درس ٥

٣ـ فطرى بودن كمال‏جويى و گرايش به خير

اكتسابى بودن خُلق به اين معناست كه آدمى هيچيك از فضايل و رذايل را به صورت بالفعل در ذات خود ندارد. در انسان استعدادِ اخلاق خوب و بد وجود دارد و هركس به اختيار خود استعداد فضايل را در خويش شكوفا كند، انسانى نيكو و ستوده و هركس استعداد رذايل را در خود شكوفا كند و به فعليت برساند، انسانى بد و نكوهيده خواهد بود.
آيا اين دو استعداد شرايطى برابر دارند؟
پاسخ اين است كه انسان اخلاق بالفعلِ طبيعى (غيراكتسابى) ندارد، ولى همه انسانها به اخلاق حَسنه گرايش دارند. در انسان گرايشى فطرى به سوى خوبيهاست. اين گرايش فطرى با اختيار انسان منافاتى ندارد، زيرا پيروى از اين گرايش، به اختيار و انتخاب خود انسان وابسته است. او مى‏تواند اعمالى را انتخاب كند كه كمال وجودى او را پديد آورند و مى‏تواند اعمالى را برگزيند كه موجب تباهى و سقوط او شوند. با توجه به اين مقدمات، اگر برخى انسانها اعمال خوب و برخى اعمال بد را انتخاب كنند، چگونه مى‏توان فهميد همه انسانها به «خوبى» گرايش دارند؟ در پاسخ بايد گفت: انجام اعمال خوب، از آن رو پسنديده است كه موجب كمال انسان است، و ملكات نيكو (فضايل اخلاقى) از آن رو مطلوبند كه مرتبه‏اى از كمال انسان هستند و موجب رسيدن به كمال غايى حيات مى‏شوند. پس خوبى اعمال و ملكات، به سبب نتيجه‏اى است كه در تحقق كمال انسان دارند. اكنون اين پرسش مطرح مى‏شود كه: «آيا ممكن نيست كه كسى اسباب و راههاى رسيدن به يك هدف را اشتباه انتخاب كند، در حالى كه هدف را به درستى انتخاب كرده است؟» و «آيا ممكن نيست شخصى هدف درستى را از مسيرى نادرست تعقيب كند؟»
بى‏شك پاسخ مثبت است. چه بسيار انسانهايى كه اهداف مقدس و شايسته‏اى را مى‏گزينند، ولى راه رسيدن به آن اهداف را نمى‏شناسند و در مسيرى انحرافى حركت مى‏كنند و گمان مى‏كنند كه به هدف خواهند رسيد. بنابراين وجود انسانهاى گمراه و خطاكار (يعنى كسانى كه اعمال بد مرتكب مى‏شوند) دليل بر عدم گرايش فطرى به خوبيها نيست. اما پرسش اصلى اين بود كه از كجا مى‏توانيم به وجود گرايش فطرى به خوبيها پى بريم؟ بايد گفت همه افراد انسان خواستار كمال هستند و هر فرد با هر مرام و عملى، در آرزوى رسيدن به كمال است و همه تلاش خود را به منظور رسيدن به آن انجام مى‏دهد. انسانها پس از رسيدن به هر يك از آرزوهاى خود، آرزويى ديگر را در سر مى‏پرورانند. گويى هيچيك از هدفهايى كه برمى‏گزينند آنان را راضى نمى‏كند. آنها همه‏چيز را در كاملترين شكل مى‏خواهند: ثروت، قدرت، لذّت، دانش و ... را كامل مى‏خواهند و خلاصه هركس هر هدفى را دنبال مى‏كند، كاملترين آن را مى‏طلبد. عاشق قدرت، قدرت مطلق را مى‏خواهد و دوستار ثروت به بالاترين ثروتها هم قانع نمى‏شود. اين سيرى ناپذيرى انسان، گواه كمال مطلق‏خواهى اوست. انسان فقط كمال مطلق را مى‏جويد و اعمال خود را براى رسيدن به كمال مطلق انجام مى‏دهد. كمال مطلق‏خواهى، فطرى است. پس هر عمل يا ملكه نفسانى كه انسان را از كمال مطلق دور كند، مطلوب او نيست. اعمال و ملكات نيكو، هم خود مرتبه‏اى از كمال هستند و هم موجب پديد آمدن كمالاتى حقيقى مى‏شوند. پس با توجه به كمال‏جويى فطرى انسان، بايد گفت تا زمانى كه او فطرت خويش را نابود نساخته است، اعمال بد و رذايل اخلاقى را نمى‏خواهد؛ چرا كه آنها را نقص و دورى از كمال مى‏داند.
كمال مطلق خداست، و جز او هرچه هست ناقص است و همه هستى در برابر وجود خداوند، فقير و محتاج است:
يا ايها الناس انتم الفقراء الى اللّه واللّه هو الغنى الحميد؛(١)
اى مردم! شما به خداوند نيازمنديد و خداوند بى‏نياز و ستوده است.
خداوند خير محض و همه خوبيها و كمالات در او جمع است و انسان به همه خوبيها چشم دارد. انسان به هر خيرى كه از خداوند مى‏رسد نيازمند است و با دريافت هر خيرى، طالب خير بالاتر مى‏شود: «ربّ انى لما انزلت الىّ من خير فقير».(٢)
پس:
١ـ انسان خواهان كمال و حتى كمال مطلق است؛ ٢ـ اعمال نيكو و فضايل اخلاقى، هريك رتبه‏اى از كمال هستند و موجب نزديكى انسان به كمال مطلق مى‏شوند؛ ٣ـ خداوند كمال مطلق است و انسان نيازمند و فقير الى اللّه است.
با در نظر گرفتن اين مطالب و با توجه به آنچه كه در مباحث آتى درباره فطرى بودن معرفت خداوند خواهيم گفت، نتيجه مى‏گيريم كه انسان به هدف غايى و كمال مطلق، آگاهى فطرى دارد. همچنين با توجه به كمال بودنِ اعمال نيكو و فضايل اخلاقى، مى‏توان گفت انسان به خوبىِ اعمال خوب و زشتىِ اعمال بد آگاهى اجمالى دارد؛ زيرا فطرت كمال‏خواه انسان، او را در مسير انجام اعمالى قرار مى‏دهد كه به كمال مطلق منتهى شود.
در قرآن كريم خداوند انسان را داراى فطرت الهى معرفى مى‏كند:
فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه؛(٣)
همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرناپذير است.
اين آيه حكايت از وجود فطرتى در انسان دارد. در روايتى از امام صادق عليه‏السلام آمده است كه از آن حضرت درباره اين آيه سؤال شد. فرمودند: «فطرهم جميعاً على التوحيد؛(٤) خداوند همه انسانها را بر توحيد سرشته است».

١ . فاطر/ ١٥.
٢ . قصص / ٢٤.
٣ . روم / ٣٠.
٤ . بحارالانوار، ج ٣، ص ٢٧٨.

