اهداف ديگر معنادار مىشوند.
يك باغبان هر
روز ساعتها كار مىكند و زحمت كاشت، تكثير و نگهدارى گلها و درختان ميوه را در
تمامى فصول سال تحمل مىكند و رنج خار گلها و درختان را به جان مىخرد. او همه اين
اعمال را به اختيار خود انجام مىدهد و هدفش از اين كار، بارورى گل و درخت است. اما
او بارورى و شادابى درخت را به چه دليل انتخاب و اختيار كرده است؟ آيا بدون داشتن
هدفى ديگر اين عمل معنايى خواهد داشت؟ بدون شك اگر مقصود از اين همه تلاش، شادابى
درختى باشد كه ميوههاى تلخ و زهرآلود مىدهد و بوى تنفرانگيزى پراكنده مىكند و
منظرهاى زشت پديد مىآورد، تلاش بىمعنايى خواهد بود و بسيارى خواهند گفت اين
اعمال بيهوده و غيرمعقول است. اما اگر باغبان بگويد خريداران پول فراوانى در برابر
ميوه درختان او مىدهند، ديگر هيچكس عمل او را بيهوده نخواهد دانست؛ زيرا كسب درآمد
عملى عاقلانه و هدفى خردمندانه است. امّا چرا خريداران پول زيادى براى خريد ميوهاى
تلخ مىدهند؟ اگر خريداران بگويند ميوه اين درخت درمان بيمارى صعبالعلاجى است و
داروسازان آن را به قيمتى گزاف مىخرند، پاسخى عاقلانه دادهاند و عمل آنها معنادار
و هدف آنها معقول مىشود. پس همه كارها متناسب با هدفى كه دارند موجه و معقول
مىشوند. در اين مثال اگر شفاى بيماران به عنوان هدفى خردمندانه وجود نمىداشت،
تمام كارهاى باغبان، خريداران و داروسازان لغو و بيهوده تلقى مىشد.
مقصود از
اين مثال روشن شدن پيوند اهداف با يكديگر است. رابطه اهداف با هم موجب مىشود كه
برخى از آنها را در يك پيوند طولى قرار دهيم و يكى از آنها را هدف غايى و اهداف
ديگر را هدف ميانى و واسطهاى قلمداد كنيم. هدف غايى، هدفى است كه ذاتا مطلوب است،
اما هدف ميانى ذاتا مطلوب نيست، بلكه به سبب تأثيرى كه در تحقق هدف غايى دارد مطلوب
است. در مثال مذكور هدف از سمپاشى درختان، مبارزه با آفت است و مبارزه با آفت،
براى به دست آوردن محصول مرغوب
صورت مىگيرد. اينها همه اهداف ميانى و واسطهاى هستند، زيرا ذاتا مطلوب نيستند.
دليل عدم مطلوبيت ذاتى اين اهداف، اين است كه اگر بتوان كارى كرد كه محصول مرغوب
بدون از بين بردن آفتِ مورد نظر به دست آيد، ديگر كسى مبارزه با آن آفت را هدف خود
قرار نمىدهد و سمپاشى نمىكند و يا اگر بتوان از طريق دعا كردن، آن آفت را از
ميان برد، هيچكس رنج سمپاشى را تحمل نخواهد كرد. حتى اگر روزى راه آسانتر و
ارزانترى براى مبارزه با آن بيمارى شناخته شود، ديگر كسى آن درخت را نخواهد كاشت و
محصول آن را نخواهد خريد و هيچ داروسازى آن دارو را نخواهد ساخت؛ چون همه اين
اعمال، واسطه رسيدن به درمان بيمارى بودهاند و خود، مطلوبيت ذاتى نداشتهاند.
اعمال اختيارى انسان هدفدار است و اهداف كوچك و بزرگِ انسان متناسب با هدف غايى
حيات او شكل مىگيرد. بنابراين شناخت انسان از خود و غايت وجودىاش، تعيين كننده
اهداف اوست و اعمال اختيارى او همه به جهتى هدايت مىشوند كه شناخت او از انسان و
جهان اقتضاء مىكند.
اگر انسان جهان را آفريده خداوند حكيمِ قادرِ متعال بداند،
بىشك همه هستى را هدفمند مىداند و خلقت هيچ موجودى را باطل نمىشمارد، و اگر به
خالق حكيم ايمان نداشته باشد، آفرينش را باطل و بيهوده مىپندارد:
و ما خلقنا
السماء والارض و ما بينهما باطلاً ذلك ظنّ الذين كفروا فويل للذين كفروا من
النّار؛(١)
١ . ص / ٢٧.
و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم، اين
گمان كسانى است كه كفر ورزيدهاند پس واى از آتش بر آنان كه كفرورزيدند.
انسان
خداپرست رستگارى خويش را حاصل باور به هدفمندى عالم مىداند. در نظر او اعتقاد به
اينكه جهان با هدفى حكيمانه آفريده شده است، راه كمال را بر انسان مىگشايد و او را
از خسران و عذاب آخرت رهايى مىبخشد:
الذين يذكرون اللّه قياما و قعودا و على
جنُوبِهم و يتفكرون فى خلق
السّمواتِ و الارضِ ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النار؛(١)
همانان
كه خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مىكنند، و در
آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند [كه:] پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريدهاى،
منزّهى تو! پس ما را از عذاب آتش دوزخ درامان بدار.
انسان مؤمن همه ذرات عالم را
از جماد و نبات و حيوان و انسان، اجزاىِ نظامى هدفدار مىبيند كه از خداست و به سوى
او در جريان و حركت است:
تسبح له السّمواتُ السبعُ و الارضُ و من فيهنَّ و ان من
شىءٍ الاّ يسبّحُ بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحَهم انّه كان حليما غفورا؛(٢)
آسمانهاى هفتگانه و زمين و هركس كه در آنهاست او را تسبيح مىگويند، و هيچچيز نيست
مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مىگويد؛ ولى شما تسبيح آنها را نمىيابيد. به
راستى كه او همواره بردبار آمرزنده است.
اعتقاد به وجود غايتى حكيمانه براى
انسان و جهان، آثار مهمى در اعمال اختيارى انسان دارد كه به چند مورد اشاره
مىنماييم:
١ـ شور و نشاط زندگى را افزايش مىدهد.
انسان براى اعمال خود به
دنبال هدفى ارزشمند است و زندگىِ بىهدف، براى او بىارزش است. اعتقاد به خداى
يگانه حكيم، اعتقاد به هدف را پديد مىآورد؛ هدفى كه تعقيب آن ارزشمند است. هدف
زندگى براى انسان موحّد، از اين ويژگيها برخوردار است:
الف: هدف غايى و راه
رسيدن به آن قابل شناخت است؛ زيرا اگر رسيدن به هدف غايى زندگى، مستلزم شناخت باشد
و خداوند امكان اين شناخت را براى بندگان پديد نياورد، كارى غيرحكيمانه كرده است و
خداوند منزه از آن است.
ب: اين هدف قابل دستيابى است، زيرا اگر انسان براى هدفى
آفريده شده باشد كه قدرت رسيدن به آن را دارا نباشد، آفرينش او عبث خواهد بود و فعل
خداوند غيرحكيمانه و ظالمانه خواهد بود.
١ . آل عمران/ ١٩١.
٢ . اسراء/ ٤٤.
ج: اين هدف محدود و متناهى نيست.
اگر هدف حيات بهگونهاى باشد كه در مقطعى از زندگى به دست آيد و شخص در ادامه
زندگى خود، انگيزهاى براى تلاش نداشته باشد، در واقع بخشى از عمر او پوچ و
بىانگيزه خواهد بود.
از ديد انسان خداپرست، هدف غايى خلقت قرب خداى نامتناهى
است. پس هيچگاه تلاش او براى تحقق اين هدف متوقف نمىشود و هيچ لحظهاى از عمر او،
فاقد انگيزه تلاش نخواهد بود. با وجود اين ويژگيها در هدف زندگى انسان موحد، اعمال
اختيارى او همواره از پشتوانه روحى كافى بهرهمند خواهد بود و نشاط زندگى در حيات
انسان موحّد هيچگاه كمرنگ نخواهد شد.
