«اخلاق» بر وزن اَفعال كلمهاى عربى و جمع واژه «خُلق» است. خُلق به ويژگيهاى نفس انسان گفته مىشود، همانگونه كه خَلق به صفات بدن گفته مىشود. پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله خطاب به خداوند چنين دعا مىكردند:
اللّهم حَسِّن خُلقى كما حسَّنتَ خَلقى.(١)
در اين دعا پيامبر از خداوند طلب مىكند كه صفات نفس او را همچون صفات بدنش نيكو
فرمايد. بنابراين اخلاق يعنى صفات نفسانى انسان. هرگاه گفته شود كه شخصى داراى
اخلاق نيكوست، منظور اين است كه صفات نفسانى او نيكوست. اعمال انسان متناسب با
ويژگيهاى نفسانى اوست؛ يعنى اگر صفات نفسانى كسى نيكو باشد اعمال او هم نيكو خواهد
بود. به همين دليل وقتى كسى همواره اعمال خوبى انجام مىدهد، مىگويند اخلاق او خوب
است.
براى روشن شدن مطالب فوق آشنايى با چند اصطلاح لازم است.
١ . بحارالانوار، ج ٩٧، ص ٢٥٣.
انسان موجودى دو بُعدى، يعنى مركّب از بدن مادى و نفس غير مادى است. هريك از اين دو
جزء وجودِ انسان، حالات و صفاتى دارند. مثلاً بدن مادى انسانها را
اينگونه توصيف مىكنيم: انسانِ بلند قامت يا كوتاه قامت، انسان سفيد رو يا سبزهرو
و انسان مجروح يا انسان سالم و ... .
همانطور كه از مثالهاى فوق پيداست حالتها و صفات بدن مادى انسانها برخى
تغييرناپذيرند و يا به كندى تغيير مىكنند. بلندى يا كوتاهى يك فردِ بالغ، صفتى است
كه تغيير نمىكند؛ ولى شخصى كه در اثر بيمارى تب مىكند و صورت او در اثر حرارت سرخ
مىشود، بزودى و پس از معالجه، حرارت بدن او طبيعى مىشود و سرخى صورتش برطرف
مىشود.
حالات و صفات نفس انسان نيز دو گونهاند: برخى به سرعت دگرگون مىشوند و برخى ديگر
پايدار هستند. صفات پايدار نفس به سادگى تغيير نمىكنند. اين صفات پايدار، در اثر
تكرار اعمالى خاص در انسان پديدار مىشوند. اگر كسى بخواهد صفت پايدارى را در نفس
خويش پديد آورد، بايد اَعمال متناسب با آن صفت را بسيار تكرار كند. در اثر تكرار
اين اعمال، صفتى پايدار در نفس پديد مىآيد كه آن را مَلكه مىنامند. و از اين پس
هرگاه كلمه ملكه را بكار بريم، مقصود صفتى پايدار در نفس انسان خواهد بود.
ملكات نفس انسان منشأ افعال نيك و بد او هستند. ملكاتى كه منشأ افعال نيكو هستند
«فضيلت» ناميده مىشوند و ملكاتى كه منشأ افعال بد هستند «رذيلت» ناميده مىشوند.
فضايل موجب كمال انسان و نيكى دنيا و آخرت او هستند و رذايل، انسان را از كمال
واقعى دور مىكنند و دنيا و آخرت او را تباه مىسازند.
اكنون با توجه به اصطلاحاتى كه آموختيم «خُلق» را تعريف مىكنيم:
«خُلق ملكهاى نفسانى است كه باعث مىشود افعال خاصى از انسان به سادگى و بدون نياز
به فكر و تأمل صادر شود».
خُلق نيكو يعنى صفات نفسانىِ پايدارِ نيكو و خُلق بد يعنى صفات نفسانى پايدارِ بد.
خُلق نيكو فضيلت است و خُلق بد رذيلت نام دارد.
علم اخلاق علمى است كه فضايل و رذايل نفسانى انسان را شناسايى مىكند. در علم اخلاق
با شناخت قواى نفس انسان و كمال هريك از اين قوا، معلوم مىشود كه كدام فعل متناسب
با كمال قواى نفسانى است. وقتى بدانيم كمال هر يك از قواى نفس چيست، مىتوانيم
بفهميم كدام ملكه نفسانى پديدآورنده اين كمال است و كدام ملكه مانع آن؛ به عبارت
ديگر، با شناختِ كمال قواى نفس، فضايل نفسانى لازم براى رسيدن به كمال را خواهيم
شناخت. بنابر اين مىگوييم علم اخلاق فضايل لازم براى رسيدن به كمال و رذايل مانع
از رسيدن به آن را شناسايى مىكند.
علم اخلاق علاوه بر شناسايى فضايل و رذايل، ارزش افعال انسان را نيز مشخص مىنمايد.
هر عملى پديدآورنده فضايل نفسانى نيست؛ بنابر اين در علم اخلاق افعالى كه
پديدآورنده فضيلت هستند شناسايى مىشوند. اينگونه افعال داراى ارزش مثبت اخلاقى
هستند. همچنين افعالى كه موجب پديد آمدن رذيلت هستند، در علم اخلاق شناسايى
مىشوند. اينگونه افعال ارزش منفى اخلاقى دارند. به طور خلاصه مىتوان گفت: در علم
اخلاق دو گونه ارزشگذارى داريم، يا به عبارتى دو چيز موضوع ارزش گذاريهاى ماست:
افعال و ملكات.
ملكات را چنانكه گفتيم با اوصافى همچون فضيلت و رذيلت ارزشگذارى مىكنيم و افعال
را با اوصافى چون جميل، نيكو، خوب، قبيح، ناپسند، بد، درست و نادرست توصيف
مىنماييم.
در بخش «اخلاق هنجارى» از مباحث فلسفه اخلاق، قاعده يا قواعدى كلى به دست مىآيد.
با استفاده از اين قواعد مىتوان عمل خوب و درست را از عمل بد و نادرست تشخيص داد.
مكاتب مختلفِ اخلاق، قواعد متفاوتى را براى اين كار معرفى مىكنند، ولى بهطور
مختصر مىتوان قاعده كلى براى تشخيص خوبى و بدىِ اعمال را اينگونه معرفى كرد:
«هر عمل كه به تحقق كمال انسان كمك مىكند خوب و درست است و هر عمل كه كمال انسان
را در خطر قرار مىدهد نادرست و بد است».
در علم اخلاق بايد موارد و مصاديق اين قاعده كلى را شناسايى كرد. مقصود از مصاديق،
افعالِ جزيى ما كه در شرايط و موقعيتهاى روزمره اتفاق مىافتد نيست، بلكه بايد
معلوم كرد كدام نوع از افعالْ خوب و كدام نوع از افعالْ بد هستند. به عبارت ديگر
اينكه كدام فعل به تحقق كمال انسان كمك مىكند و كدام فعل كمال انسان را به خطر
مىاندازد.
تصور كنيد در اتوبوس نشستهايد و مسافرى كه پهلوى شماست با آرامش و متانت به شما
سلام مىكند. شما بىهيچ ترديدى پاسخ سلام او را مىدهيد. امّا پس از چند لحظه او
به شما مىگويد كه دچار مشكل مالى است و از شما تقاضاى كمك مىكند. در اينجا شما
دچار ترديد مىشويد و از خود مىپرسيد: «آيا به او كمك كنم يا نه؟» چرا ترديد
مىكنيد؟ در حالى كه مىدانيد همانطور كه جواب سلام ديگران كارى نيكوست احسان به
نيازمندان نيز نيكوست. علت ترديد شما، ترديد در درستى يا خوبى احسان نيست؛ بلكه شما
در راستگويى آن فرد ترديد مىكنيد. علم اخلاق اينگونه ترديدها را برطرف نمىكند،
بلكه فقط به ما مىآموزد كه كدام نوع از افعال، خوب و كدام نوع بد هستند. پس پرسش
علم اخلاق از خوبى افعال، پرسش از خوبى هر فعل خاص و شخصى نيست، بلكه پرسشى كلى
است.
دستهاى ديگر از پرسشها نيز وجود دارد كه در علم اخلاق پاسخ داده مىشود. اين
پرسشها درباره ملكات نفسانى انسان است. در علم اخلاق مىخواهيم بدانيم كدام ملكات
انسان، فضيلت و كدام رذيلت هستند. براى اين منظور بايد معيارى به دست آوريم كه با
آن معيار فضايل و رذايل نفس انسان شناخته مىشوند.
كلىترين معيار براى تشخيص فضيلت و رذيلت، مشابه همان معيارى است كه در تشخيص خوبى
و بدى افعال وجود دارد؛ يعنى در تشخيص فضيلت بودن يا رذيلت بودن صفات نفسانى هم بايد ببينيم كدام ملكات، كمال غايى انسان را محقق مىكنند و
كدام صفات نفسانى، مانع از كمال انسان مىشوند. هر صفت نفسانى كه كمال انسان را
ممكن مىسازد فضيلت و هر صفت نفسانى كه مانع كمال انسان است رذيلت است.
بطور خلاصه علم اخلاق پاسخگوى دو دسته اصلى از سؤالات است:
الف ـ كدام افعال درست، خوب [يا واجب] هستند؛
ب ـ كدام ملكات، ملكات فاضله هستند.
پس با توجه به اين موارد، موضوع علم اخلاق، ملكات و افعال انسان است.
گفتيم علم اخلاق به ما نشان مىدهد كه چه نوع افعالى خوب و درست هستند؛ به عبارتى
علم اخلاق درباره درستى و خوبى فعل انسان در همه عرصههاى زندگى بحث مىكند. با
توجه به عرصههاى مختلف زندگى، بايد قلمرو علم اخلاق را به طور روشنتر، مشخص نمود و
در تعريف آن جاى داد.
افعال انسان در يك تقسيمبندى كلّى دو گروه مىشود: گروه نخست اعمالى است كه انسان
در رابطه با خويشتن انجام مىدهد؛ يعنى اعمالى كه در ارتباط با هيچكس يا هيچ چيز
ديگرى غير از خود انسان نيست. گروه دوم اعمالى است كه در ارتباط با افراد يا چيزهاى
ديگر غير از خود انسان است. افراد و چيزهايى كه با عمل انسان مرتبط هستند
دوگونهاند: يا موجوداتى محدود و فناپذيرند و يا موجودى فناناپذير و نامحدود.
افعالى كه در ارتباط با موجود نامحدود و فناناپذير است، رابطه انسان و خدا را
دربرمىگيرد و افعالى كه با موجود يا موجودات محدود و فناپذير ارتباط دارد، رابطه
انسان با محيط پيرامون را برقرار و تنظيم مىكنند.
محيط انسان دوگونه است: محيط انسانى و محيط طبيعى. محيط طبيعى شامل همه طبيعت است
مانند كوهها، رودها، درياها، دشتها، جنگلها و ... و محيط انسانى شامل همه انسانها و
مصنوعات انسانى است. به اين ترتيب بايد گفت افراد انسان، اجتماعات انسانى (شامل جوامع صنفى، نژادى، ملّى و جامعه جهانى و ...) ماشينآلات و
محيط شهرى (شامل ساختمانها، خيابانها، اماكن عمومى و خصوصى و...)؛ محيط انسانى را
تشكيل مىدهند.