اين آيه و روايت از معرفت فطرى انسان نسبت به خداوند (كمال مطلق) سخن مى‏گويد. درباره معرفت انسان به خداوند در بخش اخلاق الهى بيشتر سخن خواهيم گفت، امّا آنچه اينك اهميت دارد، اين است كه بدانيم توحيد سرچشمه همه فضايل اخلاقى است. هرگاه انسان غايت حيات خويش را قرب پروردگارى بداند كه كمال مطلق است، گام نهادن در هر مسيرى را نمى‏پذيرد؛ زيرا مسيرى كه به خدا منتهى مى‏شود با فطرت او سازگار است و ديگر مسيرها با فطرت او بيگانه است. در آيات قرآن، ضمن تأكيد بر اختيار انسان در انتخاب مسير، بر اين نكته نيز تأكيد شده است كه خداوند انسان را به آگاهى فطرى در خصوص خير و شر، و فجور و تقوا مجهز نموده است. در آيه سوم از سوره «انسان» خداوند مى‏فرمايد:
انا هديناه السبيل امّا شاكرا وامّا كفورا؛
ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد يا ناسپاس.
در اين آيه بر اختيار انسان در انتخاب راه زندگى تأكيد شده است. در آيه هشتم از سوره «شمس» نيز خداوند مى‏فرمايد:
ونفس و ما سوّاها * فألهمها فجورها و تقويها؛
سوگند به نفس و آنكه آن را درست كرد * سپس پليدكارى و پرهيزكارى‏اش را به آن الهام كرد.
در اين آيه نيز خداوند آگاهى فطرى انسان از مسير صواب و ناصواب را ذكر فرموده است.
اكنون بايد پرسيد: «آيا آگاهى به يك چيز، با گرايش به آن برابر است؟» در پاسخ بايد گفت: عواملى را كه انتخاب انسان تحت تأثير آنهاست، مى‏توان به دو دسته تقسيم كرد: آگاهيها و تواناييها.
آگاهيهاى انسان نيز در تقسيمى كلى دو بخش مى‏شوند: الف: آگاهى نسبت به اهداف؛ ب: آگاهى نسبت به مسير رسيدن به اهداف.
انسان به هدف غايى خويش كه قرب خداوند و كمال مطلق است آگاهى دارد و چنانكه قبلاً گفتيم علاوه بر آگاهى، گرايشى فطرى براى رسيدن به كمال مطلق در او نهفته است.
علاوه بر اين، انسان مسير هدف نهايى را به‏طور فطرى مى‏شناسد و چون حركت در اين مسير، علاوه بر آگاهى نيازمند به انگيزه است، مى‏گوييم همينكه اين مسير به تحقق خواستِ نهايى انسان مى‏انجامد، كافى است تابراى انسان انگيزه پيمودن اين مسير پديد آيد. امّا اين انگيزه زمانى پايدار مى‏ماند كه انسان تواناييهاى خود را براى عبور از اين مسير كافى بداند. انسانى كه به وجود خداوند، آگاهى فطرى دارد:
ولئن سألتهم من خلق السموات والارض ليقولنّ اللّه؛(١)
و اگر از آنها بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ مسلّماً خواهند گفت: «خدا».
و به اوصاف خداوند نيز آگاه است:
ولئن سألتهم من خلق السموات والارض ليقولنّ خلقهنّ العزيز العليم؛(٢) و اگر از آنان بپرسى: «آسمانها و زمين را چه كسى آفريده؟» قطعاً خواهند گفت: «آنها را همان قادر دانا آفريده است».
مى‏داند كه خداوند حكيم، در مخلوق خويش گرايش به هدفى دست نيافتنى را قرار نمى‏دهد. به عبارت ديگر، حكمت خداوند متعال اقتضا مى‏كند همه تواناييهاى لازم براى تحقق هدف غايى مخلوق خويش را در او پديد آورد. به اين ترتيب هر دو عامل مؤثر در انتخاب و گرايش انسان به سوى خوبيها وجود دارد؛ يعنى هم آگاهيهاى لازم و هم تواناييهاى ضرورى براى تمايل به انجام افعال خوب در انسان موجود است و مى‏توان تمايل به خير را در انسان فطرى دانست.
عوامل محيطى و اعمال و تجارب شخصى انسان نيز ممكن است بر معرفت فطرى و گرايش فطرى او اثر بگذارند و او را از مسير صواب دور سازند؛ اما از آنجا كه امور فطرى بسيار پايدار هستند، هرگاه از طريق مباحث كلامى و يا مواعظ معنوى به فرد تنبّه داده شود، فطرت خفته او بيدار مى‏شود و به فرمان درونى فطرت خويش باز مى‏گردد.

١ . لقمان / ٢٥ و زمر / ٣٨.
٢ . زخرف / ٩.

ممكن است كسى در اثر وسوسه‏هايى كه از محيط به او القاء مى‏شود مرتكب اعمالى خلاف فطرت خويش شود و زشتكارى كند. در مراحل اوليه ارتكاب اعمال زشت، فطرت او همچنان بيدار است. گواه اين بيدارى، ناراحتيها و عذاب وجدان خطاكاران است كه چون هنوز به اعمال ناشايست عادت نكرده‏اند، با انجام هر عمل بد، دچار عذاب وجدان مى‏شوند. اين عذاب وجدان در واقع نداى فطرت بيدار انسان است. ولى اگر خطاكارى ادامه يابد و تخلف از فرمانِ فطرت، ملكه كسى شود، فطرت او پوشيده مى‏شود و قلب او دچار قساوت مى‏گردد؛ زيرا گناه شكستن پيمان خداست و خداوند درباره پيمان شكنان فرمود:
فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم وجعلنا قلوبهم قاسيه؛(١) پس به سزاى شكستن پيمانشان آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم.
و قلب قاسى موجب دورى و فراموشى خداست. از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه فرمود:
انّ ابعد الناس من اللّه قاسى القلب؛(٢)

انسان سخت‏دل دورترين مردم از خداست.

١ . مائده / ١٣.
٢ . جهاد، المستدرك، باب ٧٣.

بنابر اين جاى تعجب نيست اگر با وجود گرايش فطرى انسان به نيكيها، افراد زيادى از نيكيها دورند و مرتكب زشتى‏ها مى‏شوند. وجود قوه اختيار، اين امكان را به انسان مى‏دهد كه صلاح اصلى خويش را در نظر نگيرد و به لذّات زودگذر روى آورد. اين غفلت از عاقبت كار، به ارتكاب اعمال خلاف منجر مى‏شود و چون خلافكارى تكرار و عادت شود، قلب سخت مى‏شود و فطرت توحيدى و خيرگراى انسان بى‏تأثير مى‏گردد. اما اگر كسى مطابق فطرت خويش عمل كند و افعال نيك را مرتكب شود، مراتب كمال را به سرعت طى مى‏كند و به مقصود نهايى خويش نزديك مى‏گردد. خداوند در قرآن كريم فرموده است:
مَن جاء بالحسنة فله عشر امثالها؛(١)
هر كس كار نيكى بياورد، ده برابر [پاداش] خواهد داشت.
اين آيه را مى‏توان اينگونه توضيح داد كه چون اعمال نيكو و حسنات مطابق فطرت انسان هستند، به سرعت در انسان اثر مى‏كنند و موجبات كمال او را فراهم مى‏آورند؛ چنانكه با هر حسنه، گويى انسان به خداوند نزديك و نزديك‏تر مى‏شود؛ امّا عمل مخالف فطرت چنين نيست:
ومن جاء بالسيئة فلايجزى الاّ مثلها وهم لايظلمون؛(٢)
هر كس كار بدى بياورد، جز مانند آن جزا نيابد و بر آن ستم نرود.
 

٤ـ محوريت انسان‏شناسى و مباحث نفس

پيش از اين گفتيم علم اخلاق ملكات نفس انسان را شناسايى مى‏كند و راه رسيدن به ملكات فاضل را نشان مى‏دهد. همچنين دانستيم كه ملكات، صفات پايدار نفس انسان هستند. بنابراين وجود جوهرى به نام «نفس» كه داراى اوصاف و ويژگيهايى خاص است، يكى از پيشفرضهاى علم اخلاق است. اثبات وجود «نفس» و جوهريت و نفس آن، مباحثى هستند كه در فلسفه بررسى مى‏شوند و عالِم اخلاق نتايج آن مباحث را از مبادى پژوهش خود قرار مى‏دهد. مباحث ديگرى همچون «تعداد و انواع قواى نفس» و «تفاوت نفس انسانى با نفس نباتى و حيوانى» و «چگونگى رابطه نفس و بدن»، از پيش‏فرضهاى علم اخلاق است كه در فلسفه بررسى مى‏شوند.
علم اخلاق عهده‏دار اصلاح اوصاف و ملكات برخى از قواى نفس انسان است؛ زيرا افعال قواى نفس، همگى اختيارى نيست. بنابراين علم اخلاق، احكام مربوط به آن دسته از قواى نفس را بيان مى‏كند كه افعالِ آنها اختيارى است. براى شناخت اين دسته از قواى نفس ذكر يك نكته لازم است.

١ . انعام / ١٦٠.
٢ . انعام / ١٦٠.

