اكتسابى بودن خُلق به اين معناست كه آدمى هيچيك از فضايل و رذايل را به صورت بالفعل
در ذات خود ندارد. در انسان استعدادِ اخلاق خوب و بد وجود دارد و هركس به اختيار
خود استعداد فضايل را در خويش شكوفا كند، انسانى نيكو و ستوده و هركس استعداد رذايل
را در خود شكوفا كند و به فعليت برساند، انسانى بد و نكوهيده خواهد بود.
آيا اين دو استعداد شرايطى برابر دارند؟
پاسخ اين است كه انسان اخلاق بالفعلِ طبيعى (غيراكتسابى) ندارد، ولى همه انسانها به
اخلاق حَسنه گرايش دارند. در انسان گرايشى فطرى به سوى خوبيهاست. اين گرايش فطرى با
اختيار انسان منافاتى ندارد، زيرا پيروى از اين گرايش، به اختيار و انتخاب خود
انسان وابسته است. او مىتواند اعمالى را انتخاب كند كه كمال وجودى او را پديد
آورند و مىتواند اعمالى را برگزيند كه موجب تباهى و سقوط او شوند. با توجه به اين
مقدمات، اگر برخى انسانها اعمال خوب و برخى اعمال بد را انتخاب كنند، چگونه مىتوان
فهميد همه انسانها به «خوبى» گرايش دارند؟ در پاسخ بايد گفت: انجام اعمال خوب، از
آن رو پسنديده است كه موجب كمال انسان است، و ملكات نيكو (فضايل اخلاقى) از آن رو
مطلوبند كه مرتبهاى از كمال انسان هستند و
موجب رسيدن به كمال غايى حيات مىشوند. پس خوبى اعمال و ملكات، به سبب نتيجهاى است
كه در تحقق كمال انسان دارند. اكنون اين پرسش مطرح مىشود كه: «آيا ممكن نيست كه
كسى اسباب و راههاى رسيدن به يك هدف را اشتباه انتخاب كند، در حالى كه هدف را به
درستى انتخاب كرده است؟» و «آيا ممكن نيست شخصى هدف درستى را از مسيرى نادرست تعقيب
كند؟»
بىشك پاسخ مثبت است. چه بسيار انسانهايى كه اهداف مقدس و شايستهاى را مىگزينند،
ولى راه رسيدن به آن اهداف را نمىشناسند و در مسيرى انحرافى حركت مىكنند و گمان
مىكنند كه به هدف خواهند رسيد. بنابراين وجود انسانهاى گمراه و خطاكار (يعنى كسانى
كه اعمال بد مرتكب مىشوند) دليل بر عدم گرايش فطرى به خوبيها نيست. اما پرسش اصلى
اين بود كه از كجا مىتوانيم به وجود گرايش فطرى به خوبيها پى بريم؟ بايد گفت همه
افراد انسان خواستار كمال هستند و هر فرد با هر مرام و عملى، در آرزوى رسيدن به
كمال است و همه تلاش خود را به منظور رسيدن به آن انجام مىدهد. انسانها پس از
رسيدن به هر يك از آرزوهاى خود، آرزويى ديگر را در سر مىپرورانند. گويى هيچيك از
هدفهايى كه برمىگزينند آنان را راضى نمىكند. آنها همهچيز را در كاملترين شكل
مىخواهند: ثروت، قدرت، لذّت، دانش و ... را كامل مىخواهند و خلاصه هركس هر هدفى
را دنبال مىكند، كاملترين آن را مىطلبد. عاشق قدرت، قدرت مطلق را مىخواهد و
دوستار ثروت به بالاترين ثروتها هم قانع نمىشود. اين سيرى ناپذيرى انسان، گواه
كمال مطلقخواهى اوست. انسان فقط كمال مطلق را مىجويد و اعمال خود را براى رسيدن
به كمال مطلق انجام مىدهد. كمال مطلقخواهى، فطرى است. پس هر عمل يا ملكه نفسانى
كه انسان را از كمال مطلق دور كند، مطلوب او نيست. اعمال و ملكات نيكو، هم خود
مرتبهاى از كمال هستند و هم موجب پديد آمدن كمالاتى حقيقى مىشوند. پس با توجه به
كمالجويى فطرى انسان، بايد گفت تا زمانى كه او فطرت خويش را نابود نساخته است،
اعمال بد و رذايل اخلاقى را نمىخواهد؛ چرا كه آنها را نقص و دورى از كمال مىداند.
كمال مطلق خداست، و جز او هرچه هست ناقص است و همه هستى در برابر
وجود خداوند، فقير و محتاج است:
يا ايها الناس انتم الفقراء الى اللّه واللّه هو الغنى الحميد؛(١)
اى مردم! شما به خداوند نيازمنديد و خداوند بىنياز و ستوده است.
خداوند خير محض و همه خوبيها و كمالات در او جمع است و انسان به همه خوبيها چشم
دارد. انسان به هر خيرى كه از خداوند مىرسد نيازمند است و با دريافت هر خيرى، طالب
خير بالاتر مىشود: «ربّ انى لما انزلت الىّ من خير فقير».(٢)
پس:
١ـ انسان خواهان كمال و حتى كمال مطلق است؛ ٢ـ اعمال نيكو و فضايل اخلاقى، هريك
رتبهاى از كمال هستند و موجب نزديكى انسان به كمال مطلق مىشوند؛ ٣ـ خداوند كمال
مطلق است و انسان نيازمند و فقير الى اللّه است.
با در نظر گرفتن اين مطالب و با توجه به آنچه كه در مباحث آتى درباره فطرى بودن
معرفت خداوند خواهيم گفت، نتيجه مىگيريم كه انسان به هدف غايى و كمال مطلق، آگاهى
فطرى دارد. همچنين با توجه به كمال بودنِ اعمال نيكو و فضايل اخلاقى، مىتوان گفت
انسان به خوبىِ اعمال خوب و زشتىِ اعمال بد آگاهى اجمالى دارد؛ زيرا فطرت كمالخواه
انسان، او را در مسير انجام اعمالى قرار مىدهد كه به كمال مطلق منتهى شود.
در قرآن كريم خداوند انسان را داراى فطرت الهى معرفى مىكند:
فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه؛(٣)
همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرناپذير است.
اين آيه حكايت از وجود فطرتى در انسان دارد. در روايتى از امام صادق عليهالسلام
آمده است كه از آن حضرت درباره اين آيه سؤال شد. فرمودند: «فطرهم جميعاً على
التوحيد؛(٤) خداوند همه انسانها را بر توحيد سرشته است».
١ . فاطر/ ١٥.
٢ . قصص / ٢٤.
٣ . روم / ٣٠.
٤ . بحارالانوار، ج ٣، ص ٢٧٨.
اين آيه و روايت از معرفت فطرى انسان نسبت به خداوند (كمال مطلق) سخن مىگويد.
درباره معرفت انسان به خداوند در بخش اخلاق الهى بيشتر سخن خواهيم گفت، امّا آنچه
اينك اهميت دارد، اين است كه بدانيم توحيد سرچشمه همه فضايل اخلاقى است. هرگاه
انسان غايت حيات خويش را قرب پروردگارى بداند كه كمال مطلق است، گام نهادن در هر
مسيرى را نمىپذيرد؛ زيرا مسيرى كه به خدا منتهى مىشود با فطرت او سازگار است و
ديگر مسيرها با فطرت او بيگانه است. در آيات قرآن، ضمن تأكيد بر اختيار انسان در
انتخاب مسير، بر اين نكته نيز تأكيد شده است كه خداوند انسان را به آگاهى فطرى در
خصوص خير و شر، و فجور و تقوا مجهز نموده است. در آيه سوم از سوره «انسان» خداوند
مىفرمايد:
انا هديناه السبيل امّا شاكرا وامّا كفورا؛
ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد يا ناسپاس.
در اين آيه بر اختيار انسان در انتخاب راه زندگى تأكيد شده است. در آيه هشتم از
سوره «شمس» نيز خداوند مىفرمايد:
ونفس و ما سوّاها * فألهمها فجورها و تقويها؛
سوگند به نفس و آنكه آن را درست كرد * سپس پليدكارى و پرهيزكارىاش را به آن الهام
كرد.
در اين آيه نيز خداوند آگاهى فطرى انسان از مسير صواب و ناصواب را ذكر فرموده است.
