بخش اول

مقدمه علم اخلاق

درس ١

اخلاق در لغت و اصطلاح

«اخلاق» بر وزن اَفعال كلمه‏اى عربى و جمع واژه «خُلق» است. خُلق به ويژگيهاى نفس انسان گفته مى‏شود، همانگونه كه خَلق به صفات بدن گفته مى‏شود. پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خطاب به خداوند چنين دعا مى‏كردند:

اللّهم حَسِّن خُلقى كما حسَّنتَ خَلقى.(١)

در اين دعا پيامبر از خداوند طلب مى‏كند كه صفات نفس او را همچون صفات بدنش نيكو فرمايد. بنابراين اخلاق يعنى صفات نفسانى انسان. هرگاه گفته شود كه شخصى داراى اخلاق نيكوست، منظور اين است كه صفات نفسانى او نيكوست. اعمال انسان متناسب با ويژگيهاى نفسانى اوست؛ يعنى اگر صفات نفسانى كسى نيكو باشد اعمال او هم نيكو خواهد بود. به همين دليل وقتى كسى همواره اعمال خوبى انجام مى‏دهد، مى‏گويند اخلاق او خوب است.
براى روشن شدن مطالب فوق آشنايى با چند اصطلاح لازم است.

١ . بحارالانوار، ج ٩٧، ص ٢٥٣.

 
١ـ ملكه

انسان موجودى دو بُعدى، يعنى مركّب از بدن مادى و نفس غير مادى است. هريك از اين دو جزء وجودِ انسان، حالات و صفاتى دارند. مثلاً بدن مادى انسانها را اينگونه توصيف مى‏كنيم: انسانِ بلند قامت يا كوتاه قامت، انسان سفيد رو يا سبزه‏رو و انسان مجروح يا انسان سالم و ... .
همانطور كه از مثالهاى فوق پيداست حالتها و صفات بدن مادى انسانها برخى تغييرناپذيرند و يا به كندى تغيير مى‏كنند. بلندى يا كوتاهى يك فردِ بالغ، صفتى است كه تغيير نمى‏كند؛ ولى شخصى كه در اثر بيمارى تب مى‏كند و صورت او در اثر حرارت سرخ مى‏شود، بزودى و پس از معالجه، حرارت بدن او طبيعى مى‏شود و سرخى صورتش برطرف مى‏شود.
حالات و صفات نفس انسان نيز دو گونه‏اند: برخى به سرعت دگرگون مى‏شوند و برخى ديگر پايدار هستند. صفات پايدار نفس به سادگى تغيير نمى‏كنند. اين صفات پايدار، در اثر تكرار اعمالى خاص در انسان پديدار مى‏شوند. اگر كسى بخواهد صفت پايدارى را در نفس خويش پديد آورد، بايد اَعمال متناسب با آن صفت را بسيار تكرار كند. در اثر تكرار اين اعمال، صفتى پايدار در نفس پديد مى‏آيد كه آن را مَلكه مى‏نامند. و از اين پس هرگاه كلمه ملكه را بكار بريم، مقصود صفتى پايدار در نفس انسان خواهد بود.
 

٢ـ فضيلت و رذيلت

ملكات نفس انسان منشأ افعال نيك و بد او هستند. ملكاتى كه منشأ افعال نيكو هستند «فضيلت» ناميده مى‏شوند و ملكاتى كه منشأ افعال بد هستند «رذيلت» ناميده مى‏شوند. فضايل موجب كمال انسان و نيكى دنيا و آخرت او هستند و رذايل، انسان را از كمال واقعى دور مى‏كنند و دنيا و آخرت او را تباه مى‏سازند.
اكنون با توجه به اصطلاحاتى كه آموختيم «خُلق» را تعريف مى‏كنيم:
«خُلق ملكه‏اى نفسانى است كه باعث مى‏شود افعال خاصى از انسان به سادگى و بدون نياز به فكر و تأمل صادر شود».
خُلق نيكو يعنى صفات نفسانىِ پايدارِ نيكو و خُلق بد يعنى صفات نفسانى پايدارِ بد. خُلق نيكو فضيلت است و خُلق بد رذيلت نام دارد.
 

تعريف علم اخلاق

علم اخلاق علمى است كه فضايل و رذايل نفسانى انسان را شناسايى مى‏كند. در علم اخلاق با شناخت قواى نفس انسان و كمال هريك از اين قوا، معلوم مى‏شود كه كدام فعل متناسب با كمال قواى نفسانى است. وقتى بدانيم كمال هر يك از قواى نفس چيست، مى‏توانيم بفهميم كدام ملكه نفسانى پديدآورنده اين كمال است و كدام ملكه مانع آن؛ به عبارت ديگر، با شناختِ كمال قواى نفس، فضايل نفسانى لازم براى رسيدن به كمال را خواهيم شناخت. بنابر اين مى‏گوييم علم اخلاق فضايل لازم براى رسيدن به كمال و رذايل مانع از رسيدن به آن را شناسايى مى‏كند.
علم اخلاق علاوه بر شناسايى فضايل و رذايل، ارزش افعال انسان را نيز مشخص مى‏نمايد. هر عملى پديدآورنده فضايل نفسانى نيست؛ بنابر اين در علم اخلاق افعالى كه پديدآورنده فضيلت هستند شناسايى مى‏شوند. اينگونه افعال داراى ارزش مثبت اخلاقى هستند. همچنين افعالى كه موجب پديد آمدن رذيلت هستند، در علم اخلاق شناسايى مى‏شوند. اينگونه افعال ارزش منفى اخلاقى دارند. به طور خلاصه مى‏توان گفت: در علم اخلاق دو گونه ارزش‏گذارى داريم، يا به عبارتى دو چيز موضوع ارزش گذاريهاى ماست: افعال و ملكات.
ملكات را چنانكه گفتيم با اوصافى همچون فضيلت و رذيلت ارزش‏گذارى مى‏كنيم و افعال را با اوصافى چون جميل، نيكو، خوب، قبيح، ناپسند، بد، درست و نادرست توصيف مى‏نماييم.
 

ارزش‏گذارى افعال

در بخش «اخلاق هنجارى» از مباحث فلسفه اخلاق، قاعده يا قواعدى كلى به دست مى‏آيد. با استفاده از اين قواعد مى‏توان عمل خوب و درست را از عمل بد و نادرست تشخيص داد. مكاتب مختلفِ اخلاق، قواعد متفاوتى را براى اين كار معرفى مى‏كنند، ولى به‏طور مختصر مى‏توان قاعده كلى براى تشخيص خوبى و بدىِ اعمال را اينگونه معرفى كرد:
«هر عمل كه به تحقق كمال انسان كمك مى‏كند خوب و درست است و هر عمل كه كمال انسان را در خطر قرار مى‏دهد نادرست و بد است».
در علم اخلاق بايد موارد و مصاديق اين قاعده كلى را شناسايى كرد. مقصود از مصاديق، افعالِ جزيى ما كه در شرايط و موقعيتهاى روزمره اتفاق مى‏افتد نيست، بلكه بايد معلوم كرد كدام نوع از افعالْ خوب و كدام نوع از افعالْ بد هستند. به عبارت ديگر اينكه كدام فعل به تحقق كمال انسان كمك مى‏كند و كدام فعل كمال انسان را به خطر مى‏اندازد.
تصور كنيد در اتوبوس نشسته‏ايد و مسافرى كه پهلوى شماست با آرامش و متانت به شما سلام مى‏كند. شما بى‏هيچ ترديدى پاسخ سلام او را مى‏دهيد. امّا پس از چند لحظه او به شما مى‏گويد كه دچار مشكل مالى است و از شما تقاضاى كمك مى‏كند. در اينجا شما دچار ترديد مى‏شويد و از خود مى‏پرسيد: «آيا به او كمك كنم يا نه؟» چرا ترديد مى‏كنيد؟ در حالى كه مى‏دانيد همانطور كه جواب سلام ديگران كارى نيكوست احسان به نيازمندان نيز نيكوست. علت ترديد شما، ترديد در درستى يا خوبى احسان نيست؛ بلكه شما در راستگويى آن فرد ترديد مى‏كنيد. علم اخلاق اينگونه ترديدها را برطرف نمى‏كند، بلكه فقط به ما مى‏آموزد كه كدام نوع از افعال، خوب و كدام نوع بد هستند. پس پرسش علم اخلاق از خوبى افعال، پرسش از خوبى هر فعل خاص و شخصى نيست، بلكه پرسشى كلى است.
 

ارزش‏گذارى ملكات

دسته‏اى ديگر از پرسشها نيز وجود دارد كه در علم اخلاق پاسخ داده مى‏شود. اين پرسشها درباره ملكات نفسانى انسان است. در علم اخلاق مى‏خواهيم بدانيم كدام ملكات انسان، فضيلت و كدام رذيلت هستند. براى اين منظور بايد معيارى به دست آوريم كه با آن معيار فضايل و رذايل نفس انسان شناخته مى‏شوند.
كلى‏ترين معيار براى تشخيص فضيلت و رذيلت، مشابه همان معيارى است كه در تشخيص خوبى و بدى افعال وجود دارد؛ يعنى در تشخيص فضيلت بودن يا رذيلت بودن صفات نفسانى هم بايد ببينيم كدام ملكات، كمال غايى انسان را محقق مى‏كنند و كدام صفات نفسانى، مانع از كمال انسان مى‏شوند. هر صفت نفسانى كه كمال انسان را ممكن مى‏سازد فضيلت و هر صفت نفسانى كه مانع كمال انسان است رذيلت است.
بطور خلاصه علم اخلاق پاسخگوى دو دسته اصلى از سؤالات است:

الف ـ كدام افعال درست، خوب [يا واجب] هستند؛
ب ـ كدام ملكات، ملكات فاضله هستند.

پس با توجه به اين موارد، موضوع علم اخلاق، ملكات و افعال انسان است.
 