برخى از قواى نفس مختص انسان و برخى مشترك ميان انسان و ديگر موجودات است. قوايى كه باعث تغذيه، رشد و توليد مثل در انسان است، ميان انسان، حيوان و گياه مشترك است. يعنى گياهان و حيوانات نيز اين قوا را دارند. به عبارت ديگر اين قوه در همه جانداران وجود دارد و فقط جمادات از اين قوه بى‏بهره‏اند.
قوه‏اى كه توان ادراك محيط اطراف و حفظ تصاوير آن را به انسان مى‏دهد و امكان جذب منافع و دفع ضررها را براى انسان فراهم مى‏آورد و نيز، ميان انسان و حيوان مشترك است. انسان و حيوان قواى ديدن، شنيدن، چشيدن، بوييدن و لمس كردن را دارند. اين توانايى در اثر داشتن آلاتى همچون گوش، زبان، بينى و پوستِ حساس است. انسان و حيوان همچنين قادرند آنچه را كه از محيط خود درك كرده‏اند به خاطر آورند و حتى آن را با موارد مشابه تطبيق كنند. حيوانى كه با خوردن علف از آن لذت مى‏برد، هرگاه دوباره علف را ببيند، به خاطر مى‏آورد كه همين علف قبلاً به او لذت بخشيده است و رنج گرسنگى را از او زايل كرده است.
هيچيك از توانايى‏هايى كه تاكنون گفته‏ايم به افعال اختيارى مربوط نمى‏شوند. گياه، حيوان و انسان هيچيك به اختيار خود عمل جذب و هضم مواد غذايى را انجام نمى‏دهند. البته انسان و حيوان به اختيار خود ماده غذايى را مى‏خورند، ولى عمليات جذب و هضم ماده غذايى بطور خودكار و بدون اختيار انسان صورت مى‏گيرد. همينطور عمل ديدن و شنيدن اختيارى نيست. درست است كه انسان به اختيار خود به تصاوير نگاه مى‏كند و يا صداها را گوش مى‏دهد، ولى پس از آنكه به اختيار خود چشم را به صحنه‏اى مى‏گشايد، انتقال امواج نور به چشم و دريافت اين امواج خارج از اختيار او صورت مى‏گيرد. درباره شنيدن نيز انسان به‏طور اختيارى صداها را استماع مى‏كند، ولى شنيدن، فعلى است كه خارج از اختيار او رخ مى‏دهد. وقتى امواج صوتى در محيطى وجود داشته باشد، دستگاه شنوايى انسان آن امواج را دريافت مى‏كند، خواه انسان اراده كند و خواه نكند. تداعى معانى و به خاطر آوردن تصاوير، صداها و بوها و... كه در گذشته حس كرده‏ايم نيز در اختيار انسان نيست. قوايى ديگر در حيوان وجود دارد كه او را قادر مى‏سازد چيزهاى لذت‏بخش و مفيد را به دست آورد و چيزهاى رنج‏آور و مضر را از خود دفع كند. عمل جذب منافع و دفع ضررها، بطور ارادى صورت مى‏گيرد. قوه‏اى كه جذب منافع را عهده‏دار است «قوه شهوى» و قوه دفع ضررها «قوه غضبى» نام دارد. حيوان و انسان به سبب داشتن اين قوا مى‏توانند به سوى آنچه كه دوست دارند حركت كنند و آن را به كمك ابزار و آلات مناسب به دست آورند و آنچه را دوست ندارند و از آن رنج مى‏برند، از خود دور سازند. حيوانات اين دو قوه را تحت هدايت غريزه بكار مى‏گيرند. حيوان به‏طور غريزى اعمال ارادى را براى جذب لذايذ و دفع آلام انجام مى‏دهد، ولى انسان در اثر انديشه، اعمال خاص را اختيار مى‏كند و آنها را انجام مى‏دهد. كمال حيوان با اعمال قواى شهوى و غضبى او محقق مى‏شود و درنتيجه به محدود كردن آن نيازى نيست؛ ولى كمال انسان به اعمال قوه‏اى برتر وابسته است. انسان قوه‏اى ويژه دارد كه آن را «قوه ناطقه» مى‏خوانيم. كمال قوه ناطقه وقتى حاصل مى‏شود كه قواى شهوى و غضبى در محدوده‏اى خاص عمل كنند و به افراط و تفريط مبتلا نشوند. علم اخلاق با شناسايى اعمال و ملكات خوب و بد، راه رسيدن به كمال اختصاصى انسان را نشان مى‏دهد.
بطور خلاصه علم اخلاق، اعمال خوب و بد را در خصوص سه دسته از قواى انسان معرفى مى‏كند: قوه شهوى، قوه غضبى و قوه ناطقه. ويژگى مشترك اين سه قوه، اختيارى بودن اعمال مربوط به آنهاست و چنانكه مى‏دانيم علم اخلاق مربوط به اعمال اختيارى انسان است؛ درنتيجه مى‏توان گفت علم اخلاق به اعمال مربوط به ديگر قوا نمى‏پردازد و درباره آنها بحث نمى‏كند.
در بحثهاى آينده درباره انسان‏شناسى و خودشناسى و تفاوت آنها سخن خواهيم گفت. در اينجا لازم است توجه كنيم كه نتايج حاصل از مباحث انسان‏شناسى و خودشناسى در مباحث اخلاقى مؤثر هستند. بنابراين همانطور كه بحث نفس‏شناسى و قواى نفس پيش‏فرض مباحث اخلاقى است، روشهاى مختلف انسان‏شناسى و خودشناسى نيز ممكن است در ابواب مباحث اخلاقى تأثير بگذارند. از اين رو همه توانائيها و گرايشهايى كه از طريق خودشناسى شناخته مى‏شوند به منزله مقدمه‏اى براى ورود به مباحث اخلاق هستند.
 

سؤالات

١ ـ اكتسابى بودن خلق به چه معناست؟
٢ ـ آيا گرايش فطرى انسان به خوبيها با اختيار او منافات ندارد؟توضيح دهيد؟
٣ ـ چگونه مى‏توان فهميد كه همه انسانها به خوبى گرايش دارند؟
٤ ـ علم اخلاق به كدام دسته از قواى نفس مى‏پردازد؟
٥ ـ كدام يك از قواى انسان عهده‏دار جذب منافع و دفع ضررها مى‏باشد؟
٦ ـ كمال حيوان و انسان چگونه محقق مى‏شود؟
٧ ـ كمال قوه ناطقه چگونه حاصل مى‏شود؟
٨ ـ ويژگى مشترك سه قوه شهوى، غضبى و ناطقه در انسان چيست؟