اكنون بايد پرسيد: «آيا آگاهى به يك چيز، با گرايش به آن برابر است؟» در پاسخ بايد
گفت: عواملى را كه انتخاب انسان تحت تأثير آنهاست، مىتوان به دو دسته تقسيم كرد:
آگاهيها و تواناييها.
آگاهيهاى انسان نيز در تقسيمى كلى دو بخش مىشوند: الف: آگاهى نسبت به اهداف؛ ب:
آگاهى نسبت به مسير رسيدن به اهداف.
انسان به هدف غايى خويش كه قرب خداوند و كمال مطلق است آگاهى دارد و چنانكه قبلاً
گفتيم علاوه بر آگاهى، گرايشى فطرى براى رسيدن به كمال مطلق در او
نهفته است.
علاوه بر اين، انسان مسير هدف نهايى را بهطور فطرى مىشناسد و چون حركت در اين
مسير، علاوه بر آگاهى نيازمند به انگيزه است، مىگوييم همينكه اين مسير به تحقق
خواستِ نهايى انسان مىانجامد، كافى است تابراى انسان انگيزه پيمودن اين مسير پديد
آيد. امّا اين انگيزه زمانى پايدار مىماند كه انسان تواناييهاى خود را براى عبور
از اين مسير كافى بداند. انسانى كه به وجود خداوند، آگاهى فطرى دارد:
ولئن سألتهم من خلق السموات والارض ليقولنّ اللّه؛(١)
و اگر از آنها بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ مسلّماً خواهند گفت:
«خدا».
و به اوصاف خداوند نيز آگاه است:
ولئن سألتهم من خلق السموات والارض ليقولنّ خلقهنّ العزيز العليم؛(٢) و اگر از آنان
بپرسى: «آسمانها و زمين را چه كسى آفريده؟» قطعاً خواهند گفت: «آنها را همان قادر
دانا آفريده است».
مىداند كه خداوند حكيم، در مخلوق خويش گرايش به هدفى دست نيافتنى را قرار نمىدهد.
به عبارت ديگر، حكمت خداوند متعال اقتضا مىكند همه تواناييهاى لازم براى تحقق هدف
غايى مخلوق خويش را در او پديد آورد. به اين ترتيب هر دو عامل مؤثر در انتخاب و
گرايش انسان به سوى خوبيها وجود دارد؛ يعنى هم آگاهيهاى لازم و هم تواناييهاى ضرورى
براى تمايل به انجام افعال خوب در انسان موجود است و مىتوان تمايل به خير را در
انسان فطرى دانست.
عوامل محيطى و اعمال و تجارب شخصى انسان نيز ممكن است بر معرفت فطرى و گرايش فطرى
او اثر بگذارند و او را از مسير صواب دور سازند؛ اما از آنجا كه امور فطرى بسيار
پايدار هستند، هرگاه از طريق مباحث كلامى و يا مواعظ معنوى به فرد تنبّه داده شود،
فطرت خفته او بيدار مىشود و به فرمان درونى فطرت خويش
باز مىگردد.
١ . لقمان / ٢٥ و زمر / ٣٨.
٢ . زخرف / ٩.
ممكن است كسى در اثر وسوسههايى كه از محيط به او القاء مىشود مرتكب اعمالى خلاف
فطرت خويش شود و زشتكارى كند. در مراحل اوليه ارتكاب اعمال زشت، فطرت او همچنان
بيدار است. گواه اين بيدارى، ناراحتيها و عذاب وجدان خطاكاران است كه چون هنوز به
اعمال ناشايست عادت نكردهاند، با انجام هر عمل بد، دچار عذاب وجدان مىشوند. اين
عذاب وجدان در واقع نداى فطرت بيدار انسان است. ولى اگر خطاكارى ادامه يابد و تخلف
از فرمانِ فطرت، ملكه كسى شود، فطرت او پوشيده مىشود و قلب او دچار قساوت مىگردد؛
زيرا گناه شكستن پيمان خداست و خداوند درباره پيمان شكنان فرمود:
فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم وجعلنا قلوبهم قاسيه؛(١) پس به سزاى شكستن پيمانشان آنان
را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم.
و قلب قاسى موجب دورى و فراموشى خداست. از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت
شده است كه فرمود:
انّ ابعد الناس من اللّه قاسى القلب؛(٢)
انسان سختدل دورترين مردم از خداست.
١ . مائده / ١٣.
٢ . جهاد، المستدرك، باب ٧٣.
بنابر اين جاى تعجب نيست اگر با وجود گرايش فطرى انسان به نيكيها، افراد زيادى از
نيكيها دورند و مرتكب زشتىها مىشوند. وجود قوه اختيار، اين امكان را به انسان
مىدهد كه صلاح اصلى خويش را در نظر نگيرد و به لذّات زودگذر روى آورد. اين غفلت از
عاقبت كار، به ارتكاب اعمال خلاف منجر مىشود و چون خلافكارى تكرار و عادت شود، قلب
سخت مىشود و فطرت توحيدى و خيرگراى انسان بىتأثير مىگردد. اما اگر كسى مطابق
فطرت خويش عمل كند و افعال نيك را مرتكب شود، مراتب كمال را به سرعت طى مىكند و به
مقصود نهايى خويش نزديك مىگردد. خداوند در قرآن كريم فرموده است:
مَن جاء بالحسنة فله عشر امثالها؛(١)
هر كس كار نيكى بياورد، ده برابر [پاداش] خواهد داشت.
اين آيه را مىتوان اينگونه توضيح داد كه چون اعمال نيكو و حسنات مطابق فطرت انسان
هستند، به سرعت در انسان اثر مىكنند و موجبات كمال او را فراهم مىآورند؛ چنانكه
با هر حسنه، گويى انسان به خداوند نزديك و نزديكتر مىشود؛ امّا عمل مخالف فطرت
چنين نيست:
ومن جاء بالسيئة فلايجزى الاّ مثلها وهم لايظلمون؛(٢)
هر كس كار بدى بياورد، جز مانند آن جزا نيابد و بر آن ستم نرود.
پيش از اين گفتيم علم اخلاق ملكات نفس انسان را شناسايى مىكند و راه رسيدن به
ملكات فاضل را نشان مىدهد. همچنين دانستيم كه ملكات، صفات پايدار نفس انسان هستند.
بنابراين وجود جوهرى به نام «نفس» كه داراى اوصاف و ويژگيهايى خاص است، يكى از
پيشفرضهاى علم اخلاق است. اثبات وجود «نفس» و جوهريت و نفس آن، مباحثى هستند كه در
فلسفه بررسى مىشوند و عالِم اخلاق نتايج آن مباحث را از مبادى پژوهش خود قرار
مىدهد. مباحث ديگرى همچون «تعداد و انواع قواى نفس» و «تفاوت نفس انسانى با نفس
نباتى و حيوانى» و «چگونگى رابطه نفس و بدن»، از پيشفرضهاى علم اخلاق است كه در
فلسفه بررسى مىشوند.
علم اخلاق عهدهدار اصلاح اوصاف و ملكات برخى از قواى نفس انسان است؛ زيرا افعال
قواى نفس، همگى اختيارى نيست. بنابراين علم اخلاق، احكام مربوط به آن دسته از قواى
نفس را بيان مىكند كه افعالِ آنها اختيارى است. براى شناخت اين دسته از قواى نفس
ذكر يك نكته لازم است.
١ . انعام / ١٦٠.
٢ . انعام / ١٦٠.
برخى از قواى نفس مختص انسان و برخى مشترك ميان انسان و ديگر موجودات
است. قوايى كه باعث تغذيه، رشد و توليد مثل در انسان است، ميان انسان، حيوان و گياه
مشترك است. يعنى گياهان و حيوانات نيز اين قوا را دارند. به عبارت ديگر اين قوه در
همه جانداران وجود دارد و فقط جمادات از اين قوه بىبهرهاند.
قوهاى كه توان ادراك محيط اطراف و حفظ تصاوير آن را به انسان مىدهد و امكان جذب
منافع و دفع ضررها را براى انسان فراهم مىآورد و نيز، ميان انسان و حيوان مشترك
است. انسان و حيوان قواى ديدن، شنيدن، چشيدن، بوييدن و لمس كردن را دارند. اين
توانايى در اثر داشتن آلاتى همچون گوش، زبان، بينى و پوستِ حساس است. انسان و حيوان
همچنين قادرند آنچه را كه از محيط خود درك كردهاند به خاطر آورند و حتى آن را با
موارد مشابه تطبيق كنند. حيوانى كه با خوردن علف از آن لذت مىبرد، هرگاه دوباره
علف را ببيند، به خاطر مىآورد كه همين علف قبلاً به او لذت بخشيده است و رنج
گرسنگى را از او زايل كرده است.