پس در مجموع انواع روابط انسان، كه افعال او را تقسيم مىكند از اين قرار است:
١ـ رابطه انسان با خود؛
٢ـ رابطه انسان با خدا؛
٣ـ رابطه انسان با محيط
رابطه انسان با محيط طبيعى
رابطه انسان با محيط انسانى
اشخاص
جامعه
محيط شهرى
مصنوعات بشرى
علم اخلاق مىتواند درباره همه انواع روابط انسان بحث كند و فعل خوب و درست را در
هريك از اين عرصهها معرفى كند. در گذشتههاى دور، عالمان اخلاق بيشتر به رابطه
انسان با خود و خدا توجّه داشتهاند، ولى در اسلام به روابط گوناگون انسان توجه شده
است.
امروزه نيز شاخههاى جديدى در علم اخلاق پديد آمده است كه از جمله مشهورترين آنها
«اخلاق پزشكى» و «اخلاق زيستى» است. شاخههاى ديگرى نيز در علم اخلاق وجود دارند كه
از چگونگى روابط انسان در محيط كار، مدرسه و امثال آن بحث مىكند.
با توجه به مطالب گذشته، اكنون مىتوان علم اخلاق را اينگونه تعريف كرد:
«اخلاق علمى است كه به ما نشان مىدهد روابط گوناگون خود را چگونه تنظيم كنيم تا به
هدف غايى از خلقت خويش دست يابيم».
اين تعريف سؤالاتى را به ذهن مىآورد، مثلاً ممكن است كسى بپرسد:
ـ آيا در اخلاق از شرايط و مقررات مالكيت انسان بر منابع طبيعى و يا ابزار توليد
بحث مىشود؟
ـ آيا در اخلاق از مجازاتهاى مربوط به جنايات انسانها بر يكديگر بحثمىشود؟
پاسخ به اينگونه سؤالات، نيازمند آشنايى با تفاوتهاى علم اخلاق با برخى معارف ديگر
است. اين تفاوتها را به زودى مورد بحث قرار مىدهيم.
اهميت علم اخلاق به سبب اهميت اخلاق است. اهميت اخلاق را مىتوان از زواياى مختلفى
بررسى كرد. اخلاق روابط چهارگانه انسان را دربرمىگيرد. بنابراين اصلاح آن به معناى
اصلاح همه روابط انسان، و نتيجه آن رسيدن انسان به تعادل واقعى خواهد بود. مقصود از
تعادل واقعى انسان، اين است كه آرزوها و افعال انسان با استعدادها، نيازها و غايات
وجودى او هماهنگ شود. براى شناخت ويژگيهاى انسانِ متعادل، بايد از هستها آغاز كرد؛
يعنى بايد غايت وجودى انسان، استعدادهاى او و نيازمنديهاى او را شناخت. آنگاه
مىتوان انگيزههاى او را به سوى آرزوهاى دست يافتنى و متناسب با كرامت و جايگاه
وجودى او جهت بخشيد و مقدمات لازم براى رسيدن به آن آرزوها را فراهم كرد. مهمترين
مقدمه براى رسيدن به آرزوهاى شايسته انسان، آگاهى از كمال و راههاى رسيدن به آن
است و علم اخلاق اين آگاهى را در اختيار انسان مىگذارد.
در همه ادوار تاريخ، انسانها براى رسيدن به تعادل فردى و اجتماعى كوشيدهاند و همه
جوامع اعم از جوامع دينى و غيردينى، روابط خود را در چارچوب قواعد و ضوابط تنظيم
كردهاند. بخش عمدهاى از اين ضوابط، اخلاقى بودهاند. ضوابطِ اخلاقى هرگاه از طريق
وحى دريافت شدهاند، مؤثرتر و صحيحتر بودهاند، ولى اين بدان معنى نيست كه اخلاق،
ويژه انسانهاى ديندار است. نياز به اخلاق را عقل انسان نيز درك مىكند و درستى و
نيكى برخى از اعمال و خطا بودن و زشتى برخى ديگر را مىتوان درك نمود. خداوند در
وجدان اخلاقى انسان، آگاهى و تمايل به خير را قرار داده است؛ هرچند اين آگاهى
اجمالى و مختصر باشد.
عقل انسان نياز به اخلاق را حداقل در قلمرو روابط و مناسبات اجتماعى درك
مىكند. انسانها همانطور كه ضرورت قانون را براى برقرارى نظم درمىيابند، ضرورت
قوانين اخلاقى را براى برقرارى نظمِ عادلانه و آرامبخش مىفهمند. انسان، جامعهاى
را كه با ضوابط اخلاقى حفاظت و هدايت مىشود دلپذيرتر مىيابد و مىفهمد كه راه
رسيدن به تعادل، آرامش و موفقيت، التزام به اخلاق است. اميرالمؤمنين عليهالسلام در
روايتى فرمودهاند:
لَو كنّا لانرجوا جَنّةً و لانخشى نارا و لا ثوابا و لا عقابا لكان ينبغى لنا أن
نطالب بمكارم الاخلاق فانّها ممّا تدلّ على سبيل النجاح؛
اگر به بهشت و پاداش اميد نداشتيم و از آتش جهنم و عقاب نمىهراسيديم، شايسته بود
كه مكارم اخلاق را بخواهيم، زيرا كه آنها راهنماى نجات و پيروزىاند.(١)
اين روايت بسيار پرمعناست. يكى از معانى احتمالى اين روايت اين است كه اگر آخرتى در
كار نبود و حيات انسان در دنيا خلاصه مىشد، باز هم مكارم اخلاق مطلوب بودند؛ چرا
كه زندگى دنيا را دلپذير و انسان را در دنيا متعادل و آرام مىسازند. احتمالاً يكى
ديگر از درسهاى اين روايت، اين است كه خوبى و مطلوبيت مكارم اخلاق، چنان است كه حتى
اگر در برابر كارهاى نيك پاداشى در كار نبود و بر اثر اعمال بد عقابى صورت
نمىگرفت، باز هم درك خوبى و مطلوبيت مكارم اخلاقى ما را وامىداشت كه آنها را
بخواهيم. در اين معنا حتى آثار مكارم اخلاق در بهبود حيات دنيايى انسانها هم سبب
مطلوبيت آنها نيست، بلكه خوبى ذاتى مكارم اخلاقى مورد نظر است. احتمالات ديگرى نيز
در معناى اين روايت وجود دارد كه از آنها درمىگذريم.
اهميت اخلاق به قدرى است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند:
انّما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛
من براى كامل كردن مكارم اخلاق مبعوث شدهام.
١ . اخلاق در قرآن، مكارم شيرازى، ج١، ص ٢٢؛ به نقل از: مستدرك الوسائل، ج ٢، ص ٢٨٣.
از اين روايت فهميده مىشود كه حداقل يكى از مهمترين اهداف دين، تربيت اخلاقى
انسانهاست. همچنين از ايشان نقل شده است كه: «الاسلام حسن الخُلق» و نيز: «الخلق
الحسن نصف الدين»(١) و نيز: «اكمل المؤمنين ايمانا احسنهم خلقا»(٢). اين روايات از
اهميت اخلاق براى دين انسانها حكايت مىكنند. اهميت اخلاق براى دنياى انسانها نيز
در روايات مورد توجه بوده است. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودهاند:
من حسنت خليقته طابت عشرته؛
كسى كه اخلاقش نيكو باشد زندگانىاش گواراست.
اين سخنان اهميت اخلاق را نشان مىدهند و هرگاه موضوعى بدين پايه از اهميت باشد،
علمِ به آن نيز مهم خواهد بود. علم اخلاق راهنماى انسانهاست تا به آثار سودمند
اخلاق نيك هدايت شوند و چگونگى يافتن آنها را بشناسند و به مكارم اخلاق بگروند و
اعمال نيكو را پيشه خود سازند. انسان، بدون علم اخلاق نمىتواند به كمالات خود
آنگونه كه بايد، دست يابد. علم اخلاق راهنماى انسان است و انبياء عليهمالسلام
راهنمايان انسان در مسير كمال هستند. اگر انسان بىنياز از راهنمايى اخلاقى بود،
يكى از اهداف بزرگ انبياء، هدايت اخلاقى مردم نبود.
نمىگوييم اخلاق منحصر به انسانهاى ديندار است، بلكه مىگوييم انسان بدون هدايت دين
نمىتواند به كمال مطلوب اخلاقى دست يابد و به همين دليل پيامبران براى هدايت
اخلاقى انسانها مبعوث شدهاند.
١ . بحارالانوار، ج ٧١، ص ٣٨٥.
٢ . بحارالانوار، ج ٧١، ص ٣٧٣.
هدف علم اخلاق، پاسخگويى به دو دسته سؤالى است كه قبلاً ذكر كرديم. اين هدف در خدمت
هدف مهمترى است كه همان هدف غايى حيات انسان است. هدف غايى حيات انسان، كمال است؛
يعنى تحقق قوايى كه در وجود او نهفته است. علم اخلاق با شناساندن افعال درست و نشان
دادن فضايل و رذايل، انسان را براى رسيدن به كمال راهنمايى مىكند. پاسخهاى علم اخلاق به سؤالات مذكور، انسان را يارى مىدهد
رفتار و ملكات نفسانى خود را چنان تنظيم كند كه به كمال برسد.
بنابر اين هدف نهايى اخلاق، كمك به تحقق هدف حيات انسان است؛ ولى هدف بىواسطه علم
اخلاق، شناساندن افعال خوب و بد(فضايل و رذايل) است.
شناختن فضايل و رذايل، علاوه بر تأثيرى كه در حركت انسان به سوى كمال دارد، فوايد
ديگرى نيز دارد. با شناخت رفتارهاى خوب و درست، روابط اجتماعى نيز نظم مىگيرد؛
زيرا رفتار اخلاقى افراد جامعه، موجب برقرارى روابط مناسب ميان آنهاست و شناخت
رفتار صحيح، مقدمه ضرورى عمل اخلاقى است. پس يكى از فوايد علم اخلاق، تحقق جامعه
سالم با روابط سالم است.
از ديگر فوايد علم اخلاق، ايجاد شرايط روحى و روانى مناسب در فرد است. همانطور كه
گفتيم علم اخلاق راهنماى انسان در دو كار است: اصلاح رفتار و پديد آوردن ملكات
فاضله در نفس.
انسان با شناخت رفتار صحيح و انجام آنها، از سويى وجدان اخلاقى خويش را آسوده
مىكند و از سوى ديگر مورد تأييد و پذيرش جامعه قرار مىگيرد. تأييد اجتماع و
آسودگى وجدان اخلاقى، موجب تعادل روانى فرد مىشود و از بروز تنشهاى روانى ناشى از
تضادهاى درونى و بيرونى جلوگيرى مىكند.