قلمرو علم اخلاق

گفتيم علم اخلاق به ما نشان مى‏دهد كه چه نوع افعالى خوب و درست هستند؛ به عبارتى علم اخلاق درباره درستى و خوبى فعل انسان در همه عرصه‏هاى زندگى بحث مى‏كند. با توجه به عرصه‏هاى مختلف زندگى، بايد قلمرو علم اخلاق را به طور روشنتر، مشخص نمود و در تعريف آن جاى داد.
افعال انسان در يك تقسيم‏بندى كلّى دو گروه مى‏شود: گروه نخست اعمالى است كه انسان در رابطه با خويشتن انجام مى‏دهد؛ يعنى اعمالى كه در ارتباط با هيچكس يا هيچ چيز ديگرى غير از خود انسان نيست. گروه دوم اعمالى است كه در ارتباط با افراد يا چيزهاى ديگر غير از خود انسان است. افراد و چيزهايى كه با عمل انسان مرتبط هستند دوگونه‏اند: يا موجوداتى محدود و فناپذيرند و يا موجودى فناناپذير و نامحدود.
افعالى كه در ارتباط با موجود نامحدود و فناناپذير است، رابطه انسان و خدا را دربرمى‏گيرد و افعالى كه با موجود يا موجودات محدود و فناپذير ارتباط دارد، رابطه انسان با محيط پيرامون را برقرار و تنظيم مى‏كنند.
محيط انسان دوگونه است: محيط انسانى و محيط طبيعى. محيط طبيعى شامل همه طبيعت است مانند كوهها، رودها، درياها، دشتها، جنگلها و ... و محيط انسانى شامل همه انسانها و مصنوعات انسانى است. به اين ترتيب بايد گفت افراد انسان، اجتماعات انسانى (شامل جوامع صنفى، نژادى، ملّى و جامعه جهانى و ...) ماشين‏آلات و محيط شهرى (شامل ساختمانها، خيابانها، اماكن عمومى و خصوصى و...)؛ محيط انسانى را تشكيل مى‏دهند.
پس در مجموع انواع روابط انسان، كه افعال او را تقسيم مى‏كند از اين قرار است:
 

١ـ رابطه انسان با خود؛
٢ـ رابطه انسان با خدا؛
٣ـ رابطه انسان با محيط          رابطه انسان با محيط طبيعى                   

                                          رابطه انسان با محيط انسانى                اشخاص
                                                                                                  جامعه

                                                                                                  محيط شهرى        

                                                                                                  مصنوعات بشرى
علم اخلاق مى‏تواند درباره همه انواع روابط انسان بحث كند و فعل خوب و درست را در هريك از اين عرصه‏ها معرفى كند. در گذشته‏هاى دور، عالمان اخلاق بيشتر به رابطه انسان با خود و خدا توجّه داشته‏اند، ولى در اسلام به روابط گوناگون انسان توجه شده است.
امروزه نيز شاخه‏هاى جديدى در علم اخلاق پديد آمده است كه از جمله مشهورترين آنها «اخلاق پزشكى» و «اخلاق زيستى» است. شاخه‏هاى ديگرى نيز در علم اخلاق وجود دارند كه از چگونگى روابط انسان در محيط كار، مدرسه و امثال آن بحث مى‏كند.
با توجه به مطالب گذشته، اكنون مى‏توان علم اخلاق را اينگونه تعريف كرد:
«اخلاق علمى است كه به ما نشان مى‏دهد روابط گوناگون خود را چگونه تنظيم كنيم تا به هدف غايى از خلقت خويش دست يابيم».
اين تعريف سؤالاتى را به ذهن مى‏آورد، مثلاً ممكن است كسى بپرسد:

ـ آيا در اخلاق از شرايط و مقررات مالكيت انسان بر منابع طبيعى و يا ابزار توليد بحث مى‏شود؟
ـ آيا در اخلاق از مجازاتهاى مربوط به جنايات انسانها بر يكديگر بحث‏مى‏شود؟

پاسخ به اينگونه سؤالات، نيازمند آشنايى با تفاوتهاى علم اخلاق با برخى معارف ديگر است. اين تفاوتها را به زودى مورد بحث قرار مى‏دهيم.
 

اهميت علم اخلاق

اهميت علم اخلاق به سبب اهميت اخلاق است. اهميت اخلاق را مى‏توان از زواياى مختلفى بررسى كرد. اخلاق روابط چهارگانه انسان را دربرمى‏گيرد. بنابراين اصلاح آن به معناى اصلاح همه روابط انسان، و نتيجه آن رسيدن انسان به تعادل واقعى خواهد بود. مقصود از تعادل واقعى انسان، اين است كه آرزوها و افعال انسان با استعدادها، نيازها و غايات وجودى او هماهنگ شود. براى شناخت ويژگيهاى انسانِ متعادل، بايد از هست‏ها آغاز كرد؛ يعنى بايد غايت وجودى انسان، استعدادهاى او و نيازمنديهاى او را شناخت. آنگاه مى‏توان انگيزه‏هاى او را به سوى آرزوهاى دست يافتنى و متناسب با كرامت و جايگاه وجودى او جهت بخشيد و مقدمات لازم براى رسيدن به آن آرزوها را فراهم كرد. مهمترين مقدمه براى رسيدن به آرزوهاى شايسته انسان، آگاهى از كمال و راه‏هاى رسيدن به آن است و علم اخلاق اين آگاهى را در اختيار انسان مى‏گذارد.
در همه ادوار تاريخ، انسانها براى رسيدن به تعادل فردى و اجتماعى كوشيده‏اند و همه جوامع اعم از جوامع دينى و غيردينى، روابط خود را در چارچوب قواعد و ضوابط تنظيم كرده‏اند. بخش عمده‏اى از اين ضوابط، اخلاقى بوده‏اند. ضوابطِ اخلاقى هرگاه از طريق وحى دريافت شده‏اند، مؤثرتر و صحيح‏تر بوده‏اند، ولى اين بدان معنى نيست كه اخلاق، ويژه انسانهاى ديندار است. نياز به اخلاق را عقل انسان نيز درك مى‏كند و درستى و نيكى برخى از اعمال و خطا بودن و زشتى برخى ديگر را مى‏توان درك نمود. خداوند در وجدان اخلاقى انسان، آگاهى و تمايل به خير را قرار داده است؛ هرچند اين آگاهى اجمالى و مختصر باشد.
عقل انسان نياز به اخلاق را حداقل در قلمرو روابط و مناسبات اجتماعى درك مى‏كند. انسانها همانطور كه ضرورت قانون را براى برقرارى نظم درمى‏يابند، ضرورت قوانين اخلاقى را براى برقرارى نظمِ عادلانه و آرام‏بخش مى‏فهمند. انسان، جامعه‏اى را كه با ضوابط اخلاقى حفاظت و هدايت مى‏شود دلپذيرتر مى‏يابد و مى‏فهمد كه راه رسيدن به تعادل، آرامش و موفقيت، التزام به اخلاق است. اميرالمؤمنين عليه‏السلام در روايتى فرموده‏اند:
لَو كنّا لانرجوا جَنّةً و لانخشى نارا و لا ثوابا و لا عقابا لكان ينبغى لنا أن نطالب بمكارم الاخلاق فانّها ممّا تدلّ على سبيل النجاح؛
اگر به بهشت و پاداش اميد نداشتيم و از آتش جهنم و عقاب نمى‏هراسيديم، شايسته بود كه مكارم اخلاق را بخواهيم، زيرا كه آنها راهنماى نجات و پيروزى‏اند.(١)
اين روايت بسيار پرمعناست. يكى از معانى احتمالى اين روايت اين است كه اگر آخرتى در كار نبود و حيات انسان در دنيا خلاصه مى‏شد، باز هم مكارم اخلاق مطلوب بودند؛ چرا كه زندگى دنيا را دلپذير و انسان را در دنيا متعادل و آرام مى‏سازند. احتمالاً يكى ديگر از درسهاى اين روايت، اين است كه خوبى و مطلوبيت مكارم اخلاق، چنان است كه حتى اگر در برابر كارهاى نيك پاداشى در كار نبود و بر اثر اعمال بد عقابى صورت نمى‏گرفت، باز هم درك خوبى و مطلوبيت مكارم اخلاقى ما را وامى‏داشت كه آنها را بخواهيم. در اين معنا حتى آثار مكارم اخلاق در بهبود حيات دنيايى انسانها هم سبب مطلوبيت آنها نيست، بلكه خوبى ذاتى مكارم اخلاقى مورد نظر است. احتمالات ديگرى نيز در معناى اين روايت وجود دارد كه از آنها درمى‏گذريم.
اهميت اخلاق به قدرى است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده‏اند:
انّما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛
من براى كامل كردن مكارم اخلاق مبعوث شده‏ام.

١ . اخلاق در قرآن، مكارم شيرازى، ج١، ص ٢٢؛ به نقل از: مستدرك الوسائل، ج ٢، ص ٢٨٣.

از اين روايت فهميده مى‏شود كه حداقل يكى از مهمترين اهداف دين، تربيت اخلاقى انسانهاست. همچنين از ايشان نقل شده است كه: «الاسلام حسن الخُلق» و نيز: «الخلق الحسن نصف الدين»(١) و نيز: «اكمل المؤمنين ايمانا احسنهم خلقا»(٢). اين روايات از اهميت اخلاق براى دين انسانها حكايت مى‏كنند. اهميت اخلاق براى دنياى انسانها نيز در روايات مورد توجه بوده است. اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرموده‏اند:
من حسنت خليقته طابت عشرته؛
كسى كه اخلاقش نيكو باشد زندگانى‏اش گواراست.
اين سخنان اهميت اخلاق را نشان مى‏دهند و هرگاه موضوعى بدين پايه از اهميت باشد، علمِ به آن نيز مهم خواهد بود. علم اخلاق راهنماى انسانهاست تا به آثار سودمند اخلاق نيك هدايت شوند و چگونگى يافتن آنها را بشناسند و به مكارم اخلاق بگروند و اعمال نيكو را پيشه خود سازند. انسان، بدون علم اخلاق نمى‏تواند به كمالات خود آنگونه كه بايد، دست يابد. علم اخلاق راهنماى انسان است و انبياء عليهم‏السلام راهنمايان انسان در مسير كمال هستند. اگر انسان بى‏نياز از راهنمايى اخلاقى بود، يكى از اهداف بزرگ انبياء، هدايت اخلاقى مردم نبود.
نمى‏گوييم اخلاق منحصر به انسانهاى ديندار است، بلكه مى‏گوييم انسان بدون هدايت دين نمى‏تواند به كمال مطلوب اخلاقى دست يابد و به همين دليل پيامبران براى هدايت اخلاقى انسانها مبعوث شده‏اند.

١ . بحارالانوار، ج ٧١، ص ٣٨٥.
٢ . بحارالانوار، ج ٧١، ص ٣٧٣.

 
هدف و فايده علم اخلاق

هدف علم اخلاق، پاسخگويى به دو دسته سؤالى است كه قبلاً ذكر كرديم. اين هدف در خدمت هدف مهمترى است كه همان هدف غايى حيات انسان است. هدف غايى حيات انسان، كمال است؛ يعنى تحقق قوايى كه در وجود او نهفته است. علم اخلاق با شناساندن افعال درست و نشان دادن فضايل و رذايل، انسان را براى رسيدن به كمال راهنمايى مى‏كند. پاسخهاى علم اخلاق به سؤالات مذكور، انسان را يارى مى‏دهد رفتار و ملكات نفسانى خود را چنان تنظيم كند كه به كمال برسد.
بنابر اين هدف نهايى اخلاق، كمك به تحقق هدف حيات انسان است؛ ولى هدف بى‏واسطه علم اخلاق، شناساندن افعال خوب و بد(فضايل و رذايل) است.
شناختن فضايل و رذايل، علاوه بر تأثيرى كه در حركت انسان به سوى كمال دارد، فوايد ديگرى نيز دارد. با شناخت رفتارهاى خوب و درست، روابط اجتماعى نيز نظم مى‏گيرد؛ زيرا رفتار اخلاقى افراد جامعه، موجب برقرارى روابط مناسب ميان آنهاست و شناخت رفتار صحيح، مقدمه ضرورى عمل اخلاقى است. پس يكى از فوايد علم اخلاق، تحقق جامعه سالم با روابط سالم است.
از ديگر فوايد علم اخلاق، ايجاد شرايط روحى و روانى مناسب در فرد است. همانطور كه گفتيم علم اخلاق راهنماى انسان در دو كار است: اصلاح رفتار و پديد آوردن ملكات فاضله در نفس.
انسان با شناخت رفتار صحيح و انجام آنها، از سويى وجدان اخلاقى خويش را آسوده مى‏كند و از سوى ديگر مورد تأييد و پذيرش جامعه قرار مى‏گيرد. تأييد اجتماع و آسودگى وجدان اخلاقى، موجب تعادل روانى فرد مى‏شود و از بروز تنش‏هاى روانى ناشى از تضادهاى درونى و بيرونى جلوگيرى مى‏كند.
كسى كه رفتار اخلاقى درستى دارد، كمتر دچار احساس گناه مى‏شود و اضطراب حاصل از احساس گناه، او را نمى‏آزارد. چنين فردى دچار كشمكش درونى نيست و در درون او، نزاعى ميان وجدان اخلاقى و اعمال گذشته او رخ نمى‏دهد. همين آسودگى، موجب احساس خرسندى مى‏شود و او را براى تلاش سازنده به سوى اهداف زندگى آماده مى‏كند. انسانهايى كه از سوى اطرافيان و اجتماع خود مورد تأييد قرار مى‏گيرند، زمينه همكارى و مشاركت با ديگران را مى‏يابند و مقدمات لازم براى موفقيت اجتماعى را به دست مى‏آورند. كسى كه رفتارش از لحاظ اخلاقى صحيح است، اعتماد ديگران را جلب مى‏كند و فرصتهاى بيشترى براى فعاليت اجتماعى و اقتصادى به دست مى‏آورد. انسانهاى خوش اخلاق روابط خانوادگى و شغلى موفق‏ترى دارند و موفقيتهاى بيشتر، در آنان احساس رضايت از زندگى و نشاط براى كوشش بيشتر را به وجود مى‏آورد.
 