هيچيك از توانايىهايى كه تاكنون گفتهايم به افعال اختيارى مربوط نمىشوند. گياه،
حيوان و انسان هيچيك به اختيار خود عمل جذب و هضم مواد غذايى را انجام نمىدهند.
البته انسان و حيوان به اختيار خود ماده غذايى را مىخورند، ولى عمليات جذب و هضم
ماده غذايى بطور خودكار و بدون اختيار انسان صورت مىگيرد. همينطور عمل ديدن و
شنيدن اختيارى نيست. درست است كه انسان به اختيار خود به تصاوير نگاه مىكند و يا
صداها را گوش مىدهد، ولى پس از آنكه به اختيار خود چشم را به صحنهاى مىگشايد،
انتقال امواج نور به چشم و دريافت اين امواج خارج از اختيار او صورت مىگيرد.
درباره شنيدن نيز انسان بهطور اختيارى صداها را استماع مىكند، ولى شنيدن، فعلى
است كه خارج از اختيار او رخ مىدهد. وقتى امواج صوتى در محيطى وجود داشته باشد،
دستگاه شنوايى انسان آن امواج را دريافت مىكند، خواه انسان اراده كند و خواه نكند.
تداعى معانى و به خاطر آوردن تصاوير، صداها و بوها و... كه در گذشته حس كردهايم
نيز در اختيار انسان نيست. قوايى ديگر در حيوان وجود دارد كه او را قادر مىسازد
چيزهاى لذتبخش و مفيد را به دست آورد و چيزهاى رنجآور و مضر را از خود دفع كند.
عمل جذب منافع و دفع ضررها،
بطور ارادى صورت مىگيرد. قوهاى كه جذب منافع را عهدهدار است «قوه شهوى» و قوه
دفع ضررها «قوه غضبى» نام دارد. حيوان و انسان به سبب داشتن اين قوا مىتوانند به
سوى آنچه كه دوست دارند حركت كنند و آن را به كمك ابزار و آلات مناسب به دست آورند
و آنچه را دوست ندارند و از آن رنج مىبرند، از خود دور سازند. حيوانات اين دو قوه
را تحت هدايت غريزه بكار مىگيرند. حيوان بهطور غريزى اعمال ارادى را براى جذب
لذايذ و دفع آلام انجام مىدهد، ولى انسان در اثر انديشه، اعمال خاص را اختيار
مىكند و آنها را انجام مىدهد. كمال حيوان با اعمال قواى شهوى و غضبى او محقق
مىشود و درنتيجه به محدود كردن آن نيازى نيست؛ ولى كمال انسان به اعمال قوهاى
برتر وابسته است. انسان قوهاى ويژه دارد كه آن را «قوه ناطقه» مىخوانيم. كمال قوه
ناطقه وقتى حاصل مىشود كه قواى شهوى و غضبى در محدودهاى خاص عمل كنند و به افراط
و تفريط مبتلا نشوند. علم اخلاق با شناسايى اعمال و ملكات خوب و بد، راه رسيدن به
كمال اختصاصى انسان را نشان مىدهد.
بطور خلاصه علم اخلاق، اعمال خوب و بد را در خصوص سه دسته از قواى انسان معرفى
مىكند: قوه شهوى، قوه غضبى و قوه ناطقه. ويژگى مشترك اين سه قوه، اختيارى بودن
اعمال مربوط به آنهاست و چنانكه مىدانيم علم اخلاق مربوط به اعمال اختيارى انسان
است؛ درنتيجه مىتوان گفت علم اخلاق به اعمال مربوط به ديگر قوا نمىپردازد و
درباره آنها بحث نمىكند.
در بحثهاى آينده درباره انسانشناسى و خودشناسى و تفاوت آنها سخن خواهيم گفت. در
اينجا لازم است توجه كنيم كه نتايج حاصل از مباحث انسانشناسى و خودشناسى در مباحث
اخلاقى مؤثر هستند. بنابراين همانطور كه بحث نفسشناسى و قواى نفس پيشفرض مباحث
اخلاقى است، روشهاى مختلف انسانشناسى و خودشناسى نيز ممكن است در ابواب مباحث
اخلاقى تأثير بگذارند. از اين رو همه توانائيها و گرايشهايى كه از طريق خودشناسى
شناخته مىشوند به منزله مقدمهاى براى ورود به مباحث اخلاق هستند.
١ ـ اكتسابى بودن خلق به چه معناست؟
٢ ـ آيا گرايش فطرى انسان به خوبيها با اختيار او منافات ندارد؟توضيح دهيد؟
٣ ـ چگونه مىتوان فهميد كه همه انسانها به خوبى گرايش دارند؟
٤ ـ علم اخلاق به كدام دسته از قواى نفس مىپردازد؟
٥ ـ كدام يك از قواى انسان عهدهدار جذب منافع و دفع ضررها مىباشد؟
٦ ـ كمال حيوان و انسان چگونه محقق مىشود؟
٧ ـ كمال قوه ناطقه چگونه حاصل مىشود؟
٨ ـ ويژگى مشترك سه قوه شهوى، غضبى و ناطقه در انسان چيست؟
كمال هر موجودى عبارت است از به فعليت رسيدن قوايى كه در اوست. به عبارت ديگر تحقق
غايت وجودى هر موجود، كمال اوست. با شناخت قوا و استعدادهاى هر موجود، مىتوان غايت
وجودى و كمال او را شناخت. استعدادهاى همه موجودات يكسان نيست. استعداد نهفته در يك
موجود زنده، با استعدادِ موجودات بىجان متفاوت است. در ميان موجودات زنده نيز،
كمال وجودى گياهان با كمال حيوانات فرق دارد و هر نوع از انواع حيوان نيز كمال خاص
خود را داراست. قوا و استعدادهاى يك اسب با استعدادهاى يك پرنده متفاوت است. يك اسب
وقتى به كمال دست مىيابد كه راهوار، سريع و مقاوم باشد، ولى يك پرنده گاه با صداى
خوش وگاه با پرواز بلند به كمال خود مىرسد. در عقاب استعداد بلندپروازى نهفته است
و در بلبل استعداد خوش الحانى. پس كمال هر موجود را فقط از طريق شناسايى قواى طبيعى
او مىتوان شناخت. استعدادهاى موجودات دوگونهاند: «استعدادهاى خاص يك نوع» و
«استعدادهاى مشترك ميان چند نوع». كمال هرنوع، به فعليت يافتن استعدادهاى خاص آن
بستگى دارد. بنابراين براى شناخت كمال انسان بايد قوه اختصاصى او را در نظر گرفت.
قوه اختصاصى هر نوع در تمامى افراد آن نوع وجود دارد. بنابراين مقصود از قوه
اختصاصى، فصلِ منطقى انواعِ حقيقى است، نه
ويژگيهاى عَرَضى كه به اشخاص اختصاص دارد. ويژگى اختصاصى، انسان قوه عاقله اوست و
كمال او در كمال قوه عاقلهاش نهفته است. امّا آيا حدّ نهايى كمال قوه عاقله براى
انسان روشن است؟ بايد گفت اين حدّ بهطور مختصر روشن است، ولى تفصيل آن معلوم نيست؛
زيرا استعدادهاى پنهان در وجود انسان بسيار است و او خود نمىداند تا چه ميزان
قابليت رشد و كمال در او نهفته است. انسان همينقدر مىداند كه خواستار و مشتاق كمال
مطلق است و نيز تجربه كرده است كه همه كمالاتى كه تاكنون يافته است، ناقص بوده و او
طالب كمالى برتر است. ما مىدانيم كه انسانهاى كاملى وجود داشته و دارند كه
استعدادهاى خود را در بالاترين مراتب ممكن به فعليت رساندهاند. همچنين مىدانيم كه
اين انسانهاى كامل، داراى دانشى عظيم و برجستهترين سجاياى اخلاقى هستند؛ ولى
هيچگاه رتبه دانش و كيفيات اخلاق ايشان براى ما قابل تصور نيست. بنابراين آنچه
دانشمندان درباره كمال انسان گفتهاند، تنها تصويرى اجمالى از كمال اوست.