كسى كه رفتار اخلاقى درستى دارد، كمتر دچار احساس گناه مىشود و اضطراب حاصل از
احساس گناه، او را نمىآزارد. چنين فردى دچار كشمكش درونى نيست و در درون او، نزاعى
ميان وجدان اخلاقى و اعمال گذشته او رخ نمىدهد. همين آسودگى، موجب احساس خرسندى
مىشود و او را براى تلاش سازنده به سوى اهداف زندگى آماده مىكند. انسانهايى كه از
سوى اطرافيان و اجتماع خود مورد تأييد قرار مىگيرند، زمينه همكارى و مشاركت با
ديگران را مىيابند و مقدمات لازم براى موفقيت اجتماعى را به دست مىآورند. كسى كه
رفتارش از لحاظ اخلاقى صحيح است، اعتماد ديگران را جلب مىكند و فرصتهاى بيشترى
براى فعاليت اجتماعى و اقتصادى به دست مىآورد. انسانهاى خوش اخلاق روابط خانوادگى
و شغلى موفقترى دارند و موفقيتهاى بيشتر، در آنان احساس رضايت از زندگى و نشاط براى كوشش
بيشتر را به وجود مىآورد.
انسان به جهاتى نيازمند مربى اخلاق است:
١ـ از جهت شناخت كمالات وجودى خود و ارزشها و تكاليف اخلاقى؛
٢ـ از جهت يافتن و حفظ انگيزه حركت؛
٣ـ از جهت هدايت عملى و به كار بردن شناختها در مقام عمل.
دليل اينكه انسان به راهنمايى اخلاقى نيازمند است، تا حدودى در مطالب گذشته ذكر شد.
انسان نيازمند اتصال به منبع علم مطلق است، زيرا خداوند از همه ابعاد وجودى انسان
آگاه است و كمالات واقعى او را مىشناسد و راههاى رسيدن به آن كمالات را مىداند و
از بخل و ناتوانى هم مبرّاست. حكمت خداوند اقتضا مىكند كه مخلوق خودش را از رسيدن
به كمال محروم نسازد و آگاهى را كه مقدمه اصلى حركت به سوى كمال است در اختيار او
قرار دهد. بنابراين مربى حقيقى انسان، خداوند و انبياء عظام و اولياء عليهمالسلام
هستند.
امّا علاوه بر اينكه فراگرفتن علم اخلاق به معلم وابسته است، انسان زمانى به سوى
«عمل» گرايش مىيابد كه تحقق عينى عمل به دستورات اخلاقى را به صورت مجسم مشاهده
كند. در اين خصوص نيز انبياء عليهمالسلام و انسانهاى كامل و پيروان حقيقى وحى،
مربيان انسان هستند و انگيزه حركت را در انسان پديد مىآورند و تقويت مىكنند. آنها
اسوهها و الگوهايى هستند كه اميد به رسيدن به كمال را در انسان پديد مىآورند.
نكته ديگر اين است كه عمل به تكاليف اخلاقى و بالا رفتن از نردبان تكامل و تقرّب به
خداوند، نيازمند تكرار و تمرين است. بدون تكرار و تمرين و آزمون و خطا مهارتهاى
عملى به دست نمىآيد. مثلاً كسى كه كاربرى كامپيوتر را در كلاس درس مىآموزد، براى
كسب مهارت لازم پشت دستگاه كامپيوتر مىنشيند و آموختههاى خود را به آزمون عملى
مىگذارد و آنقدر تكرار مىكند تا خطاهاى او اندك شود و مهارت لازم در بكارگيرى آموختههايش را به دست آورد. حال اگر آزمون و خطا در
زمينهاى مستلزم استقبال از خطر باشد، ديگر نمىتوان كسب مهارت را به آزمون و خطا
واگذارد. مثلاً كسى كه مىخواهد رانندگى اتومبيل را بياموزد، پس از شنيدن
دستورالعملهاى لازم براى رانندگى، نبايد بدون مربى به رانندگى بپردازد؛ زيرا ممكن
است جان خود و ديگران را به خطر اندازد. اين خطر در مورد پرواز با هواپيما از اهميت
بيشترى برخوردار است؛ درنتيجه نياز به مربى در آنجا بيشتر احساس مىشود. مربى كسى
است كه در كنار انسان مىنشيند و اعمال و حركات او را زيرنظر مىگيرد و تا زمانى كه
مهارت لازم را در كارهاى فرد مشاهده نكند، به او اجازه نمىدهد كه بدون راهنمايى
اقدام به كارى كند.
اخلاق با انسان سروكار دارد و انسان موجودى بسيار پيچيده است. اين موجود پيچيده را
نمىتوان به آسانى به سوى كمال راند، بايد مهارت لازم براى بردن او به سوى كمال را
كسب نمود وگرنه خطرات بزرگى در راه خواهد بود. نمىتوان گفت كسى دستورالعمل اخلاقى
را به شيوه آزمون و خطا به كار گيرد تا به تدريج به نقاط ضعف و خطاى خود پى برد و
بتواند به درستى، راهنماييهاى انبيا عليهمالسلام را در مقام عمل به كار گيرد؛ زيرا
خطاهاى اخلاقى گاه موجب بازماندن فرد از كمال، و هلاكت او مىشود و چون اين خطر،
بسيار بزرگ است نمىتوان انسان را بدون مربى رها كرد. انسان بدون مربى يا به هلاكت
خواهد افتاد و يا حداقل كمال مناسب با استعدادهاى خويش را در نخواهد يافت. از امام
زينالعابدين عليهالسلام روايت شده است كه:
هلك من ليس له حكيم يرشده؛(١)
كسى كه حكيمى او را راهنمايى نمىكند، هلاك مىشود.
١ . بحار الانوار، ج ٧٨، ص ١٥٨.
١ ـ با الهام از اين دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله «اللهم حسِّن خُلقى كَما
حسَّنت خَلقى» تفاوت خُلق با خَلق را بيان نمائيد.
٢ ـ وقتى گفته مىشود شخصى داراى اخلاق نيك يا بد است منظور چيست؟
٣ ـ صفت پايدار چگونه در نفس انسان به وجود مىآيد؟ و چه نام دارد؟
٤ ـ فضيلت و رذيلت يعنى چه و كيفيت پيدايش آنها در نفس انسان چگونه است.
٥ ـ تعريف خُلْق و علم اخلاق را بنويسيد.
٦ ـ ملكه و عمل خوب يا بد چه اعمال و ملكاتى گفته مىشود؟
٧ ـ آيا پرسش علم اخلاق از خوبى و بدى افعال پرسشى كلى است يا شخصى؟ توضيح دهيد؟
٨ ـ قلمرو علم اخلاق را بيان كنيد.
٩ ـ در جمله «اخلاق روابط چهارگانه انسان را در برمى گيرد» منظور از روابط چهارگانه
چيست؟
١٠ ـ با توجه به جمله «بااصلاح روابط چهارگانه انسان، انسان به تعادل واقعى خواهد
رسيد» منظور از تعادل واقعى چيست؟
١١ ـ اين عبارت را توضيح دهيد: «براى شناخت ويژگىهاى انسان متعادل، بايد از هستها
آغاز كرد».
١٢ ـ روايت ذيل را كه منقول از امام على عليهالسلام است طبق متن توضيح دهيد.
«لو كُنّا لا نَرجوا جنّة و لا نخشى نارا و لا ثوابا و لا عقابا لكان ينبغى لنا أن
نُطالب بمكارم الاخلاق فانّها ممّا تدلّ على سبيل النجاح».
١٣ ـ انسان از چه جهاتى به مربى اخلاق نيازمند است؟
١٤ ـ آيا مىتوان دستورالعملهاى اخلاقى را به شيوه آزمون و خطا بكار گرفت؟ چرا؟
درباره رابطه دين و اخلاق از جهات مختلفى مىتوان بحث كرد. يكى از اين مباحث، بحث
قلمرو دين و قلمرو اخلاق است. اخلاق درباره خوبى (يا بدى) و درستى (يا نادرستى)
اعمال و ملكات ما سخن مىگويد. خوبى و درستى واژههايى نيستند كه فقط در قضاياى
اخلاقى به كار روند، بلكه ممكن است آنها را درباره چيزهاى مادى هم بكار بريم؛ مثلاً
بگوييم «قلم خوب» يا «اسب بد». واژه خوب و بد، در اين جا هيچ معناى اخلاقى ندارد؛
زيرا قضاياى اخلاقى مربوط به اعمال اختيارى و ملكات نفسانى ما هستند.
حتى در مورد اعمال اختيارى انسان هم هميشه نمىتوانيم واژههاى خوب و بد و درست و
نادرست را به معناى اخلاقى بگيريم. مثلاً در جملات: «نماز صبح را اگر پس از طلوع
آفتاب بخوانيم نادرست است» و «نماز بدونِ سلام نادرست است»، واژه «نادرست» معناى
اخلاقى ندارد. البته مىتوان از اين جملات معنايى اخلاقى هم دريافت؛ ولى آنچه به
ذهن متبادر مىشود معناى اخلاقىِ «نادرست» نيست. بنابراين، اين واژهها هرگاه
درباره اعمال اختيارى انسان بكار روند و مستحق مدح يا ذمّ بودن فاعل را بيان كنند،
آنگاه معناى اخلاقى خواهند داشت. استحقاق مدح و ذمّ نيز تنها مستند به پيكر ظاهرى
عمل نيست، بلكه به نيّت عامل نيز بستگى دارد.
پس از ذكر اين مقدمه لازم است توجه داشته باشيم كه دين نيز انسانها را در انتخاب
اعمال درست و خوب راهنمايى مىكند؛ ولى محدوده راهنمايى آن، منحصر به رفتارهاى
اخلاقى انسان نيست. در دين، احكام عبادى و حقوقى نيز وجود دارد. در احكام عبادى و
حقوقى نيز اعمال، «درست» و «خوب» يا «نادرست» و «بد» معرفى شدهاند، ولى خوب و درست
در اين احكام، به معناى اخلاقى نيست. همچنين دين دربردارنده عقايدى درباره خدا،
انسان و جهان نيز هست.
با توجه به اين مطالب، قلمرو دين را بايد گستردهتر از قلمرو اخلاق بدانيم. البته
برخى از نويسندگان غربى به دليل عقايد خاص فلسفى و معرفتشناختى، در پذيرش عقايد
دينى راجع به جهان و انسان دچار ترديد شدهاند و كوشيدهاند اهداف و قلمرو دين را
همان هدف و قلمرو اخلاق قرار دهند؛ ولى در صورتى كه به معارف دينى در بعد وسيع آن
معتقد باشيم، قلمرو دين گستردهتر از قلمرو اخلاق است.
يكى از مباحث ديگرى كه درباره رابطه دين و اخلاق مطرح شده است، وابستگى اخلاق به
دين است. اين وابستگى را تاكنون به صورتهاى مختلفى بيان كردهاند:
١ـ برخى گفتهاند اخلاق به دين وابسته است؛ زيرا خوب بودن افعال، تنها از آنروست
كه متعلق امر الهى قرار گرفتهاند. به عبارت ديگر، خوب بودن هر عملى به خاطر آن است
كه خداوند بدان امر نموده است. براى اين افراد، حسن و قبح اعمال ذاتى نيست، بلكه به
امر و نهى خداوند وابسته است. لازمه اين عقيده اين است كه آنچه را كه اكنون بد و
ناپسند مىشماريم، اگر به امر خداوند بود، خوب و پسنديده مىشد. خداوند به راستگويى
امر كرده است و ما آن را خوب مىدانيم و اگر روزى هم خداوند به دروغگويى امر كند،
دروغگويى خوب خواهد بود. متكلمان شيعه اين عقيده را نپذيرفتهاند و معتقد به حسن و
قبح ذاتى افعال شدهاند. در نظريه حسن و قبح ذاتى، امر و نهى خداوند، ناشى از خوبى
و بدى ذاتى اعمال است و خداوند هيچگاه به اعمال بد امر و از اعمال خوب نهى نمىكند.