٢ـ انسان موحد و معتقد به شرايع الهى،
اعمال اختيارى خود را مطابق با تعاليم شريعت الهى تنظيم مىكند؛ زيرا معتقد است
خداوند داناى مطلق آفريننده او و جهان است و راه رسيدن به كمال انسان را بهتر از
خود او مىشناسد.
٣ـ نوعى هماهنگى و همزيستى را ميان انسان و محيط طبيعى پديد
مىآورد.
انسان در همه دورههاى زندگى خود كوشيده است بر قواى طبيعت چيره شود و
از مواهب طبيعى بهرهبردارى كند. هدف از بهرهكشى از طبيعت، رفع نيازهاى طبيعى
انسان بوده است. انسان خوراك، پوشاك و مسكن و ديگر لوازم رفاه را از طبيعت اطراف
خود فراهم مىآورد. در گذشته، انسانها به مقدار رفع نياز خود از طبيعت برداشت
مىكردهاند، ولى امروز كه تكنولوژى ابزار چيرگى بر طبيعت را به سهولت در اختيار
انسان قرار داده است، انسانها بيش از نياز طبيعى خود از طبيعت برداشت مىكنند و
رفتارى خصمانه را با طبيعت در پيش گرفتهاند. رفتار نامناسب بشر با طبيعت معضلات
هولناكى را در رابطه با محيط زيست و امكان ادامه حيات بر روى زمين پديد آورده است.
اگر انسان به مبدأ مشترك خويش و طبيعت ايمان داشته باشد و به صفات خداوند همچون
«رزّاق بودن» مؤمن باشد، هرگز به استثمار افراطى از طبيعت روى نمىآورد و همزيستى
بهترى با ديگر اجزاء طبيعت خواهد داشت؛ زيرا موحّدان معتقدند انسان و طبيعت هر دو
مخلوق خداى واحدى هستند كه بر نيازمنديهاى آنها عالم است و آنان را بيهوده نيافريده
است تا نسبت به تأمين نيازشان كوتاهى نمايد.
بطور خلاصه معرفت خداوند بر
اعمال اختيارى انسان، به اين دليل اثر مىگذارد كه معرفت خداوند موجب اعتقاد به
هدفدارى عالم، شناخت هدف غايى زندگى، شناخت راه رسيدن به هدف زندگى، امكان
طبقهبندى اهداف و يافتن انگيزه و نشاط كافى براى عمل مىشود.
١ ـ
راههاى كسب معرفت خداوند را ذكر كنيد؟
٢ ـ حديث زير را معنى كنيد و توضيح دهيد.
«مَن عَمِلَ بما علم، وَرَثَهُ اللّهُ علم مالَم يَعْلَم».
٣ ـ راه رسيدن به
مراتب بلند بندگى و معرفت خدا چيست؟
٤ ـ ويژگيهاى عمل صالح را بنويسيد؟
٥ ـ
آيهاى از قرآن بنويسيد كه دلالت بر هدفدارى آفرينش مىكند؟
٦ ـ ويژگيهاى هدف
زندگى انسان موحد را بشماريد؟
٧ ـ به چه دليل معرفت خداوند بر اعمال اختيارى
انسان تأثير مىگذارد؟
در مباحث قبل گفتيم كه عواملى همچون عادات ذهنى، خوف از مخالفت
اجتماع و هراس از مسئوليت و محدوديت، مانع شناخت حقيقت مىشود. اكنون با تفصيل
بيشترى به توضيح موانع اين شناخت مىپردازيم.
پيروى از
هواى نفس، به معناى مخالفت با فرمان عقل، شرع و يا وجدان اخلاقى است. هرگاه كسى
آنچه را كه به واسطه نور عقل و يا هدايت شرع و وجدان اخلاقى خود نادرست مىداند
انجام دهد، قواى ادراكى و قوه عاقله او دچار ركود و ناتوانى مىشود و از درك حقايق
و حتى روشنترين حقيقت يعنى خداى عالَم عاجز مىشود.
خداوند در آيه ٢٣ از سوره
مباركه «جاثيه» مىفرمايد:
أفرَءيتَ من اتخذ الهَهُ هَويهُ واضلّه اللّهُ على
علمٍ وخَتَم على سَمْعِهِ وقَلبِهِ وجَعَلَ على بَصَرهِ غشاوةً فَمَن يهديه من
بَعدِ اللّه أفلا تذكّرون.
آيا ديدى [و تعجب نمىكنى از] كسى كه هواى خويش را
معبود خود قرار داد [در حالى كه او معبود حقيقى خويش را مىشناسد] و خداوند او را
كه مىداند [معبود حقيقى كيست] گمراه گردانيد و بر گوش و قلبش مُهر زد و بر ديدهاش
پرده نهاد؟ چه كسى پس از خدا او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمىگيريد؟.
معبود
قرار دادن هواى نفس به معناى پيروى از هواى نفس است و پيروى هوا
موجب زوال عقل و قوه شناخت انسان است. اميرالمؤمنين على عليهالسلام فرمودهاند:
«الهوى شريك العمى»(١) در اين فرمايش گهربار، امام عليهالسلام هواى نفس را به
منزله و همدوش نابينايى معرفى كردهاند و مقصود آن است كه هواى نفس، قوه شناخت
انسان را از بين مىبرد. امام على عليهالسلام در عبارتى ديگر مىفرمايند:
وكم
من عقل اسير تحت هوى اميرٍ؛(٢)
چه بسيار عقلى كه تحت سيطره هواى نفس قرار
مىگيرد.
وقتى عقل اسير هوا شود، ديگر قادر به انجام وظيفه اصلى خويش كه شناخت
حقايق و تمييز نيك و بد از يكديگر است، نخواهد بود.
ايشان در فرمايش ديگرى چنين
راهنمايى فرمودهاند:
قاتل هواك بعقلك؛(٣)
به وسيله عقلت با هواى خود مبارزه
كن.
اين جمله بيانگر رويارويى همواره عقل و هواست؛ زيرا همانطور كه هواى نفس
قواى ادراكى و خرد انسان را ناتوان مىسازد، تنها راه مبارزه با هواى نفس عقل انسان
است. با عقل مىتوان به جنگ هواى نفس رفت و از پيروى آن پرهيز نمود.
يكى از موانع شناخت، محبتِ افراطى است. بهطور كلى مىتوان گفت محبتِ خارج از
اندازه، قواى ادراكى و شناختى فرد را مختل مىكند. هرگاه فردى به شخص، مقام يا
شىاى محبت بيش از حد داشته باشد، نخواهد توانست زشتيها، كمبودها و مضارّ محبوب خود
را ببيند و بپذيرد و سخن مخالفان محبوب خود را نيز نخواهد شنيد. اميرالمؤمنين على
عليهالسلام مىفرمايند:
عين المُحِبّ عميةٌ عن معايب المحبوب واُذُنه صَمّاءٌ
عن قبح مساويه؛(٤) چشم محب از ديدن عيوب محبوب نابيناست و گوشش از زشتى بديهاى او
ناشنواست.
١ . نهج البلاغه، رسائل، ٣١.
٢ . همان، كلمات قصار، ٢١١.
٣ . نهجالبلاغه،
كلمات قصار، ٤٢٤.
٤ . الحياة، ج ١، ص ١٥٦.
بنابراين مىتوان گفت
شناخت موضوعاتِ مورد علاقه و محبت شديد، دشوار است. چنانكه مشهور است «حب الشى يعمى
ويصم» از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز روايتى به همين مضمون نقل شده است.
به همين ترتيب مىتوان گفت وقتى چيزى مورد علاقه شديد باشد، نهتنها شناخت آن دشوار
مىشود بلكه شناخت مخالفان آن نيز دشوار خواهد بود؛ زيرا شخص محب همواره به مخالفان
محبوب خود به ديده ترديد و گاه دشمنى نظر مىكند و نمىتواند محاسن و فوايد مخالفان
را بشناسد.