قوه ناطقه، انسان را قادر مىسازد تا حقايق هستى را بشناسد و افعال قبيح و جميل را
از يكديگر تمييز دهد. انسان به كمك قوه ناطقه، كليات را ادراك مىكند و مىتواند
حقايق كلى عالَم را شناخته و به وجود خداوند و صفات او آگاه شود و يقين آورد. حكمت
و علوم مختلف، راه كمالِ اين استعداد را نشان مىدهند. اگر كسى علم و عقايد را از
منابع قابل اعتمادى همچون عقل و وحى دريافت كند، اين استعداد را در خود رشد مىدهد
و به فعليت مىرساند و در صورتى كه افزون بر علم، اعمال خويش را نيز در جهت ديگر
كمالات انسان تنظيم كند، به دانش برترى دست مىيابد كه از حدّ حكمت نظرى و علوم
فراتر است. اين دانشِ برتر، آگاهى حضورى به وجود خداوند است كه برترين درجه يقين و
بالاترين رتبه آگاهى است. (قبلاً آگاهى فطرى به وجود خداوند را از طريق كمال
مطلقخواهى انسان يادآور شديم. آگاهى حضورىاى كه پس از تكميل قواى انسان براى او
حاصل مىشود، شكل روشنتر و تفصيل يافته آن آگاهى حضورىِ اجمالى است).
اين شناخت حضورى، صرفا با تحصيل علم و حكمت به دست نمىآيد؛ بلكه
بايد اعمال خويش را چنان سازيم كه هيچيك از قواى نفس انسانى بر ديگرى غالب نشود.
يعنى كمال هيچ يك از قواى انسان، مانع كمال قوه اختصاصى او نشود و او را از رسيدن
به شناخت حضورىِ تفصيلى به خداوند و صفات او باز ندارد. همه استعدادهاى انسان بطور
حكيمانه به او اعطا شده است. هيچ استعدادى در انسان بيهوده نيست. انسان همچون همه
موجودات هستى مخلوق خالقى عليم و حكيم است و در اين جهانِ مخلوق، هيچ ذرهاى بيهوده
آفريده نشده است. نظام عالم، نظام احسن است و هر موجودى غايتى حكيمانه دارد. انسان
و اجزاى وجود او نيز همه به غرضى حكيمانه آفريده شدهاند و تا زمانى كه براى تحقق
آن غرض رشد مىكنند، در مسيرى درست قرار دارند. از سوى ديگر اگر رشد جزيى از وجودِ
انسان، به جزيى ديگر از وجود او صدمه بزند و غرض كلى از خلقت انسان را مختل كند،
مطلوب نيست؛ چرا كه كمال هر موجود، منوط به كمال تكتك اجزاء آن نيست، بلكه اجزاء
آن، بايد به بهترين شكل تركيب شوند. كمال هريك از اجزاء يك موجود مركب را به دو
صورت مىتوان لحاظ كرد: نخست كمال آن جزء به تنهايى، و دوم كمال آن در شرايطى كه
جزء يك مجموعه است. اين دو كمال با يكديگر يكسان نيستند. كمال يك درخت به تنهايى
ممكن است به پرشاخ و برگى و سايهدارى آن باشد، ولى اگر اين شاخ و برگهاى فراوان،
مانع رسيدن نور به بوتهها و گلهايى باشند كه در كنار آن درخت روييدهاند، ديگر
نمىتوان پرشاخ و برگ بودن را مطلوب شمرد و عامل كمال درخت دانست. در اينجا كمال
درخت به آن است كه در خدمت گلستانى شاداب باشد؛ پس بايد شاخ و برگ آن را هرس كرد و
سايه آن را در حدّ نياز نگهداشت. انسان نيز موجودى مركب و چند بعدى است. و همه
ابعاد وجودى او، در خدمت غايت وجودى او كه معرفت و قرب خداوندِ كامل مطلق است
مىباشند. پس اگر تربيت يكى از اين ابعاد تا درجهاى پيش رود كه به هدف نهايى خلل
وارد كند، نمىتوان آن را تربيت مطلوب شمرد و حالت پديد آمده از آن تربيت را «كمال»
خواند. كمال انسان را بايد از طريق شناخت ابعاد وجودى او شناخت.
آشكارترين تفاوتى كه در ابعاد وجودى انسان مشاهده مىشود، تركيب وجود او
از جسم و روح است. جسم انسان به او ويژگيهاى مشابه حيوانات مىبخشد و تابع قوانين
طبيعت است و روح جنبه متعالى وجود انسان است كه او را به عالم مجردات پيوند مىدهد.
جسم، ابزار روح است و درخدمت بقاى زندگىِ دنيايى است. جسم در خدمت انسان است تا
مرحلهاى از حيات خويش را با آن سپرى كند و استعدادهاى خويش را به كمك آن به فعليت
رساند. جسمِ انسان او را قادر مىسازد كه در طريق تحصيل شناخت و ملكات لازم براى
كمال، حركت كند و نفس را آماده پذيرش دانش و اخلاق سازد. بنابراين تربيت بدن هدفى
واسطى است و جسم سالم، هدف غايى نيست؛ زيرا كمال انسان به كمال جسم او نيست. بدنِ
سالم، ابزار رسيدن به كمالات است و پرورش ابزار هدفى اصيل نيست؛ گاه حتى بايد
ابزارها را به دور ريخت تا به هدف اصيل رسيد.
گاهى نيز رسيدن به هدف غايى، متوقف بر گذشتن از سلامت جسم است. رزمندهاى كه در
ميدان جهاد، جسمِ خويش را به خطر مىاندازد، در تعقيب كمال حقيقى است. او مىداند
كه جسم، ابزارى است كه محافظت از آن براى بهرهبردارى در طريق كمال است و جايى كه
رسيدن به كمال و درك مقام شهادت با فدا كردن جسم يا سلامت آن ممكن مىشود، ديگر
نگاهبانى از جسم را بىمعنا مىداند.
قواى نفس انسان، چنان كه گذشت، ابعادى از وجود او هستند كه هركدام خدمتى را براى
رسيدن به هدف نهايى در اختيار او مىنهند. افعالِ ناشى از قواى نفس متفاوتند؛ برخى
آگاهانه و ارادى و برخى غيرآگاهانه و غيرارادىاند. قوايى را كه منشأ افعال و آثار
ارادىِ آگاهانهاند، مىتوان موردِ تربيت اخلاقى قرار داد. يعنى مىتوان افعال خوب
و درست مربوط به آن قوا را شناخت و نفس را چنان تربيت كرد كه همواره افعال خوب و
درست را انجام دهد. بنابراين، همانطور كه قبلاً گفته شد، قوايى كه در علم اخلاق
مورد نظر هستند عبارتند از: قوه شهويه، قوه غضبيه و قوه ناطقه. اين سه قوه منشأ
افعالى مىشوند كه روابط گوناگون انسان با خدا، خود و محيط را تنظيم مىكند. پس
تربيت صحيح اين سه قوه مقدمه ضرورى اصلاح روابط گوناگون انسان است.
قوه شهويه موجب افعالى مىشود كه به منظور لذت حسى صورت مىگيرند. انسان از آن رو
كه خواستار لذت حسى است، افعالى را انجام مىدهد كه موجب بقاى جسم اوست. بقاى جسم
به تغذيه وابسته است. قوه شهويه به انگيزه به دست آوردن لذت خوردن و نوشيدن، انسان
را تحريك مىكند و انسان غذاى لازم را براى بقاى جسم تهيه مىكند تا نفس نباتى مواد
ضرورى براى جذب و هضم در اختيار داشته باشد. قوه شهويه همچنين به انگيزه ادراك لذت
نكاح، انسان را وا مىدارد تا همسر بگزيند و به اين وسيله نسل خود را حفظ كند.
بنابراين حفظ جسم انسان و بقاى نسل او، به وجود قوه شهويه وابسته است. امّا اگر
انسان در انجام خواستههاى قوه شهويه افراط كند و هميشه به دنبال لذات حسى باشد،
قواى ديگرِ او ضعيف مىشوند و كمالِ واقعى انسان محقق نمىشود.
قوه غضبيه خواستار بزرگى و برترى انسان بر ديگران است و او را وادار مىكند تا دشمن
و هرچه را براى او مضرّ است دفع و سركوب كند. اين قوه، انسان را در برابر دشمنان
خارجى مقاوم مىكند و مانع افراط در قوه شهويه كه دشمن درونى انسان است مىشود.
اگر قوه غضبيه در جلوگيرى از اِعمال قوه شهويه افراط كند، جسم انسان به خطر مىافتد
و نفس انسانى ديگر قادر نيست افعال خويش را به كمك جسم انجام دهد. درنتيجه كمال
واقعى انسان محقق نمىشود.