به عبارت ديگر، خداوند به چيزهاى «ذاتا خوب» امر مىكند؛ نه آنكه خداوند به چيزهايى
امر مىكند و پس از امر خداوند آن چيزها خوب شوند.
با توجه به ديدگاه صحيح كه قائل به حسن و قبح ذاتى اعمال است، اينگونه وابستگى
اخلاق به دين را نمىتوان پذيرفت.
٢ـ گروه ديگرى از عالمان گفتهاند خوبى و بدىِ اخلاقىِ اعمال، وابسته به امر و نهى
الهى نيست، ولى شناختن اعمال خوب و تمييز آنها از اعمال بد، براى انسان در همه
موارد ممكن نيست. از اينرو در موارد بسيارى، معرفت ما نسبت به خوبىِ اعمال خوب و
بدىِ اعمال بد، به واسطه امر و نهى الهى پديد مىآيد. بنابراين نظر اگر آگاهيهاى
انسان كافى باشد، خوبى همه چيزهايى كه خداوند بدان امر كرده است قابل شناخت است.
ولى ما براى عمل به كارهاى خوب، به فرامين خداوند رجوع مىكنيم تا در اثر ضعفِ
آگاهى، كارهاى بد و نادرست انجام ندهيم.
ممكن است به اين نظر اعتراض شود و گفته شود برخى از انسانهاى ملحد با وجود
بىاعتقادى به خدا، نسبت به احكام و وظايف اخلاقى آگاهند و تكاليف اخلاقى خود را
انجام مىدهند. ملحدان چون به خداوند اعتقاد ندارند، به كلام او هم مراجعه
نمىكنند، پس از كجا به احكام اخلاقى آگاهى پيدا كردهاند.
در پاسخ برخى گفتهاند آگاهى ملحدان از احكام اخلاقى، به واسطه مؤمنان است. يعنى
نخست انسانهاى مؤمن به كلام خداوند رجوع كردهاند و كارهاى خوب و درست را از كارهاى
بد و نادرست باز شناختهاند؛ سپس آگاهى خود را به ديگران منتقل كردهاند. درنتيجه
ملحدان بىآنكه خود بدانند از طريق كلام خداوند به آگاهيهاى اخلاقى دست يافتهاند.
پاسخ ديگرى هم به اين اعتراض داده شده است و آن اينكه: مؤمنان پس از رجوع به كلام
خداوند و آگاهى از احكام و تكاليف اخلاقى، جامعهاى را پديد آوردهاند كه به اين
وظايف اخلاقى عمل مىكرده است. تشكيل جامعه اخلاقى موجب شده است ملحدان نيز با
احكام و هنجارهاى اخلاقى آشنا شوند و بطور ناخودآگاه كارهاى خوب اخلاقى را خوب و
كارهاى بد را بد بدانند.
به هر حال به نظر مىرسد درستى برخى از احكام اخلاقى چنان واضح است كه حتى كسانى كه
خواستهاند با آن مخالفت كنند عملاً شيفتگى خود را به اجراى آن
احكام نشان دادهاند. از سوى ديگر خوبى برخى از اعمال و بدى برخى ديگر از كارها
براى انسان به سادگى آشكار نمىشود؛ درنتيجه خداوند براى آنكه انسانها از كمال خود
باز نمانند آنها را راهنمايى كرده و خوب و بد اينگونه اعمال را بيان نموده است.
٣ـ نوع ديگر وابستگى اخلاق به دين، جنبه روانشناختى دارد. يعنى كسانى كه به كيفر و
پاداش اخروى معتقدند، انگيزه بيشترى براى پيروى از احكام اخلاقى دارند. آنان تخلف
از هر حكم اخلاقى را به منزله روبرو شدن با يك كيفر و يا حداقل محروم شدن از يك
پاداش اخروى مىدانند. درنتيجه به خاطر محبتى كه به خويش و منافع خويش دارند تبعيت
از احكام اخلاقى را ترجيح مىدهند و با انگيزه كافى وظايف اخلاقى خود را انجام
مىدهند.
اگر مؤمنان درجات بالاترى از ايمان را دارا باشند، انگيزهاى به مراتب بالاتر
خواهند داشت. اينگونه مؤمنان همواره خداوند را ناظر بر اعمال خويش مىدانند و
رضايت الهى را بالاترين آرزو و مقصد خود مىشناسند. به همين دليل نتايج همه اعمال
خود را تنها در آخرت و زندگى واپسين نمىجويند، بلكه نتيجه هر عمل را همراه با آن
مىبينند و حتى خداوند را از نيات خويش آگاه مىدانند و خشنودى و ناخشنودى خداوند
را حتى قبل از انجام هر عمل و همزمان با نيت آن عمل محقق مىدانند. چنين افرادى
مىكوشند نيت و عمل خود را از هر كار غيراخلاقى پاك كنند و با انگيزهاى قوى در پى
كسب رضاى الهى، انسانى ملتزم به تكاليف اخلاقى باشند.
تفاوت ميان اين دو رشته از علم را با رجوع به تعاريف آنها مىتوان مشخص كرد. پيش از
اين، علم اخلاق را بهطور خلاصه اينگونه تعريف كرديم:
«اخلاق علمى است كه به ما نشان مىدهد روابط گوناگون خود را چگونه تنظيم كنيم تا به
هدف غايى از خلقت خويش دست يابيم».
چنانكه گفتيم در علم اخلاق از صفات پايدار نفسانى بحث مىشود. در اين علم معلوم
مىشود كه هر انسان بايد كدام صفات نفسانى را در خود تقويت كند و كدام
صفات نفسانى را از خود دور سازد. همچنين در علم اخلاق رفتارهاى متناسب با هر يك از
صفات نيكوى نفسانى شناخته مىشود. يعنى افعال خوب و درست از افعال بد و نادرست تميز
داده مىشود.
در كتابهاى اخلاقى گذشتگان، علاوه بر شناسايى ملكات و رفتارهاى نيكو، راههاى
دستيابى به اين ملكات نيز تا حدودى معرفى مىشده است. مىتوان گفت اين بخش از كتب
اخلاقى در واقع مربوط به حوزه تعليم و تربيت است. براى توضيح بيشتر لازم است تعريفى
اجمالى از «تعليم و تربيت» به عنوان يك رشته علمى ارائه كنيم:
«تعليم و تربيت دانشى است كه چگونگى هدفگذارى و راههاى رسيدن به اهداف آموزشى و
پرورشى را نشان مىدهد.»
دانش تعليم و تربيت مستقيما ارزشگذارى اخلاقى نمىكند؛ يعنى «خوب» يا «بد» بودنِ
اخلاقى افعال را مشخص نمىكند؛ بلكه خوبى و بدى افعال و ملكات را از علم اخلاق
مىگيرد و سپس نشان مىدهد كه چگونه مىتوان ملكات خوب را در افراد پديد آورد و
چگونه مىتوان ملكات بد را از آنها زدود. «تعليم و تربيت» براى آنكه بتواند راه
دستيابى به صفات اخلاقى نيكو را نشان دهد از دانشهايى همچون روانشناسى و روانشناسى
اجتماعى بهره مىگيرد. البته بايد توجه داشت كه «تعليم و تربيت» همانطور كه از نامش
پيداست، فقط راههاى كسب و حفظ صفات اخلاقى را نشان نمىدهد، بلكه مىآموزد كه اگر
بخواهيم مفاهيم خاصى را آموزش دهيم چگونه بايد عمل كنيم. مثلاً اگر بخواهيم مفاهيم
رياضى را به كسى بياموزيم، بايد كدام مراحل را طى كنيم و از چه روشهايى استفاده
كنيم و با چه روشهايى ميزان موقعيت خود را بسنجيم.
پس در تعليم و تربيت با جملاتى كه محمول آنها واژههايى همچون «بايد»، «نبايد»،
«خوب»، «بد»، «پسنديده»، «ناپسند» و امثال آن است سروكار نداريم؛ بلكه بيشتر با
جملاتى سروكار داريم كه از هستها سخن مىگويند. مثلاً در تعليم و تربيت مىشنويم
كه: «آموزش همزمانِ سمعى و بصرى، موجب افزايش سرعت يادگيرى است». «تشويق متناسب با رفتارى خاص، موجب تقويت و پايدارى آن رفتار در فرد است».
«اهداف هر درس با توجه به آگاهيهاى قبلى دانشآموزان قابل تعيين است» و ... .
البته از هر يك از جملات اِخبارى فوق مىتوان جملاتى را استنباط نمود كه محمول آنها
واژههاى بايد، نبايد، خوب، بد و امثال آن است، ولى هيچيك از اين محمولات معناى
اخلاقى نخواهند داشت. مثلاً اگر براساس جمله اوّل گفته شود: «آموزش را بايد از طريق
بكارگيرى همزمان صوت و تصوير انجام داد»، «بايدِ» بكار رفته در اين جمله، به معناى
«بايد» اخلاقى نيست؛ زيرا همانطور كه در دروس فلسفه اخلاق مىخوانيم «بايدِ» اخلاقى
بيانگر رابطهاى ميان افعال و نتايج آنها در تحقق كمال غايى انسان است. مثلاً اگر
بگوييم «بايد راستگو باشيم»، مقصود اين است كه «راستگويى موجب رسيدن به كمال است» و
يا «اگر راست بگوييم به كمال مىرسيم» و يا به عبارت دقيقتر «اگر راست نگوييم به
كمال نخواهيم رسيد».
در حالى كه در جمله: «آموزش را بايد از طريق بكارگيرى همزمان صوت و تصوير انجام
داد»، لفظ «بايد»، كارى به كمال غايى انسان ندارد؛ زيرا حتى اگر كسى بخواهد يك عمل
نادرست يا يك مفهوم انحرافى را هم آموزش دهد، اگر بطور همزمان از ابزار سمعى و بصرى
استفاده كند، هدف مقطعى او كه آموزش يك مفهوم و يا يك رفتار بوده است بهتر محقق
مىشود.
اكنون با اين توضيحات درمىيابيم كه معلمان اخلاق با آگاهى از دانش «تعليم و تربيت»
بهتر مىتوانند اهداف اخلاقى را در متعلمان پديد آورند؛ ولى اين بدان معنى نيست كه
وظيفه علم اخلاق نشان دادن روشهاست.
يادآورى: در بخشى از حوزه بزرگ «تعليم و تربيت» كه فلسفه تعليم و تربيت ناميده
مىشود، از مطالب مطرح در حوزه اخلاق بهرهگيرى مىشود. يعنى در فلسفه تعليم و
تربيت ديدگاههاى اخلاقى مختلف تأثير مىگذارند. مثلاً اگر ديدگاه اخلاقى يك فيلسوف
تربيتى اين باشد كه هر عمل فقط در صورتى خوبِ اخلاقى است كه فايدهاى را براى عامل
آن پديد آورد، در اين صورت نظر او درباره اهداف نهاد آموزش و پرورش و هدفهاى اجتماعى تعليم و تربيت تغيير خواهد كرد. حال اگر ديدگاه
اخلاقى فيلسوف تربيتى اين باشد كه خوبى هر عمل به ميزان تأثير آن در تقرب انسان به
خدا بستگى دارد، اهداف نهاد آموزش و پرورش و هدفهاى اجتماعى تعليم و تربيت، در نظر
او چيزهايى ديگر خواهند بود.