نياز به مربى

انسان به جهاتى نيازمند مربى اخلاق است:

١ـ از جهت شناخت كمالات وجودى خود و ارزشها و تكاليف اخلاقى؛
٢ـ از جهت يافتن و حفظ انگيزه حركت؛
٣ـ از جهت هدايت عملى و به كار بردن شناختها در مقام عمل.

دليل اينكه انسان به راهنمايى اخلاقى نيازمند است، تا حدودى در مطالب گذشته ذكر شد. انسان نيازمند اتصال به منبع علم مطلق است، زيرا خداوند از همه ابعاد وجودى انسان آگاه است و كمالات واقعى او را مى‏شناسد و راههاى رسيدن به آن كمالات را مى‏داند و از بخل و ناتوانى هم مبرّاست. حكمت خداوند اقتضا مى‏كند كه مخلوق خودش را از رسيدن به كمال محروم نسازد و آگاهى را كه مقدمه اصلى حركت به سوى كمال است در اختيار او قرار دهد. بنابراين مربى حقيقى انسان، خداوند و انبياء عظام و اولياء عليهم‏السلام هستند.
امّا علاوه بر اينكه فراگرفتن علم اخلاق به معلم وابسته است، انسان زمانى به سوى «عمل» گرايش مى‏يابد كه تحقق عينى عمل به دستورات اخلاقى را به صورت مجسم مشاهده كند. در اين خصوص نيز انبياء عليهم‏السلام و انسانهاى كامل و پيروان حقيقى وحى، مربيان انسان هستند و انگيزه حركت را در انسان پديد مى‏آورند و تقويت مى‏كنند. آنها اسوه‏ها و الگوهايى هستند كه اميد به رسيدن به كمال را در انسان پديد مى‏آورند.
نكته ديگر اين است كه عمل به تكاليف اخلاقى و بالا رفتن از نردبان تكامل و تقرّب به خداوند، نيازمند تكرار و تمرين است. بدون تكرار و تمرين و آزمون و خطا مهارتهاى عملى به دست نمى‏آيد. مثلاً كسى كه كاربرى كامپيوتر را در كلاس درس مى‏آموزد، براى كسب مهارت لازم پشت دستگاه كامپيوتر مى‏نشيند و آموخته‏هاى خود را به آزمون عملى مى‏گذارد و آنقدر تكرار مى‏كند تا خطاهاى او اندك شود و مهارت لازم در بكارگيرى آموخته‏هايش را به دست آورد. حال اگر آزمون و خطا در زمينه‏اى مستلزم استقبال از خطر باشد، ديگر نمى‏توان كسب مهارت را به آزمون و خطا واگذارد. مثلاً كسى كه مى‏خواهد رانندگى اتومبيل را بياموزد، پس از شنيدن دستورالعمل‏هاى لازم براى رانندگى، نبايد بدون مربى به رانندگى بپردازد؛ زيرا ممكن است جان خود و ديگران را به خطر اندازد. اين خطر در مورد پرواز با هواپيما از اهميت بيشترى برخوردار است؛ درنتيجه نياز به مربى در آنجا بيشتر احساس مى‏شود. مربى كسى است كه در كنار انسان مى‏نشيند و اعمال و حركات او را زيرنظر مى‏گيرد و تا زمانى كه مهارت لازم را در كارهاى فرد مشاهده نكند، به او اجازه نمى‏دهد كه بدون راهنمايى اقدام به كارى كند.
اخلاق با انسان سروكار دارد و انسان موجودى بسيار پيچيده است. اين موجود پيچيده را نمى‏توان به آسانى به سوى كمال راند، بايد مهارت لازم براى بردن او به سوى كمال را كسب نمود وگرنه خطرات بزرگى در راه خواهد بود. نمى‏توان گفت كسى دستورالعمل اخلاقى را به شيوه آزمون و خطا به كار گيرد تا به تدريج به نقاط ضعف و خطاى خود پى برد و بتواند به درستى، راهنماييهاى انبيا عليهم‏السلام را در مقام عمل به كار گيرد؛ زيرا خطاهاى اخلاقى گاه موجب بازماندن فرد از كمال، و هلاكت او مى‏شود و چون اين خطر، بسيار بزرگ است نمى‏توان انسان را بدون مربى رها كرد. انسان بدون مربى يا به هلاكت خواهد افتاد و يا حداقل كمال مناسب با استعدادهاى خويش را در نخواهد يافت. از امام زين‏العابدين عليه‏السلام روايت شده است كه:
هلك من ليس له حكيم يرشده؛(١)
كسى كه حكيمى او را راهنمايى نمى‏كند، هلاك مى‏شود.

١ . بحار الانوار، ج ٧٨، ص ١٥٨.

 

سؤالات

١ ـ با الهام از اين دعاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله «اللهم حسِّن خُلقى كَما حسَّنت خَلقى» تفاوت خُلق با خَلق را بيان نمائيد.
٢ ـ وقتى گفته مى‏شود شخصى داراى اخلاق نيك يا بد است منظور چيست؟
٣ ـ صفت پايدار چگونه در نفس انسان به وجود مى‏آيد؟ و چه نام دارد؟
٤ ـ فضيلت و رذيلت يعنى چه و كيفيت پيدايش آنها در نفس انسان چگونه است.
٥ ـ تعريف خُلْق و علم اخلاق را بنويسيد.
٦ ـ ملكه و عمل خوب يا بد چه اعمال و ملكاتى گفته مى‏شود؟
٧ ـ آيا پرسش علم اخلاق از خوبى و بدى افعال پرسشى كلى است يا شخصى؟ توضيح دهيد؟
٨ ـ قلمرو علم اخلاق را بيان كنيد.
٩ ـ در جمله «اخلاق روابط چهارگانه انسان را در برمى گيرد» منظور از روابط چهارگانه چيست؟
١٠ ـ با توجه به جمله «بااصلاح روابط چهارگانه انسان، انسان به تعادل واقعى خواهد رسيد» منظور از تعادل واقعى چيست؟
١١ ـ اين عبارت را توضيح دهيد: «براى شناخت ويژگى‏هاى انسان متعادل، بايد از هست‏ها آغاز كرد».
١٢ ـ روايت ذيل را كه منقول از امام على عليه‏السلام است طبق متن توضيح دهيد.
«لو كُنّا لا نَرجوا جنّة و لا نخشى نارا و لا ثوابا و لا عقابا لكان ينبغى لنا أن نُطالب بمكارم الاخلاق فانّها ممّا تدلّ على سبيل النجاح».
١٣ ـ انسان از چه جهاتى به مربى اخلاق نيازمند است؟
١٤ ـ آيا مى‏توان دستورالعمل‏هاى اخلاقى را به شيوه آزمون و خطا بكار گرفت؟ چرا؟

 