درس ٦

كمال

كمال هر موجودى عبارت است از به فعليت رسيدن قوايى كه در اوست. به عبارت ديگر تحقق غايت وجودى هر موجود، كمال اوست. با شناخت قوا و استعدادهاى هر موجود، مى‏توان غايت وجودى و كمال او را شناخت. استعدادهاى همه موجودات يكسان نيست. استعداد نهفته در يك موجود زنده، با استعدادِ موجودات بى‏جان متفاوت است. در ميان موجودات زنده نيز، كمال وجودى گياهان با كمال حيوانات فرق دارد و هر نوع از انواع حيوان نيز كمال خاص خود را داراست. قوا و استعدادهاى يك اسب با استعدادهاى يك پرنده متفاوت است. يك اسب وقتى به كمال دست مى‏يابد كه راهوار، سريع و مقاوم باشد، ولى يك پرنده گاه با صداى خوش وگاه با پرواز بلند به كمال خود مى‏رسد. در عقاب استعداد بلندپروازى نهفته است و در بلبل استعداد خوش الحانى. پس كمال هر موجود را فقط از طريق شناسايى قواى طبيعى او مى‏توان شناخت. استعدادهاى موجودات دوگونه‏اند: «استعدادهاى خاص يك نوع» و «استعدادهاى مشترك ميان چند نوع». كمال هرنوع، به فعليت يافتن استعدادهاى خاص آن بستگى دارد. بنابراين براى شناخت كمال انسان بايد قوه اختصاصى او را در نظر گرفت. قوه اختصاصى هر نوع در تمامى افراد آن نوع وجود دارد. بنابراين مقصود از قوه اختصاصى، فصلِ منطقى انواعِ حقيقى است، نه ويژگيهاى عَرَضى كه به اشخاص اختصاص دارد. ويژگى اختصاصى، انسان قوه عاقله اوست و كمال او در كمال قوه عاقله‏اش نهفته است. امّا آيا حدّ نهايى كمال قوه عاقله براى انسان روشن است؟ بايد گفت اين حدّ به‏طور مختصر روشن است، ولى تفصيل آن معلوم نيست؛ زيرا استعدادهاى پنهان در وجود انسان بسيار است و او خود نمى‏داند تا چه ميزان قابليت رشد و كمال در او نهفته است. انسان همينقدر مى‏داند كه خواستار و مشتاق كمال مطلق است و نيز تجربه كرده است كه همه كمالاتى كه تاكنون يافته است، ناقص بوده و او طالب كمالى برتر است. ما مى‏دانيم كه انسانهاى كاملى وجود داشته و دارند كه استعدادهاى خود را در بالاترين مراتب ممكن به فعليت رسانده‏اند. همچنين مى‏دانيم كه اين انسانهاى كامل، داراى دانشى عظيم و برجسته‏ترين سجاياى اخلاقى هستند؛ ولى هيچگاه رتبه دانش و كيفيات اخلاق ايشان براى ما قابل تصور نيست. بنابراين آنچه دانشمندان درباره كمال انسان گفته‏اند، تنها تصويرى اجمالى از كمال اوست.
قوه ناطقه، انسان را قادر مى‏سازد تا حقايق هستى را بشناسد و افعال قبيح و جميل را از يكديگر تمييز دهد. انسان به كمك قوه ناطقه، كليات را ادراك مى‏كند و مى‏تواند حقايق كلى عالَم را شناخته و به وجود خداوند و صفات او آگاه شود و يقين آورد. حكمت و علوم مختلف، راه كمالِ اين استعداد را نشان مى‏دهند. اگر كسى علم و عقايد را از منابع قابل اعتمادى همچون عقل و وحى دريافت كند، اين استعداد را در خود رشد مى‏دهد و به فعليت مى‏رساند و در صورتى كه افزون بر علم، اعمال خويش را نيز در جهت ديگر كمالات انسان تنظيم كند، به دانش برترى دست مى‏يابد كه از حدّ حكمت نظرى و علوم فراتر است. اين دانشِ برتر، آگاهى حضورى به وجود خداوند است كه برترين درجه يقين و بالاترين رتبه آگاهى است. (قبلاً آگاهى فطرى به وجود خداوند را از طريق كمال مطلق‏خواهى انسان يادآور شديم. آگاهى حضورى‏اى كه پس از تكميل قواى انسان براى او حاصل مى‏شود، شكل روشن‏تر و تفصيل يافته آن آگاهى حضورىِ اجمالى است).
اين شناخت حضورى، صرفا با تحصيل علم و حكمت به دست نمى‏آيد؛ بلكه بايد اعمال خويش را چنان سازيم كه هيچيك از قواى نفس انسانى بر ديگرى غالب نشود. يعنى كمال هيچ يك از قواى انسان، مانع كمال قوه اختصاصى او نشود و او را از رسيدن به شناخت حضورىِ تفصيلى به خداوند و صفات او باز ندارد. همه استعدادهاى انسان بطور حكيمانه به او اعطا شده است. هيچ استعدادى در انسان بيهوده نيست. انسان همچون همه موجودات هستى مخلوق خالقى عليم و حكيم است و در اين جهانِ مخلوق، هيچ ذره‏اى بيهوده آفريده نشده است. نظام عالم، نظام احسن است و هر موجودى غايتى حكيمانه دارد. انسان و اجزاى وجود او نيز همه به غرضى حكيمانه آفريده شده‏اند و تا زمانى كه براى تحقق آن غرض رشد مى‏كنند، در مسيرى درست قرار دارند. از سوى ديگر اگر رشد جزيى از وجودِ انسان، به جزيى ديگر از وجود او صدمه بزند و غرض كلى از خلقت انسان را مختل كند، مطلوب نيست؛ چرا كه كمال هر موجود، منوط به كمال تك‏تك اجزاء آن نيست، بلكه اجزاء آن، بايد به بهترين شكل تركيب شوند. كمال هريك از اجزاء يك موجود مركب را به دو صورت مى‏توان لحاظ كرد: نخست كمال آن جزء به تنهايى، و دوم كمال آن در شرايطى كه جزء يك مجموعه است. اين دو كمال با يكديگر يكسان نيستند. كمال يك درخت به تنهايى ممكن است به پرشاخ و برگى و سايه‏دارى آن باشد، ولى اگر اين شاخ و برگ‏هاى فراوان، مانع رسيدن نور به بوته‏ها و گل‏هايى باشند كه در كنار آن درخت روييده‏اند، ديگر نمى‏توان پرشاخ و برگ بودن را مطلوب شمرد و عامل كمال درخت دانست. در اينجا كمال درخت به آن است كه در خدمت گلستانى شاداب باشد؛ پس بايد شاخ و برگ آن را هرس كرد و سايه آن را در حدّ نياز نگهداشت. انسان نيز موجودى مركب و چند بعدى است. و همه ابعاد وجودى او، در خدمت غايت وجودى او كه معرفت و قرب خداوندِ كامل مطلق است مى‏باشند. پس اگر تربيت يكى از اين ابعاد تا درجه‏اى پيش رود كه به هدف نهايى خلل وارد كند، نمى‏توان آن را تربيت مطلوب شمرد و حالت پديد آمده از آن تربيت را «كمال» خواند. كمال انسان را بايد از طريق شناخت ابعاد وجودى او شناخت.
آشكارترين تفاوتى كه در ابعاد وجودى انسان مشاهده مى‏شود، تركيب وجود او از جسم و روح است. جسم انسان به او ويژگيهاى مشابه حيوانات مى‏بخشد و تابع قوانين طبيعت است و روح جنبه متعالى وجود انسان است كه او را به عالم مجردات پيوند مى‏دهد. جسم، ابزار روح است و درخدمت بقاى زندگىِ دنيايى است. جسم در خدمت انسان است تا مرحله‏اى از حيات خويش را با آن سپرى كند و استعدادهاى خويش را به كمك آن به فعليت رساند. جسمِ انسان او را قادر مى‏سازد كه در طريق تحصيل شناخت و ملكات لازم براى كمال، حركت كند و نفس را آماده پذيرش دانش و اخلاق سازد. بنابراين تربيت بدن هدفى واسطى است و جسم سالم، هدف غايى نيست؛ زيرا كمال انسان به كمال جسم او نيست. بدنِ سالم، ابزار رسيدن به كمالات است و پرورش ابزار هدفى اصيل نيست؛ گاه حتى بايد ابزارها را به دور ريخت تا به هدف اصيل رسيد.
گاهى نيز رسيدن به هدف غايى، متوقف بر گذشتن از سلامت جسم است. رزمنده‏اى كه در ميدان جهاد، جسمِ خويش را به خطر مى‏اندازد، در تعقيب كمال حقيقى است. او مى‏داند كه جسم، ابزارى است كه محافظت از آن براى بهره‏بردارى در طريق كمال است و جايى كه رسيدن به كمال و درك مقام شهادت با فدا كردن جسم يا سلامت آن ممكن مى‏شود، ديگر نگاهبانى از جسم را بى‏معنا مى‏داند.
قواى نفس انسان، چنان كه گذشت، ابعادى از وجود او هستند كه هركدام خدمتى را براى رسيدن به هدف نهايى در اختيار او مى‏نهند. افعالِ ناشى از قواى نفس متفاوتند؛ برخى آگاهانه و ارادى و برخى غيرآگاهانه و غيرارادى‏اند. قوايى را كه منشأ افعال و آثار ارادىِ آگاهانه‏اند، مى‏توان موردِ تربيت اخلاقى قرار داد. يعنى مى‏توان افعال خوب و درست مربوط به آن قوا را شناخت و نفس را چنان تربيت كرد كه همواره افعال خوب و درست را انجام دهد. بنابراين، همانطور كه قبلاً گفته شد، قوايى كه در علم اخلاق مورد نظر هستند عبارتند از: قوه شهويه، قوه غضبيه و قوه ناطقه. اين سه قوه منشأ افعالى مى‏شوند كه روابط گوناگون انسان با خدا، خود و محيط را تنظيم مى‏كند. پس تربيت صحيح اين سه قوه مقدمه ضرورى اصلاح روابط گوناگون انسان است.
قوه شهويه موجب افعالى مى‏شود كه به منظور لذت حسى صورت مى‏گيرند. انسان از آن رو كه خواستار لذت حسى است، افعالى را انجام مى‏دهد كه موجب بقاى جسم اوست. بقاى جسم به تغذيه وابسته است. قوه شهويه به انگيزه به دست آوردن لذت خوردن و نوشيدن، انسان را تحريك مى‏كند و انسان غذاى لازم را براى بقاى جسم تهيه مى‏كند تا نفس نباتى مواد ضرورى براى جذب و هضم در اختيار داشته باشد. قوه شهويه همچنين به انگيزه ادراك لذت نكاح، انسان را وا مى‏دارد تا همسر بگزيند و به اين وسيله نسل خود را حفظ كند. بنابراين حفظ جسم انسان و بقاى نسل او، به وجود قوه شهويه وابسته است. امّا اگر انسان در انجام خواسته‏هاى قوه شهويه افراط كند و هميشه به دنبال لذات حسى باشد، قواى ديگرِ او ضعيف مى‏شوند و كمالِ واقعى انسان محقق نمى‏شود.
قوه غضبيه خواستار بزرگى و برترى انسان بر ديگران است و او را وادار مى‏كند تا دشمن و هرچه را براى او مضرّ است دفع و سركوب كند. اين قوه، انسان را در برابر دشمنان خارجى مقاوم مى‏كند و مانع افراط در قوه شهويه كه دشمن درونى انسان است مى‏شود.
اگر قوه غضبيه در جلوگيرى از اِعمال قوه شهويه افراط كند، جسم انسان به خطر مى‏افتد و نفس انسانى ديگر قادر نيست افعال خويش را به كمك جسم انجام دهد. درنتيجه كمال واقعى انسان محقق نمى‏شود.
قوه عاقله انسان به او توانايى شناخت حقايق هستى را مى‏دهد. اين حقايق برخى نظرى هستند و برخى عملى. مبدأ هستى و سنتها و قوانين حاكم بر آن و نيز مبدأ و معاد، از جمله حقايق نظرى هستند. خوب و بد، و درست و نادرست افعال انسان و نيز حدِّ وسط و افراط و تفريط در اعمال قواى نفس، از جمله حقايق عملى هستند؛ يعنى به عمل انسان مربوط مى‏شوند. قوه عاقله با شناختن اعمال خوب و بد و حدّ اعتدال قواى نفس، راه عملى رسيدن به كمال را نشان مى‏دهد. بعد از مشخص شدن راه‏هاى رسيدن به كمال، كمال‏خواهىِ فطرىِ انسان باعث مى‏شود او در اين راه گام نهد و مدارج كمال را بپيمايد.
قوه عاقله انسان، خوبى و درستى اعمال را از طريق نتايج آنها مى‏شناسد. نتايج اعمال و تأثيرى كه بر جنبه‏هاى مختلف وجود انسان و اجتماع دارند، هميشه معلوم نيست. درنتيجه انسان به راهنمايى الهى نيازمند مى‏شود. انسان با مراجعه به وحى (كتاب و سنت) خوبى و درستىِ بسيارى از اعمال را مى‏شناسد و با عمل به آنها به كمال مى‏رسد.
 