تفاوت اخلاق و حقوق را از زواياى مختلفى مىتوان بررسى كرد. نگاهى به اهداف حقوق و
اخلاق، يكى از جنبههاى تفاوت اين دو را روشن مىسازد. چنانكه گفتيم اخلاق به ما
نشان مىدهد كه چگونه روابط گوناگون (خود، خدا، محيط) خود را تنظيم كنيم تا به كمال
و سعادت دست يابيم. بنابراين هدف اخلاق «سعادت» و «كمال» انسانهاست. ولى آيا هدف
حقوق نيز همين است؟ با نگاهى كلى به همه نهادهاى اجتماعى، مىتوان دريافت كه در
حقيقت همه آنها ابزارى براى تحقق كمال انسان هستند. درنتيجه نهادهاى وضعكننده و
اجرا كننده قوانين نيز، قانون را وسيلهاى براى دستيابى به كمال مىشناسند.
آنچه هدف حقوق را از اخلاق جدا مىكند، چگونگى تأثير قوانين در تحقق كمال انسانى
است.
با توجه به نگاه كلىاى كه قبلاً گفتيم، مىتوان مراكزى مانند نهادهاى ورزشى را نيز
كمك كننده به تحصيل كمال دانست. ولى آيا مىتوان گفت كه هركس از قواعد و مقررات
ورزشى تبعيت كند به كمال و سعادت دست مىيابد؟ پاسخ قطعاً منفى است و سخن درست اين
است كه بگوييم يكى از ابزارهاى دستيابى به سعادت، بدنِ سالم است و ورزش به سالم
بودن بدن كمك مىكند. پس ورزش مقدمهاى است كه دستيابى به كمال و سعادت را تسهيل
مىكند و اگر كسى بدون انجام اعمال ورزشى بتواند جسمى سالم داشته باشد، هيچگاه به
اين مقدمه نيازى ندارد. درباره اخلاق و قواعد اخلاقى نمىتوان چنين گفت؛ زيرا تأثير
اجراى مقررات اخلاقى و داشتن ملكات اخلاقى در تحقق كمال انسان، تأثيرى بىواسطه
است. يعنى هيچكس نمىتواند از مقررات اخلاقى تخلف كند و در عين حال به كمال دست يابد. پس اخلاق، شرط
لازم تحصيل كمال و سعادت است و هدف مستقيم آن نيز رسيدن به كمال و سعادت است؛ در
حاليكه هدف مستقيم ورزش، تأمين سلامت بدن است.
قوانين حقوقى شرايط مساعدى را در جامعه براى تحقق كمال و سعادت انسانها فراهم
مىكنند و در نگاهى كلى، هدف آنها تأمين سعادت انسانهاست؛ ولى نمىتوان هدف مستقيم
آنها را كمال و سعادت دانست. هدف بىواسطه قوانين حقوقى نظم اجتماعى است. اين نظم،
مقدمهاى لازم براى تحقق كمال و سعادت انسان است و قوانين وضع مىشوند تا اين نظم
را پديد آورند. پس مىتوان گفت قوانين به واسطه پديد آوردن نظم اجتماعى، تحقق كمال
انسانها را تسهيل مىكنند. البته فرض كردن جامعهاى كه نظم اجتماعىِ آن بدون حاجت
به قانون برقرار شود نيز محال نيست، همانطور كه در جوامع ابتدايى آداب و رسوم عرفى
نظم را برقرار و حفاظت مىكرده است؛ ولى در اكثر جوامع، قانون امرى ضرورى است. با
وجود اين، مىتوان گفت قوانين حقوقى نيز مانند ورزش، جنبه ابزارى و واسطهاى دارند؛
يعنى اگر فرضا نظم اجتماعى از راهى به جز قانون تأمين شود، آنگاه تأمين سعادت انسان
متوقف بر قانون نخواهد بود. پس بهطور خلاصه مىتوان گفت تفاوت اخلاق و حقوق از يك
جهت به تفاوت هدف آنهاست. هدف مستقيم اخلاق كمال و سعادت انسان است، ولى هدف حقوق،
برقرارى نظم اجتماعى است.
تفاوتهاى ديگرى نيز ميان حقوق و اخلاق وجود دارد. از جمله اين تفاوتها تفاوت قلمرو
است. همانطور كه قبلاً گفته شد اخلاق تنظيم روابط اجتماعى و غيراجتماعى را برعهده
دارد، در حالى كه حقوق فقط در محدوده روابط اجتماعى جاى مىگيرد. موارد فراوانى از
قوانين حقوقى را مىتوان قوانين اخلاقى نيز دانست؛ براى مثال امانتدارى، هم
قاعدهاى حقوقى است و هم قاعدهاى اخلاقى. مواردى نيز وجود دارد كه صرفاً حقوقى
است؛ مثل وجوب ثبت برخى معاملات و قراردادها، كه كاملاً قاعدهاى حقوقى است و اخلاق
چنين تكليفى نمىكند. موارد ديگر جدايى اخلاق و حقوق، تقريبا همه مواردى هستند كه
در بخش روابط انسان با خود و خدا، در اخلاق از آنها سخن مىرود. اينگونه احكام، اخلاقى هستند، ولى وجه حقوقى ندارند.
از ديگر تفاوتهاى حقوق و اخلاق ضمانت اجرايى آنهاست. ضامن اجراى قواعد و تكاليف
اخلاقى، معمولاً وجدان اخلاقى و بنابر بعضى ديدگاهها، عقيده به پاداش و كيفر اخروى
است؛ در حالى كه ضامن اجراى قوانين حقوقى، وضع جرايم و كيفرهاى دنيوى است.
يكى ديگر از تفاوتهاى حقوق و اخلاق منبع آن دو است. قوانين حقوقى معمولاً از طريق
قراردادهاى اجتماعى پديد مىآيند. جوامع مختلف با نظر به روابط گوناگون اجتماعى،
مقرراتى را براى حفظ نظم و برقرارى عدالت وضع مىكنند كه به تناسب فرهنگها و
بينشهاى آنها متفاوت است.
قوانين اخلاقى از طريق قراردادهاى رسمى پديد نمىآيند، بلكه از وجدان اخلاقى
انسانها سرچشمه و تحتتأثير جهانبينى آنها شكل مىگيرند. به همين دليل، قواعد
كلىتر اخلاقى، تقريبا در همه جوامع يكسان است. مثلاً اصل راستگويى و امانتدارى در
همه جوامع پذيرفته شده است؛ گو اينكه درباره مصاديق اين اصول، جوامع با يكديگر
اختلاف نظر دارند.
با روشن شدن تفاوتهاى اخلاق و حقوق، اكنون نشان دادن تفاوتهاى اخلاق و فقه آسان
است.
فقه به عنوان جزيى از معارف دينى، هدفى جز تأمين سعادت انسان ندارد؛ زيرا دين براى
سعادت بشر آمده است. اما نمىتوان همه اجزاء دين را از حيث تأمين سعادت بشر، در يك
رتبه قرار داد. برخى از اجزاء دين بطور مستقيم در تأمين سعادت اثر مىگذارند، به
طورى كه بدون آنها سعادت انسان تحقق نمىيابد. عقايد دينى درباره مبدأ و معاد از
اين قبيل هستند. كسى كه به وجود خداوند يكتا باور ندارد و عدالت خداوند را
نمىپذيرد و جهان را هدفدار و تحت اراده موجودى متعالى و مطلق نمىداند به سعادت و كمال حقيقى نخواهد رسيد.
برخى ديگر از اجزاء دين چنين تأثير مستقيمى در تأمين سعادت ندارند. براى مثال
مقررات حقوقى مطرح شده در اديان، در مرحله نخست به انگيزه تأمين نظم اجتماعى
آمدهاند؛ ولى اين نظم در قالب يك دين براساس اهداف دينى برقرار مىشود و هر قانونى
را نمىتوان براى تأمين نظمِ موردِ نظر دين مناسب دانست. اينگونه قوانين به واسطه
تأمين نظم مطلوبِ دين، مقدمه تأمين سعادت افراد مىشوند.
با اين سخن مىتوان هدف فقه را از آن جهت كه جزيى از دين است، تأمين سعادت و كمال
انسان معرفى كرد و از آن جهت كه شامل قوانين حقوقى (و احتمالاً قوانين و قواعدى كه
بهداشت جسمى و روانى را تأمين مىكنند و مانند آن) داراى اهداف واسطى متفاوتى دانست
و تفاوت هدف را به منزله يكى از تفاوتهاى اخلاق و فقه بيان كرد.
تفاوت قلمرو آنگونه كه درباره رابطه اخلاق و حقوق گفته شد، درباره اخلاق و فقه وجود
ندارد؛ زيرا قوانين فقهى همه روابط چهارگانه انسان را شامل مىشوند. احكام عبادى
فقه، بيانگر رابطه انسان و خدا هستند و برخى از تكاليف فقهى مربوط به رابطه انسان
با خويشتن هستند. حرمت اضرار به نفس، وجوب حفظ حرمت انسانى خويشتن و امثال آن، از
اين قبيلاند. حقوق فقط در قلمرو روابط اجتماعى انسان و روابط او با طبيعت حضور
مىيابد، در حالى كه فقه همه روابط چهارگانه انسان را دربرمىگيرد.
ضامن اجرايى احكام فقهى، پاداش و كيفر اخروى است، و ضامن اجرايى قوانين اخلاقى،
وجدان اخلاقى است. مىتوان انسان ملحدى را تصور كرد كه به احكام اخلاقى وفادار
باشد، مشروط بر آنكه وجدان اخلاقىِ او بيدار باشد. پايبندى انسان ملحد به احكام
اخلاقى، شايد چندان استوار نباشد؛ اين مسئله به قوت وجدان اخلاقى او بستگى دارد. به
عبارت ديگر جهانبينى الهى و نگرش دينى به عالَم، اجراى احكام اخلاقى را مطمئنتر
مىكند، ولى ضامن اجرايى احكام اخلاقى، منحصرا پاداش و كيفر اخروى نيست.
منابع فقه و اخلاق نيز متفاوتند؛ منبع قوانين اخلاقى مىتواند متون و منابع دينى
باشد، ولى منابع دينى منبع منحصر به فرد اخلاق نيستند. قوانين اخلاقى حتى در جوامع
غيردينى نيز وجود دارند. اعتقاد متدينان به معارف موجود در متون دينى و نيز ايمان
مؤمنان به عصمت اولياء دين، باعث مىشود متون دينى و سيره انبياء و امامان و
معصومين عليهمالسلام منابع موثّقى براى شناخت مصداقهاى احكام اخلاقى باشند؛ ولى
قوانين فراگير اخلاقى بدون رجوع به منابع دينى نيز قابل شناخت هستند؛ مانند اصل
راستگويى، عدالتورزى، امانتدارى و ... خدمت بزرگ دين به اخلاق همين است كه انسانها
را از خطا در شناخت مصاديق احكام اخلاقى باز مىدارد و آنان را در سلوك عملىِ
اخلاقى در موارد خاص راهنمايى مىكند.