درس ٢

رابطه دين و اخلاق

درباره رابطه دين و اخلاق از جهات مختلفى مى‏توان بحث كرد. يكى از اين مباحث، بحث قلمرو دين و قلمرو اخلاق است. اخلاق درباره خوبى (يا بدى) و درستى (يا نادرستى) اعمال و ملكات ما سخن مى‏گويد. خوبى و درستى واژه‏هايى نيستند كه فقط در قضاياى اخلاقى به كار روند، بلكه ممكن است آنها را درباره چيزهاى مادى هم بكار بريم؛ مثلاً بگوييم «قلم خوب» يا «اسب بد». واژه خوب و بد، در اين جا هيچ معناى اخلاقى ندارد؛ زيرا قضاياى اخلاقى مربوط به اعمال اختيارى و ملكات نفسانى ما هستند.
حتى در مورد اعمال اختيارى انسان هم هميشه نمى‏توانيم واژه‏هاى خوب و بد و درست و نادرست را به معناى اخلاقى بگيريم. مثلاً در جملات: «نماز صبح را اگر پس از طلوع آفتاب بخوانيم نادرست است» و «نماز بدونِ سلام نادرست است»، واژه «نادرست» معناى اخلاقى ندارد. البته مى‏توان از اين جملات معنايى اخلاقى هم دريافت؛ ولى آنچه به ذهن متبادر مى‏شود معناى اخلاقىِ «نادرست» نيست. بنابراين، اين واژه‏ها هرگاه درباره اعمال اختيارى انسان بكار روند و مستحق مدح يا ذمّ بودن فاعل را بيان كنند، آنگاه معناى اخلاقى خواهند داشت. استحقاق مدح و ذمّ نيز تنها مستند به پيكر ظاهرى عمل نيست، بلكه به نيّت عامل نيز بستگى دارد.
پس از ذكر اين مقدمه لازم است توجه داشته باشيم كه دين نيز انسانها را در انتخاب اعمال درست و خوب راهنمايى مى‏كند؛ ولى محدوده راهنمايى آن، منحصر به رفتارهاى اخلاقى انسان نيست. در دين، احكام عبادى و حقوقى نيز وجود دارد. در احكام عبادى و حقوقى نيز اعمال، «درست» و «خوب» يا «نادرست» و «بد» معرفى شده‏اند، ولى خوب و درست در اين احكام، به معناى اخلاقى نيست. همچنين دين دربردارنده عقايدى درباره خدا، انسان و جهان نيز هست.
با توجه به اين مطالب، قلمرو دين را بايد گسترده‏تر از قلمرو اخلاق بدانيم. البته برخى از نويسندگان غربى به دليل عقايد خاص فلسفى و معرفت‏شناختى، در پذيرش عقايد دينى راجع به جهان و انسان دچار ترديد شده‏اند و كوشيده‏اند اهداف و قلمرو دين را همان هدف و قلمرو اخلاق قرار دهند؛ ولى در صورتى كه به معارف دينى در بعد وسيع آن معتقد باشيم، قلمرو دين گسترده‏تر از قلمرو اخلاق است.
يكى از مباحث ديگرى كه درباره رابطه دين و اخلاق مطرح شده است، وابستگى اخلاق به دين است. اين وابستگى را تاكنون به صورتهاى مختلفى بيان كرده‏اند:
١ـ برخى گفته‏اند اخلاق به دين وابسته است؛ زيرا خوب بودن افعال، تنها از آن‏روست كه متعلق امر الهى قرار گرفته‏اند. به عبارت ديگر، خوب بودن هر عملى به خاطر آن است كه خداوند بدان امر نموده است. براى اين افراد، حسن و قبح اعمال ذاتى نيست، بلكه به امر و نهى خداوند وابسته است. لازمه اين عقيده اين است كه آنچه را كه اكنون بد و ناپسند مى‏شماريم، اگر به امر خداوند بود، خوب و پسنديده مى‏شد. خداوند به راستگويى امر كرده است و ما آن را خوب مى‏دانيم و اگر روزى هم خداوند به دروغگويى امر كند، دروغگويى خوب خواهد بود. متكلمان شيعه اين عقيده را نپذيرفته‏اند و معتقد به حسن و قبح ذاتى افعال شده‏اند. در نظريه حسن و قبح ذاتى، امر و نهى خداوند، ناشى از خوبى و بدى ذاتى اعمال است و خداوند هيچگاه به اعمال بد امر و از اعمال خوب نهى نمى‏كند. به عبارت ديگر، خداوند به چيزهاى «ذاتا خوب» امر مى‏كند؛ نه آنكه خداوند به چيزهايى امر مى‏كند و پس از امر خداوند آن چيزها خوب شوند.
با توجه به ديدگاه صحيح كه قائل به حسن و قبح ذاتى اعمال است، اينگونه وابستگى اخلاق به دين را نمى‏توان پذيرفت.
٢ـ گروه ديگرى از عالمان گفته‏اند خوبى و بدىِ اخلاقىِ اعمال، وابسته به امر و نهى الهى نيست، ولى شناختن اعمال خوب و تمييز آنها از اعمال بد، براى انسان در همه موارد ممكن نيست. از اين‏رو در موارد بسيارى، معرفت ما نسبت به خوبىِ اعمال خوب و بدىِ اعمال بد، به واسطه امر و نهى الهى پديد مى‏آيد. بنابراين نظر اگر آگاهيهاى انسان كافى باشد، خوبى همه چيزهايى كه خداوند بدان امر كرده است قابل شناخت است. ولى ما براى عمل به كارهاى خوب، به فرامين خداوند رجوع مى‏كنيم تا در اثر ضعفِ آگاهى، كارهاى بد و نادرست انجام ندهيم.
ممكن است به اين نظر اعتراض شود و گفته شود برخى از انسانهاى ملحد با وجود بى‏اعتقادى به خدا، نسبت به احكام و وظايف اخلاقى آگاهند و تكاليف اخلاقى خود را انجام مى‏دهند. ملحدان چون به خداوند اعتقاد ندارند، به كلام او هم مراجعه نمى‏كنند، پس از كجا به احكام اخلاقى آگاهى پيدا كرده‏اند.
در پاسخ برخى گفته‏اند آگاهى ملحدان از احكام اخلاقى، به واسطه مؤمنان است. يعنى نخست انسانهاى مؤمن به كلام خداوند رجوع كرده‏اند و كارهاى خوب و درست را از كارهاى بد و نادرست باز شناخته‏اند؛ سپس آگاهى خود را به ديگران منتقل كرده‏اند. درنتيجه ملحدان بى‏آنكه خود بدانند از طريق كلام خداوند به آگاهيهاى اخلاقى دست يافته‏اند.
پاسخ ديگرى هم به اين اعتراض داده شده است و آن اينكه: مؤمنان پس از رجوع به كلام خداوند و آگاهى از احكام و تكاليف اخلاقى، جامعه‏اى را پديد آورده‏اند كه به اين وظايف اخلاقى عمل مى‏كرده است. تشكيل جامعه اخلاقى موجب شده است ملحدان نيز با احكام و هنجارهاى اخلاقى آشنا شوند و بطور ناخودآگاه كارهاى خوب اخلاقى را خوب و كارهاى بد را بد بدانند.
به هر حال به نظر مى‏رسد درستى برخى از احكام اخلاقى چنان واضح است كه حتى كسانى كه خواسته‏اند با آن مخالفت كنند عملاً شيفتگى خود را به اجراى آن احكام نشان داده‏اند. از سوى ديگر خوبى برخى از اعمال و بدى برخى ديگر از كارها براى انسان به سادگى آشكار نمى‏شود؛ درنتيجه خداوند براى آنكه انسانها از كمال خود باز نمانند آنها را راهنمايى كرده و خوب و بد اينگونه اعمال را بيان نموده است.
٣ـ نوع ديگر وابستگى اخلاق به دين، جنبه روانشناختى دارد. يعنى كسانى كه به كيفر و پاداش اخروى معتقدند، انگيزه بيشترى براى پيروى از احكام اخلاقى دارند. آنان تخلف از هر حكم اخلاقى را به منزله روبرو شدن با يك كيفر و يا حداقل محروم شدن از يك پاداش اخروى مى‏دانند. درنتيجه به خاطر محبتى كه به خويش و منافع خويش دارند تبعيت از احكام اخلاقى را ترجيح مى‏دهند و با انگيزه كافى وظايف اخلاقى خود را انجام مى‏دهند.
اگر مؤمنان درجات بالاترى از ايمان را دارا باشند، انگيزه‏اى به مراتب بالاتر خواهند داشت. اين‏گونه مؤمنان همواره خداوند را ناظر بر اعمال خويش مى‏دانند و رضايت الهى را بالاترين آرزو و مقصد خود مى‏شناسند. به همين دليل نتايج همه اعمال خود را تنها در آخرت و زندگى واپسين نمى‏جويند، بلكه نتيجه هر عمل را همراه با آن مى‏بينند و حتى خداوند را از نيات خويش آگاه مى‏دانند و خشنودى و ناخشنودى خداوند را حتى قبل از انجام هر عمل و همزمان با نيت آن عمل محقق مى‏دانند. چنين افرادى مى‏كوشند نيت و عمل خود را از هر كار غيراخلاقى پاك كنند و با انگيزه‏اى قوى در پى كسب رضاى الهى، انسانى ملتزم به تكاليف اخلاقى باشند.
 

تفاوت اخلاق و تعليم و تربيت

تفاوت ميان اين دو رشته از علم را با رجوع به تعاريف آنها مى‏توان مشخص كرد. پيش از اين، علم اخلاق را به‏طور خلاصه اينگونه تعريف كرديم:
«اخلاق علمى است كه به ما نشان مى‏دهد روابط گوناگون خود را چگونه تنظيم كنيم تا به هدف غايى از خلقت خويش دست يابيم».
چنانكه گفتيم در علم اخلاق از صفات پايدار نفسانى بحث مى‏شود. در اين علم معلوم مى‏شود كه هر انسان بايد كدام صفات نفسانى را در خود تقويت كند و كدام صفات نفسانى را از خود دور سازد. همچنين در علم اخلاق رفتارهاى متناسب با هر يك از صفات نيكوى نفسانى شناخته مى‏شود. يعنى افعال خوب و درست از افعال بد و نادرست تميز داده مى‏شود.
در كتابهاى اخلاقى گذشتگان، علاوه بر شناسايى ملكات و رفتارهاى نيكو، راههاى دستيابى به اين ملكات نيز تا حدودى معرفى مى‏شده است. مى‏توان گفت اين بخش از كتب اخلاقى در واقع مربوط به حوزه تعليم و تربيت است. براى توضيح بيشتر لازم است تعريفى اجمالى از «تعليم و تربيت» به عنوان يك رشته علمى ارائه كنيم:
«تعليم و تربيت دانشى است كه چگونگى هدفگذارى و راههاى رسيدن به اهداف آموزشى و پرورشى را نشان مى‏دهد.»
دانش تعليم و تربيت مستقيما ارزشگذارى اخلاقى نمى‏كند؛ يعنى «خوب» يا «بد» بودنِ اخلاقى افعال را مشخص نمى‏كند؛ بلكه خوبى و بدى افعال و ملكات را از علم اخلاق مى‏گيرد و سپس نشان مى‏دهد كه چگونه مى‏توان ملكات خوب را در افراد پديد آورد و چگونه مى‏توان ملكات بد را از آنها زدود. «تعليم و تربيت» براى آنكه بتواند راه دستيابى به صفات اخلاقى نيكو را نشان دهد از دانشهايى همچون روانشناسى و روانشناسى اجتماعى بهره مى‏گيرد. البته بايد توجه داشت كه «تعليم و تربيت» همانطور كه از نامش پيداست، فقط راههاى كسب و حفظ صفات اخلاقى را نشان نمى‏دهد، بلكه مى‏آموزد كه اگر بخواهيم مفاهيم خاصى را آموزش دهيم چگونه بايد عمل كنيم. مثلاً اگر بخواهيم مفاهيم رياضى را به كسى بياموزيم، بايد كدام مراحل را طى كنيم و از چه روشهايى استفاده كنيم و با چه روشهايى ميزان موقعيت خود را بسنجيم.
پس در تعليم و تربيت با جملاتى كه محمول آنها واژه‏هايى همچون «بايد»، «نبايد»، «خوب»، «بد»، «پسنديده»، «ناپسند» و امثال آن است سروكار نداريم؛ بلكه بيشتر با جملاتى سروكار داريم كه از هست‏ها سخن مى‏گويند. مثلاً در تعليم و تربيت مى‏شنويم كه: «آموزش همزمانِ سمعى و بصرى، موجب افزايش سرعت يادگيرى است». «تشويق متناسب با رفتارى خاص، موجب تقويت و پايدارى آن رفتار در فرد است». «اهداف هر درس با توجه به آگاهيهاى قبلى دانش‏آموزان قابل تعيين است» و ... .
البته از هر يك از جملات اِخبارى فوق مى‏توان جملاتى را استنباط نمود كه محمول آنها واژه‏هاى بايد، نبايد، خوب، بد و امثال آن است، ولى هيچيك از اين محمولات معناى اخلاقى نخواهند داشت. مثلاً اگر براساس جمله اوّل گفته شود: «آموزش را بايد از طريق بكارگيرى همزمان صوت و تصوير انجام داد»، «بايدِ» بكار رفته در اين جمله، به معناى «بايد» اخلاقى نيست؛ زيرا همانطور كه در دروس فلسفه اخلاق مى‏خوانيم «بايدِ» اخلاقى بيانگر رابطه‏اى ميان افعال و نتايج آنها در تحقق كمال غايى انسان است. مثلاً اگر بگوييم «بايد راستگو باشيم»، مقصود اين است كه «راستگويى موجب رسيدن به كمال است» و يا «اگر راست بگوييم به كمال مى‏رسيم» و يا به عبارت دقيق‏تر «اگر راست نگوييم به كمال نخواهيم رسيد».
در حالى كه در جمله: «آموزش را بايد از طريق بكارگيرى همزمان صوت و تصوير انجام داد»، لفظ «بايد»، كارى به كمال غايى انسان ندارد؛ زيرا حتى اگر كسى بخواهد يك عمل نادرست يا يك مفهوم انحرافى را هم آموزش دهد، اگر بطور همزمان از ابزار سمعى و بصرى استفاده كند، هدف مقطعى او كه آموزش يك مفهوم و يا يك رفتار بوده است بهتر محقق مى‏شود.
اكنون با اين توضيحات درمى‏يابيم كه معلمان اخلاق با آگاهى از دانش «تعليم و تربيت» بهتر مى‏توانند اهداف اخلاقى را در متعلمان پديد آورند؛ ولى اين بدان معنى نيست كه وظيفه علم اخلاق نشان دادن روشهاست.
يادآورى: در بخشى از حوزه بزرگ «تعليم و تربيت» كه فلسفه تعليم و تربيت ناميده مى‏شود، از مطالب مطرح در حوزه اخلاق بهره‏گيرى مى‏شود. يعنى در فلسفه تعليم و تربيت ديدگاههاى اخلاقى مختلف تأثير مى‏گذارند. مثلاً اگر ديدگاه اخلاقى يك فيلسوف تربيتى اين باشد كه هر عمل فقط در صورتى خوبِ اخلاقى است كه فايده‏اى را براى عامل آن پديد آورد، در اين صورت نظر او درباره اهداف نهاد آموزش و پرورش و هدف‏هاى اجتماعى تعليم و تربيت تغيير خواهد كرد. حال اگر ديدگاه اخلاقى فيلسوف تربيتى اين باشد كه خوبى هر عمل به ميزان تأثير آن در تقرب انسان به خدا بستگى دارد، اهداف نهاد آموزش و پرورش و هدف‏هاى اجتماعى تعليم و تربيت، در نظر او چيزهايى ديگر خواهند بود.
 

