محبت يعنى دوست داشتن چيزى يا كسى. دوستى با گرايش، كوشش و جذب شدن شناخته مىشود.
حالت محبت هرگاه در انسانى پديد آيد آن كس به محبوب خود مايل مىشود و براى رسيدن
به محبوب مىكوشد و به آن مجذوب مىشود.
محبت در حقيقت دوست داشتن كمال و بيزارى از نقص است. هم موجودات ناقص ذىشعور و هم
موجود كامل حقيقى دوستدار كمال و بيزار از نقص هستند. يعنى هم خداوند محب است و هم
انسانها. خداوند محبوب هم هست، چون كمال مطلق است. پس برترين محبوب و در حقيقت
محبوب واقعى خداست.
با توجه به اين مطالب، مىتوان محبت را به دوگونه تقسيم كرد و احكام مختص و مشترك
هريك از آنها را بيان نمود: محبت يا محبت موجودِ ناقص و فقير به كمال است، و يا
محبت موجود كامل و غنى به كمال. در هر صورت، محبوب، كمال است.
محبت رابطهاى است ميان محب و محبوب. وقتى محب به محبوب معرفت يابد، چون در او
كمالى مشاهده مىكند به او محبت مىيابد. بنابراين يكى از عوامل اصلى و در واقع شرط
لازم پديد آمدن محبت، معرفت است.
محبت انسان به كمال، ريشه در معرفت او به خويشتن دارد. هر انسانى نسبت به خود، علم
حضورى دارد و همزمان وجود خود ـ كه رتبهاى از كمال است ـ و فقر خود را درك مىكند.
پس به خود محبت دارد؛ چرا كه خود را واجد رتبهاى از كمال
مىشناسد، و به كمالاتى كه در انتظار اوست محبت دارد، چرا كه از فقر خود آگاه و از
آن بيزار است.
محبت انسان به خود او را وامىدارد كه به سوى كمال حركت كند و نقص را از خود
بزدايد. هرچيز كه محبوب انسان واقع مىشود، از آنروست كه انسان كمالى را در آن
مىيابد و رسيدن به آن را رفع نقص خود مىداند. قواى نفس انسان، هريك به تناسب خود،
دوستدار چيزى هستند؛ محبتِ غذا، نكاح، جاه، مال و هر محبت ديگرى براى رفع نقصانى در
انسان است.
دقت در عامل معرفت، عامل اصلى ديگرى را به ما نشان خواهد داد. معرفت به كمال، عامل
محبت است. پس «كمالِ موجود در محبوب» يكى ديگر از عوامل ايجاد محبت است.
هر دو عامل يعنى معرفت به كمالِ محبوب و كمال موجود در محبوب، هرچه رتبه بالاترى
داشته باشند محبت نيز شديدتر خواهد بود. اين دو عامل، هم در محبت موجود ناقص به
كمال و هم در محبت موجود كامل به كمال، حضور دارند؛ يعنى هم انسان در اثر معرفت به
كمالِ محبوب، به آن محبت مىيابد و هم خداوند به سبب كمال بندگان، به آنها محبت
دارد.
عامل سومى نيز در محبت وجود دارد كه مختص محبتِ موجود ناقص به كمال است. آن عامل،
آگاهى به فقر و نيازمندى است. عاملِ سومِ محبت انسان به كمال، شناختِ فقر و وابستگى
اوست. انسان، فاقد برخى كمالات است و از اين فقدان بيزار است، پس به رفع آن مشتاق
مىشود و محبتِ كمال را پيدا مىكند.
با توجه به اين عوامل، درمىيابيم كه هرگاه عوامل محبت قويتر باشند، محبت نيز
شديدتر است. بنابراين مىتوان برترين رتبه محبت را هنگامى يافت كه محبوب در
بالاترين مرتبه كمال باشد. برترين محبوب خداست، چرا كه كاملترين حقيقت هستى اوست و
برترين و شديدترين محبت وقتى تحقق مىيابد كه محبوب خدا باشد.
بالاترين رتبه معرفت به برترين موجود عالَم، شديدترين محبت را پديد مىآورد.
بنابراين هر موجودى كه به خداوند معرفت بيشترى داشته باشد، محبت شديدترى
دارد. بيشترين معرفت به خداوند از آنِ خود خداوند است؛ يعنى او به ذات خود معرفت
دارد و ديگر موجودات همه از معرفت حقيقت او عاجرند: «ماعرفناك حق معرفتك».
عامل سوم محبت، به انسان اختصاص دارد. آگاهى انسان از فقر خود، ناشى از علم حضورى
او به وجود خود است. انسان به خود و محدوديت وجود خود بالاترين آگاهى را دارد. در
نگاه اول، اين آگاهى در همه انسانها شديد و به يك ميزان، است ولى به دو دليل اين
معرفت نيز داراى مراتبى است: اوّل آنكه انسانهاى معصيت كار و سركش، چنان از نفس
خويش غافل مىشوند كه گاه ادعاى خدايى مىكنند و فقر و نيازمندى خود را منكر
مىشوند. در قرآن كريم آمده است:
ولاتكونوا كالذين نسوااللّه فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون؛(١)
و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خود فراموشى
كرد، آنان همان نافرمانانند.
١ . حشر/ ١٥.
در اين آيه فراموشى خداوند سبب خود فراموشى معرفى شده است. خودفراموشى همراه با
غفلت، از صفات نفس است. كسى كه خود را فراموش كند فقر و ذلت و نيازمندى خود را نيز
فراموش مىكند، بر خود تكيه مىكند و خود را در برابر خداوند موجودى مستقل گمان
مىكند كه امور خويش را خود مىتواند تدبير كند و با استفاده از علم و قدرت خود
نيازهايش را برطرف سازد. چنين انسانى از نقص و فقر خويش غافل مىشود و عاملِ محبت
به كمال، در او نقصان مىيابد.