آداب جمع ادب است و ادب و آداب در معانى مختلفى به كار مىروند. يكى از معانى ادب،
دانشى است كه شامل علومى همچون لغت، صرف، نحو، معانى، بيان، بديع و ... مىشود. در
اينجا معنايى از آداب مورد نظر است كه در تركيباتى همچون آداب و رسوم، آداب الصلوة،
آداب المعلمين و المتعلمين و امثال آن بكار مىرود. آداب در اين كاربردها، معمولاً
دو ويژگى را به ذهن متبادر مىكند:
١ـ آداب به ظواهر رفتار و سلوك ظاهرى مربوط مىشود؛
٢ـ آداب از اركان اعمال محسوب نمىشود، اگرچه گاه بسيار با اهميت است.
آداب در جوامع و گروههاى مختلف، اشكال متفاوتى دارد. آداب مىتواند مربوط به طبقه
خاصى از مردم باشد، مثل آداب اشراف و ثروتمندان و يا مربوط به صاحبان پيشهاى خاص
باشد، مثل آداب پزشكان.
آداب در تركيب «آداب و رسوم» جنبههاى ظاهرى رفتار ملتها و گروهها را دربرمىگيرد.
آداب در اين معنى، موجب همبستگى افراد يك اجتماع مىشود و در آنان احساس يكدلى را
تقويت مىكند. ولى در تركيبات ديگر، همچون آداب الصلوة، به معناى امورى زائد و
افزون بر اصل عمل است و باعث بالاتر رفتن درجه اعتبار و ارزش آن عمل مىشود. مثلاً رعايت نكردن هيچيك از آداب نماز، موجب عدم مقبوليت فقهى
آن نيست؛ ولى عمل به آداب، ارزش نماز را بالا مىبرد و موجب تقرّب بيشتر انسان به
خداوند مىشود.
وقتى آداب را در برابر اخلاق بكار مىبريم و از تفاوت اخلاق و آداب سخن مىگوييم،
مقصود جنبههاى ظاهرى رفتارهاست. اين جنبههاى ظاهرى به منزله نشانههاى خلقيات و
نيّات صاحب يك رفتار است. براى مثال در روابط معلم و متعلم، آنچه از لحاظ اخلاقى
اهميت دارد قدردانى قلبى متعلمين از معلمين است. دانشجو بايد ارزش زحمات استاد خود
را بداند و او را به ديده احترام بنگرد. اين احترامِ باطنى، در برخى جوامع در قالب
رفتارى همچون دو زانو نشستن، و پشت سر او راه رفتن و در سخن بر او پيشى نگرفتن ظاهر
مىشود. اينگونه رفتارها كه خبر از جنبههاى باطنى اخلاق فرد مىدهند، آداب ناميده
مىشوند. آداب به نسبت جوامع و زمانها فرق مىكنند. در يك جامعه يا خانواده، سخن
گفتن رسمى و بكار بردن افعال در صيغه جمع، نشان احترام به پدر و مادر است؛ در حالى
كه ممكن است در خانواده يا جامعهاى ديگر، اينگونه سخن گفتن نشانه سردى روابط
قلمداد شود.
پس اگر آداب را نمود ظاهرى اخلاق بدانيم، تفاوت اخلاق و آداب از اين قرار خواهد
بود: اخلاق در شرايط زمانى و مكانىِ متفاوت تغيير نمىكند؛ مثلاً راستگويى در همه
زمانها و مكانها ستوده است؛ ولى آداب در شرايط مختلف دگرگون مىشود. ياد خداوند در
همه زمانها به لحاظ اخلاقى پسنديده است، ولى در برخى از مواقع ذكر گفتن آشكار، موجب
ريا و دورى از خداوند است. بنابراين اخلاق جنبه گوهرى و آداب جنبه ظاهرى دارد. آداب
موجب همبستگى اخلاقى اعضاى جامعه و گسترش اخلاق مىشود؛ گو اينكه تغيير مىكند، ولى
شكلهاى مختلف آن مىتواند موجب تقرّب انسان به خداوند شود. اما اخلاق ثابت است و
فقط اخلاق فاضله الهى است كه تحقق كمال انسان و سعادت او را درپىدارد و چه بسا
اخلاقهاى ديگر، موجب دورى انسان از خداوند شوند.
عرفان به دو بخش تقسيم مىشود: عرفان نظرى و عرفان عملى.
عرفان نظرى دانشى است كه در آن تفسير خاصى از هستى عرضه مىشود. در ديدگاه عرفان
نظرى، در عالم فقط يك وجودِ حقيقى وجود دارد و باقى چيزها همه مظاهر و تجليات آن
وجود حقيقى هستند. عرفان نظرى از اين جهت كه هستى را تفسير مىكند، مانند فلسفه
است؛ ولى البته تفسير عرفان از هستى، با تفسير فلسفه فرق دارد. عرفان به وحدت وجود
قايل است و فلسفه موجودات كثير حقيقى را مىپذيرد. عرفان نظرى چنانكه از نامش
پيداست، به رفتارهاى انسان كارى ندارد و راهنمايى عملى در آن راه ندارد. عرفان نظرى
صرفا نگرشى خاص از جهان و انسان را پديد مىآورد.
بخش ديگر عرفان كه آن را عرفان عملى مىنامند، شبيه اخلاق است؛ چرا كه عرفان عملى
از روابط انسان با خود، خدا، طبيعت و ديگران سخن مىگويد و انسانها را در تنظيم
روابط چهارگانه خود راهنمايى عملى مىكند. عرفان عملى به انسان مىگويد چگونه رفتار
كند و كدام مراحل را طى نمايد تا حقايقى را كه در عرفان نظرى بيان شده است از طريق
دل كشف كند. از نظر عارفان، رسيدن به حقايق مطرح در عرفان نظرى، كار عقل و استدلال
نيست؛ بلكه بايد با پاى دل سلوك كرد و با چشم دل آن حقايق را مشاهده نمود. حقيقت
بزرگى كه انسان با عمل به دستورات عرفان عملى به آن مىرسد، «توحيد حقيقى» است.
انسان با طى مراحل و نيل به حالات و مقامات مطرح شده در عرفان، به رتبهاى مىرسد
كه همهچيز جز خدا را نفى مىكند و هستى حقيقى را تنها براى خداوند عالم قايل
مىشود. اعتقاد به اينكه هيچ هستى حقيقى جز خداوند نيست، با بحث و استدلال دست
يافتنى نيست؛ بلكه بايد انسان كاملى كه خود مراحل و مراتب سير و سلوك را طى كرده
است انسان را راهنمايى كند تا از گذرگاههاى دشوار سلوك عبور كند و حالات و مقاماتى
را كه در مسير است مشاهده نموده و به تدريج از خودبينى رها و آماده مشاهده حقيقت
يگانه هستى ـ كه خداوند است ـ بشود.
انسان عارف، عاشق خداوند و مظاهر ذات اوست. او به همهچيز و همهكس به
عنوان مظهر خداوند مىنگرد و درنتيجه عشق او به خداوند، عشق او به طبيعت و انسانها
را پديد مىآورد. او چون از خودبينى و خودپرستى رها شده است، به ديگران مهر
مىورزد، و از مرگ نمىهراسد، و به دنيا و امور فانى دلبستگى ندارد و در اثر تمرين
و رياضت، بر هواى نفس خويش غالب شده است.
عرفان عملى شبيه اخلاق است و تربيت اخلاقى خاصى در فرد پديد مىآورد؛ ولى از جهاتى
با اخلاق تفاوت دارد. اخلاق فضايل و رذايل را مىشناساند و با استمداد از روشهاى
تربيتى، راه دستيابى به فضايل را نشان مىدهد. در اخلاق همه فضايل اصلى اخلاقى
مانند هم هستند و مراحل مشخصى براى رسيدن مرحله به مرحله به آن فضايل وجود ندارد؛
ولى در عرفان عملى مراتب و مراحلى براى سير و سلوك وجود دارد. تفاوت ديگر اخلاق و
عرفان عملى در اين است كه اخلاق درباره همه روابط چهارگانه انسان به يك اندازه سخن
مىگويد، ولى عرفان عملى بر رابطه انسان و خدا تأكيد بيشترى دارد. البته اصلاح اين
رابطه آثار فراوانى بر ديگر روابط انسان مىگذارد، ولى بحث اصلى و محورى آن درباره
رابطه انسان و خداست.
چنانكه در مباحث فلسفه اخلاق مىخوانيم، فلسفه اخلاق از دو بخش تشكيل شده است:
«اخلاق هنجارى» و «فرااخلاق».
در بخش اخلاق هنجارى، از قواعدى كلى بحث مىشود. اين قواعد كلى راهنماى ما در تشخيص
تكاليف اخلاقى هستند. در اخلاق هنجارى ما مىخواهيم با بحث عقلى، به قواعدى كلى دست
يابيم كه به كار گرفتن آنها، تكليف عملى ما را در موقعيتهاى مختلف روشن مىكند.
مثلاً اگر كسى به قاعده «فايده» معتقد شود و بگويد درستى، خوبى و وجوب هر عمل را با
مقايسه سود و زيانى كه براى فرد يا جامعه دارد بايد شناسايى كرد، مىتواند در مقام
عمل تشخيص دهد كه كدام فعل از نظر اخلاقى درست يا خوب است و كدام فعل نادرست يا بد
است.
در بخش فرااخلاق از مفاهيم اخلاقى و امكان توجيه احكام اخلاقى بحث
مىكنيم. در اين بخش، تحقيق مىكنيم كه آيا مفاهيمى همچون «خوبى»، داراى مصداق
خارجى هستند يا نه؟ و نيز اينكه آيا مىتوان احكام اخلاقى را با ارجاع به حقايق
نظرى توجيه كرد يا نه؟ البته بحث تفصيلى در مورد مسائل فلسفه اخلاق، در دروس فلسفه
اخلاق آمده است.
از آنچه درباره مباحث مطرح در اخلاق هنجارى و فرااخلاق گفتيم، رابطه علم اخلاق و
فلسفه اخلاق معلوم مىشود. علم اخلاق براساس نتايجى كه در اخلاق هنجارى و فرااخلاق
به دست مىآيد، به شناسايى فضايل و رذايل نفسانى و افعال نيك و بد مىپردازد و بحث
مىكند كه با توجه به قواعد مورد قبول در اخلاق هنجارى، كدام نوع از افعال، مصاديق
آن قواعد عام هستند. مثلاً اگر در اخلاق هنجارى پذيرفته باشيم اعمالى كه به كمال
انسان منتهى مىشوند درست و خوب هستند، در علم اخلاق مىپرسيم چه نوع اعمالى اين
كمال را پديد مىآورند. آيا «بخل» كمال انسان را تأمين مىكند يا «سخاوت»؟ آيا
«تكبر» درست و خوب است يا «تواضع» و فروتنى؟ در علم اخلاق با توجه به هدف خلقت
انسان و ويژگيها و قواى نفس انسانى، كمال هر قوه شناخته مىشود و درنتيجه معلوم
مىشود كه كدام نوع از اعمال، كمال نفس انسان را پديد مىآورند.