تفاوت اخلاق و حقوق

تفاوت اخلاق و حقوق را از زواياى مختلفى مى‏توان بررسى كرد. نگاهى به اهداف حقوق و اخلاق، يكى از جنبه‏هاى تفاوت اين دو را روشن مى‏سازد. چنانكه گفتيم اخلاق به ما نشان مى‏دهد كه چگونه روابط گوناگون (خود، خدا، محيط) خود را تنظيم كنيم تا به كمال و سعادت دست يابيم. بنابراين هدف اخلاق «سعادت» و «كمال» انسانهاست. ولى آيا هدف حقوق نيز همين است؟ با نگاهى كلى به همه نهادهاى اجتماعى، مى‏توان دريافت كه در حقيقت همه آنها ابزارى براى تحقق كمال انسان هستند. درنتيجه نهادهاى وضع‏كننده و اجرا كننده قوانين نيز، قانون را وسيله‏اى براى دستيابى به كمال مى‏شناسند.
آنچه هدف حقوق را از اخلاق جدا مى‏كند، چگونگى تأثير قوانين در تحقق كمال انسانى است.
با توجه به نگاه كلى‏اى كه قبلاً گفتيم، مى‏توان مراكزى مانند نهادهاى ورزشى را نيز كمك كننده به تحصيل كمال دانست. ولى آيا مى‏توان گفت كه هركس از قواعد و مقررات ورزشى تبعيت كند به كمال و سعادت دست مى‏يابد؟ پاسخ قطعاً منفى است و سخن درست اين است كه بگوييم يكى از ابزارهاى دستيابى به سعادت، بدنِ سالم است و ورزش به سالم بودن بدن كمك مى‏كند. پس ورزش مقدمه‏اى است كه دستيابى به كمال و سعادت را تسهيل مى‏كند و اگر كسى بدون انجام اعمال ورزشى بتواند جسمى سالم داشته باشد، هيچگاه به اين مقدمه نيازى ندارد. درباره اخلاق و قواعد اخلاقى نمى‏توان چنين گفت؛ زيرا تأثير اجراى مقررات اخلاقى و داشتن ملكات اخلاقى در تحقق كمال انسان، تأثيرى بى‏واسطه است. يعنى هيچ‏كس نمى‏تواند از مقررات اخلاقى تخلف كند و در عين حال به كمال دست يابد. پس اخلاق، شرط لازم تحصيل كمال و سعادت است و هدف مستقيم آن نيز رسيدن به كمال و سعادت است؛ در حاليكه هدف مستقيم ورزش، تأمين سلامت بدن است.
قوانين حقوقى شرايط مساعدى را در جامعه براى تحقق كمال و سعادت انسانها فراهم مى‏كنند و در نگاهى كلى، هدف آنها تأمين سعادت انسانهاست؛ ولى نمى‏توان هدف مستقيم آنها را كمال و سعادت دانست. هدف بى‏واسطه قوانين حقوقى نظم اجتماعى است. اين نظم، مقدمه‏اى لازم براى تحقق كمال و سعادت انسان است و قوانين وضع مى‏شوند تا اين نظم را پديد آورند. پس مى‏توان گفت قوانين به واسطه پديد آوردن نظم اجتماعى، تحقق كمال انسانها را تسهيل مى‏كنند. البته فرض كردن جامعه‏اى كه نظم اجتماعىِ آن بدون حاجت به قانون برقرار شود نيز محال نيست، همانطور كه در جوامع ابتدايى آداب و رسوم عرفى نظم را برقرار و حفاظت مى‏كرده است؛ ولى در اكثر جوامع، قانون امرى ضرورى است. با وجود اين، مى‏توان گفت قوانين حقوقى نيز مانند ورزش، جنبه ابزارى و واسطه‏اى دارند؛ يعنى اگر فرضا نظم اجتماعى از راهى به جز قانون تأمين شود، آنگاه تأمين سعادت انسان متوقف بر قانون نخواهد بود. پس به‏طور خلاصه مى‏توان گفت تفاوت اخلاق و حقوق از يك جهت به تفاوت هدف آنهاست. هدف مستقيم اخلاق كمال و سعادت انسان است، ولى هدف حقوق، برقرارى نظم اجتماعى است.
تفاوتهاى ديگرى نيز ميان حقوق و اخلاق وجود دارد. از جمله اين تفاوتها تفاوت قلمرو است. همانطور كه قبلاً گفته شد اخلاق تنظيم روابط اجتماعى و غيراجتماعى را برعهده دارد، در حالى كه حقوق فقط در محدوده روابط اجتماعى جاى مى‏گيرد. موارد فراوانى از قوانين حقوقى را مى‏توان قوانين اخلاقى نيز دانست؛ براى مثال امانت‏دارى، هم قاعده‏اى حقوقى است و هم قاعده‏اى اخلاقى. مواردى نيز وجود دارد كه صرفاً حقوقى است؛ مثل وجوب ثبت برخى معاملات و قراردادها، كه كاملاً قاعده‏اى حقوقى است و اخلاق چنين تكليفى نمى‏كند. موارد ديگر جدايى اخلاق و حقوق، تقريبا همه مواردى هستند كه در بخش روابط انسان با خود و خدا، در اخلاق از آنها سخن مى‏رود. اين‏گونه احكام، اخلاقى هستند، ولى وجه حقوقى ندارند.
از ديگر تفاوتهاى حقوق و اخلاق ضمانت اجرايى آنهاست. ضامن اجراى قواعد و تكاليف اخلاقى، معمولاً وجدان اخلاقى و بنابر بعضى ديدگاهها، عقيده به پاداش و كيفر اخروى است؛ در حالى كه ضامن اجراى قوانين حقوقى، وضع جرايم و كيفرهاى دنيوى است.
يكى ديگر از تفاوتهاى حقوق و اخلاق منبع آن دو است. قوانين حقوقى معمولاً از طريق قراردادهاى اجتماعى پديد مى‏آيند. جوامع مختلف با نظر به روابط گوناگون اجتماعى، مقرراتى را براى حفظ نظم و برقرارى عدالت وضع مى‏كنند كه به تناسب فرهنگها و بينشهاى آنها متفاوت است.
قوانين اخلاقى از طريق قراردادهاى رسمى پديد نمى‏آيند، بلكه از وجدان اخلاقى انسانها سرچشمه و تحت‏تأثير جهان‏بينى آنها شكل مى‏گيرند. به همين دليل، قواعد كلى‏تر اخلاقى، تقريبا در همه جوامع يكسان است. مثلاً اصل راستگويى و امانتدارى در همه جوامع پذيرفته شده است؛ گو اينكه درباره مصاديق اين اصول، جوامع با يكديگر اختلاف نظر دارند.
 

تفاوت اخلاق و فقه

با روشن شدن تفاوتهاى اخلاق و حقوق، اكنون نشان دادن تفاوتهاى اخلاق و فقه آسان است.
فقه به عنوان جزيى از معارف دينى، هدفى جز تأمين سعادت انسان ندارد؛ زيرا دين براى سعادت بشر آمده است. اما نمى‏توان همه اجزاء دين را از حيث تأمين سعادت بشر، در يك رتبه قرار داد. برخى از اجزاء دين بطور مستقيم در تأمين سعادت اثر مى‏گذارند، به طورى كه بدون آنها سعادت انسان تحقق نمى‏يابد. عقايد دينى درباره مبدأ و معاد از اين قبيل هستند. كسى كه به وجود خداوند يكتا باور ندارد و عدالت خداوند را نمى‏پذيرد و جهان را هدفدار و تحت اراده موجودى متعالى و مطلق نمى‏داند به سعادت و كمال حقيقى نخواهد رسيد.
برخى ديگر از اجزاء دين چنين تأثير مستقيمى در تأمين سعادت ندارند. براى مثال مقررات حقوقى مطرح شده در اديان، در مرحله نخست به انگيزه تأمين نظم اجتماعى آمده‏اند؛ ولى اين نظم در قالب يك دين براساس اهداف دينى برقرار مى‏شود و هر قانونى را نمى‏توان براى تأمين نظمِ موردِ نظر دين مناسب دانست. اين‏گونه قوانين به واسطه تأمين نظم مطلوبِ دين، مقدمه تأمين سعادت افراد مى‏شوند.
با اين سخن مى‏توان هدف فقه را از آن جهت كه جزيى از دين است، تأمين سعادت و كمال انسان معرفى كرد و از آن جهت كه شامل قوانين حقوقى (و احتمالاً قوانين و قواعدى كه بهداشت جسمى و روانى را تأمين مى‏كنند و مانند آن) داراى اهداف واسطى متفاوتى دانست و تفاوت هدف را به منزله يكى از تفاوتهاى اخلاق و فقه بيان كرد.
تفاوت قلمرو آنگونه كه درباره رابطه اخلاق و حقوق گفته شد، درباره اخلاق و فقه وجود ندارد؛ زيرا قوانين فقهى همه روابط چهارگانه انسان را شامل مى‏شوند. احكام عبادى فقه، بيانگر رابطه انسان و خدا هستند و برخى از تكاليف فقهى مربوط به رابطه انسان با خويشتن هستند. حرمت اضرار به نفس، وجوب حفظ حرمت انسانى خويشتن و امثال آن، از اين قبيل‏اند. حقوق فقط در قلمرو روابط اجتماعى انسان و روابط او با طبيعت حضور مى‏يابد، در حالى كه فقه همه روابط چهارگانه انسان را دربرمى‏گيرد.
ضامن اجرايى احكام فقهى، پاداش و كيفر اخروى است، و ضامن اجرايى قوانين اخلاقى، وجدان اخلاقى است. مى‏توان انسان ملحدى را تصور كرد كه به احكام اخلاقى وفادار باشد، مشروط بر آنكه وجدان اخلاقىِ او بيدار باشد. پايبندى انسان ملحد به احكام اخلاقى، شايد چندان استوار نباشد؛ اين مسئله به قوت وجدان اخلاقى او بستگى دارد. به عبارت ديگر جهان‏بينى الهى و نگرش دينى به عالَم، اجراى احكام اخلاقى را مطمئن‏تر مى‏كند، ولى ضامن اجرايى احكام اخلاقى، منحصرا پاداش و كيفر اخروى نيست.
منابع فقه و اخلاق نيز متفاوتند؛ منبع قوانين اخلاقى مى‏تواند متون و منابع دينى باشد، ولى منابع دينى منبع منحصر به فرد اخلاق نيستند. قوانين اخلاقى حتى در جوامع غيردينى نيز وجود دارند. اعتقاد متدينان به معارف موجود در متون دينى و نيز ايمان مؤمنان به عصمت اولياء دين، باعث مى‏شود متون دينى و سيره انبياء و امامان و معصومين عليهم‏السلام منابع موثّقى براى شناخت مصداقهاى احكام اخلاقى باشند؛ ولى قوانين فراگير اخلاقى بدون رجوع به منابع دينى نيز قابل شناخت هستند؛ مانند اصل راستگويى، عدالت‏ورزى، امانتدارى و ... خدمت بزرگ دين به اخلاق همين است كه انسانها را از خطا در شناخت مصاديق احكام اخلاقى باز مى‏دارد و آنان را در سلوك عملىِ اخلاقى در موارد خاص راهنمايى مى‏كند.
 