لذت و سعادت

انسان براى انجام هر عملى، نيازمند آگاهى و انگيزه است. آگاهى انسان مراتب مختلفى دارد. مراتب نازل آگاهى در گياهان و حيوانات نيز وجود دارد. هر موجودى به استعدادهاى درونى خود و كمال آنها آگاهى اجمالى يا تفصيلى دارد. به همين دليل گياهان و حيوانات بطور غريزى اسباب كمال خويش را فراهم مى‏كنند. قواى شهوى و غضبى انسان نيز، هر يك به كمال خاص خود آگاهى اجمالى دارند. قوه شهوى، ادراك لذات حسى را كمال خود مى‏شناسد و قوه غضبى از قهر و غلبه بر ديگران لذت مى‏برد و آن را كمال خويش مى‏داند. به عبارت ديگر، هريك از اين دو قوه، كمالى واقعى دارند كه نسبت به آن آگاه هستند. رسيدن به هر كمالى، در انسان احساسى خرسندكننده پديد مى‏آورد كه آن را «لذت» مى‏ناميم. تصور لذت حاصل از كمال، انگيزه لازم براى عمل را پديد مى‏آورد. بنابراين شناخت كمال، آگاهى لازم براى عمل را پديد مى‏آورد و لذت رسيدن به كمال، انگيزه عمل را ايجاد مى‏كند. درباره همه قواى نفس، اين دو عنصر يعنى آگاهى و انگيزه وجود دارد. لذاتى كه قوه شهوى و قوه غضبى ادراك مى‏كنند، گذرا و زوال‏پذيرند. اين لذات دوام ندارند و معمولاً پس از احساسِ رنج حاصل مى‏شوند. اگر كسى دچار رنج گرسنگى نشود، خوردن غذا براى او لذتى نخواهد داشت و بسيارى از اوقات ادراك اين لذات موجب پديد آمدن رنجهايى ديگر است. مثلاً افراط در خوردن و آشاميدن، موجب بيمارى است و افراط در سلطه‏جويى بر ديگران، موجب تحمل رنج شكست و ناكامى است.
زوال‏پذيرى اين لذات و همراهى آنها با رنج و ناخرسندى، موجب مى‏شود كه انسان لذات پايدار و بدون رنجى را جستجو كند. به عبارت ديگر، انسان در جستجوى كمالى است كه با رسيدنِ به آن خرسندى پايدار و بى‏زوالى داشته باشد. اين خرسندى پايدار و مطلوب انسان را «سعادت» مى‏ناميم. «سعادت» خرسندى يا لذت پايدارى است كه از رسيدن به غايت و كمال حقيقى براى انسان پديد مى‏آيد. «سعادت» چيزى است كه قوه عاقله آن را تصور مى‏كند و درنتيجه براى عمل انگيزه مى‏يابد؛ در واقع سعادت‏خواهى انسان، همان كمال‏خواهىِ اوست.
قوه عاقله براى رسيدن به سعادت، در جستجوى مقدمات و لوازم آن برمى‏آيد. قوه عاقله تشخيص مى‏دهد كه بقاى جسم در دنيا و سلامت آن، يكى از مقدمات ضرورى براى رسيدن به سعادت است. درنتيجه ارضاء قوه شهويه و غضبيه را به منظور حفظ سلامت جسم لازم مى‏داند. براى آنكه ارضاء اين دو قوه مانعِ ديگر كمالات انسان نشود، قوه عاقله مصالح و مفاسد افعال را شناسايى مى‏كند و حدّ اعتدال اعمال قوه شهويه و غضبيه را تعيين مى‏كند. به عبارت ديگر اين قوه خوب و بد اعمال را تعيين مى‏كند و آنگاه به انجام اعمال خوب فرمان مى‏دهد و از انجام اعمال بد باز مى‏دارد. قوه عاقله با اين كار زمينه مناسبِ كسب معارف، شناخت خداوند و تلاش براى تقرب به او را فراهم مى‏كند. قوه عاقله با تصور كمال حقيقى و سعادت پايدار، درمى‏يابد اگر در ارضاء قوه غضبى و شهوى زياده‏روى كند، نمى‏تواند به كمالات اخلاقى و معنوى برسد. به همين دليل خواسته‏هاى اين دو قوه را در حدّ بقاء جسم و سلامت و توانمندى جسمانى برآورده مى‏كند. با اين كار، جسم سالمِ انسان، ابزارى مناسب براى انجام كارهاى نيك همچون كمك به ديگران، كسب علم و عبادت مى‏شود. انسانِ سالم و توانا، وظايف اجتماعى و مذهبى خود را به خوبى انجام مى‏دهد و نشاط و شادابى لازم براى پيشرفت و تكامل در جهت هدف غايى خلقت خويش را پيدا مى‏كند.
مطالب گذشته را مى‏توان به صورت زير خلاصه نمود:

١ـ انسان در انجام اعمال اختيارى خود نيازمند آگاهى و انگيزه است.
٢ـ آگاهى انسان از كمالات قواى خويش و كمال غايى خود، مقدمه اول پيدايش انگيزه است.
٣ـ انسان باتصور خرسندى حاصل ازرسيدن به‏كمالات،براى‏عمل‏انگيزه پيدامى‏كند.
٤ـ خرسندى حاصل از رسيدن به كمال، مربوط به قوه شهوى و غضبى را «لذت ناپايدار» مى‏ناميم.
٥ـ انسان، طالب لذت پايدار است و لذت پايدار همان «سعادت» است.
٦ـ سعادت كمال غايى خلقت انسان است.
٧ـ انسان با تصور سعادت، انگيزه حركت به سوى كمال غايى را پيدا مى‏كند.
٨ـ حركت به سوى كمال غايى، مستلزم محدود كردن قواى شهوى و غضبى است.
٩ـ حدّ مناسب ارضاء قواى شهوى و غضبى را حدّ اعتدال مى‏ناميم.
١٠ـ قوه عاقله، حدّ اعتدال را با انديشه و در مواردى با كمك وحى تشخيص مى‏دهد و اعمال خوب و درست را از اعمال بد و نادرست باز مى‏شناسد.