قوه عاقله انسان به او توانايى شناخت حقايق هستى را مىدهد. اين حقايق برخى نظرى
هستند و برخى عملى. مبدأ هستى و سنتها و قوانين حاكم بر آن و نيز مبدأ و معاد، از
جمله حقايق نظرى هستند. خوب و بد، و درست و نادرست افعال انسان و نيز حدِّ وسط و
افراط و تفريط در اعمال قواى نفس، از جمله حقايق عملى هستند؛ يعنى به عمل انسان
مربوط مىشوند. قوه عاقله با شناختن اعمال خوب و بد و حدّ اعتدال قواى نفس، راه
عملى رسيدن به كمال را نشان مىدهد. بعد از مشخص شدن راههاى رسيدن به كمال،
كمالخواهىِ فطرىِ انسان باعث مىشود او در اين راه گام نهد و مدارج كمال را
بپيمايد.
قوه عاقله انسان، خوبى و درستى اعمال را از طريق نتايج آنها مىشناسد. نتايج اعمال
و تأثيرى كه بر جنبههاى مختلف وجود انسان و اجتماع دارند، هميشه معلوم نيست.
درنتيجه انسان به راهنمايى الهى نيازمند مىشود. انسان با مراجعه به وحى (كتاب و
سنت) خوبى و درستىِ بسيارى از اعمال را مىشناسد و با عمل به آنها به كمال مىرسد.
انسان براى انجام هر عملى، نيازمند آگاهى و انگيزه است. آگاهى انسان مراتب مختلفى
دارد. مراتب نازل آگاهى در گياهان و حيوانات نيز وجود دارد. هر موجودى به
استعدادهاى درونى خود و كمال آنها آگاهى اجمالى يا تفصيلى دارد. به همين دليل
گياهان و حيوانات بطور غريزى اسباب كمال خويش را فراهم مىكنند. قواى شهوى و غضبى
انسان نيز، هر يك به كمال خاص خود آگاهى اجمالى دارند. قوه شهوى، ادراك لذات حسى را
كمال خود مىشناسد و قوه غضبى از قهر و غلبه بر ديگران لذت مىبرد و آن را كمال
خويش مىداند. به عبارت ديگر، هريك از اين دو قوه، كمالى واقعى دارند كه نسبت به آن
آگاه هستند. رسيدن به هر كمالى، در انسان احساسى خرسندكننده پديد مىآورد كه آن را
«لذت» مىناميم. تصور لذت حاصل از كمال، انگيزه لازم براى عمل را پديد مىآورد.
بنابراين شناخت كمال، آگاهى لازم براى عمل را پديد مىآورد و لذت رسيدن به كمال،
انگيزه عمل را ايجاد مىكند. درباره همه قواى نفس، اين دو عنصر يعنى آگاهى و انگيزه
وجود دارد. لذاتى كه قوه شهوى و قوه غضبى ادراك مىكنند، گذرا و زوالپذيرند. اين
لذات دوام ندارند و معمولاً پس از احساسِ رنج حاصل مىشوند. اگر كسى دچار رنج
گرسنگى نشود، خوردن غذا براى او لذتى نخواهد داشت و بسيارى از اوقات ادراك اين لذات
موجب پديد آمدن رنجهايى ديگر است. مثلاً افراط در خوردن و آشاميدن، موجب بيمارى است
و افراط در سلطهجويى بر ديگران، موجب تحمل رنج شكست و ناكامى است.
زوالپذيرى اين لذات و همراهى آنها با رنج و ناخرسندى، موجب مىشود كه
انسان لذات پايدار و بدون رنجى را جستجو كند. به عبارت ديگر، انسان در جستجوى كمالى
است كه با رسيدنِ به آن خرسندى پايدار و بىزوالى داشته باشد. اين خرسندى پايدار و
مطلوب انسان را «سعادت» مىناميم. «سعادت» خرسندى يا لذت پايدارى است كه از رسيدن
به غايت و كمال حقيقى براى انسان پديد مىآيد. «سعادت» چيزى است كه قوه عاقله آن را
تصور مىكند و درنتيجه براى عمل انگيزه مىيابد؛ در واقع سعادتخواهى انسان، همان
كمالخواهىِ اوست.
قوه عاقله براى رسيدن به سعادت، در جستجوى مقدمات و لوازم آن برمىآيد. قوه عاقله
تشخيص مىدهد كه بقاى جسم در دنيا و سلامت آن، يكى از مقدمات ضرورى براى رسيدن به
سعادت است. درنتيجه ارضاء قوه شهويه و غضبيه را به منظور حفظ سلامت جسم لازم
مىداند. براى آنكه ارضاء اين دو قوه مانعِ ديگر كمالات انسان نشود، قوه عاقله
مصالح و مفاسد افعال را شناسايى مىكند و حدّ اعتدال اعمال قوه شهويه و غضبيه را
تعيين مىكند. به عبارت ديگر اين قوه خوب و بد اعمال را تعيين مىكند و آنگاه به
انجام اعمال خوب فرمان مىدهد و از انجام اعمال بد باز مىدارد. قوه عاقله با اين
كار زمينه مناسبِ كسب معارف، شناخت خداوند و تلاش براى تقرب به او را فراهم مىكند.
قوه عاقله با تصور كمال حقيقى و سعادت پايدار، درمىيابد اگر در ارضاء قوه غضبى و
شهوى زيادهروى كند، نمىتواند به كمالات اخلاقى و معنوى برسد. به همين دليل
خواستههاى اين دو قوه را در حدّ بقاء جسم و سلامت و توانمندى جسمانى برآورده
مىكند. با اين كار، جسم سالمِ انسان، ابزارى مناسب براى انجام كارهاى نيك همچون
كمك به ديگران، كسب علم و عبادت مىشود. انسانِ سالم و توانا، وظايف اجتماعى و
مذهبى خود را به خوبى انجام مىدهد و نشاط و شادابى لازم براى پيشرفت و تكامل در
جهت هدف غايى خلقت خويش را پيدا مىكند.
مطالب گذشته را مىتوان به صورت زير خلاصه نمود:
١ـ انسان در انجام اعمال اختيارى خود نيازمند آگاهى و انگيزه است.
٢ـ آگاهى انسان از كمالات قواى خويش و كمال غايى خود، مقدمه اول پيدايش
انگيزه است.
٣ـ انسان باتصور خرسندى حاصل ازرسيدن بهكمالات،براىعملانگيزه پيدامىكند.
٤ـ خرسندى حاصل از رسيدن به كمال، مربوط به قوه شهوى و غضبى را «لذت ناپايدار»
مىناميم.
٥ـ انسان، طالب لذت پايدار است و لذت پايدار همان «سعادت» است.
٦ـ سعادت كمال غايى خلقت انسان است.
٧ـ انسان با تصور سعادت، انگيزه حركت به سوى كمال غايى را پيدا مىكند.
٨ـ حركت به سوى كمال غايى، مستلزم محدود كردن قواى شهوى و غضبى است.
٩ـ حدّ مناسب ارضاء قواى شهوى و غضبى را حدّ اعتدال مىناميم.
١٠ـ قوه عاقله، حدّ اعتدال را با انديشه و در مواردى با كمك وحى تشخيص مىدهد و
اعمال خوب و درست را از اعمال بد و نادرست باز مىشناسد.
١ ـ كمال هر موجود به چيست؟
٢ ـ كمال موجودات چگونه شناسائى مىشوند؟
٣ ـ در اين عبارت: «براى شناختن كمال انسان بايد قوه اختصاصى او را در نظر گرفت»
منظور از قوه اختصاصى چيست؟
٤ ـ انسان به وسيله چه قوهاى كليات را درك مىكند؟
٥ ـ تعريف لذت چيست؟
٦ ـ كمال قوه غضبى و شهوى به چيست؟
٧ ـ سعادت يعنى چه؟
٨ ـ آيا اين عبارت درست است: «سعادتخواهى انسان همان كمالخواهى اوست».
٩ ـ حد اعتدال چيست و چگونه شناخته مىشود؟
اخلاق اسلامى اخلاقى دينى است و همه ويژگيها و امتيازات يك نظام اخلاقى دينى را
داراست. بنابراين قبل از بيان جنبههاى اختصاصى اخلاق اسلامى، مناسب است برخى از
امتيازات نظام اخلاقى دينى را برشماريم.