تفاوت اخلاق و آداب

آداب جمع ادب است و ادب و آداب در معانى مختلفى به كار مى‏روند. يكى از معانى ادب، دانشى است كه شامل علومى همچون لغت، صرف، نحو، معانى، بيان، بديع و ... مى‏شود. در اينجا معنايى از آداب مورد نظر است كه در تركيباتى همچون آداب و رسوم، آداب الصلوة، آداب المعلمين و المتعلمين و امثال آن بكار مى‏رود. آداب در اين كاربردها، معمولاً دو ويژگى را به ذهن متبادر مى‏كند:
١ـ آداب به ظواهر رفتار و سلوك ظاهرى مربوط مى‏شود؛
٢ـ آداب از اركان اعمال محسوب نمى‏شود، اگرچه گاه بسيار با اهميت است.
آداب در جوامع و گروههاى مختلف، اشكال متفاوتى دارد. آداب مى‏تواند مربوط به طبقه خاصى از مردم باشد، مثل آداب اشراف و ثروتمندان و يا مربوط به صاحبان پيشه‏اى خاص باشد، مثل آداب پزشكان.
آداب در تركيب «آداب و رسوم» جنبه‏هاى ظاهرى رفتار ملتها و گروهها را دربرمى‏گيرد. آداب در اين معنى، موجب همبستگى افراد يك اجتماع مى‏شود و در آنان احساس يكدلى را تقويت مى‏كند. ولى در تركيبات ديگر، همچون آداب الصلوة، به معناى امورى زائد و افزون بر اصل عمل است و باعث بالاتر رفتن درجه اعتبار و ارزش آن عمل مى‏شود. مثلاً رعايت نكردن هيچيك از آداب نماز، موجب عدم مقبوليت فقهى آن نيست؛ ولى عمل به آداب، ارزش نماز را بالا مى‏برد و موجب تقرّب بيشتر انسان به خداوند مى‏شود.
وقتى آداب را در برابر اخلاق بكار مى‏بريم و از تفاوت اخلاق و آداب سخن مى‏گوييم، مقصود جنبه‏هاى ظاهرى رفتارهاست. اين جنبه‏هاى ظاهرى به منزله نشانه‏هاى خلقيات و نيّات صاحب يك رفتار است. براى مثال در روابط معلم و متعلم، آنچه از لحاظ اخلاقى اهميت دارد قدردانى قلبى متعلمين از معلمين است. دانشجو بايد ارزش زحمات استاد خود را بداند و او را به ديده احترام بنگرد. اين احترامِ باطنى، در برخى جوامع در قالب رفتارى همچون دو زانو نشستن، و پشت سر او راه رفتن و در سخن بر او پيشى نگرفتن ظاهر مى‏شود. اينگونه رفتارها كه خبر از جنبه‏هاى باطنى اخلاق فرد مى‏دهند، آداب ناميده مى‏شوند. آداب به نسبت جوامع و زمانها فرق مى‏كنند. در يك جامعه يا خانواده، سخن گفتن رسمى و بكار بردن افعال در صيغه جمع، نشان احترام به پدر و مادر است؛ در حالى كه ممكن است در خانواده يا جامعه‏اى ديگر، اينگونه سخن گفتن نشانه سردى روابط قلمداد شود.
پس اگر آداب را نمود ظاهرى اخلاق بدانيم، تفاوت اخلاق و آداب از اين قرار خواهد بود: اخلاق در شرايط زمانى و مكانىِ متفاوت تغيير نمى‏كند؛ مثلاً راستگويى در همه زمانها و مكانها ستوده است؛ ولى آداب در شرايط مختلف دگرگون مى‏شود. ياد خداوند در همه زمانها به لحاظ اخلاقى پسنديده است، ولى در برخى از مواقع ذكر گفتن آشكار، موجب ريا و دورى از خداوند است. بنابراين اخلاق جنبه گوهرى و آداب جنبه ظاهرى دارد. آداب موجب همبستگى اخلاقى اعضاى جامعه و گسترش اخلاق مى‏شود؛ گو اينكه تغيير مى‏كند، ولى شكلهاى مختلف آن مى‏تواند موجب تقرّب انسان به خداوند شود. اما اخلاق ثابت است و فقط اخلاق فاضله الهى است كه تحقق كمال انسان و سعادت او را درپى‏دارد و چه بسا اخلاق‏هاى ديگر، موجب دورى انسان از خداوند شوند.
 

تفاوت اخلاق و عرفان

عرفان به دو بخش تقسيم مى‏شود: عرفان نظرى و عرفان عملى.
عرفان نظرى دانشى است كه در آن تفسير خاصى از هستى عرضه مى‏شود. در ديدگاه عرفان نظرى، در عالم فقط يك وجودِ حقيقى وجود دارد و باقى چيزها همه مظاهر و تجليات آن وجود حقيقى هستند. عرفان نظرى از اين جهت كه هستى را تفسير مى‏كند، مانند فلسفه است؛ ولى البته تفسير عرفان از هستى، با تفسير فلسفه فرق دارد. عرفان به وحدت وجود قايل است و فلسفه موجودات كثير حقيقى را مى‏پذيرد. عرفان نظرى چنانكه از نامش پيداست، به رفتارهاى انسان كارى ندارد و راهنمايى عملى در آن راه ندارد. عرفان نظرى صرفا نگرشى خاص از جهان و انسان را پديد مى‏آورد.
بخش ديگر عرفان كه آن را عرفان عملى مى‏نامند، شبيه اخلاق است؛ چرا كه عرفان عملى از روابط انسان با خود، خدا، طبيعت و ديگران سخن مى‏گويد و انسانها را در تنظيم روابط چهارگانه خود راهنمايى عملى مى‏كند. عرفان عملى به انسان مى‏گويد چگونه رفتار كند و كدام مراحل را طى نمايد تا حقايقى را كه در عرفان نظرى بيان شده است از طريق دل كشف كند. از نظر عارفان، رسيدن به حقايق مطرح در عرفان نظرى، كار عقل و استدلال نيست؛ بلكه بايد با پاى دل سلوك كرد و با چشم دل آن حقايق را مشاهده نمود. حقيقت بزرگى كه انسان با عمل به دستورات عرفان عملى به آن مى‏رسد، «توحيد حقيقى» است. انسان با طى مراحل و نيل به حالات و مقامات مطرح شده در عرفان، به رتبه‏اى مى‏رسد كه همه‏چيز جز خدا را نفى مى‏كند و هستى حقيقى را تنها براى خداوند عالم قايل مى‏شود. اعتقاد به اينكه هيچ هستى حقيقى جز خداوند نيست، با بحث و استدلال دست يافتنى نيست؛ بلكه بايد انسان كاملى كه خود مراحل و مراتب سير و سلوك را طى كرده است انسان را راهنمايى كند تا از گذرگاههاى دشوار سلوك عبور كند و حالات و مقاماتى را كه در مسير است مشاهده نموده و به تدريج از خودبينى رها و آماده مشاهده حقيقت يگانه هستى ـ كه خداوند است ـ بشود.
انسان عارف، عاشق خداوند و مظاهر ذات اوست. او به همه‏چيز و همه‏كس به عنوان مظهر خداوند مى‏نگرد و درنتيجه عشق او به خداوند، عشق او به طبيعت و انسانها را پديد مى‏آورد. او چون از خودبينى و خودپرستى رها شده است، به ديگران مهر مى‏ورزد، و از مرگ نمى‏هراسد، و به دنيا و امور فانى دلبستگى ندارد و در اثر تمرين و رياضت، بر هواى نفس خويش غالب شده است.
عرفان عملى شبيه اخلاق است و تربيت اخلاقى خاصى در فرد پديد مى‏آورد؛ ولى از جهاتى با اخلاق تفاوت دارد. اخلاق فضايل و رذايل را مى‏شناساند و با استمداد از روشهاى تربيتى، راه دستيابى به فضايل را نشان مى‏دهد. در اخلاق همه فضايل اصلى اخلاقى مانند هم هستند و مراحل مشخصى براى رسيدن مرحله به مرحله به آن فضايل وجود ندارد؛ ولى در عرفان عملى مراتب و مراحلى براى سير و سلوك وجود دارد. تفاوت ديگر اخلاق و عرفان عملى در اين است كه اخلاق درباره همه روابط چهارگانه انسان به يك اندازه سخن مى‏گويد، ولى عرفان عملى بر رابطه انسان و خدا تأكيد بيشترى دارد. البته اصلاح اين رابطه آثار فراوانى بر ديگر روابط انسان مى‏گذارد، ولى بحث اصلى و محورى آن درباره رابطه انسان و خداست.
 

تفاوت اخلاق و فلسفه اخلاق

چنانكه در مباحث فلسفه اخلاق مى‏خوانيم، فلسفه اخلاق از دو بخش تشكيل شده است: «اخلاق هنجارى» و «فرااخلاق».
در بخش اخلاق هنجارى، از قواعدى كلى بحث مى‏شود. اين قواعد كلى راهنماى ما در تشخيص تكاليف اخلاقى هستند. در اخلاق هنجارى ما مى‏خواهيم با بحث عقلى، به قواعدى كلى دست يابيم كه به كار گرفتن آنها، تكليف عملى ما را در موقعيتهاى مختلف روشن مى‏كند.
مثلاً اگر كسى به قاعده «فايده» معتقد شود و بگويد درستى، خوبى و وجوب هر عمل را با مقايسه سود و زيانى كه براى فرد يا جامعه دارد بايد شناسايى كرد، مى‏تواند در مقام عمل تشخيص دهد كه كدام فعل از نظر اخلاقى درست يا خوب است و كدام فعل نادرست يا بد است.
در بخش فرااخلاق از مفاهيم اخلاقى و امكان توجيه احكام اخلاقى بحث مى‏كنيم. در اين بخش، تحقيق مى‏كنيم كه آيا مفاهيمى همچون «خوبى»، داراى مصداق خارجى هستند يا نه؟ و نيز اينكه آيا مى‏توان احكام اخلاقى را با ارجاع به حقايق نظرى توجيه كرد يا نه؟ البته بحث تفصيلى در مورد مسائل فلسفه اخلاق، در دروس فلسفه اخلاق آمده است.
از آنچه درباره مباحث مطرح در اخلاق هنجارى و فرااخلاق گفتيم، رابطه علم اخلاق و فلسفه اخلاق معلوم مى‏شود. علم اخلاق براساس نتايجى كه در اخلاق هنجارى و فرااخلاق به دست مى‏آيد، به شناسايى فضايل و رذايل نفسانى و افعال نيك و بد مى‏پردازد و بحث مى‏كند كه با توجه به قواعد مورد قبول در اخلاق هنجارى، كدام نوع از افعال، مصاديق آن قواعد عام هستند. مثلاً اگر در اخلاق هنجارى پذيرفته باشيم اعمالى كه به كمال انسان منتهى مى‏شوند درست و خوب هستند، در علم اخلاق مى‏پرسيم چه نوع اعمالى اين كمال را پديد مى‏آورند. آيا «بخل» كمال انسان را تأمين مى‏كند يا «سخاوت»؟ آيا «تكبر» درست و خوب است يا «تواضع» و فروتنى؟ در علم اخلاق با توجه به هدف خلقت انسان و ويژگيها و قواى نفس انسانى، كمال هر قوه شناخته مى‏شود و درنتيجه معلوم مى‏شود كه كدام نوع از اعمال، كمال نفس انسان را پديد مى‏آورند.
بطور خلاصه مى‏توان گفت تفاوت اخلاق و فلسفه اخلاق اين است كه مباحث فلسفه اخلاق از حيث منطقى، بر مباحث علم اخلاق مقدم هستند. به عبارت ديگر، فلسفه اخلاق مبنا و پايه علم اخلاق است؛ چرا كه در فلسفه اخلاق از مبادى تصورى و تصديقى علم اخلاق و نيز از قواعد عام اخلاق هنجارى بحث مى‏شود. البته كتابهاى اخلاقى پيشينيان ما، معمولاً در بردارنده برخى مباحث اخلاق هنجارى نيز بوده است.
 