سؤالات

١ ـ كمال هر موجود به چيست؟
٢ ـ كمال موجودات چگونه شناسائى مى‏شوند؟
٣ ـ در اين عبارت: «براى شناختن كمال انسان بايد قوه اختصاصى او را در نظر گرفت» منظور از قوه اختصاصى چيست؟
٤ ـ انسان به وسيله چه قوه‏اى كليات را درك مى‏كند؟
٥ ـ تعريف لذت چيست؟
٦ ـ كمال قوه غضبى و شهوى به چيست؟
٧ ـ سعادت يعنى چه؟
٨ ـ آيا اين عبارت درست است: «سعادت‏خواهى انسان همان كمال‏خواهى اوست».
٩ ـ حد اعتدال چيست و چگونه شناخته مى‏شود؟


درس ٧

اخلاق اسلامى، ويژگيها و امتيازات

اخلاق اسلامى اخلاقى دينى است و همه ويژگيها و امتيازات يك نظام اخلاقى دينى را داراست. بنابراين قبل از بيان جنبه‏هاى اختصاصى اخلاق اسلامى، مناسب است برخى از امتيازات نظام اخلاقى دينى را برشماريم.
١ـ هرنظام اخلاقى دينى، متكى بر وحى است و اين ويژگى، باعث مى‏شود راهنماييهاى اخلاقى آن مصون از خطا باشد. احكام اخلاقى را در حقيقت بيان‏كننده راههاى تحقق كمال انسان مى‏دانيم؛ يعنى هر دستور يا رهنمود اخلاقى، در واقع بيان مى‏كند كه اگر فلان فعل را انجام دهيم، به كمال وجودى خود نزديك‏تر مى‏شويم و يا اگر فلان عمل را ترك كنيم از دورى نسبت به كمال خويش مصون مى‏مانيم. بنابراين هر آمر يا ناهى كه حكمى اخلاقى صادر مى‏كند، زمانى مى‏تواند حكمى درست صادر كند كه ماهيت انسان و ضعفها و قوتهاى او را به خوبى بشناسد و بداند كه كمال حقيقى انسان چيست و از چه راههايى مى‏توان اين كمال را محقق ساخت.
با توجه به اين ديدگاه، اگر آمر و ناهىِ احكام اخلاقى، خداوندِ عالمِ مطلق باشد، خدايى كه آفريننده انسان است و همه ابعاد وجود او و چگونگى رابطه او با همه هستى را مى‏شناسد، اطمينان خواهيم داشت كه عمل به دستورات او ثمربخش و محقق كننده كمال انسان است؛ در حالى كه اگر حكم اخلاقى از سوى موجودى محدود صادر شود، چنين اطمينانى را نخواهيم داشت.
٢ـ پيروى از هر حكم اخلاقى، نيازمند انگيزه است. انسانها در صورتى براى انجام عملى برانگيخته مى‏شوند كه به طريقى بر درستى آن واقف شوند. راه وقوف بر درستى احكام اخلاقى، يا وجدان اخلاقى انسانهاست يا توصيه‏اى كه از سوى توصيه‏كننده‏اى آگاه و دلسوز صادر شود. احكام اخلاقى دينى، از منبع وحى صادر مى‏شود و هيچ ترديدى در خصوص آگاهى و خيرخواهى خداوند در دل مؤمنان وجود ندارد؛ درنتيجه انگيزه و اطمينانى قوى در پيروى از آن احكام، در جانِ مؤمنان پديد مى‏آيد.
٣ـ اخلاق دينى ضامن اجرايى قوى، درونى و هميشگى دارد؛ انسان مؤمن با اعتقاد به وجود خداوند و باور به معاد، تعهد بيشترى به اجراى احكام اخلاقى پيدا مى‏كند.
٤ـ اخلاق دينى از طريق جهان‏بينى دينى در جان انسان مؤمن تحكيم مى‏شود. در جهان‏بينى دينى، همه عالَم، هدفدار آفريده شده است و به سوى غايتى حكيمانه در حركت است و انسان مؤمن با انجام وظايف اخلاقى خويش، خود را با نظام هستى هماهنگ مى‏كند و به سوى سرانجامى خوشايند و مطمئن رهسپار مى‏شود. او انجام تكاليف اخلاقى را بيهوده و مخالف با مقتضاى طبيعت و سرنوشت خود نمى‏شمارد، بلكه اطمينان دارد هر دشوارى كه در طريق التزام اخلاقى براى او پيش مى‏آيد، مقدمه راحتى مهمترى است كه‏گاه خود از آن بى‏خبر است؛ زيرا انجام تكاليف اخلاقى براى او به معناى همسويى با همه هستى است. به نظر انسان مؤمن، انجام وظايف اخلاقى، كاستن از تزاحم و برخوردِ انسانها با يكديگر و طبيعت و جهان است و هرچه اين تزاحم كمترباشد، حركت به سوى كمال، آسانتر، سريعتر ومطمئن‏تر صورت‏مى‏گيرد.
در ميان نظامهاى اخلاقى دينى، اين ويژگيها و امتيازات، حداقل از ديد متديّنان به آن دين، كم و بيش وجود دارد؛ امّا در اين ميان نظام اخلاقى اسلام افزون بر داشتن همه اين امتيازات، برجستگيهاى ديگرى دارد كه درخور توجه است. از جمله اين برجستگيها مى‏توان اين موارد را نام برد:
١ـ اخلاق اسلامى همه عرصه‏هاى حيات را دربرمى‏گيرد. برخى از اديان جهان، نظام اخلاقى خود را به تنظيم بخشى از روابط انسان محدود كرده‏اند. اين ويژگى، تكليف اخلاقى افراد را در عرصه‏هاى ديگر نامعلوم مى‏گذارد. در حالى كه اسلام به همه ابعاد وجودى انسان توجه دارد و تمامى روابط انسان را تحت پوشش هدايت اخلاقى خود مى‏گيرد.
٢ـ تكاليف اخلاقى اسلامى قابل اجراست و از سختگيرى‏هاى طاقت‏فرسا به دور است. در روايتى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است:
أحب‏الدين الى اللّه الحنيفية السمعه؛
محبوبترين دين در نزد خداوند دينى است كه معتدل و آسانگير باشد.
و نيز فرمودند:
انّى أرسلت بحنيفية سمحة؛
من به دينى معتدل آسانگير رسالت يافتم.(١)
همچنين در روايتى از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده است كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرموده‏اند:
فان احب دينكم الى اللّه الحنيفية السمعة السهلة؛
همانا محبوبترين دين در نزد خداوند دين معتدل، آسان و آسانگير است.
٣ـ منابع اخلاقى اسلامى غنى و گسترده است. قرآن چشمه زاينده معارف اخلاقى است و جوامع روايى و سيره عملى زندگى پيامبر اكرم و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم‏السلام ، تفسير گويايى بر آيات نورانى قرآن هستند كه شرايط و چگونگى تطبيق معارف كلى اخلاقى اسلام بر موقعيت‏هاى گوناگون زندگى فردى و اجتماعى را آموزش مى‏دهند.

١ . وسائل الشيعة، ج ١، ص ١٥٢.

٤ـ يكى از ويژگيهاى نظام اخلاق اسلامى، قابليت تطبيق آن با شرايط زمانى و مكانى مختلف است. اين ويژگى از برجسته‏ترين جنبه‏هاى اخلاق اسلامى است؛ زيرا هر نظام اخلاقى، در صورتى پاينده و برقرار مى‏ماند كه به نيازهاى اخلاقى انسان بهتر پاسخ دهد. اين نيازها در عين ثباتى كه در همه زمانها و مكانها دارند، همراه با شرايط و ويژگيهاى هر عصر و هر مكان، مصاديق و مظاهر گوناگونى مى‏يابند. اخلاق اسلامى به جهت آنكه معطوف به نيازهاى اخلاقى انسانى است، جنبه ثابت و پاينده‏اى را در خود دارد و چون در طى زمانى طولانى توسط معصومين عليهم‏السلام با شرايط متفاوت اجتماعى و تاريخى تطبيق شده است، وجه انعطاف‏پذير ظواهر و مظاهر آن نيز شناسايى شده است؛ بنابر اين بى‏آنكه به ورطه نسبيّت مبتلا شود، مى‏تواند پاسخگوى انسان در همه زمانها و جوامع باشد.
٥ـ در فرهنگ اسلامى، وجود امامان معصوم عليهم‏السلام به عنوان نمونه‏هاى عينى و حقيقى انسانِ مسلمان، تجسم واقعى اخلاق اسلامى است. وجود چنين اسوه‏هايى كه در بدترين شرايط تاريخى بر تعهدات اخلاقى خويش پايدارى كرده‏اند، امكان‏پذير بودن عمل به دستورات اخلاقى اسلام را اثبات مى‏كند. انسان مسلمان با نظر در چهره معصومين عليهم‏السلام در آينه صفحات تاريخ، شوق كمالى معنوى را در خود مى‏يابد و با اميد و اطمينان به امكان‏پذير بودن كمالات معنوى، روى به تلاش مى‏آورد. افزون بر سنت و سيره معصومين عليهم‏السلام ، شاگردان برجسته مكتب ايشان نيز قله‏هاى بلند فضايل اخلاقى هستند كه به لطف الهى در طول تاريخ سلسله‏هاى پرشمارى از تربيت‏يافتگان مكتب اهل بيت عليهم‏السلام را تشكيل داده‏اند و در همه زمانها عالمان و صالحان بزرگ، نمونه‏هاى عينى اخلاق اسلامى بوده‏اند. اين نمونه‏هاى عينى جان مشتاقان را برمى‏انگيزد و اطمينان به سرانجام خوش، تكاپوى اخلاقى را تقويت مى‏كند.
چهره‏هاى درخشانى چون سلمان، ابوذر، كميل، هشام بن حكم و ديگر ياران و صحابه معصومين عليهم‏السلام و شخصيتهاى برجسته‏اى همچون سيد بن طاووس، سيدبحرالعلوم،... ملاحسينقلى همدانى، علامه طباطبايى و امام خمينى رحمهم‏الله هر يك در روزگار خود ثمره دلپذير و عينى مكتب اخلاقى اسلام بوده‏اند كه حركات و سلوك ايشان، خود مدرسه‏اى از اخلاق و پارسايى بوده است.
٦ـ يكى از ويژگيهاى اخلاق اسلامى اين است كه مسير رشد اخلاقى را بر همه انسانها بطور مساوى گشوده مى‏داند. اين ويژگى ناشى از انسان‏شناسى اسلامى و تربيت اسلامى است. تربيت اسلامى شرايط سنّى و محيطى و معرفتى افراد را در نظر دارد. به همين دليل پاداش و كيفر هر فرد، به تناسب شرايط اوست. تناسب پاداش و كيفر با شرايط هر فرد، موجب مى‏شود هيچگاه انسان حركت به سوى كمال را دير نشمارد و گمان نكند به سبب شرايط ويژه‏اى كه دارد به كمال نخواهد رسيد. انسانِ مسلمانِ با ايمان هيچگاه نمى‏تواند شرايط سنّى خود را بهانه‏اى براى سستى در مسير كمال قرار دهد. همچنين هيچ فرد مسلمانى نبايد فقدان امكانات و ابزار مادى را بهانه كند و تكاليف اخلاقى و شرعى خود را ترك كند. در نظام فقهى و اخلاقى اسلام، هر فرد در هر شرايطى تكليف خاص خود دارد كه متناسب با امكانات و تواناييهاى مربوط به همان شرايط است. درنتيجه همه انسانها در هر برهه زمانى و در هر محيط اجتماعى و جغرافيايى، مى‏توانند به سوى كمال حركت كنند و اگر تكاليف اخلاقى خويش را به شايستگى و با خلوص نيّت انجام دهند، مراتب بلندى از كمال را درمى‏يابند.
 