يكى از قضاوتهاى رايج ميان دنياپرستان و دلبستگان به حيات دنيا، اين
است كه گمان مىكنند خداپرستى با بهرهمندى از مواهب دنيا سازگار نيست. بحث درباره
دنيا در فصل مستقلى خواهد آمد، ولى اجمالاً بايد بدانيم كه از ديد موحّدان دنيا و
نعمتهاى آن مخلوق خداست. انسان موحّد كه عاشق خداست به هرچيز به ديده نشانه و گواه
وجود خداوند مىنگرد. نعمتهاى دنيا نيز از ديد انسان موحّد، مذموم و ناپسند نيست؛
آنچه ناپسند و مذموم است دلبستگى به دنياست. ولى انسانهاى سطحىنگر و نزديكبين،
خدا، انبياء و شرايع را با بهرهمندى از دنيا مخالف مىبينند، پيشاپيش در برابر
انديشه خداپرستى موضع مخالف مىگيرند و وجود خدا و دين را انكار مىكنند.
محبت
دنيا چشم و دل دنياپرستان را كور كرده و ديگر قدرت ديدن حقايق برتر را ندارند.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايند:
لِحُبِّ الدنيا صَمَّتِ الاسماع عن
سماع الحكمة وعميت القلوب عن نور البصيرة؛(١)
به سبب محبت دنيا گوشها از شنيدن
حكمت ناشنوا و قلبها از روشنايى بصيرت نابينا مىشود.
به همين دليل ايشان بنابر
نقل امام صادق عليهالسلام در موعظهاى فرموده است:
فارفض الدنيا! فانّ حبّ
الدنيا يعمى و يصم ويبكم و يذل الرقاب؛(٢)
دنيا را رها كن، زيرا محبت دنيا
[انسان را] كور و كر و گنگ مىكند و مردم را ذليل مىكند.
١ . همان.
٢ . همان.
محبت دنيا موجب غفلت از حقيقت و انكار آن
مىشود و جهل و غفلت از حقيقت، اولين مانع رسيدن به كمال است، از اينرو امام صادق
عليهالسلام فرمودهاند:
رأس كل خطيئةٍ حبُّ الدنيا؛(١)
آغاز و منشأ همه
كجرويها محبت دنياست.
نگاه سطحى و نزديك بين، مانع شناخت عميق
امور است. انسانهايى كه دچار قضاوت عجولانه هستند و به ظنون خود در قضاوت بسنده
مىكنند، به معرفت يقينى و استوارى دست نمىيابند و آنان كه حواس محدود بشرى را
يگانه ابزار شناخت مىدانند، از شناخت حقايق برتر از حس محرومند. وجه مشترك اينگونه
افراد را مىتوان سطحىنگرى و نزديكبينى ناميد.
قرآن كريم اعتماد بر ظنّ را در
موارد بسيارى موجب گمراهى دانسته است. آيات گوناگونى منشأ شركِ مشركان را پيروى از
ظنّ و گمان معرفى كرده است. ديدگاه قرآن درباره ظنّ و گمان اين است كه در شناخت
واقع، نبايد به ظن اعتماد كرد. تا زمانى كه علم يقينى نداريم نمىتوانيم بگوييم
حقيقت را شناختهايم. علم يعنى معرفت به چيزى همراه با عدم احتمال نقيض آن؛ ولى در
ظنّ و گمان همواره احتمال خلاف وجود دارد. قرآن كريم مىفرمايد:
انّ الظنّ
لايُغنى مِن الحق شيئا؛(٢)
١ . شرح چهل حديث،به نقل از اصول كافى، كتاب
ايمان و كفر، باب حب الدنيا و الحرص عليها، حديث١.
٢ . يونس/ ٣٦.
گمان در [وصول به [حقيقت هيچ سودى نمىرساند.
بالاترين حقيقت كه وجود خداوند است و برترين عقيده كه باور به يگانگى اوست، براى
كسانى شناخته مىشود كه بر ظنون خويش تكيه نمىكنند و عقايد خود را بر پايه استوارِ
علم بنا مىكنند. آنان از شرك و الحاد مصون هستند و ديگران كه بر ظن و گمان تكيه
دارند در خطر انكار خداى يگانهاند.
الا انّ للّه مَن فى السّمواتِ ومَنْ فى
الارض وما يتبع الذين يدعونَ من
دون اللّه شركاء ان يتبعون الاّ الظنّ وان هم الاّ يخرصون؛(١)
آگاه باش كه هر كه
در آسمانها و هر كه در زمين است از آن خداست، وكسانى كه غير از خدا شريكانى را
مىخوانند [از حق] پيروى نمىكنند. [بلكه] اينان جز از گمان پيروى نمىكنند؛ و جز
تخمين زدن [كارى[ نمىكنند.
از ديگر مصاديق سطحىنگرى و نزديكبينى، اعتماد به
حواس ظاهرى و بسنده كردن به آنهاست. افرادِ حسگرا، امر غيرمحسوس را كه حواس ظاهرى
قادر به درك آن نيست منكر مىشوند. آنها مشهودات و محسوساتِ خود را بررسى نمىكنند،
تا منشأ آنها را تشخيص دهند. چهبسا منشأ اين امور مشهود، موجود ديگرى باشد كه
هماكنون آن را نمىبينيم و يا اصولاً قابل مشاهده حسى نباشد. بنىاسرائيل مردمى
نزديكبين و حسگرا بودند. آنان به سبب اعتماد بيش از حدّى كه بر حس خود داشتند،
فريب سامرى را خوردند و مجسمه ناتوانى را معبود پنداشتند؛ درحالى كه هيچيك از آثار
هوشيارى، آگاهى و توانايى در آن ديده نمىشد. سامرى از زينتهاى مردم گوسالهاى ساخت
كه صدايى از آن شنيده مىشد؛ آنگاه به بنىاسرائيل گفت اين گوساله معبود شما و موسى
است:
فأخرج لهم عجلاً جسدا له خوارٌ فقالوا هذا الهُكُم و اله موسى فنَسىَ؛(٢)
پس براى آنان پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت بيرون آورد، و [او و پيروانش] گفتند:
اين خداى شما و خداى موسى است و [پيمان خدا را[ فراموش كرد.
آنان فريب سامرى را
خوردند، زيرا هنگامى كه صداى مجسمه را شنيدند، آن را نشانه حيات پنداشتند و اين
نشانه را كافى دانستند. خداوند درباره اين عملِ بنىاسرائيل اينگونه قضاوت مىكند:
افلا يرون الاّ يرجع اليهم قولاً ولايملك لهم ضرا ولانفعا؛(٣)
١ . يونس/ ٦٦.
٢ . طه/ ٨٨.
٣ . طه/ ٩٩.
مگر نمىبينند كه [گوساله] پاسخ سخن آنان را نمىدهد و به حالشان سود و زيانى
ندارد؟.
اين آيه در واقع بنىاسرائيل را سرزنش مىكند كه چرا در مشهودات خود
تدبر نكردند و از خود نپرسيدند كه اين گوساله چرا از پاسخ سخنان ما عاجز است و از
خود نپرسيدند: چگونه موجودى كه سود و زيانى براى ما ندارد و قدرت بر سود رساندن و
ضرر زدن ندارد معبود ما باشد؟
در اين آيه سادهانديشى و سطحىنگرى بنىاسرائيل
محكوم شده است. ويژگى حسگرايى و دورى از تعقل، در موارد ديگرى نيز از بنىاسرائيل
ديده شده است. آنان از پيامبر خود مىخواستند كه خدا را به آنان نشان دهد، به طورى
كه بتوانند با چشمان خود خدا را مشاهده كنند:
... فقالوا ارنا اللّه جهرةً؛(١)
[بنىاسرائيل به موسى گفتند:] خدا را آشكارا به ما بنماى.
واذ قلتم يا موسى لن
نومن لك حتى نرى اللّه جهرة فأخذتكم الصاعقة وانتم تنظرون؛(٢)] به ياد آوريد [آنگاه
كه گفتيد: اى موسى، تا خدا را آشكارا نبينيم، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد. پس در
حالى كه مىنگريستيد صاعقه شما را فرو گرفت.
حسگرايى افراطى باعث محروميت از
شناخت حقايق غيرمادى است و كسانى كه اين ويژگى را دارند قادر به شناخت خداوند
نيستند و هرگز به آفريدگار جهان ايمان نمىآورند.