بطور خلاصه مىتوان گفت تفاوت اخلاق و فلسفه اخلاق اين است كه مباحث فلسفه اخلاق از
حيث منطقى، بر مباحث علم اخلاق مقدم هستند. به عبارت ديگر، فلسفه اخلاق مبنا و پايه
علم اخلاق است؛ چرا كه در فلسفه اخلاق از مبادى تصورى و تصديقى علم اخلاق و نيز از
قواعد عام اخلاق هنجارى بحث مىشود. البته كتابهاى اخلاقى پيشينيان ما، معمولاً در
بردارنده برخى مباحث اخلاق هنجارى نيز بوده است.
١ ـ آيا محدوده راهنمائى دين منحصر به رفتارهاى اخلاقى انسان است؟ توضيح دهيد؟
٢ ـ توضيح دهيد چرا قلمرو دين گستردهتر از اخلاق است؟
٣ ـ آيا خوب يا بد بودن اعمال به خاطر آن است كه مورد امر و نهى خداوند قرار گرفته؟
چرا؟
٤ ـ نظر طرفداران سخن فوق (سوال ٣) در مورد حسن و قبح افعال چيست؟ آن را ذاتى
مىدانند يا نه؟ توضيح دهيد.
٥ ـ كداميك از دو عبارت زير صحيح است:
الف ـ خداوند به افعال ذاتاً خوب امر مىكند.
ب ـ هرگاه خداوند به فعلى امر كرد در آن صورت آن فعل خوب مىشود.
٦ ـ چرا اعتقاد به كيفر و پاداش أخروى موجب تقويت انگيزه در اعمال اخلاقى مىگردد؟
٧ ـ چه تفاوتى بين علم اخلاق و تعليم و تربيت است؟
٨ ـ آيا تعليم و تربيت فقط راههاى كسب صفات اخلاقى را نشان مىدهد؟ توضيح دهيد.
٩ ـ كداميك از جملات زير درست و كدام غلط است؟
الف ـ در تعليم و تربيت با جملاتى كه محمول آنها واژههايى همچون بايد، نبايد،
بد،... و امثال آن روبرو هستيم.
ب ـ در تعليم و تربيت با جملاتى سروكار داريم كه از هستها سخن مىگويند.
١٠ ـ فرق كلى بايد اخلاقى با بايد غير اخلاقى چيست؟
١١ ـ اخلاق و حقوق و فقه در هدف با يكديگر چه تفاوتى دارند؟
١٢ ـ آيا تفاوتى در قلمرو اخلاق و حقوق و فقه وجود دارد؟ توضيح دهيد؟
١٣ ـ از جهت ضمانت اجرائى چه تفاوتى بين حقوق و اخلاق و فقه مىباشد؟
١٤ ـ قوانين اخلاقى با قوانين حقوقى و فقهى چه تفاوتى در منبع دارند؟
١٥ ـ چه فرقى بين آداب و اخلاق مىباشد؟
١٦ ـ اخلاق با كدام قسم از عرفان شباهت و با كدام قسم تفاوت دارد؟
١٧ ـ عبارت زير گوياى چه مطلبى است:
«فلسفه اخلاق به لحاظ منطقى بر مباحث علم اخلاق مقدم است».
١٨ ـ هدف و فايده علم اخلاق را بيان كنيد.
عالمان مسلمانِ اخلاق، كتابهاى اخلاقى خويش را به شيوههاى مختلفى تأليف كردهاند.
برخى از آنها سعى كردهاند با شناخت انسان از طريق حكمت و فلسفه، كمال او را
شناسايى كنند و پس از آن راههاى رسيدن به آن كمالات را نشان دهند. روش اين دسته از
نويسندگان، روش فلسفى است؛ يعنى راه تشخيص درستى قضايايى كه در اين آثار آمده است،
روش قياسى و فلسفى است. اگر بخواهيم اينگونه آثار را بررسى كنيم و درستى و نادرستى
مطالب آن را تشخيص دهيم، بايد از روش عقلى و فلسفى استفاده كنيم. از اين نمونه
كتابها، مىتوان به تهذيب الاخلاق و طهارة الاعراق نوشته ابن مسكويه و اخلاق ناصرى
اثر خواجه نصيرالدين طوسى اشاره كرد.
در اينگونه كتابها مباحث فلسفىِ مطرح در كتاب النفس مبناى كار است. ابتدا با
استفاده از آنچه فيلسوفان درباره نفس انسان و اقسام و قواى آن گفتهاند، كمال هريك
از قواى نفس شناخته مىشود و سپس راههاى دستيابى به آن كمالات معرفى مىشود.
مباحثى همچون: سعادت، فضيلت، رذيلت، اعتدال، شجاعت، عفت، حكمت، عدالت و ... مباحث
اصلى اين كتابهاست.
دستهاى ديگر از آثار اخلاقى، از روش عرفانى پيروى مىكنند. در اينگونه آثار،
ديدگاه عارفان درباره انسان و جهان مبناى كار است؛ يعنى مقدمات و پيشفرضهاى مباحث
اخلاقى، از عرفان نظرى اخذ و سپس نشان داده مىشود كه انسان با طى كدام مراحل و
منازل، مىتواند به غايت وجودى خود برسد. روش تشخيص درستى و نادرستى مطالب اين
كتابها، روش عرفانى است. براى نقد و بررسى اينگونه آثار از دو روش مىتوان استفاده
كرد:
روش نخست اين است كه پيشفرضهاى آنها را كه بايد در عرفان نظرى اثبات
شوند بررسى كنيم و ببينيم كه آيا اين سخنان با مطالب اثبات شده در عرفان نظرى تناقض
دارند يا نه.
روش دوم اين است كه شخص از طريق تجاربِ عرفانى خود، مدعى شود كه مثلاً آنچه در فلان
كتاب به عنوان منزلى از منازل طريقت معرفى شده است، نادرست است و يا بگويد منازل و
مراحل ديگرى وجود دارد كه شخص با طى آن منازل، آسانتر به حالات و مقامات معنوى دست
مىيابد. برخى كتابهاى اخلاقى نيز در اين دسته قرار مىگيرند، مانند: منازل
السائرين و صد ميدان اثر خواجه عبداللّه انصارى و اوصاف الاشراف نوشته خواجه
نصيرالدين طوسى.
دسته ديگرى از آثار اخلاقى، از روش نقلى پيروى كردهاند. نويسندگان اين آثار به جاى
طرح بحثهاى فلسفى يا عرفانى، به قرآن و روايات معصومين عليهمالسلام رجوع كردهاند.
در اين آثار آيات و رواياتى كه درباره موضوعات اخلاقى است، دستهبندى و تنظيم
شدهاند. نويسندگان اين آثار پرسشهاى اخلاقى خود را از طريق رجوع به آيات و روايات
پاسخ مىدهند. به اين ترتيب اينگونه آثار را بايد در درجه اول، نوعى كتاب روايى و
در درجه بعد نوعى تفسير و شرح الحديث بدانيم. روش اين آثار نقلى است و براى تشخيص
درستى مطالب آنها نيز بايد درستى اسناد روايات را بررسى كرد و آنگاه درباره تفسير
آيات و دلالت روايات وارد در اين كتابها به داورى پرداخت. كتابهايى همچون: محجة
البيضاء اثر فيض كاشانى، ارشاد القلوب نوشته ديلمى و اخلاق محتشمى از خواجه
نصيرالدين طوسى از اين قبيل هستند.
براى آنكه از مزاياى همه اين روشها برخوردار شويم، بهترين شيوه اين است كه در تشخيص
وظايف اخلاقى خويش به همه اين منابع مراجعه كنيم. به ويژه با توجه به غنى بودن
مجامع روايى از احاديث اخلاقى و با توجه به اينكه معصومين عليهمالسلام سرچشمههاى
دانش و هاديان امت به سعادت دنيا و آخرت هستند، استفاده از راهنماييهاى ايشان بسيار
مغتنم و غفلت از رهنمودهاى ايشان خسرانى بزرگ و كفران نعمت است؛ در حالى كه پيروى
از مكتب معصومين عليهمالسلام ، شكر نعمت، كوتاه كردن راه و اطمينان به درستى طريق
است. بنابراين اگر معارف اخلاقىِ اسلامى را مىخواهيم بايد به ايشان رجوع كنيم و بدانيم كه راهنماى حقيقى، معصومين
عليهمالسلام هستند.
بموالاتكم علّمنا اللّه معالم ديننا و اصلح ما كان فسد من دنيانا؛(١)
به دوستى و پيشوائى شما خداوند معالم دين را به ما آموخت و خرابيهاى دنيايمان را
درست كرد.
بكم يسلك الى الرضوان وعلى من جحد ولايتكم غضب الرحمن؛(٢)
به سبب شما راه بهشت و خشنودى خدا پوئيده مىشود و خشم خداوند مهربان بر منكر ولايت
شماست.
همچنين استفاده از تجارب كسانى كه راه كمال را با پيروى از دستورات اسلام طى
كردهاند مفيد است و بهره بردن از تجارب آنان، احتمال خطا را در طى مسير كمال كمتر
مىكند. البته بدون شك نمىتوان توصيههاى هركس را تنها به اين دليل كه خود ادعاى
سير و سلوك و كشف و شهود مىكند، پذيرفت؛ بلكه بايد اين توصيهها را به كتاب و سنت
عرضه كرد و از طريق سنجش عقلى، سره و ناسره آن را از هم شناخت و آنگاه به آن عمل
نمود.
بطور خلاصه بايد بگوييم هريك از روشهاى مذكور، ويژگيها و مزاياى خود را دارند و
بهتر است ميان اين مزايا تا حدّ ممكن جمع كرد.
١ . زيارت جامعه كبيره.
٢ . همان.
١ ـ عالمان اخلاق از چه روشهائى در كتب اخلاقى خويش بهره جستهاند؟ با ذكر
نمومههاى اثر آنها را بنويسيد؟
٢ ـ توضيح دهيد استفاده از روش فلسفى در علم اخلاق يعنى چه؟
٣ ـ به كارگيرى روش عرفانى و نقلى را در علم اخلاق توضيح دهيد؟
٤ ـ روش تشخيص درستى و نادرستى مطالب كتب اخلاقى كه از روش عرفانى برخوردارند چيست؟
يكى از مبادى علم اخلاق، مختار بودن انسان است. اهميت اختيار انسان، از ديدگاه علم
اخلاق دو جنبه دارد: جنبه منطقى و جنبه تربيتى.
مقصود از اهميت منطقى، با طرح يك پرسش بيشتر معلوم مىشود: «پس از تشخيص اعمال خوب
و بد و درست و نادرست، آيا مىتوان انجامدهنده اعمال خوب و درست را ستود و
انجامدهنده اعمال بد و نادرست را نكوهش كرد؟» به عبارت ديگر، آيا مسئول دانستن
افراد در برابر اعمالشان درست است؟
چنانكه پيداست، به لحاظ منطقى ستودن فردى كه اختيار اعمال خويش را ندارد جايز نيست.