١ـ هرنظام اخلاقى دينى، متكى بر وحى است و اين ويژگى، باعث مىشود راهنماييهاى
اخلاقى آن مصون از خطا باشد. احكام اخلاقى را در حقيقت بيانكننده راههاى تحقق كمال
انسان مىدانيم؛ يعنى هر دستور يا رهنمود اخلاقى، در واقع بيان مىكند كه اگر فلان
فعل را انجام دهيم، به كمال وجودى خود نزديكتر مىشويم و يا اگر فلان عمل را ترك
كنيم از دورى نسبت به كمال خويش مصون مىمانيم. بنابراين هر آمر يا ناهى كه حكمى
اخلاقى صادر مىكند، زمانى مىتواند حكمى درست صادر كند كه ماهيت انسان و ضعفها و
قوتهاى او را به خوبى بشناسد و بداند كه كمال حقيقى انسان چيست و از چه راههايى
مىتوان اين كمال را محقق ساخت.
با توجه به اين ديدگاه، اگر آمر و ناهىِ احكام اخلاقى، خداوندِ عالمِ مطلق باشد،
خدايى كه آفريننده انسان است و همه ابعاد وجود او و چگونگى رابطه او با همه هستى را
مىشناسد، اطمينان خواهيم داشت كه عمل به دستورات او ثمربخش و
محقق كننده كمال انسان است؛ در حالى كه اگر حكم اخلاقى از سوى موجودى محدود صادر
شود، چنين اطمينانى را نخواهيم داشت.
٢ـ پيروى از هر حكم اخلاقى، نيازمند انگيزه است. انسانها در صورتى براى انجام عملى
برانگيخته مىشوند كه به طريقى بر درستى آن واقف شوند. راه وقوف بر درستى احكام
اخلاقى، يا وجدان اخلاقى انسانهاست يا توصيهاى كه از سوى توصيهكنندهاى آگاه و
دلسوز صادر شود. احكام اخلاقى دينى، از منبع وحى صادر مىشود و هيچ ترديدى در خصوص
آگاهى و خيرخواهى خداوند در دل مؤمنان وجود ندارد؛ درنتيجه انگيزه و اطمينانى قوى
در پيروى از آن احكام، در جانِ مؤمنان پديد مىآيد.
٣ـ اخلاق دينى ضامن اجرايى قوى، درونى و هميشگى دارد؛ انسان مؤمن با اعتقاد به وجود
خداوند و باور به معاد، تعهد بيشترى به اجراى احكام اخلاقى پيدا مىكند.
٤ـ اخلاق دينى از طريق جهانبينى دينى در جان انسان مؤمن تحكيم مىشود. در
جهانبينى دينى، همه عالَم، هدفدار آفريده شده است و به سوى غايتى حكيمانه در حركت
است و انسان مؤمن با انجام وظايف اخلاقى خويش، خود را با نظام هستى هماهنگ مىكند و
به سوى سرانجامى خوشايند و مطمئن رهسپار مىشود. او انجام تكاليف اخلاقى را بيهوده
و مخالف با مقتضاى طبيعت و سرنوشت خود نمىشمارد، بلكه اطمينان دارد هر دشوارى كه
در طريق التزام اخلاقى براى او پيش مىآيد، مقدمه راحتى مهمترى است كهگاه خود از
آن بىخبر است؛ زيرا انجام تكاليف اخلاقى براى او به معناى همسويى با همه هستى است.
به نظر انسان مؤمن، انجام وظايف اخلاقى، كاستن از تزاحم و برخوردِ انسانها با
يكديگر و طبيعت و جهان است و هرچه اين تزاحم كمترباشد، حركت به سوى كمال، آسانتر،
سريعتر ومطمئنتر صورتمىگيرد.
در ميان نظامهاى اخلاقى دينى، اين ويژگيها و امتيازات، حداقل از ديد متديّنان به آن
دين، كم و بيش وجود دارد؛ امّا در اين ميان نظام اخلاقى اسلام افزون بر داشتن همه
اين امتيازات، برجستگيهاى ديگرى دارد كه درخور توجه است. از جمله اين
برجستگيها مىتوان اين موارد را نام برد:
١ـ اخلاق اسلامى همه عرصههاى حيات را دربرمىگيرد. برخى از اديان جهان، نظام
اخلاقى خود را به تنظيم بخشى از روابط انسان محدود كردهاند. اين ويژگى، تكليف
اخلاقى افراد را در عرصههاى ديگر نامعلوم مىگذارد. در حالى كه اسلام به همه ابعاد
وجودى انسان توجه دارد و تمامى روابط انسان را تحت پوشش هدايت اخلاقى خود مىگيرد.
٢ـ تكاليف اخلاقى اسلامى قابل اجراست و از سختگيرىهاى طاقتفرسا به دور است. در
روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است:
أحبالدين الى اللّه الحنيفية السمعه؛
محبوبترين دين در نزد خداوند دينى است كه معتدل و آسانگير باشد.
و نيز فرمودند:
انّى أرسلت بحنيفية سمحة؛
من به دينى معتدل آسانگير رسالت يافتم.(١)
همچنين در روايتى از امام سجاد عليهالسلام نقل شده است كه اميرالمؤمنين
عليهالسلام فرمودهاند:
فان احب دينكم الى اللّه الحنيفية السمعة السهلة؛
همانا محبوبترين دين در نزد خداوند دين معتدل، آسان و آسانگير است.
٣ـ منابع اخلاقى اسلامى غنى و گسترده است. قرآن چشمه زاينده معارف اخلاقى است و
جوامع روايى و سيره عملى زندگى پيامبر اكرم و اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ،
تفسير گويايى بر آيات نورانى قرآن هستند كه شرايط و چگونگى تطبيق معارف كلى اخلاقى
اسلام بر موقعيتهاى گوناگون زندگى فردى و اجتماعى را آموزش مىدهند.
١ . وسائل الشيعة، ج ١، ص ١٥٢.
٤ـ يكى از ويژگيهاى نظام اخلاق اسلامى، قابليت تطبيق آن با شرايط زمانى و مكانى
مختلف است. اين ويژگى از برجستهترين جنبههاى اخلاق اسلامى است؛ زيرا هر نظام
اخلاقى، در صورتى پاينده و برقرار مىماند كه به نيازهاى اخلاقى انسان بهتر پاسخ
دهد. اين نيازها در عين ثباتى كه در همه زمانها و مكانها دارند، همراه با شرايط و
ويژگيهاى هر عصر و هر مكان، مصاديق و مظاهر گوناگونى مىيابند. اخلاق اسلامى به جهت
آنكه معطوف به نيازهاى اخلاقى انسانى است، جنبه ثابت و پايندهاى را در خود دارد و
چون در طى زمانى طولانى توسط معصومين عليهمالسلام با شرايط متفاوت اجتماعى و
تاريخى تطبيق شده است، وجه انعطافپذير ظواهر و مظاهر آن نيز شناسايى شده است؛
بنابر اين بىآنكه به ورطه نسبيّت مبتلا شود، مىتواند پاسخگوى انسان در همه زمانها
و جوامع باشد.
٥ـ در فرهنگ اسلامى، وجود امامان معصوم عليهمالسلام به عنوان نمونههاى عينى و
حقيقى انسانِ مسلمان، تجسم واقعى اخلاق اسلامى است. وجود چنين اسوههايى كه در
بدترين شرايط تاريخى بر تعهدات اخلاقى خويش پايدارى كردهاند، امكانپذير بودن عمل
به دستورات اخلاقى اسلام را اثبات مىكند. انسان مسلمان با نظر در چهره معصومين
عليهمالسلام در آينه صفحات تاريخ، شوق كمالى معنوى را در خود مىيابد و با اميد و
اطمينان به امكانپذير بودن كمالات معنوى، روى به تلاش مىآورد. افزون بر سنت و
سيره معصومين عليهمالسلام ، شاگردان برجسته مكتب ايشان نيز قلههاى بلند فضايل
اخلاقى هستند كه به لطف الهى در طول تاريخ سلسلههاى پرشمارى از تربيتيافتگان مكتب
اهل بيت عليهمالسلام را تشكيل دادهاند و در همه زمانها عالمان و صالحان بزرگ،
نمونههاى عينى اخلاق اسلامى بودهاند. اين نمونههاى عينى جان مشتاقان را
برمىانگيزد و اطمينان به سرانجام خوش، تكاپوى اخلاقى را تقويت مىكند.