١ . نساء/ ١٥٣.
٢ . بقره/ ٥٥.
انسان زندگى خود را بر پايه عقايدى خاص درباره انسان و جهان بنا مىكند و
اين عقايد زيربناى نظام زندگى و آرزوها و آرمانهاى اوست. دگرگون كردن اين عقايد كار
دشوارى است، زيرا تغيير آنها برخلاف عادات فكرى و عملى مردم است. مقاومت اقوام
گوناگون در برابر رسالت انبياء، نمونهاى از اين دشوارى است:
فلمّا جاءَهم موسى باياتنا بيّناتٍ
قالُوا ما هذا الاّ سحرٌ مفترىً وماسمعنا بهذا فى آبائِنَا الاولين؛(١)
پس چون
موسى آيات روشن ما را براى آنان آورد، گفتند: اين جز سحرى ساختگى نيست و از پدران
پيشين خود چنين [چيزى] نشنيدهايم.
كسانى كه به شيوهاى از انديشه و زندگى عادت
كردهاند به دشوارى مىتوانند آن را مورد ارزيابى قرار دهند و با معيار عقل آن را
بسنجند. در چنين وضعيتى بسا افكار خلاف عقل كه پذيرفته مىشود و هيچكس به نادرستى
آن توجه نمىكند:
واذا قيل لهم اتّبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتبع ما الفينا
عليه آباءَنا أو لَو كانَ آباؤُهم لايعقلون شيئا ولايهتدونَ؛(٢)
و چون به آنان
گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، مىگويند: نه، بلكه از چيزى كه
پدران خود را بر آن يافتهايم پيروى مىكنيم. آيا هرچند پدرانشان چيزى را درك
نمىكرده و به راه صواب نمىرفتهاند [باز هم درخور پيروى هستند]؟.
عادت فكرى و
عملى براى كسى كه حق را به معيار خرد و وجدان نمىسنجد، به يك اندازه گمراهكننده
است. مخالفان انبياء هم با عقايد توحيدى و هم با دستورات عملى انبياء مخالفت
مىكردهاند. منشأ اين مبارزه و مخالفت، عادات فكرى و عملى آنها بود.
داستان
مبارزه بتپرستان با حضرت ابراهيم عليهالسلام نمونهاى از مقاومت در برابر عقيده
حق به سبب عادات فكرى است.
در قرآن كريم آمده است كه حضرت ابراهيم عليهالسلام
بتپرستى را محكوم كرد و از مردمش پرسيد كه آيا بتها صداى شما را مىشنوند؟ آيا نفع
و ضررى دارند؟ و مقصود آن حضرت اين بود كه چگونه موجودى ناشنوا و ناتوان را مىتوان
پرستيد. در پاسخ گفتند: ما پدران خود را پرستشگر اين بتها يافتهايم و به اين راه
ادامه مىدهيم:
قالوا وجدنا آباءَنا كذلك يفعلون؛(٣)
١ . قصص/ ٣٦.
٢ . بقره/ ١٧٠.
٣ . شعرا/ ٧٤.
گفتند: بلكه پدران خود را يافتيم كه چنين مىكردند.
اعمال زشت مشركان و استدلال
آنان در برابر پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نيز نمونهاى از عادات عملى
است كه موجب مخالفت با حق مىشود. در تفاسير گفتهاند كه مشركان مكه عريان بر گرد
كعبه طواف مىكردند و اين عمل را عبادت مىپنداشتند. پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله طواف در حالت عريان را ممنوع ساخت. مخالفان پيامبر
صلىاللهعليهوآله عمل پدران خود را به عنوان حجتى در مخالفت با آن حضرت مطرح
مىكردند:
واذا فعلوا فاحشةً قالوا وجدنا عليها آباءَنا واللّه اَمرنا بها قل
انّ اللّه لايأمُر بالفحشاء أتقولون على اللّه ما لاتعلمون؛(١)
و چون كار زشتى
كنند مىگويند: پدران خود را بر آن يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است. بگو:
قطعا خدا به كار زشت فرمان نمىدهد، آيا چيزى را كه نمىدانيد به خدا نسبت مىدهيد؟
در اين آيه گويا، زشتكاران عمل پدران خود را دليلى بر اين گرفتهاند كه خداوند به
اين عمل فرمان داده است. اينان عمل پدران خود را چنان حجت قاطعى مىدانند كه از خود
نمىپرسند: «مگر خداوند به كار زشت فرمان مىدهد؟!» و بدين سبب هرگز به زشتى عمل
خود نمىانديشند.
صفات پايدار نفس انسان، رفتار و تصميمهاى
او را تحتتأثير قرار مىدهد. كسانى كه نفس خود را به فضايل آراستهاند در مقام
تصميمگيرى و عمل، انتخاب شايستهاى دارند و آنان كه نفسشان را به رذايل آلودهاند،
از انتخاب درست در مقام عمل محروم مىمانند. «عُجب» و خودپسندى و استكبار از جمله
اين رذايل است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودهاند:
العجب يفسد العقل؛(٢)
عجب عقل را فاسد مىكند.
١ . اعراف/ ٢٨.
٢ . الحياة، ج ١، ص ١٥٨.
عُجب قدرت
شناخت صحيح را از بين مىبرد و آفت خرد آدمى است. امام على عليهالسلام خطاب به
فرزند گرامى خود امام حسن مجتبى عليهالسلام مىفرمايند:
واعْلَم اَنّ الاعجاب
ضدُّ الصواب وآفة الالباب؛(١) بدان كه اعجاب (خودپسندى) دشمن صواب (رأى و سخن درست)
و آفت خردهاست.
با توجه به اين سخنان و با نگاه به تجربه درمىيابيم كه
خودپسندى، قوه تشخيص حقيقت، و نيك و بد را ضعيف مىكند و موجب گمراهى فكرى و عملى
انسان مىشود.
خودپسندى موجب برتر دانستن خود و استكبار و برترىجويى است و اگر
كسى دچار اين بيمارى نفسانى شود، حقپذير نخواهد بود.
انّ الذين يُجادلون فى
آياتِ اللّهِ بغير سُلطانٍ اتَيهُم ان فى صدورهم الاّ كبرٌ ما هم بِبالغيهِ فاستعذْ
بِاللّهِ انّهُ هو السميع البصير؛(٢)
در حقيقت آنان كه درباره نشانههاى خدا ـ
بىآنكه حجّتى برايشان آمده باشد ـ به مجادله برمىخيزند، در دلهايشان جز
برترىخواهى نيست [و[ آنان [به مقصود خود از مجادله] نخواهند رسيد. پس به خدا
پناهجوى، زيرا او خود شنواى بيناست.
١ . نهج البلاغه، نامه، ٣١.
٢ . غافر/ ٥٦.
١ ـ بعضى از موانع معرفت خدا را نام ببريد؟
٢ ـ دو روايت زير را كه از
حضرت على عليهالسلام نقل گرديده است ترجمه و توضيح دهيد؟
الف ـ «الهوى شريك
العمى» ب ـ «قاتل هواك بعقلك».
٣ ـ چرا محبت زياده از حد به چيزى مانع شناخت آن
است؟
٤ ـ چرا در روايات «رأس كل خطيئةِ حبُ الدنيا» محبت دنيا سرآغاز همه خطاها
شمرده شده است؟
٥ ـ مراد از دنياى مذموم
در نگاه قرآن و معصومين عليهمالسلام چيست؟
٦ ـ دو مورد از موارد سطحى نگرى را
نام ببريد؟
٧ ـ چرا بعضى از انسانها از شناخت حقايق برتر از حس محرومند؟
٨ ـ
چرا قرآن اعتماد بر ظنّ را در موراد بسيارى موجب گمراهى دانسته است؟
٩ ـ علت
درخواست بنى اسرائيل از موسى عليهالسلام در مورد ديدن خدا چه بود؟
١٠ ـ چرا
عادات فكرى و تقليد كوركورانه مانع شناخت حقيقت است؟
١١ ـ آيهاى از قرآن را
بنويسيد كه در نكوهش تقليد فكرى از پدران است؟
١٢ ـ آيهاى از قرآن را بنويسيد
كه در نكوهش تقليد عملى از پدران است؟
١٣ ـ علت ممانعت رزائل نفسانى از شناخت
حقيقت چيست؟
آگاهى انسان از حقايق هستى همواره يكسان نيست. آگاهى ما نسبت
به امور گاه ظنّى و گاه يقينى است.