سؤالات

١ ـ راه وقوف بررسى احكام اخلاقى چيست؟
٢ ـ چرا اخلاق دينى ضمانت اجرائى قوى ترى دارد؟
٣ ـ چه نوع رابطه‏اى بين قوه عاقله انسان با قواى ديگر (غضبى و شهوى) برقرار است؟
٤ ـ به چند نمونه از برجستگيهاى نظام اخلاقى اسلام اشاره نماييد.


بخش دوم

رابطه انسان با خدا

درس ٨

همانطور كه قبلاً گفتيم، اخلاق اسلامى روابط گوناگون انسان با خدا خود و محيط را تنظيم مى‏كند. در اخلاق اسلامى مى‏آموزيم كه چگونه رفتارى را در رابطه با خدا، و خويشتن و محيط پيشه كنيم تا ملكات نفسانى ستوده‏اى بيابيم، كمالات شايسته انسانى را به دست آوريم و به هدف غايى خلقت خويش يعنى قرب خداوند و آرامش و سعادت ابدى برسيم.
نخستين و مهمترين اين روابط، رابطه انسان با خالق خويش است. هر رابطه‏اى متكى به اطراف رابطه است. در هر رابطه حداقل دو طرف وجود دارد و رابطه انسان با خداوند نيز دو طرف دارد. در برخى از روابط يك طرفِ رابطه، فعال و طرف ديگر منفعل است. مثلاً در رابطه انسان با اشياء محيط پيرامون، انسان، طرفِ فعّال و اشياء، طرف منفعل رابطه‏اند. برخى ديگر از روابط دو سويه است؛ يعنى همه اطراف يا طرفين رابطه، فعال و در عين حال منفعل هستند. روابط متقابل انسانى از اين قبيل‏اند. يعنى هر انسان در روابط اجتماعى خود در برابر انسانهاى ديگرى قرار دارد كه آنها نيز همچون او فعال هستند و بطور همزمان از او تأثير مى‏گيرند و بر او تأثير مى‏گذارند. تفاوت روابط انسانى متقابل با روابط انسان با اشياء در اين است كه تأثير اشياء بر انسان، تأثيرى ناخواسته و ناآگاهانه است؛ در حالى كه تأثير انسانها بر يكديگر، تأثيرى آگاهانه و خود خواسته است؛ در نتيجه نمى‏توان اشياء را فعّال دانست.
نوع ديگرى از رابطه وجود دارد كه يك طرف رابطه هيچگاه منفعل نمى‏شود. رابطه انسان و خداوند اينگونه است. بررسى اين رابطه و چگونگى آن تا حدود زيادى در مباحث جهان‏بينى صورت مى‏گيرد. در جهان‏بينى «رابطه تكوينى» انسان و خداوند بررسى مى‏شود. در اين رابطه، اراده و آگاهى انسان هيچ تأثيرى ندارد. رابطه تكوينى انسان با خداوند رابطه خالق و مخلوق است؛ خالقى كه كمال مطلق است و مخلوقى كه فقر و نيازمندى محض است و به اراده خالقش استعدادهايى در او نهفته است. اينگونه رابطه (رابطه خالق و مخلوق) اختصاص به انسان ندارد، بلكه همه هستى مخلوق خداست، همه عالم فقير الى اللّه است و خداوند غنى على‏الاطلاق است.
نوع ديگرى از رابطه ميان انسان و خداوند برقرار است كه به آگاهى و اراده انسان مربوط است. يعنى اگر انسان موجودى بدون آگاهى و اراده بود چنين رابطه‏اى برقرار نمى‏شد. نام اين رابطه را «رابطه معرفتى» مى‏گذاريم، زيرا منشأ همه رابطه‏هايى از اين دست، معرفت انسان به خداست.
معرفت انسان به خداوند، حاصل مباحث اصول عقايد است كه در حقيقت به عقل نظرى مربوط مى‏شود. معرفت انسان از دو جهت به اعمال ارادى او مربوط مى‏شود:

الف ـ معرفت انسان ناشى از برخى فعاليتهاى ارادى است كه از آن با عنوان «تأثير اعمال اختيارى بر معرفت» ياد خواهيم كرد؛
ب ـ برخى از اعمال انسان كه به رابطه او با خداوند مربوط است، تحت‏تأثير اين معرفت قرار مى‏گيرد كه از آن به «تأثير معرفت بر عمل» ياد مى‏كنيم.


تأثير اعمال اختيارى بر معرفت

معرفت انسان به خداوند دوگونه‏است: معرفت‏فطرى‏غيراكتسابى و معرفت‏حصولى.
خداوند انسان را فطرتاً خداشناس و بلكه خداپرست آفريده است. انسان به اقتضاى فطرت خويش همراه با همه ذرات هستى به وجود خداوند آگاه است و به سوى خداوند گرايش دارد. قرآن كريم بر آگاهى فطرى انسان از خداوند تأكيد دارد: و اذ أخذ ربك من بنى‏آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربّكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين
* أو تقولوا انّما اشرك آباؤنا من قبل و كنّا ذريّة من بعدهم أفتهلكنا بما فعل المبطلون؛(١)
و [ياد كن] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذريه آنان را برگرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آرى شهادت داديم. تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين امر غافل بوديم. يا بگوييد پدران ما پيش از اين مشرك بوده‏اند و ما فرزندانى پس از ايشان بوديم. آيا ما را به خاطر آنچه باطل‏انديشان انجام داده‏اند هلاك مى‏كنى؟
از اين آيه فهميده مى‏شود كه خداوند از همه آدميان، به ربوبيّت خويش اقرار گرفته است. اين اقرار گرفتن همگانى به اين معناست كه همه آدميان به اقتضاى خلقت خاص نوعِ خود، به وجود خداوند و ربوبيت او آگاهند.
اگر چنين آگاهى فطرى و همگانى‏اى وجود دارد، پس چگونه است كه برخى آدميان وجود خداوند و ربوبيت او را انكار مى‏كنند و برخى نسبت به وجود خداوند دچار شك و ترديدند؟ در پاسخ مى‏توان گفت انسان افزون بر شناخت و گرايش فطرى به خداوند، گرايشات فطرى ديگرى نيز دارد. گرايش انسان به لذات حسى نيز فطرى است و توجه او به امور محسوس از ويژگيهاى ذاتى اوست. هرگاه انسان در توجه به محسوسات و گرايش به لذات حسى افراط كند، فطرت او پوشيده مى‏شود و از آگاهى فطرى خويش غافل مى‏شود. خداوند عقل را به انسان عطا فرموده است تا در اين مواقع راهنماى او باشد. انسان با عقل خويش مى‏تواند ترديدها را از خود دور سازد و آگاهى فطرى خويش را باز يابد.
معرفت انسان به وجود خداوند و صفات او، هرگاه به يارى قوه عاقله و به واسطه مفاهيم كلى و دلايل عقلى صورت گيرد، معرفتى «حصولى» است و به دست آوردن اين معرفت، نيازمند حركتى اختيارى براى شناخت حقيقت است.
يكى از جنبه‏هاى ارتباط اخلاق با معرفت خداوند در همين جا مطرح مى‏شود.