چهرههاى درخشانى چون سلمان، ابوذر، كميل، هشام بن حكم و ديگر ياران و صحابه
معصومين عليهمالسلام و شخصيتهاى برجستهاى همچون سيد بن طاووس،
سيدبحرالعلوم،... ملاحسينقلى همدانى، علامه طباطبايى و امام خمينى رحمهمالله هر يك
در روزگار خود ثمره دلپذير و عينى مكتب اخلاقى اسلام بودهاند كه حركات و سلوك
ايشان، خود مدرسهاى از اخلاق و پارسايى بوده است.
٦ـ يكى از ويژگيهاى اخلاق اسلامى اين است كه مسير رشد اخلاقى را بر همه انسانها
بطور مساوى گشوده مىداند. اين ويژگى ناشى از انسانشناسى اسلامى و تربيت اسلامى
است. تربيت اسلامى شرايط سنّى و محيطى و معرفتى افراد را در نظر دارد. به همين دليل
پاداش و كيفر هر فرد، به تناسب شرايط اوست. تناسب پاداش و كيفر با شرايط هر فرد،
موجب مىشود هيچگاه انسان حركت به سوى كمال را دير نشمارد و گمان نكند به سبب شرايط
ويژهاى كه دارد به كمال نخواهد رسيد. انسانِ مسلمانِ با ايمان هيچگاه نمىتواند
شرايط سنّى خود را بهانهاى براى سستى در مسير كمال قرار دهد. همچنين هيچ فرد
مسلمانى نبايد فقدان امكانات و ابزار مادى را بهانه كند و تكاليف اخلاقى و شرعى خود
را ترك كند. در نظام فقهى و اخلاقى اسلام، هر فرد در هر شرايطى تكليف خاص خود دارد
كه متناسب با امكانات و تواناييهاى مربوط به همان شرايط است. درنتيجه همه انسانها
در هر برهه زمانى و در هر محيط اجتماعى و جغرافيايى، مىتوانند به سوى كمال حركت
كنند و اگر تكاليف اخلاقى خويش را به شايستگى و با خلوص نيّت انجام دهند، مراتب
بلندى از كمال را درمىيابند.
١ ـ راه وقوف بررسى احكام اخلاقى چيست؟
٢ ـ چرا اخلاق دينى ضمانت اجرائى قوى ترى دارد؟
٣ ـ چه نوع رابطهاى بين قوه عاقله انسان با قواى ديگر (غضبى و شهوى) برقرار است؟
٤ ـ به چند نمونه از برجستگيهاى نظام اخلاقى اسلام اشاره نماييد.
همانطور كه قبلاً گفتيم، اخلاق اسلامى روابط گوناگون انسان با خدا خود و محيط را
تنظيم مىكند. در اخلاق اسلامى مىآموزيم كه چگونه رفتارى را در رابطه با خدا، و
خويشتن و محيط پيشه كنيم تا ملكات نفسانى ستودهاى بيابيم، كمالات شايسته انسانى را
به دست آوريم و به هدف غايى خلقت خويش يعنى قرب خداوند و آرامش و سعادت ابدى برسيم.
نخستين و مهمترين اين روابط، رابطه انسان با خالق خويش است. هر رابطهاى متكى به
اطراف رابطه است. در هر رابطه حداقل دو طرف وجود دارد و رابطه انسان با خداوند نيز
دو طرف دارد. در برخى از روابط يك طرفِ رابطه، فعال و طرف ديگر منفعل است. مثلاً در
رابطه انسان با اشياء محيط پيرامون، انسان، طرفِ فعّال و اشياء، طرف منفعل
رابطهاند. برخى ديگر از روابط دو سويه است؛ يعنى همه اطراف يا طرفين رابطه، فعال و
در عين حال منفعل هستند. روابط متقابل انسانى از اين قبيلاند. يعنى هر انسان در
روابط اجتماعى خود در برابر انسانهاى ديگرى قرار دارد كه آنها نيز همچون او فعال
هستند و بطور همزمان از او تأثير مىگيرند و بر او تأثير مىگذارند. تفاوت روابط
انسانى متقابل با روابط انسان با اشياء در اين است كه تأثير اشياء بر انسان، تأثيرى
ناخواسته و ناآگاهانه است؛ در حالى كه تأثير انسانها بر يكديگر، تأثيرى آگاهانه و
خود خواسته است؛ در نتيجه نمىتوان اشياء را فعّال دانست.
نوع ديگرى از رابطه وجود دارد كه يك طرف رابطه هيچگاه منفعل نمىشود. رابطه انسان و
خداوند اينگونه است. بررسى اين رابطه و چگونگى آن تا حدود
زيادى در مباحث جهانبينى صورت مىگيرد. در جهانبينى «رابطه تكوينى» انسان و
خداوند بررسى مىشود. در اين رابطه، اراده و آگاهى انسان هيچ تأثيرى ندارد. رابطه
تكوينى انسان با خداوند رابطه خالق و مخلوق است؛ خالقى كه كمال مطلق است و مخلوقى
كه فقر و نيازمندى محض است و به اراده خالقش استعدادهايى در او نهفته است. اينگونه
رابطه (رابطه خالق و مخلوق) اختصاص به انسان ندارد، بلكه همه هستى مخلوق خداست، همه
عالم فقير الى اللّه است و خداوند غنى علىالاطلاق است.
نوع ديگرى از رابطه ميان انسان و خداوند برقرار است كه به آگاهى و اراده انسان
مربوط است. يعنى اگر انسان موجودى بدون آگاهى و اراده بود چنين رابطهاى برقرار
نمىشد. نام اين رابطه را «رابطه معرفتى» مىگذاريم، زيرا منشأ همه رابطههايى از
اين دست، معرفت انسان به خداست.
معرفت انسان به خداوند، حاصل مباحث اصول عقايد است كه در حقيقت به عقل نظرى مربوط
مىشود. معرفت انسان از دو جهت به اعمال ارادى او مربوط مىشود:
الف ـ معرفت انسان ناشى از برخى فعاليتهاى ارادى است كه از آن با عنوان «تأثير
اعمال اختيارى بر معرفت» ياد خواهيم كرد؛
ب ـ برخى از اعمال انسان كه به رابطه او با خداوند مربوط است، تحتتأثير اين معرفت
قرار مىگيرد كه از آن به «تأثير معرفت بر عمل» ياد مىكنيم.
معرفت انسان به خداوند دوگونهاست: معرفتفطرىغيراكتسابى و معرفتحصولى.
خداوند انسان را فطرتاً خداشناس و بلكه خداپرست آفريده است. انسان به اقتضاى فطرت
خويش همراه با همه ذرات هستى به وجود خداوند آگاه است و به سوى خداوند گرايش دارد.
قرآن كريم بر آگاهى فطرى انسان از خداوند تأكيد دارد: و اذ أخذ ربك من بنىآدم من
ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربّكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم
القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين
* أو تقولوا انّما اشرك آباؤنا من قبل و كنّا ذريّة من بعدهم أفتهلكنا بما فعل
المبطلون؛(١)
و [ياد كن] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذريه آنان را برگرفت و آنان
را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آرى شهادت داديم. تا
مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين امر غافل بوديم. يا بگوييد پدران ما پيش از اين
مشرك بودهاند و ما فرزندانى پس از ايشان بوديم. آيا ما را به خاطر آنچه
باطلانديشان انجام دادهاند هلاك مىكنى؟
از اين آيه فهميده مىشود كه خداوند از همه آدميان، به ربوبيّت خويش اقرار گرفته
است. اين اقرار گرفتن همگانى به اين معناست كه همه آدميان به اقتضاى خلقت خاص نوعِ
خود، به وجود خداوند و ربوبيت او آگاهند.
اگر چنين آگاهى فطرى و همگانىاى وجود دارد، پس چگونه است كه برخى آدميان وجود
خداوند و ربوبيت او را انكار مىكنند و برخى نسبت به وجود خداوند دچار شك و
ترديدند؟ در پاسخ مىتوان گفت انسان افزون بر شناخت و گرايش فطرى به خداوند،
گرايشات فطرى ديگرى نيز دارد. گرايش انسان به لذات حسى نيز فطرى است و توجه او به
امور محسوس از ويژگيهاى ذاتى اوست. هرگاه انسان در توجه به محسوسات و گرايش به لذات
حسى افراط كند، فطرت او پوشيده مىشود و از آگاهى فطرى خويش غافل مىشود. خداوند
عقل را به انسان عطا فرموده است تا در اين مواقع راهنماى او باشد. انسان با عقل
خويش مىتواند ترديدها را از خود دور سازد و آگاهى فطرى خويش را باز يابد.