معرفت حقيقى زمانى به دست مىآيد كه انسان يك
حقيقت را همانطور كه در واقع است بشناسد و نسبت به آن يقين داشته باشد. يقين زمانى
حاصل مىشود كه هيچگونه ترديدى نسبت به درستى آگاهى خود نداشته باشيم. بنابراين
معرفت حقيقى اولاً مطابق با واقع است و ثانيا يقينى است، يعنى به شك و ترديد آلوده
نيست.
كسى كه داراى معرفت يقينى به حقايق است، در واقع به كمال يكى از قواى نفس
خود نزديكتر شده است. قوه عاقله انسان هرچه داراى معرفت يقينى بيشترى باشد، داراى
كمال برترى است. چنانكه قبلاً گفتيم منشأ معرفتجويى انسان، كمالخواهى اوست؛ يعنى
انسان به وسيله معرفت، نوعى برترى و كمال را در خود پديد مىآورد و چون انسان فطرتا
خواستار كمال است، بهطور فطرى خواستار معرفت است. هرچه معرفت انسان به حقايق عالَم
بيشتر باشد و هرچه معرفت او يقينىتر و پيراستهتر از شك و ترديد باشد، كمال حاصل
از معرفت او قويتر و برتر است. بنابراين آدمى بطور فطرى خواهان يقين محكمتر و
استوارتر است و اگر آنچه انسان به آن معرفت دارد، موجودى اشرف و كاملتر باشد، كمال
قوه عاقله انسان نيز برتر خواهد بود. پس مىتوان گفت برترين كمالِ قوه عاقله انسان،
شناخت يقينى خداوند است؛ زيرا
خداوند كمال مطلق است و هيچ موجودى به درجه كمال او نمىرسد.
معرفت انسان به
خداوند همانند ديگر معرفتهاى او داراى مراتبى است. انسان پس از حصول علم به وجود
خداوند، در حقيقت، شك و ترديد را از بين مىبرد و به رتبه يقين مىرسد؛ ولى يقين او
نيز مىتواند رشد كند و استحكام بيشترى يابد.
اولين مرتبه از مراتب يقين را «علم
اليقين» مىنامند. علم اليقين از طريق استدلال به دست مىآيد. براهين كلامى و فلسفى
موجب علم اليقين مىشوند؛ مشروط بر آنكه انسان تحتتأثير گرايشات نفسانى نباشد.
بنابراين بايد گفت رسيدن به مرتبه علم اليقين نيز نيازمند مجاهده با نفس است. فردى
مىتواند نتايج براهين كلامى و فلسفى را بپذيرد و به آنها معتقد شود كه نفس خود را
تربيت كرده باشد و با تمرين و ممارست آموخته باشد كه در مسير كشف حقيقت، از گرايشات
نفسانىِ مزاحم پرهيز كند و فقط تابع حكم عقل خويش گردد. تربيت نفس بهگونهاى كه در
برابر حكم عقل تسليم باشد، اختصاص به مؤمنين ندارد. يعنى فرد غيرمؤمن هم مىتواند
در اين مرحله با نفس خود مبارزه كند و خود را به تابعيت حكم عقل عادت دهد. البته
اگر كسى بتواند چنين كارى كند به زودى ايمان در دل او راه خواهد يافت، زيرا ايمان
به خدا و معارف دين مطابق حكم عقل است.
دومين مرتبه يقين، «عين اليقين» نام
دارد. در اين مرتبه، حقيقت به كمك بصيرت درونى مشاهده مىشود و به صورت روشنتر و
آشكارتر بر صاحب يقين معلوم مىگردد. شخص در مرتبه علم اليقين، از طريق لوازم و
وسايط حقيقت را درمىيافت، ولى در مرتبه عين اليقين، خود، حقيقت را مىبيند. براى
تشبيه گفتهاند كه علم اليقين مانند آگاهى از وجود آتش به واسطه مشاهده دود است و
عيناليقين همچون آگاهى از وجود آتش با مشاهده خود آن است. عين اليقين نيز نيازمند
مجاهده با نفس و تصفيه باطن از آلودگيهاست. كسى مىتواند به اين مرتبه برسد كه بر
گرايشات نفسانى خود مسلط باشد و از ارتكاب گناه پرهيز كند و رياضتهاى شرعى را تحمل
كند. تفاوت مجاهده با نفس در اين مرتبه با مرتبه علم اليقين، اين است كه در اين
مرتبه فرد به سبب داشتن علماليقين، به مرتبه نخست ايمان راه يافته و تصفيه باطن
خود را بايد با تبعيت از شريعت صورت دهد. بنابراين مىتوان درك رتبه عين اليقين را
مخصوص
مؤمنان دانست. انسان مؤمن در اثر پيروى از فرمان پروردگار خود، مرتبه يقين خود را
بالا مىبرد و بر كمال قوه عاقله خويش مىافزايد و عمل صالح را نردبان كمال حقيقى
خويش قرار مىدهد.
مرتبه سوم از مراتب يقين، «حق اليقين» است. در اين مرحله،
انسان خود و همه هستى را فقير مىيابد، آنگونه كه فيض دائمى خداوند به آنان مىرسد.
درك انسان در اين مرتبه از مشاهده هم واضحتر و نزديكتر است. مانند كسى كه داخل در
آتش شود. چنين فردى علاوه بر مشاهده حرارت، آتش را با همه وجود احساس مىكند. پس
درك عميقتر و نزديكترى از آتش دارد. صاحب حقاليقين نيز حضور خداوند را با همه
وجود حس مىكند و خود را پيوسته دريافت كننده فيض خداوند مىبيند. رسيدن به اين
مرتبه با رياضتها و مجاهدتهاى دشوارترى ممكن مىشود. بايد علايق مادى و دنيايى را
ترك گفت و عمل صالح و تصفيه باطن را ادامه داد، تا جايى كه حتى تخيلات انسان در
اختيار خود او باشد و از آلودگى دنيا پيراسته شود.
مرتبه بالاتر از حق اليقين،
مرتبه «فنا» است. انسانِ عارف در اثر سير و سلوك و انجام رياضتهاى شرعى، به
مرتبهاى مىرسد كه خود را نمىبيند و جز وجودِ خداوند مطلق، وجودى را مشاهده
نمىكند و در نظر او موجوداتِ ديگر حبابهاى روى آبند كه هيچ اصالتى ندارند و تنها،
دريايى كه زير اين حبابها و كفهاست حقيقت دارد. عارف وقتى كه علم و قدرت و ارادهاى
جز علم و اراده و قدرت خداوند نبيند، به اين مقام رسيده است.
دستيابى به اين
مراتب فقط از طريق رياضتهاى شرعى امكانپذير است و پايدارى و خلوص و توكل مىخواهد
و مهمتر از همه نيازمند راهنمايى معلمان و مربيانِ آزموده و عارف است. سالك اين
طريق بايد از تعليم و تربيت انسانهاى راه رفته بهره گيرد و در تمامى مسير، عقل و
شرع را چراغ هدايت و ميزان سنجش خطا از صواب قرار دهد و به هيچ بهانهاى از اين دو
تخطى نكند، وگرنه در خطر سقوط و در معرض هلاكت خواهد بود.
معرفت
حقيقى به خداوند، معرفت به وجود و صفات اوست. كسى كه به خداوند
معرفت دارد به يگانگى او آگاه است. اعتقاد به توحيد، رابطه انسان و خداوند را تشكيل
مىدهد. درنتيجه همه اعمالى كه اين عقيده را تقويت مىكنند از لحاظ اخلاقى ارزشمند
هستند و به كمال حقيقى انسان كمك مىكنند. از سوى ديگر عقيده به توحيد در اعمال و
روابط ديگر انسان نيز تأثير فراوانى دارد. انسان موحّد در روابط خود با ديگر
انسانها و محيط، به گونهاى عمل مىكند كه با رفتار و عمل انسانهاى مشرك متفاوت
است.