مسئوليت اخلاقى فقط در فرض مختار بودن فاعلان اَعمال، معنى دارد. هيچگاه انسانها را
به خاطر اعمال غيراختيارى مجازات نمىكنند. هيچگاه كسى را به خاطر ابتلا به يك
بيمارى همهگير سرزنش نمىكنند، مگر آنكه فرد بيمار به اختيار خود برخى وظايف
بهداشتى را ترك كرده باشد. بنابراين هر فرد، تنها در فرضِ مختار بودن، مسئوليت
اخلاقى دارد و ستوده و نكوهيده مىشود. در جايى كه فاعل يك عمل مختار نباشد و مثلاً بىاختيار خطايى از او سرزند، نهتنها سرزنش نمىشود بلكه
اگر كسى او را سرزنش كند خود نكوهش مىشود؛ زيرا سرزنش كردن افراد غيرمختار به لحاظ
اخلاقى نادرست است.
اهميت تربيتىِ اختيار، در علم اخلاق واضحتر است. هدف علم اخلاق از شناسايى افعال و
ملكات خوب و پسنديده، اين است كه افراد را در جهت اصلاح و تكميل اخلاق يارى دهد.
اگر انسان در اعمال خويش فاقد اختيار باشد، هيچگاه نمىتواند به اصلاح و كمال اخلاق
خويش اميد داشته باشد. انسانى كه خود را محكوم جبر محيط و وراثت مىداند، هيچگاه
انگيزهاى براى دگرگون كردن اخلاق خويش نخواهد داشت و نيز كسى كه انسانها را مجبور
مىداند، هرگز به اصلاح و تربيت اخلاقى آنها اقدام نخواهد كرد و تعليم و تربيت
اخلاقى آنها را برعهده نخواهد گرفت.
پس واضح است كه عالمان اخلاق و مربيان اخلاقى، همواره آگاهانه يا ناخودآگاه به
مختار بودن انسان باور داشتهاند و انسان را محكومِ عواملى همچون وراثت و محيط
نمىشمردهاند. اديان الهى و بويژه دين مبين اسلام، در عين توجه به تأثير وراثت و
محيط بر شخصيت اخلاقى افراد، هيچگاه از عامل اختيار در انسان غفلت نكردهاند و
شخصيت اخلاقى انسانها را در نهايت متكى و مستند به اختيار آنها دانستهاند. از همين
روست كه دستورات و راهنماييهاى اسلام براى توليد نسل پيراسته و سالم، باعث آن
نمىشود كه از فرزندان خانوادههاى آشفته سلب مسئوليت شود. همينطور كسانى كه در
محيط نامناسب زندگى مىكنند، مكلف به اصلاح محيط و يا هجرت از محيط خود هستند؛ نه
آنكه با بهانه قرار دادن بدىِ محيط، بتوانند از مسئوليت شرعى و اخلاقى خويش سرباز
زنند. در قرآن كريم خطاب به كسانى كه بر خويشتن ستمكار بودهاند و به بهانه مستضعف
بودن و تحت سلطه بودن، بر خود ستم كردهاند، گفته شده است:
الم تكن أرض اللّه واسعةً فتهاجِرُوا فيها فاولئك مأويهم جَهنّم وساءَت مصيرا؛(١)
مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟ پس آنان جايگاهشان دوزخ است و [دوزخ]
بد سرانجامى است.
البته بحث از اينكه آيا اصل اختيار به لحاظ فلسفى و اعتقادى درست است يا نه، در علم
كلام و فلسفه صورت مىگيرد و علم اخلاق عهدهدار اين بحث نيست.
١ . نساء/ ٩٧.
شخصيت هر فرد، مجموعه صفات پايدار اوست. برخى از اين صفات پايدار، به جنبههاى
جسمانى و ظاهرى افراد و برخى به جنبههاى درونى و روحى آنها مربوط است. جنبههاى
مختلف شخصيت هر فرد، از حيث پايدارى و دائمى بودن يكسان نيست. برخى از اين جنبهها
مانند خصوصيات جسمانى، همچون چاق يا لاغر بودن، كوتاه يا بلند بودن و ...، تغيير
نمىپذيرند، ولى برخى از جنبههاى ديگر قابليت تغيير دارند. البته تغييرپذيرى
جنبههاى مختلف شخصيت نيز به يك ميزان نيست؛ مثلاً هيجانپذيرى (Emotionality) و
زود انگيختگى (Impulsiveness)افراد به آسانى دگرگون نمىشود. برخى افراد به سرعت در
برابر موقعيتهاى ناخوشايند يا جديد عكسالعمل نشان مىدهند؛ عصبانى مىشوند و يا از
موقعيتهاى جديد مىگريزند. اينگونه اوصاف به كندى و دشوارى تغيير مىكنند. دستهاى
ديگر از اوصاف همچون ويژگيهاى اخلاقى و اجتماعىِ شخصيت، قابليت دگرگونى بيشترى
دارند. اين ويژگيها را كه «ويژگيهاى منش» (character traits)مىنامند، مىتوان
تغيير داد. آن دسته از ويژگيهاى شخصيت كه تغييرپذير نيستند و يا به دشوارى دگرگون
مىشوند، تأثير قطعى بر ويژگيهاى اخلاقى فرد ندارند. مثلاً برخى از روانشناسان،
انسانها را به دو گونه (Type) شخصيتى تقسيم مىكنند: درونگر
(Intravert) و برونگرا (Extravert). افراد «دورنگرا» در موقعيتهاى مختلف واكنش
منفى دارند؛ يعنى از موقعيتهاى جديد مىگريزند و ساكت و آرام هستند. در حالى كه
افراد «برونگرا» به موقعيتها واكنش مثبت نشان مىدهند و از «درونگرايان» بيشتر
حرف مىزنند و در تماسهاى اجتماعى فعالتر برخورد مىكنند. اين ويژگيها تحتتأثير
عوامل مختلفى همچون وراثت، محيط و تجارب زندگى فردى پديد مىآيند و در افراد
بزرگسال به دشوارى دگرگون مىشوند. ولى هيچيك از اين دو تيپ شخصيتى، اخلاقىتر از
تيپ ديگر نيست و مثلاً يك فرد درونگرا، مىتواند به اندازه يك فرد برونگرا به
وظايف اخلاقى خود پايبند باشد. البته گاه ممكن است برخى رفتارهاى ظاهرى متناسب با
ارزشهاى اخلاقى، در افراد برونگرا بيشتر ديده شود. مثلاً اگر احترام به ديگران در
قالب الفاظ و رفتارهايى خاص ظاهر شود، افراد برونگرا آمادگى بيشترى براى يادگيرى
اين رفتارها دارند. همچنين ممكن است برخى ديگر از اخلاقيات در افراد درونگرا بيشتر
ظاهر شود؛ مثلاً اگر «صمت» (سكوت توأم با تفكر) رفتار اخلاقى پسنديدهاى باشد،
افراد درونگرا آمادگى بيشترى در ظاهر ساختن اين رفتار خواهند داشت.
عالمان اخلاق، درباره صفات اخلاقى شخصيتِ فرد بحث كردهاند. آنان از خود
پرسيدهاند: آيا ويژگيهاى اخلاقى افراد تغييرپذير است، يا همواره ثابت مىماند.
برخى نويسندگان ويژگيهاى اخلاقى را به دو دسته تقسيم كردهاند: «طبيعى» و
«غيرطبيعى» و گفتهاند: اخلاق طبيعى غيرقابل تغيير و زوال است. اخلاق طبيعى، در ذات
انسان و همواره با طبيعت او همراه است. اخلاق غيرطبيعى از طبيعت انسان ناشى
نمىشود؛ بلكه در اثر عواملى مانند تعليم و تربيت و همنشينى با افراد پديد مىآيد.
و تغييرپذير و قابل زوال است.
اخلاق انسان را نمىتوان تماما طبيعى و تغييرناپذير دانست، زيرا بسيار ديدهايم كه
افرادى در اثر تغيير محيط و ترك برخى دوستان و پيوستن به دوستان ديگر، اخلاق
و رفتارشان دگرگون شده است، يا فرزندان يك خانواده در اثر تعليم و تربيت و حضور در
محيط مدرسه و انتخاب مشاغل مختلف، داراى اخلاق متفاوتى شدهاند. بنابراين بايد قبول
كنيم كه حداقل بخشى از اخلاق انسان قابل تغيير است. امّا آيا مىتوان گفت همه
خلقهاى انسان اكتسابى و قابل تغيير است؟
برخى از علماى اخلاق معتقدند همه خلقهاى انسان را مىتوان تغيير داد. دليل اين مدعا
را مىتوان به شكل زير بيان كرد:
اگر فرض كنيم خلقى غيرقابل تغيير است، از دو حال خارج نيست: يا جزء (يا لازم) ماهيت
انسان است و يا چنين نيست. اگر جزء (يا لازم) ماهيت انسان باشد، بايد همه انسانها
در آن خلق يكسان باشند و اگر هيچ خلقى نباشد كه همه انسانها در آن يكسان باشند،
نتيجه مىگيريم كه هيچ خُلقى مقتضاى ماهيت انسان نيست.
اگر خلقِ غيرقابل تغيير، جزء (يا لازم) ماهيت نباشد، بايد گفت اصناف و گروههاى
انسانى به سببى خارج از ماهيت خود آن را پذيرا شدهاند؛ يعنى علتى خارجى پديد
آورنده آن خلق است و اگر آن علّت خارجى را بشناسيم، مىتوانيم درباره امكان تغيير
آن خُلق قضاوت كنيم.
علت پديدار شدن يك خلق در انسان، عادت است. عادت به معناى تكرار يك فعل است به
اندازهاى كه از آن پس آن فعل به آسانى از فرد صادر شود. بنابراين هر خلق را
مىتوان با تكرار عملى مخالف و متضاد با آن تغيير داد. براى مثال اگر كسى «ترسو»
باشد مىتواند با تكرار اعمالى كه مقتضاى شجاعت است، در خود صفت نفسانى شجاعت را
پديد آورد و ترس را از خود زايل كند.
بنابراين بايد نظر معتقدان به اكتسابى بودن جميع خُلقها را ترجيح دهيم و تغييرپذيرى
اخلاق را بطور مطلق بپذيريم و البته بر اين نكته تأكيد كنيم كه سرعت دگرگونى خُلقها
يكسان نيست و عوامل بسيارى در تغيير آنها تأثير دارند.
١ ـ مبادى و پيش فرضهاى علم اخلاق را بنويسيد؟
٢ ـ مسؤول دانستن افراد در برابر اعمالشان مبتنى بر چه پيش فرضى است؟
٣ ـ تلاش براى تربيت اخلاقى خود و ديگران مبتنى بر چه پيش فرضى است؟
٤ ـ دليل اين مدعا را بيان كنيد: «همه خُلق انسان را مىتوان تغيير داد».
٥ ـ علت پديدار شدن يك خُلق در انسان چيست؟ آنرا تعريف كنيد.
٦ ـ آيا مىشود يك خُلق را به ضد خودش تبديل كرد؟ چگونه؟
٧ ـ با قبول نظريه اكتسابى بودن جميع خلقها آيا مىتوان تغيير پذيرى اخلاق را بطور
مطلق پذيرفت؟
٨ ـ آيا سرعت تغيير تبديل خُلقها يكسان است؟