معرفت انسان به وجود خداوند و صفات او، هرگاه به يارى قوه عاقله و به واسطه مفاهيم
كلى و دلايل عقلى صورت گيرد، معرفتى «حصولى» است و به دست آوردن اين معرفت، نيازمند
حركتى اختيارى براى شناخت حقيقت است.
يكى از جنبههاى ارتباط اخلاق با معرفت خداوند در همين جا مطرح مىشود.
١ . اعراف/ ٣ ـ ١٧٢.
شناخت حصولى، وابسته به اعمال اختيارى انسان، و اخلاق عهدهدار معرفى اعمال خوب و
درست و تمييز آنها از اعمال بد و نادرست است. پس تكليف اخلاقىِ انسان درباره اعمالى
كه بر شناخت حصولى او اثر مىگذارند چيست؟
چنانكه دانستيم اخلاق روابط انسان را بهگونهاى تنظيم مىكند كه او را به كمال
برساند. همچنين دانستيم كه خوبى و بدى اعمال، بستگى به تأثير آنها در رسيدن به كمال
دارد. عملى كه اثر مثبت دارد، يعنى انسان را به كمال نزديكتر مىكند عمل درست و خوب
است و عملى كه دور كننده انسان از كمالش باشد نادرست و بد است. بنابراين تلاش براى
شناخت خداوند از نظر اخلاق به دلايل زير ضرورى است:
١ـ نخست آنكه شناخت كمال انسان وابسته به شناخت خداست. كمال انسان، قرب خداوند است
و چگونه مىتوان اين كمال را شناخت، بىآنكه خدا را شناخته باشيم. كمال انسان،
بالاترين رتبه معرفت به خداوند است. بالاترين مرتبه معرفت به خداوند كه براى انسان
امكانپذير است، كمال نهايى اوست. انبياء اين مرتبه از معرفت به پروردگار و اوصاف او
را دارا هستند. اديان الهى راه رسيدن به اين مرتبه را به انسان معرفى كردهاند؛
راهى كه از مسير تهذيب نفس و انجام اعمال متناسب با تواناييها و كمالات انسان
مىگذرد؛ راهى كه ترسيمكننده فضايل انسانى است و روابط و اعمال انسان را
بهگونهاى تنظيم مىكند كه بيشتر انسانها و بلكه همه آنها امكان رسيدن به هدف غايى
خلقت را بيابند.
٢ـ تشخيص درستى و خوبى اعمال، نيازمند شناخت آثار و نتايج آنها نسبت به هدف حقيقى و
اصلى است. پس بدون شناختن هدف، امكان ارزيابى اخلاقى اعمال وجود ندارد. يك عمل،
نسبت به يك هدف داراى ارزش مثبت و نسبت به هدفى ديگر داراى ارزش منفى است. براى
آنكه ارزش حقيقى عمل را بشناسيم، بايد هدف حقيقى و اصيل را بشناسيم. براى مثال كسب
درآمدِ بيشتر و تأمين رفاه خانواده، يكى از اهداف سرپرست خانواده است. بنابراين هر
عملى كه اين هدف را محقق سازد، نسبت به اين هدف داراى ارزش مثبت است. اما اگر عملى
درآمد خانواده را افزايش
دهد، ولى كرامت انسانى آنها را خدشهدار كند، آيا مىتوان آن را داراى ارزش مثبت
دانست؟ در اينجا بايد هر دو هدف را با يكديگر مقايسه كنيم و ببينيم كداميك از آنها
اصيلتر و بر ديگرى مقدّم است. رفاه شرايطى است كه در آن شرايط، فرد فرصت و امكان
بيشترى براى تفكر و عبادت خواهد داشت يعنى رفاه وسيله و ابزار خوبى براى تحقق اهداف
انسانى است. ولى اگر اين وسيله خود مانع تحقق هدف ديگرى شود، ديگر مطلوب نخواهد
بود؛ چرا كه كرامت انسانى هدفى اصيل است و هيچگاه نبايد اين هدف اصيل را به پاى
هدفى واسطى و وسيلهاى قربانى كرد. با شناخت هدف اصيل يعنى كرامت انسانى، به راحتى
مىتوانيم پاسخ پرسش فوق را بدهيم و بگوييم عملى كه كرامت انسان را خدشهدار كند،
حتى اگر بالاترين درجه رفاه را هم فراهم آورد، ارزش مثبت ندارد.
شناخت هدف غايى انسان، امكان طبقهبندى اهداف واسطى را فراهم مىكند و ما را قادر
مىسازد كه ارزش هر عمل را نسبت به اهداف واسطى و هدف غايى بسنجيم. البته تشخيص
آثار و نتايج همه اعمال براى انسان امكانپذير نيست. از همين رو راهشناسى علاوه بر
اتكاء بر وجدان اخلاقى، نيازمند راهنمايى الهى است و خداوند انبياء را براى همين
امر مبعوث فرموده است.
٣ـ راهشناسى، يعنى شناختن راه رسيدن به كمال، نيازمند شناخت راهنماى حقيقى است.
بدون شناخت پيامبران، راه وصول به كمال، بطور كامل شناخته نمىشود. پس دليل ديگر
براى ضرورى بودن شناخت خداوند، ضرورت شناخت نبوت و انبياء الهى است. بدون شناخت
خداوند و صفات حكمت و لطف الهى، نبوّت شناخته نمىشود و جستجو براى شناخت پيامبر
راستين معنا نمىيابد.
بنابراين خداشناسى به معناى شناخت وجود و صفات خداوند، از ديد اخلاق امرى درست، خوب
و واجب است.
آنچه تاكنون گفتيم به خوبى نشان مىدهد كه تأمل عقلانى درباره وجود و صفات خداوند،
از ديدگاه اخلاق ضرورى است. همين مطالب را مىتوان دليلى براى تحريك خود و تشويق
ديگران به تحصيل معرفت خداوند دانست؛ ولى علت حقيقى گرايش انسان به شناخت خداوند،
قدرى دقيقتر و لطيفتر است.
ريشه و علت تمايل انسان به شناخت خداوند، كمالخواهى اوست. انسان فطرتا خواستار
كمال و خواهان برترين كمال است. يكى از كمالاتى كه بدون آن تحقق هيچ كمال انسانى
ديگرى ممكن نيست «كمال علمى» است. انسان فطرتا خواهان شناخت خود و ديگر موجودات
است. اين خواست فطرى، او را وا مىدارد كه به شناخت علت حقيقى هستى روى آورد. انسان
با شناخت علت هستى، مىخواهد جهل را از خود زايل سازد و به كمال خود دست يابد.
انسان تا زمانى كه علت وجود خود و ديگر موجودات را نمىداند، از نقصان علمى رنج
مىبرد و كمال خود را تحقق نايافته مىبيند. پس معرفتخواهى انسان نسبت به خداوند
معلول كمالجويى اوست.
با اين توضيحات، درمىيابيم كه هم علت معرفتجويى انسان كمالخواهى اوست و هم
دلايلى كه ذكر كرديم وابسته به ويژگى فطرى كمالخواهى انسان است. انسان از آن رو كه
خواستار كمال است، مىخواهد كمال غايى و مقصد نهايى را بشناسد و مىكوشد خوب و بد
اعمال خويش را بسنجد و راه رسيدن به كمال را جستجو مىكند.
١ ـ رابطه معرفتى بين انسان و خدا چيست؟ توضيح دهيد؟
٢ ـ معرفت انسان از چه جهت به اعمال ارادى او مربوط مىشود؟ توضيح دهيد؟
٣ ـ معرفت فطرى غير اكتسابى انسان به خداوند چيست؟ توضيح دهيد؟
٤ ـ با وجود معرفت فطرى انسان به خدا پس چرا بعضى نسبت به وجود خداوند دچار شك و
ترديد مىشوند؟
٥ ـ در چه صورتى معرفت انسان به وجود خدا و صفات او معرفت حصولى مىباشد؟
٦ ـ چرا شناخت كمال انسان وابسته به شناخت خدا است؟
٧ ـ وقتى گفته مىشود خداشناسى به معنى شناخت وجود و صفات خداوند از ديد اخلاق امرى
خوب و واجب است يعنى چه؟
٨ ـ گرايش فطرى انسان به خداشناسى ريشه در كدام ويژگى انسان دارد؟
٩ ـ چرا هر كس با براهين اثبات وجود خدا آشنا باشد، لزوماً خداباور نيست؟