توحيد عقيدهاى ظريف و دقيق است كه شناخت تفصيلى آن نيازمند آگاهى از انواع
آن است. انواع توحيد عبارتند از: توحيد ذات، توحيد صفات، توحيد افعال و توحيد در
عبادت.
مقصود از توحيد ذات، توحيد خداوند يگانه است؛ يعنى موجودى
كه واجب الوجود است و مبدأ همه هستى است يكى است «قل هو اللّه احد»، مثل و مانند
ندارد «ليس كمثله شىء» و در مرتبه وجود او موجودى نيست «ولم يكن له كفوااحد».
توحيد صفات يعنى عقيده به اينكه صفات خداوند عين ذات اوست و صفات او
نيز با يكديگر يگانهاند. يعنى تعدد صفات، موجب كثرت در ذات او نيست. توحيد ذات به
اين معناست كه موجود واجبِ ديگرى غير از خداوند وجود ندارد؛ يعنى توحيد ذات، وجود
مثل و مانند را براى خداوند نفى مىكند، در حالى كه توحيد صفات، كثرت و تركيب در
ذات خداوند را نفى مىكند. به اين معنا كه علاوه بر آنكه خارج از ذات خداوند، واجب
الوجود ديگرى وجود ندارد، ذات خداوند نيز منزه از هرگونه كثرت و تركيب است.
خداوند همانطور كه در ذات شريك ندارد، در فاعليت نيز شريكى ندارد.
همه موجودات وابسته به اويند و هيچ فعلى از موجودات، مستقل از فاعليت خداوند نيست و
تأثير هر فاعلى در عالم، قائم به خداوند است. انسان اگرچه در سرنوشت
خويش مؤثر است، ولى اين تأثير را به حول و قوه الهى داراست، نه آنكه فاعلى هم عرض
با خداوند باشد. هر فعل و حركتى در عالَم به فعل و اراده خداوند وابسته است و هيچ
موجودى وانهاده به خود نيست.
اعتقاد به يگانگى ذات و توحيد
صفات و افعال خداوند، در انسان بينشى پديد مىآورد كه او را به برقرارى رابطهاى
خاص با خدا و جهان وادار مىكند. انسانى كه از لحاظ نظرى به توحيد ذات و صفات و
افعال خداوند باور داشته باشد، در عمل به سوى خداوند مىشتابد و توحيد عملى را در
خود محقق مىسازد. توحيد نظرى علاوه بر آنكه خود كمال قوه نظرى نفس است، مبدأ افعال
و رفتارى در انسان مىشود كه كمالات ديگرى نيز در او پديد مىآورد.
توحيد در
عبادت، يعنى يگانهپرستى و تنها از خداوند اطاعت كردن و همه اعمال را براى او انجام
دادن. اگرچه عبادت به اعمالى همچون نماز و روزه و نيايش خداوند گفته مىشود و هر
انسان موحد بايد اين اعمال را براى خدا انجام دهد و در عبادت پروردگار، شريكى را
راه ندهد، ولى عبادت منحصر به اين اعمال نيست. اگر كسى به كارهاى خود جهت الهى بدهد
و براى خدا كار كند عبادت كرده است. از همين رو حضرت ابراهيم عليهالسلام مىگويد:
ان صلوتى و نسكى و محياى ومماتى للّه رب العلمين...؛(١)
در حقيقت نماز من و
[ساير] عبادات من و زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانيان است... .
١ . انعام/ ١٦٢.
١ ـ دو مشخصه معرفت حقيقى را بيان كنيد؟
٢ ـ منشأ معرفت جوئى انسان چيست؟
٣ ـ
برترين كمال قوه عاقله انسان چيست؟ چرا؟
٤ ـ علم اليقين از چه طريقى و با چه
شرايطى حاصل مىشود؟
٥ ـ مرتبه عين اليقين از چه طريقى و با چه شرايطى حاصل
مىشود و چرا اين رتبه
مخصوص مؤمنان است؟
٦ ـ كسى كه در مرتبه حق اليقين است درباره خداوند چه احساسى
دارد؟
٧ ـ توحيد ذاتى يعنى چه؟ و آيهاى كه دلالت بر آن داشته باشد بنويسيد؟
٨ ـ توحيد صفاتى به چه معناست؟
٩ ـ اعتقاد به يگانگى و توحيد افعالى چه تأثيرى
در اخلاق انسان دارد؟
١٠ ـ توحيد افعالى و توحيد در عبادت را توضيح دهيد.
١١
ـ توحيد در عبادت چه مقدماتى را مىطلبد؟
١٢ ـ آيا مىتوان گفت كه توحيد در
عبادت منحصر به اعمال عبادى است؟ علت را با ذكر آيهاى بيان كنيد؟
معرفت خداوند و شناخت عقلانى نسبت به ذات و صفات او، اولين مرتبه از مراتب
كمال نظرى انسان است. وقتى عقل انسان وجود خداى خالقِ قادرِ متعال را بپذيرد،
نخستين شرط حركت به سوى او را به دست آورده است. ولى هر حركتى علاوه بر شناخت،
نيازمند انگيزه است. شناخت به تنهايى نمىتواند انسان را به حركت آورد؛ به ويژه اگر
حركت در جهت و مسير خاصى دشوار باشد. شناختى مىتواند انسان را به حركت آورد كه
شوقانگيز باشد و اشتياق انسان وقتى برانگيخته مىشود كه نتيجه حركت خود را
لذتآور، سعادتبخش و كمالآفرين بيابد. كسى كه لذت عملى را چشيده باشد و خوشى حاصل
از كارى را تجربه نموده باشد، اشتياق
بيشترى براى انجام آن عمل دارد؛ به خصوص اگر تجربه به او نشان دهد كه با تكرارِ آن
عمل لذت و خوشى بيشترى پديد مىآيد، نه آنكه لذت حاصل از آن عمل يكنواخت و ملالآور
شود. لذتهاى جسمانى مانند لذت خوردن و آشاميدن، در صورتى كه از حدّ معينى تجاوز
كنند به رنج و ناخوشى بدل مىشوند. لذيذترين غذاها وقتى كه زياد خورده شوند لذتبخش
نخواهند بود و موجب زيان جسم و تنفر روح مىگردند. اما لذات معنوى اينگونه نيستند؛
يعنى تكرار آنها موجب دلزدگى نمىشود و هر بار كه تكرار مىشوند لذت بيشترى به
همراه مىآورند.
اگر شناخت انسان نسبت به يك حقيقت، نشاندهنده وجود كمال و لذتى
خاص در اثر عملى خاص باشد، انگيزه اوليه براى انجام عمل پديد مىآيد. براى روشن شدن
مطلب، دو شناخت را با هم مقايسه مىكنيم. اگر كسى ارتفاع قله دماوند را بداند،
هيچگاه به خاطر اين آگاهى انگيزه حركت به سوى فتح قله را نخواهد يافت. چنينشناختى
حركت آفرين نيست. ولى اگر كسى بداند كه به فاتحان قله دماوند جايزهاى گرانبها
مىدهند، انگيزه حركت در او پديد خواهد آمد، آنگاه رنج اين سفر را با جايزه آن
مقايسه مىكند و اگر جايزه را بهقدر كافى ارزشمند بيابد، رنج فتح قله را بر خود
هموار مىسازد. شناخت خدا و صفات او از نوع شناختهايى است كه حركتآفرين است، زيرا
انسان موحد مىداند كه جهان، مخلوقِ خداوندى عليم است. و او مختار است كه راه حركت
به سوى خدا را انتخاب كند و اگر چنين كند به برترين لذتها و پايدارترين سعادت و
كمال دست مىيابد؛ پس براى درك اين لذت و كسب اين كمال بايد حركت كرد. اين آگاهى
شوقآفرين است ولى كافى نيست زيرا كسى كه از وجود سعادت و لذتى به سبب گواهى عقل يا
اِخبار ديگران با خبر مىشود، به اندازه كسى كه لذت و سعادتى را چشيده باشد، اشتياق
به درك آن را ندارد. بنابراين مىتوان شناختِ كسى را كه آن لذت را تجربه كرده است،
شناختى عميقتر و حركتآفرينتر دانست.