١ . اعراف/ ٣ ـ ١٧٢.

شناخت حصولى، وابسته به اعمال اختيارى انسان، و اخلاق عهده‏دار معرفى اعمال خوب و درست و تمييز آنها از اعمال بد و نادرست است. پس تكليف اخلاقىِ انسان درباره اعمالى كه بر شناخت حصولى او اثر مى‏گذارند چيست؟
 

ضرورت اخلاقى شناخت خداوند

چنانكه دانستيم اخلاق روابط انسان را به‏گونه‏اى تنظيم مى‏كند كه او را به كمال برساند. همچنين دانستيم كه خوبى و بدى اعمال، بستگى به تأثير آنها در رسيدن به كمال دارد. عملى كه اثر مثبت دارد، يعنى انسان را به كمال نزديكتر مى‏كند عمل درست و خوب است و عملى كه دور كننده انسان از كمالش باشد نادرست و بد است. بنابراين تلاش براى شناخت خداوند از نظر اخلاق به دلايل زير ضرورى است:
١ـ نخست آنكه شناخت كمال انسان وابسته به شناخت خداست. كمال انسان، قرب خداوند است و چگونه مى‏توان اين كمال را شناخت، بى‏آنكه خدا را شناخته باشيم. كمال انسان، بالاترين رتبه معرفت به خداوند است. بالاترين مرتبه معرفت به خداوند كه براى انسان امكانپذير است، كمال نهايى اوست. انبياء اين مرتبه از معرفت به پروردگار و اوصاف او را دارا هستند. اديان الهى راه رسيدن به اين مرتبه را به انسان معرفى كرده‏اند؛ راهى كه از مسير تهذيب نفس و انجام اعمال متناسب با تواناييها و كمالات انسان مى‏گذرد؛ راهى كه ترسيم‏كننده فضايل انسانى است و روابط و اعمال انسان را به‏گونه‏اى تنظيم مى‏كند كه بيشتر انسانها و بلكه همه آنها امكان رسيدن به هدف غايى خلقت را بيابند.
٢ـ تشخيص درستى و خوبى اعمال، نيازمند شناخت آثار و نتايج آنها نسبت به هدف حقيقى و اصلى است. پس بدون شناختن هدف، امكان ارزيابى اخلاقى اعمال وجود ندارد. يك عمل، نسبت به يك هدف داراى ارزش مثبت و نسبت به هدفى ديگر داراى ارزش منفى است. براى آنكه ارزش حقيقى عمل را بشناسيم، بايد هدف حقيقى و اصيل را بشناسيم. براى مثال كسب درآمدِ بيشتر و تأمين رفاه خانواده، يكى از اهداف سرپرست خانواده است. بنابراين هر عملى كه اين هدف را محقق سازد، نسبت به اين هدف داراى ارزش مثبت است. اما اگر عملى درآمد خانواده را افزايش دهد، ولى كرامت انسانى آنها را خدشه‏دار كند، آيا مى‏توان آن را داراى ارزش مثبت دانست؟ در اينجا بايد هر دو هدف را با يكديگر مقايسه كنيم و ببينيم كداميك از آنها اصيل‏تر و بر ديگرى مقدّم است. رفاه شرايطى است كه در آن شرايط، فرد فرصت و امكان بيشترى براى تفكر و عبادت خواهد داشت يعنى رفاه وسيله و ابزار خوبى براى تحقق اهداف انسانى است. ولى اگر اين وسيله خود مانع تحقق هدف ديگرى شود، ديگر مطلوب نخواهد بود؛ چرا كه كرامت انسانى هدفى اصيل است و هيچگاه نبايد اين هدف اصيل را به پاى هدفى واسطى و وسيله‏اى قربانى كرد. با شناخت هدف اصيل يعنى كرامت انسانى، به راحتى مى‏توانيم پاسخ پرسش فوق را بدهيم و بگوييم عملى كه كرامت انسان را خدشه‏دار كند، حتى اگر بالاترين درجه رفاه را هم فراهم آورد، ارزش مثبت ندارد.
شناخت هدف غايى انسان، امكان طبقه‏بندى اهداف واسطى را فراهم مى‏كند و ما را قادر مى‏سازد كه ارزش هر عمل را نسبت به اهداف واسطى و هدف غايى بسنجيم. البته تشخيص آثار و نتايج همه اعمال براى انسان امكان‏پذير نيست. از همين رو راه‏شناسى علاوه بر اتكاء بر وجدان اخلاقى، نيازمند راهنمايى الهى است و خداوند انبياء را براى همين امر مبعوث فرموده است.
٣ـ راه‏شناسى، يعنى شناختن راه رسيدن به كمال، نيازمند شناخت راهنماى حقيقى است. بدون شناخت پيامبران، راه وصول به كمال، بطور كامل شناخته نمى‏شود. پس دليل ديگر براى ضرورى بودن شناخت خداوند، ضرورت شناخت نبوت و انبياء الهى است. بدون شناخت خداوند و صفات حكمت و لطف الهى، نبوّت شناخته نمى‏شود و جستجو براى شناخت پيامبر راستين معنا نمى‏يابد.
بنابراين خداشناسى به معناى شناخت وجود و صفات خداوند، از ديد اخلاق امرى درست، خوب و واجب است.
آنچه تاكنون گفتيم به خوبى نشان مى‏دهد كه تأمل عقلانى درباره وجود و صفات خداوند، از ديدگاه اخلاق ضرورى است. همين مطالب را مى‏توان دليلى براى تحريك خود و تشويق ديگران به تحصيل معرفت خداوند دانست؛ ولى علت حقيقى گرايش انسان به شناخت خداوند، قدرى دقيق‏تر و لطيف‏تر است.
ريشه و علت تمايل انسان به شناخت خداوند، كمال‏خواهى اوست. انسان فطرتا خواستار كمال و خواهان برترين كمال است. يكى از كمالاتى كه بدون آن تحقق هيچ كمال انسانى ديگرى ممكن نيست «كمال علمى» است. انسان فطرتا خواهان شناخت خود و ديگر موجودات است. اين خواست فطرى، او را وا مى‏دارد كه به شناخت علت حقيقى هستى روى آورد. انسان با شناخت علت هستى، مى‏خواهد جهل را از خود زايل سازد و به كمال خود دست يابد. انسان تا زمانى كه علت وجود خود و ديگر موجودات را نمى‏داند، از نقصان علمى رنج مى‏برد و كمال خود را تحقق نايافته مى‏بيند. پس معرفت‏خواهى انسان نسبت به خداوند معلول كمال‏جويى اوست.
با اين توضيحات، درمى‏يابيم كه هم علت معرفت‏جويى انسان كمال‏خواهى اوست و هم دلايلى كه ذكر كرديم وابسته به ويژگى فطرى كمال‏خواهى انسان است. انسان از آن رو كه خواستار كمال است، مى‏خواهد كمال غايى و مقصد نهايى را بشناسد و مى‏كوشد خوب و بد اعمال خويش را بسنجد و راه رسيدن به كمال را جستجو مى‏كند.
 

سؤالات

١ ـ رابطه معرفتى بين انسان و خدا چيست؟ توضيح دهيد؟
٢ ـ معرفت انسان از چه جهت به اعمال ارادى او مربوط مى‏شود؟ توضيح دهيد؟
٣ ـ معرفت فطرى غير اكتسابى انسان به خداوند چيست؟ توضيح دهيد؟
٤ ـ با وجود معرفت فطرى انسان به خدا پس چرا بعضى نسبت به وجود خداوند دچار شك و ترديد مى‏شوند؟
٥ ـ در چه صورتى معرفت انسان به وجود خدا و صفات او معرفت حصولى مى‏باشد؟
٦ ـ چرا شناخت كمال انسان وابسته به شناخت خدا است؟
٧ ـ وقتى گفته مى‏شود خداشناسى به معنى شناخت وجود و صفات خداوند از ديد اخلاق امرى خوب و واجب است يعنى چه؟
٨ ـ گرايش فطرى انسان به خداشناسى ريشه در كدام ويژگى انسان دارد؟
٩ ـ چرا هر كس با براهين اثبات وجود خدا آشنا باشد، لزوماً خداباور نيست؟