سؤالات

١ ـ آيا محدوده راهنمائى دين منحصر به رفتارهاى اخلاقى انسان است؟ توضيح دهيد؟
٢ ـ توضيح دهيد چرا قلمرو دين گسترده‏تر از اخلاق است؟
٣ ـ آيا خوب يا بد بودن اعمال به خاطر آن است كه مورد امر و نهى خداوند قرار گرفته؟ چرا؟
٤ ـ نظر طرفداران سخن فوق (سوال ٣) در مورد حسن و قبح افعال چيست؟ آن را ذاتى مى‏دانند يا نه؟ توضيح دهيد.
٥ ـ كداميك از دو عبارت زير صحيح است:

الف ـ خداوند به افعال ذاتاً خوب امر مى‏كند.
ب ـ هرگاه خداوند به فعلى امر كرد در آن صورت آن فعل خوب مى‏شود.

٦ ـ چرا اعتقاد به كيفر و پاداش أخروى موجب تقويت انگيزه در اعمال اخلاقى مى‏گردد؟
٧ ـ چه تفاوتى بين علم اخلاق و تعليم و تربيت است؟
٨ ـ آيا تعليم و تربيت فقط راههاى كسب صفات اخلاقى را نشان مى‏دهد؟ توضيح دهيد.
٩ ـ كداميك از جملات زير درست و كدام غلط است؟

الف ـ در تعليم و تربيت با جملاتى كه محمول آنها واژه‏هايى همچون بايد، نبايد، بد،... و امثال آن روبرو هستيم.
ب ـ در تعليم و تربيت با جملاتى سروكار داريم كه از هست‏ها سخن مى‏گويند.

١٠ ـ فرق كلى بايد اخلاقى با بايد غير اخلاقى چيست؟
١١ ـ اخلاق و حقوق و فقه در هدف با يكديگر چه تفاوتى دارند؟
١٢ ـ آيا تفاوتى در قلمرو اخلاق و حقوق و فقه وجود دارد؟ توضيح دهيد؟
١٣ ـ از جهت ضمانت اجرائى چه تفاوتى بين حقوق و اخلاق و فقه مى‏باشد؟
١٤ ـ قوانين اخلاقى با قوانين حقوقى و فقهى چه تفاوتى در منبع دارند؟
١٥ ـ چه فرقى بين آداب و اخلاق مى‏باشد؟
١٦ ـ اخلاق با كدام قسم از عرفان شباهت و با كدام قسم تفاوت دارد؟
١٧ ـ عبارت زير گوياى چه مطلبى است:
«فلسفه اخلاق به لحاظ منطقى بر مباحث علم اخلاق مقدم است».
١٨ ـ هدف و فايده علم اخلاق را بيان كنيد.
 

درس ٣

روش‏شناسى علم اخلاق

عالمان مسلمانِ اخلاق، كتابهاى اخلاقى خويش را به شيوه‏هاى مختلفى تأليف كرده‏اند. برخى از آنها سعى كرده‏اند با شناخت انسان از طريق حكمت و فلسفه، كمال او را شناسايى كنند و پس از آن راههاى رسيدن به آن كمالات را نشان دهند. روش اين دسته از نويسندگان، روش فلسفى است؛ يعنى راه تشخيص درستى قضايايى كه در اين آثار آمده است، روش قياسى و فلسفى است. اگر بخواهيم اينگونه آثار را بررسى كنيم و درستى و نادرستى مطالب آن را تشخيص دهيم، بايد از روش عقلى و فلسفى استفاده كنيم. از اين نمونه كتابها، مى‏توان به تهذيب الاخلاق و طهارة الاعراق نوشته ابن مسكويه و اخلاق ناصرى اثر خواجه نصيرالدين طوسى اشاره كرد.
در اينگونه كتابها مباحث فلسفىِ مطرح در كتاب النفس مبناى كار است. ابتدا با استفاده از آنچه فيلسوفان درباره نفس انسان و اقسام و قواى آن گفته‏اند، كمال هريك از قواى نفس شناخته مى‏شود و سپس راه‏هاى دستيابى به آن كمالات معرفى مى‏شود. مباحثى همچون: سعادت، فضيلت، رذيلت، اعتدال، شجاعت، عفت، حكمت، عدالت و ... مباحث اصلى اين كتاب‏هاست.
دسته‏اى ديگر از آثار اخلاقى، از روش عرفانى پيروى مى‏كنند. در اينگونه آثار، ديدگاه عارفان درباره انسان و جهان مبناى كار است؛ يعنى مقدمات و پيش‏فرضهاى مباحث اخلاقى، از عرفان نظرى اخذ و سپس نشان داده مى‏شود كه انسان با طى كدام مراحل و منازل، مى‏تواند به غايت وجودى خود برسد. روش تشخيص درستى و نادرستى مطالب اين كتابها، روش عرفانى است. براى نقد و بررسى اينگونه آثار از دو روش مى‏توان استفاده كرد:
روش نخست اين است كه پيش‏فرض‏هاى آنها را كه بايد در عرفان نظرى اثبات شوند بررسى كنيم و ببينيم كه آيا اين سخنان با مطالب اثبات شده در عرفان نظرى تناقض دارند يا نه.
روش دوم اين است كه شخص از طريق تجاربِ عرفانى خود، مدعى شود كه مثلاً آنچه در فلان كتاب به عنوان منزلى از منازل طريقت معرفى شده است، نادرست است و يا بگويد منازل و مراحل ديگرى وجود دارد كه شخص با طى آن منازل، آسانتر به حالات و مقامات معنوى دست مى‏يابد. برخى كتاب‏هاى اخلاقى نيز در اين دسته قرار مى‏گيرند، مانند: منازل السائرين و صد ميدان اثر خواجه عبداللّه انصارى و اوصاف الاشراف نوشته خواجه نصيرالدين طوسى.
دسته ديگرى از آثار اخلاقى، از روش نقلى پيروى كرده‏اند. نويسندگان اين آثار به جاى طرح بحثهاى فلسفى يا عرفانى، به قرآن و روايات معصومين عليهم‏السلام رجوع كرده‏اند. در اين آثار آيات و رواياتى كه درباره موضوعات اخلاقى است، دسته‏بندى و تنظيم شده‏اند. نويسندگان اين آثار پرسشهاى اخلاقى خود را از طريق رجوع به آيات و روايات پاسخ مى‏دهند. به اين ترتيب اينگونه آثار را بايد در درجه اول، نوعى كتاب روايى و در درجه بعد نوعى تفسير و شرح الحديث بدانيم. روش اين آثار نقلى است و براى تشخيص درستى مطالب آنها نيز بايد درستى اسناد روايات را بررسى كرد و آنگاه درباره تفسير آيات و دلالت روايات وارد در اين كتابها به داورى پرداخت. كتابهايى همچون: محجة البيضاء اثر فيض كاشانى، ارشاد القلوب نوشته ديلمى و اخلاق محتشمى از خواجه نصيرالدين طوسى از اين قبيل هستند.
براى آنكه از مزاياى همه اين روشها برخوردار شويم، بهترين شيوه اين است كه در تشخيص وظايف اخلاقى خويش به همه اين منابع مراجعه كنيم. به ويژه با توجه به غنى بودن مجامع روايى از احاديث اخلاقى و با توجه به اينكه معصومين عليهم‏السلام سرچشمه‏هاى دانش و هاديان امت به سعادت دنيا و آخرت هستند، استفاده از راهنماييهاى ايشان بسيار مغتنم و غفلت از رهنمودهاى ايشان خسرانى بزرگ و كفران نعمت است؛ در حالى كه پيروى از مكتب معصومين عليهم‏السلام ، شكر نعمت، كوتاه كردن راه و اطمينان به درستى طريق است. بنابراين اگر معارف اخلاقىِ اسلامى را مى‏خواهيم بايد به ايشان رجوع كنيم و بدانيم كه راهنماى حقيقى، معصومين عليهم‏السلام هستند.
بموالاتكم علّمنا اللّه معالم ديننا و اصلح ما كان فسد من دنيانا؛(١)
به دوستى و پيشوائى شما خداوند معالم دين را به ما آموخت و خرابيهاى دنيايمان را درست كرد.
بكم يسلك الى الرضوان وعلى من جحد ولايتكم غضب الرحمن؛(٢)
به سبب شما راه بهشت و خشنودى خدا پوئيده مى‏شود و خشم خداوند مهربان بر منكر ولايت شماست.
همچنين استفاده از تجارب كسانى كه راه كمال را با پيروى از دستورات اسلام طى كرده‏اند مفيد است و بهره بردن از تجارب آنان، احتمال خطا را در طى مسير كمال كمتر مى‏كند. البته بدون شك نمى‏توان توصيه‏هاى هركس را تنها به اين دليل كه خود ادعاى سير و سلوك و كشف و شهود مى‏كند، پذيرفت؛ بلكه بايد اين توصيه‏ها را به كتاب و سنت عرضه كرد و از طريق سنجش عقلى، سره و ناسره آن را از هم شناخت و آنگاه به آن عمل نمود.
بطور خلاصه بايد بگوييم هريك از روشهاى مذكور، ويژگيها و مزاياى خود را دارند و بهتر است ميان اين مزايا تا حدّ ممكن جمع كرد.

١ . زيارت جامعه كبيره.
٢ . همان.