با توجه به توضيحات فوق ايمان را اينگونه
تعريف مىكنيم: «ايمان معرفتى است شوقآفرين و حركتبخش به حقيقت متعالى، كه در
نتيجه شناخت عقلانى پديد مىآيد و در اثر تجربه عملى رشد مىكند و در گفتار و رفتار
فرد تجلى مىيابد.»
در روايتى از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده است
كه فرمودند:
الايمان معرفة بالقلب، اقرار باللسان وعملٌ بالاركان.(١)
در
روايتى ديگر امام رضا از اميرالمؤمنين عليهماالسلام و ايشان از پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله نقل فرمودهاند:
الايمان قول مقول و عمل معمول و عِرفان
بالعقول.(٢)
در اينگونه روايات بر عنصر شناخت و عمل تأكيد شده است. ايمان حقيقتى
است كه در زندگى انسانِ مؤمن، تأثير عينى و آشكار دارد. او در گفتار و رفتار از
ديگران ممتاز است و مشى عملى زندگى او با ايمان او تناسب دارد.
ايمان چيزى بيشتر از شناخت عقلانى و يا يقينى است. ايمان، يقين توأم با
عمل و عشق است. با توجه به مطالبى كه قبلاً درباره يقين و مراتب آن گفتيم، مىتوان
مراتب عيناليقين و بالاتر از آن را معرفت توأم با ايمان دانست، زيرا انسان مؤمن در
اثر عمل صالح و رياضتهاى شرعى، يقين خود را بالا مىبرد. اينگونه رياضتها و اعمال
صالح، در اثر اشتياق به حقيقتِ شناخته شده صورت مىگيرند و در انسان مؤمن تجربهاى
پديد مىآورند كه از سويى شناخت نزديكتر و عميقتر است و از سويى ديگر موجب اشتياق
بيشتر و عمل افزونتر مىشود.
بنابراين شناخت يقينىِ عقلانىِ مطابق با واقع، كه
آن را علم مىناميم، شرط لازم و مقدمه ضرورى ايمان است، ولى ايمان چيزى فراتر از
علم است. ايمان علاوه بر علم، اشتياق و عمل را نيز به همراه دارد. چهبسا انسانهايى
كه با وجود داشتن علم، ايمان نمىآورند و به مقتضاى علم خود عمل نمىكنند.
١ . نهجالبلاغه، كلمات قصار، ٢٢٧.
٢ . الحياة، ج ١، ص ٢٢٠.
فرعون
و پيروان او نمونه انسانهايى هستند كه با وجود داشتن علم يقينى ايمان نياوردند.
موسى عليهالسلام آيات روشنگر خدا را به آنان عرضه كرد و آنها به درستىِ سخن او
يقين كردند ولى با او به مبارزه و مخالفت پرداختند:
وجحدوا
بها واستيقنتها اَنفُسهم ظلما وعلوا فانظر كيف كان عاقِبة المفسدين؛(١)
و با
آنكه دلهايشان بدان (آيات خدا) يقين داشت از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس
ببين فرجام فسادگران چگونه است.
مخالفت فرعون با موسى عليهالسلام در حالى است
كه شاهد معجزات موسى بوده است. ديگران و ازجمله ساحرانى كه فرعون براى مقابله با
موسى استخدام كرده بود نيز شاهد معجزه موسى بودند و برخلاف فرعون به موسى و خداى
موسى ايمان آوردندو در زبان و عمل به ايمان خود وفادار ماندند. آنان پس از مشاهده
معجزه موسى عليهالسلام بىدرنگ به سجده افتادند و ايمان خود را به پروردگار موسى
اعلام داشتند. آنها حتى از تهديد و خشونت فرعون نهراسيدند و وحشت شكنجه و نابودى،
آنان را از ايمانشان جدا نكرد.
در اينجا پرسش مهمى مطرح مىشود: چرا «علم» به
تنهايى موجب ايمان نمىشود؟
براى پاسخ به پرسش فوق لازم است ضمن
يادآورى سخنان گذشته، بهطور مختصر موانع ايمان را بررسى كنيم.
چنانكه قبلاً
اشاره كرديم، ايمان آوردن عملى اختيارى است؛ يعنى انسان به اختيار خود حركت به سوى
حقيقت متعالى عالم؛ يعنى خداى خالق جهان را آغاز مىكند. بنابراين علاوه بر علم،
اراده نيز در ايمان مؤثر است. عوامل مؤثر در اراده و اختيار انسان، اگر با ايمان
سازگار باشند انسان مىتواند طريق ايمان را برگزيند و اگر با آن ناسازگار باشند
انتخاب ايمان دشوار خواهد بود؛ بنابراين براى رسيدن به ايمان بايد موانع ايمان را
شناخت و راه مبارزه با آن را آموخت.
در مباحث قبل عواملى را به عنوان موانع
معرفت برشمرديم. تمامى آن عوامل را مىتوان از دو جهت به عنوان مانع ايمان نيز
معرفى كرد: نخست آنكه چون معرفت مقدمه ضرورى و شرط لازم ايمان است، هر چيزى مانع
معرفت باشد، ناگزير مانع تحقق ايمان هم خواهد بود.
١ . نمل/ ١٤.
ديگر آنكه عواملى همچون دنياپرستى، سطحىنگرى، رذايل
نفسانى و... حتى اگر مانع شناخت حقيقت نشوند، در موارد بسيارى مانع از دلبستن به
حقيقت و عمل كردن به مقتضاى آن مىشوند. يعنى اين موانع حتى اگر در مرحله شناخت، كه
شرط لازم ايمان است، كارگر نباشند در مرحله تحقق شرط كافى ايمان و التزام عملى و
حركت به مقتضاى معرفت، مؤثر مىافتند و مانع ايمان مىشوند. براى مثال رذايل نفسانى
همچون برترىطلبى و تكبر درباره فرعون و فرعونيان مانع شناخت آنان نبوده است، ولى
مانع پذيرش عملى حقيقت شده است. چنان كه در آيه ١٤ سوره نمل ديديم آنان با وجود
يقينى كه به آيات الهى يافتند با آن مقابله نمودند. علت انكار و مقابله آنها ـ
همانطور كه در آيه ذكر شده است ـ ظلم و تكبرى بود كه نفسهايشان را آلوده ساخته بود.
فرعونيان انسانهايى فاسد بودند و عاقبت مفسدين محروميت از ايمان است، حتى اگر عقول
ايشان حقيقت را دريابد و به آن يقين آورد.
ايمان به خداوند متعال،
زندگى را به سوى امور معنوى و متعالى جهت مىبخشد و شور حركت و تلاش را در انسان
افزايش مىدهد. انسان مؤمن لذت و كمالى را خواستار است كه هيچ لذت دنيايى و كمال
مادى به ارزش و مطلوبيت آن نمىرسد؛ پس شوق او در خواستن اين لذت و كمال، بيشتر از
شوق كسانى است كه خواستار لذت و كمالات مادى هستند.
ايمان به وجود خداوندِ حكيم
و توانا، موجب مىشود كه جهان را هدفدار بدانيم. هدف آفرينش كمال و سعادت انسان
است، پس نظم جهان بهگونهاى است كه مانع كمال و سعادت انسان نمىشود. اين اعتقاد
موجب آرامش و اطمينان در انسان مىشود. انسان مؤمن با اميد به آينده تلاش مىكند و
به سوى كمال حركت مىنمايد. انسان مؤمن در اثر شكست ظاهرى نااميد نمىشود، زيرا
خداوند را ناظر بر عمل خويش مىداند و معتقد است كه نظام عادلانه هستى، تلاش
خالصانه او را براى رسيدن به كمال ناديده نمىگيرد و پاداش زحمات او به او داده
خواهد شد:
ان اللّه لايضيع اجر المحسنين.(١)
١ . توبه/ ١٢٠.
همچنين پيروزى ظاهرى نيز موجب غرور مؤمنان نمىشود، زيرا مىدانند كه همه پيروزيها
در اثر لطف و امداد خداوند است:
و ما رميت اذ رميت ولكن اللّه رمى.(١)
ايمان
به خداوند و دين الهى به بهبود روابط اجتماعى نيز از دو جهت كمك مىكند. انسان
متدين از سويى رعايت حقوق ديگران را تكليف شرعى خود مىداند و معتقد است اگر حقوق
ديگران را پايمال كند با تنبيه و عذاب الهى مواجه خواهد شد و ترس از عقاب الهى، او
را وادار مىكند كه حقوق انسانهاى ديگر را رعايت كند، و از سوى ديگر، معتقد است كمك
و يارى به انسانهاى ديگر، موجب خشنودى خداوند است. پس با احسان و نيكى به ديگران،
پاداش الهى را دريافت مىكند و افزون بر آن رابطه خود را با خدا تقويت مىكند.
يكى ديگر از آثار اجتماعى ايمان به خداوند، تعهد مؤمنان به اصلاح نظام اجتماعى است.
انسان مؤمن به سبب تكليف دينى، خود را متعهد مىداند كه در برپايى نظام اجتماعىِ
عادلانه و الهى تلاش كند و نيز مساعد ساختن محيط اجتماعى را براى تحقق كمالات
انسانى، مطلوب و موجب تقرب به خداوند مىداند. او معتقد است در اجتماعى كه ارزشهاى
الهى بر آن حاكم است رسيدن به كمالات انسانى امكانپذير است و انسانهاى بيشترى
مىتوانند به هدف خلقت خويش نزديك شوند. بنابراين يكى از آثار ايمان تعهد و مسئوليت
اجتماعى است.
١ . انفال/ ١٧.
ايمان نيز همچون معرفت مراتبى دارد. بخشى از آنچه
پيشتر درباره مراتب «شناخت» گفتيم، مربوط به مراتب ايمان نيز مىشود، زيرا همانگونه
كه در تعريف ايمان گفته شد، ايمان حقيقتى است مركب از معرفت، اشتياق و عمل.
بنابراين معرفى مراتب معرفت، مستلزم بيان مراتبى از ايمان است. در تعريفى كه براى
ايمان آورديم، ارتقاى مرتبه ايمان به معناى رشد درجه شناخت، شوق و فعاليّت بود. اگر
رشد اين سه عنصر هم جهت و هماهنگ باشد، ايمان فرد بالاتر رفته است. در قرآن و
روايات،
سخنان آشكارى درباره مرتبهدار بودن ايمان وجود دارد، در آيه ٢ سوره انفال آمده
است:
انما المؤمنون الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم واذا تليت عليهم آيته
زادتْهُم ايمنا وعلى ربّهم يتوكّلون؛
مؤمنان همان كسانىاند كه چون خدا ياد شود
دلهايشان بترسد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد، و بر
پروردگار خود توكل مىكنند.
در روايتى از امام صادق عليهالسلام آمده است:
الايمان درجات وطبقات ومنازل فمنه التام المنتهى تمامه ومنه الناقص البيّن نقصانه
ومنه الراجح الزايد رجحانه؛(١)
ايمان داراى درجات، مراتب و مراحلى است. از جمله
آنها ايمان تام است، و ايمانى ناقص كه كاستى آن آشكار است، و ايمانى برتر كه برترى
آن بسيار است.
درجات ايمان انسان در اثر عمل صالح بالا مىرود. در روايتى از
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نقل شده است:
ان الايمان ليبدوا لمعة
بيضاء فاذا عمل العبد الصالحات نما وزاد حتى يبيض القلب كلّه؛(٢)
ايمان پارهاى
سفيد از نور در قلب پديد مىآورد. پس اگر بنده اعمال صالح را انجام دهد آن نور رشد
مىكند و زياد مىشود تا آنكه همه قلب را سفيد كند.
اولين مرتبه ايمان هنگامى
است كه عقل انسان در برابر حقيقت خاضع شود. هرگاه عقل ما وجود خداوند و صفات او را
تصديق كند، به اولين رتبه ايمان رسيدهايم؛ ولى قانع شدن عقل مانع از وجود وسوسهها
و شكها نمىشود. انسان مؤمن در آغاز دچار شك و وسوسه است. تا زمانى كه اين وسوسهها
از ميان نرود ايمان فرد آلوده و آغشته به شرك است:
وما يؤمن اكثرهم باللّه الاّ
وهم مشركون؛(٣)
١ . محجة البيضاء، ج ١، ص ٢٧٧.
٢ . همان.
٣ . يوسف/ ١٠٦.
و بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند مگر آنكه شرك مىورزند.
اين مرتبه را اگرچه
مىتوان رتبه نازل ايمان مىتوان خواند، ولى قرآن توصيه مىكند اين مرتبه را اسلام
بناميم:
قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا أسلمنا ولما يدخل الايمان فى
قلوبكم...؛(١)
[برخى از] باديهنشينان گفتند: ايمان آورديم. بگو: ايمان
نياوردهايد، ليكن بگوييد: اسلام آورديم و هنوز در دلهاى شما ايمان داخل نشده است.
ايمان رتبهاى بالاتر از اسلام است. چنانكه در تعريف ايمان آورديم، ايمان معرفتى
است كه اشتياق درونى به عمل صالح و طاعت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را به
همراه دارد. كسى كه با اكراه از فرامين الهى پيروى مىكند و يا ترك اطاعت پروردگار
مىنمايد، مؤمن نيست. كسى در ايمان خود صادق است كه با ميل و رغبت درونى، از خداوند
و اولياء او پيروى مىكند و فرمان مىبرد و هيچ وسوسهاى او را به ترديد
نمىاندازند:
انما المؤمنون الذين آمنوا باللّه ورسوله ثم لم يرتابوا وجهدوا
بأموالهم وأنْفُسهم فى سبيل اللّه أولئك هم الصدِقُونَ؛(٢)
در حقيقت، مؤمنان
كسانىاند كه به خدا و پيامبر او گرويده و [ديگر] شك نياورده و با مال و جانشان در
راه خدا جهاد كردهاند؛ اينان راستگويانند.
اكنون اگر انسان مؤمن كه ترديدها را
از ميان برده است عمل صالح پيشه كند و در اطاعت خداوند تلاش بيشترى نمايد، از حدّ
واجبات بگذرد و مستحبات و مندوبات را انجام دهد، خداوند يقين او را مستحكمتر و
معرفت او را روشنتر مىسازد. چنين انسانى امورى را مشاهده مىكند كه از انسانهاى
معمولى پوشيده است و به معرفتى حضورى نسبت به خداوند دست مىيابد كه شوق و محبت او
به پروردگار را افزايش مىدهد و او را در طريق حق استوارتر مىسازد.
١ . حجرات/ ١٤.
٢ . حجرات/ ١٥.
١ ـ
شناخت در چه صورتى مىتواند حركت آفرين باشد؟
٢ ـ در چه صورت اشتياق انسان به
امرى برانگيخته مىشود؟ و چگونه بيشتر مىگردد؟
٣ ـ فرق اساسى لذات معنوى و لذات
جسمى چيست؟
٤ ـ تعريف ايمان را همراه با ذكر يك روايت بيان كنيد.
٥ ـ آيا
مىتوان گفت ايمان چيزى فراتر از علم است؟ توضيح دهيد؟
٦ ـ آيا امكان دارد كه
انسان با وجود علم يقينى به امرى باز هم به آن ايمان نياورد؟ چرا؟ با ذكر آيهاى از
قرآن مطلب را توضيح دهيد؟
٧ ـ چرا علم به تنهائى موجب ايمان نمىشود؟
٨ ـ چرا
موانع معرفت را مىتوان موانع ايمان هم برشمرد؟
٩ ـ چرا شكستها و پيروزيهاى
ظاهرى انسانِ مؤمن را نااميد نمىسازد؟
١٠ ـ نقش اجتماعى ايمان چيست؟
١١ ـ
علت رشد ايمان چيست؟
١٢ ـ چه تفاوتى بين اسلام و ايمان وجود دارد؟
١٣ ـ آيا
ايمان حقيقى داراى درجات و مراتب است؟ با ذكر آيه يا روايتى مطالبى را توضيح دهيد؟