 

سؤالات

١ ـ عالمان اخلاق از چه روشهائى در كتب اخلاقى خويش بهره جسته‏اند؟ با ذكر نمومه‏هاى اثر آنها را بنويسيد؟
٢ ـ توضيح دهيد استفاده از روش فلسفى در علم اخلاق يعنى چه؟
٣ ـ به كارگيرى روش عرفانى و نقلى را در علم اخلاق توضيح دهيد؟
٤ ـ روش تشخيص درستى و نادرستى مطالب كتب اخلاقى كه از روش عرفانى برخوردارند چيست؟
 

درس ٤

مبادى و پيش‏فرض‏هاى علم اخلاق

١ـ اختيار

يكى از مبادى علم اخلاق، مختار بودن انسان است. اهميت اختيار انسان، از ديدگاه علم اخلاق دو جنبه دارد: جنبه منطقى و جنبه تربيتى.
مقصود از اهميت منطقى، با طرح يك پرسش بيشتر معلوم مى‏شود: «پس از تشخيص اعمال خوب و بد و درست و نادرست، آيا مى‏توان انجام‏دهنده اعمال خوب و درست را ستود و انجام‏دهنده اعمال بد و نادرست را نكوهش كرد؟» به عبارت ديگر، آيا مسئول دانستن افراد در برابر اعمالشان درست است؟
چنانكه پيداست، به لحاظ منطقى ستودن فردى كه اختيار اعمال خويش را ندارد جايز نيست. مسئوليت اخلاقى فقط در فرض مختار بودن فاعلان اَعمال، معنى دارد. هيچگاه انسانها را به خاطر اعمال غيراختيارى مجازات نمى‏كنند. هيچگاه كسى را به خاطر ابتلا به يك بيمارى همه‏گير سرزنش نمى‏كنند، مگر آنكه فرد بيمار به اختيار خود برخى وظايف بهداشتى را ترك كرده باشد. بنابراين هر فرد، تنها در فرضِ مختار بودن، مسئوليت اخلاقى دارد و ستوده و نكوهيده مى‏شود. در جايى كه فاعل يك عمل مختار نباشد و مثلاً بى‏اختيار خطايى از او سرزند، نه‏تنها سرزنش نمى‏شود بلكه اگر كسى او را سرزنش كند خود نكوهش مى‏شود؛ زيرا سرزنش كردن افراد غيرمختار به لحاظ اخلاقى نادرست است.
اهميت تربيتىِ اختيار، در علم اخلاق واضح‏تر است. هدف علم اخلاق از شناسايى افعال و ملكات خوب و پسنديده، اين است كه افراد را در جهت اصلاح و تكميل اخلاق يارى دهد. اگر انسان در اعمال خويش فاقد اختيار باشد، هيچگاه نمى‏تواند به اصلاح و كمال اخلاق خويش اميد داشته باشد. انسانى كه خود را محكوم جبر محيط و وراثت مى‏داند، هيچگاه انگيزه‏اى براى دگرگون كردن اخلاق خويش نخواهد داشت و نيز كسى كه انسان‏ها را مجبور مى‏داند، هرگز به اصلاح و تربيت اخلاقى آنها اقدام نخواهد كرد و تعليم و تربيت اخلاقى آنها را برعهده نخواهد گرفت.
پس واضح است كه عالمان اخلاق و مربيان اخلاقى، همواره آگاهانه يا ناخودآگاه به مختار بودن انسان باور داشته‏اند و انسان را محكومِ عواملى همچون وراثت و محيط نمى‏شمرده‏اند. اديان الهى و بويژه دين مبين اسلام، در عين توجه به تأثير وراثت و محيط بر شخصيت اخلاقى افراد، هيچگاه از عامل اختيار در انسان غفلت نكرده‏اند و شخصيت اخلاقى انسانها را در نهايت متكى و مستند به اختيار آنها دانسته‏اند. از همين روست كه دستورات و راهنماييهاى اسلام براى توليد نسل پيراسته و سالم، باعث آن نمى‏شود كه از فرزندان خانواده‏هاى آشفته سلب مسئوليت شود. همينطور كسانى كه در محيط نامناسب زندگى مى‏كنند، مكلف به اصلاح محيط و يا هجرت از محيط خود هستند؛ نه آنكه با بهانه قرار دادن بدىِ محيط، بتوانند از مسئوليت شرعى و اخلاقى خويش سرباز زنند. در قرآن كريم خطاب به كسانى كه بر خويشتن ستمكار بوده‏اند و به بهانه مستضعف بودن و تحت سلطه بودن، بر خود ستم كرده‏اند، گفته شده است:
الم تكن أرض اللّه واسعةً فتهاجِرُوا فيها فاولئك مأويهم جَهنّم وساءَت مصيرا؛(١) مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟ پس آنان جايگاهشان دوزخ است و [دوزخ] بد سرانجامى است.
البته بحث از اينكه آيا اصل اختيار به لحاظ فلسفى و اعتقادى درست است يا نه، در علم كلام و فلسفه صورت مى‏گيرد و علم اخلاق عهده‏دار اين بحث نيست.

١ . نساء/ ٩٧.

 
٢ـ تغييرپذيرى اخلاق انسان

شخصيت هر فرد، مجموعه صفات پايدار اوست. برخى از اين صفات پايدار، به جنبه‏هاى جسمانى و ظاهرى افراد و برخى به جنبه‏هاى درونى و روحى آنها مربوط است. جنبه‏هاى مختلف شخصيت هر فرد، از حيث پايدارى و دائمى بودن يكسان نيست. برخى از اين جنبه‏ها مانند خصوصيات جسمانى، همچون چاق يا لاغر بودن، كوتاه يا بلند بودن و ...، تغيير نمى‏پذيرند، ولى برخى از جنبه‏هاى ديگر قابليت تغيير دارند. البته تغييرپذيرى جنبه‏هاى مختلف شخصيت نيز به يك ميزان نيست؛ مثلاً هيجان‏پذيرى (Emotionality) و زود انگيختگى (Impulsiveness)افراد به آسانى دگرگون نمى‏شود. برخى افراد به سرعت در برابر موقعيتهاى ناخوشايند يا جديد عكس‏العمل نشان مى‏دهند؛ عصبانى مى‏شوند و يا از موقعيتهاى جديد مى‏گريزند. اينگونه اوصاف به كندى و دشوارى تغيير مى‏كنند. دسته‏اى ديگر از اوصاف همچون ويژگيهاى اخلاقى و اجتماعىِ شخصيت، قابليت دگرگونى بيشترى دارند. اين ويژگيها را كه «ويژگيهاى منش» (character traits)مى‏نامند، مى‏توان تغيير داد. آن دسته از ويژگيهاى شخصيت كه تغييرپذير نيستند و يا به دشوارى دگرگون مى‏شوند، تأثير قطعى بر ويژگيهاى اخلاقى فرد ندارند. مثلاً برخى از روانشناسان، انسانها را به دو گونه (Type) شخصيتى تقسيم مى‏كنند: درون‏گر (Intravert) و برون‏گرا (Extravert). افراد «دورن‏گرا» در موقعيتهاى مختلف واكنش منفى دارند؛ يعنى از موقعيتهاى جديد مى‏گريزند و ساكت و آرام هستند. در حالى كه افراد «برون‏گرا» به موقعيتها واكنش مثبت نشان مى‏دهند و از «درون‏گرايان» بيشتر حرف مى‏زنند و در تماسهاى اجتماعى فعالتر برخورد مى‏كنند. اين ويژگيها تحت‏تأثير عوامل مختلفى همچون وراثت، محيط و تجارب زندگى فردى پديد مى‏آيند و در افراد بزرگسال به دشوارى دگرگون مى‏شوند. ولى هيچيك از اين دو تيپ شخصيتى، اخلاقى‏تر از تيپ ديگر نيست و مثلاً يك فرد درون‏گرا، مى‏تواند به اندازه يك فرد برون‏گرا به وظايف اخلاقى خود پايبند باشد. البته گاه ممكن است برخى رفتارهاى ظاهرى متناسب با ارزشهاى اخلاقى، در افراد برونگرا بيشتر ديده شود. مثلاً اگر احترام به ديگران در قالب الفاظ و رفتارهايى خاص ظاهر شود، افراد برونگرا آمادگى بيشترى براى يادگيرى اين رفتارها دارند. همچنين ممكن است برخى ديگر از اخلاقيات در افراد درونگرا بيشتر ظاهر شود؛ مثلاً اگر «صمت» (سكوت توأم با تفكر) رفتار اخلاقى پسنديده‏اى باشد، افراد درونگرا آمادگى بيشترى در ظاهر ساختن اين رفتار خواهند داشت.
عالمان اخلاق، درباره صفات اخلاقى شخصيتِ فرد بحث كرده‏اند. آنان از خود پرسيده‏اند: آيا ويژگيهاى اخلاقى افراد تغييرپذير است، يا همواره ثابت مى‏ماند.
برخى نويسندگان ويژگيهاى اخلاقى را به دو دسته تقسيم كرده‏اند: «طبيعى» و «غيرطبيعى» و گفته‏اند: اخلاق طبيعى غيرقابل تغيير و زوال است. اخلاق طبيعى، در ذات انسان و همواره با طبيعت او همراه است. اخلاق غيرطبيعى از طبيعت انسان ناشى نمى‏شود؛ بلكه در اثر عواملى مانند تعليم و تربيت و همنشينى با افراد پديد مى‏آيد. و تغييرپذير و قابل زوال است.
اخلاق انسان را نمى‏توان تماما طبيعى و تغييرناپذير دانست، زيرا بسيار ديده‏ايم كه افرادى در اثر تغيير محيط و ترك برخى دوستان و پيوستن به دوستان ديگر، اخلاق و رفتارشان دگرگون شده است، يا فرزندان يك خانواده در اثر تعليم و تربيت و حضور در محيط مدرسه و انتخاب مشاغل مختلف، داراى اخلاق متفاوتى شده‏اند. بنابراين بايد قبول كنيم كه حداقل بخشى از اخلاق انسان قابل تغيير است. امّا آيا مى‏توان گفت همه خلقهاى انسان اكتسابى و قابل تغيير است؟
برخى از علماى اخلاق معتقدند همه خلقهاى انسان را مى‏توان تغيير داد. دليل اين مدعا را مى‏توان به شكل زير بيان كرد:
اگر فرض كنيم خلقى غيرقابل تغيير است، از دو حال خارج نيست: يا جزء (يا لازم) ماهيت انسان است و يا چنين نيست. اگر جزء (يا لازم) ماهيت انسان باشد، بايد همه انسانها در آن خلق يكسان باشند و اگر هيچ خلقى نباشد كه همه انسانها در آن يكسان باشند، نتيجه مى‏گيريم كه هيچ خُلقى مقتضاى ماهيت انسان نيست.
اگر خلقِ غيرقابل تغيير، جزء (يا لازم) ماهيت نباشد، بايد گفت اصناف و گروههاى انسانى به سببى خارج از ماهيت خود آن را پذيرا شده‏اند؛ يعنى علتى خارجى پديد آورنده آن خلق است و اگر آن علّت خارجى را بشناسيم، مى‏توانيم درباره امكان تغيير آن خُلق قضاوت كنيم.
علت پديدار شدن يك خلق در انسان، عادت است. عادت به معناى تكرار يك فعل است به اندازه‏اى كه از آن پس آن فعل به آسانى از فرد صادر شود. بنابراين هر خلق را مى‏توان با تكرار عملى مخالف و متضاد با آن تغيير داد. براى مثال اگر كسى «ترسو» باشد مى‏تواند با تكرار اعمالى كه مقتضاى شجاعت است، در خود صفت نفسانى شجاعت را پديد آورد و ترس را از خود زايل كند.
بنابراين بايد نظر معتقدان به اكتسابى بودن جميع خُلقها را ترجيح دهيم و تغييرپذيرى اخلاق را بطور مطلق بپذيريم و البته بر اين نكته تأكيد كنيم كه سرعت دگرگونى خُلقها يكسان نيست و عوامل بسيارى در تغيير آنها تأثير دارند.
 

سؤالات

١ ـ مبادى و پيش فرض‏هاى علم اخلاق را بنويسيد؟
٢ ـ مسؤول دانستن افراد در برابر اعمالشان مبتنى بر چه پيش فرضى است؟
٣ ـ تلاش براى تربيت اخلاقى خود و ديگران مبتنى بر چه پيش فرضى است؟
٤ ـ دليل اين مدعا را بيان كنيد: «همه خُلق انسان را مى‏توان تغيير داد».
٥ ـ علت پديدار شدن يك خُلق در انسان چيست؟ آنرا تعريف كنيد.
٦ ـ آيا مى‏شود يك خُلق را به ضد خودش تبديل كرد؟ چگونه؟
٧ ـ با قبول نظريه اكتسابى بودن جميع خلقها آيا مى‏توان تغيير پذيرى اخلاق را بطور مطلق پذيرفت؟
٨ ـ آيا سرعت تغيير تبديل خُلقها يكسان است؟