دليل دوم اين است كه هركس فقر خود را در مقايسه با كمال الهى، بيشتر و بهتر درك
مىكند. كسى كه فقر خود را با غناى خداوند مقايسه كند عمق و شدت نيازمندى خود را
بهتر از هر كسى درك مىكند؛ زيرا به فقر خود به سبب علم حضورى به خويشتن، آگاه است.
چون معرفت انسانها به خداوند داراى مراتب است، معرفت آنها به فقر خويش نيز داراى
مراتبى خواهد بود. بنابراين مىتوان گفت چون عامل سوم محبت نيز مراتبى دارد، برترين
مرتبه محبت و شديدترين آن، از آن انسانهايى
است كه بيشترين معرفت را به خداوند دارند و درنتيجه بيشترين معرفت را به فقر و
نيازمندى خود دارند.
محبت پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام ، دو
عامل از عوامل محبت را در بالاترين رتبه ممكن داراست: ١ـ محبوب آنان كاملترين موجود
هستى است، ٢ـ معرفت آنان به فقرِ خودْ بالاترين معرفت است.
ولى البته معرفت آن بزرگواران به محبوبشان بالاترين معرفت نيست، چرا كه معرفت
خداوند به خويش برترين معرفت ممكن به برترين موجود عالم است و درنتيجه محبت خداوند
به خويش، برترين محبت است.
محبت انسان يا به خويشتن است يا به غير. محبت انسان به خودْ، محبتى شديد است؛ چرا
كه معرفت او به خود بسيار نزديك است. محبت به غير انواعى دارد. انسان به اجسام و
افراد و خداوند محبت دارد. محبت انسان به اجسام مانند محبت او به غذا، مناظر زيبا،
وسايل رفاه و امثال آن است. محبت به افراد مانند محبت به والدين، فرزندان، همسر،
دوستان و خويشاوندان و ... است كه نوعا يا به محبت انسان به خودْ باز مىگردند،
مانند محبت به فرزند؛ و يا يكى از نيازهاى او براى يافتن كمالى خاص را برآورده
مىكند. انسان خواستار كمال است و هرچه در ايجاد رشد و حركت او به سوى كمال مؤثر
باشد محبوب اوست. والدين سبب ايجاد او بودهاند و همسر نياز او به بقاء و ادامه
وجود و نيز درك لذايذ خاصى را برآورده مىكند؛ ولى يكى از نيازهاى انسان كه مهمترين
نياز اوست استكمال قوه ناطقه اوست. قوه ناطقه انسان خواستار معرفت است، چون معرفت
موجب كمال آن قوه است و هرچه معرفت برتر باشد، كمال اين قوه فراهمتر است. پس انسان
در جستجوى كمال قوه ناطقه خود، به معرفت خدا مىرسد و چون خدا را شناخت به او عشق و
محبت مىورزد.
محبوبِ حقيقىِ انسان خداست، زيرا هر موجود ديگرى جز او فقير است و كمال او وابسته
به خداست. خدا به او وجود داده است و او از خود چيزى ندارد. انسان محّبِ كمال حقيقى
است و هيچ كمالى جز ذات مقدس خداوند، حقيقى و مستقل نيست. پس هيچ محبوبى جز خدا
شايسته محبت نيست. هر محبوب ديگرى از آن رو مىتواند محبوب انسان باشد، كه مخلوق خداست و جلوهاى از وجود و قدرت و لطف اوست.
محبوب حقيقىِ انسان خداست، زيرا موجودى نامتناهى و كمال مطلق است. محبوبهاى ديگر
همه ناقصند و هركس محبوبى جز خدا انتخاب كند محبوبى دروغين را برگزيده است و بزودى
در خواهد يافت كه محبوب حقيقى چيز ديگرى است. تفاوت محبت به خداوند و غير او، مانند
تفاوت تأثير داروى شفابخش با تأثير داروى مسكّن است. داروى مسكّن درد را موقتا
تسكين مىدهد، ولى درمان نمىكند و بيمار پس از مدت كوتاهى دوباره دچار درد و رنج
مىشود؛ ولى داروى شفابخش علت درد را از بين مىبرد. هركس محبوبى جز خدا اختيار
كند، تا مدت زمانى آرام مىگيرد، ولى چون نقص و فقر آن محبوب را دريافت خواستار
محبوبى كاملتر مىشود و طلب و خواست او باز مىگردد.
محبت به غير خدا موجب خسارت و حسرت است، چرا كه هر محبوبى جز خدا زوالپذير است.
دنيا و اموال و اولاد، شايسته محبت بىواسطه نيستند. خداوند دنيا را به بارانى
تشبيه مىكند كه موجب روييدن و شكفتن گياهان مىشود، ولى سپس خزان مىرسد و همه آن
زيباييها نابود مىشوند:
اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال
والاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرّا ثم يكون حطاما و فى
الاخرة عذاب شديدٌ ومغفرة من اللّه و رضوان وما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور؛(١)
بدانيد كه زندگى دنيا، در حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به يكديگر و
فزونجويى در اموال و فرزندان است. [مثل آنها] چون مثل بارانى است كه كشاورزان را
رستنى آن به شگفتى اندازد، سپس [آن كشت] خشك شود و آن را زرد بينى، آنگاه خاشاك
شود، و در آخرت [دنياپرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و
خشنودى است، و زندگى دنيا جز كالاى فريبنده نيست.
١ . حديد/ ٢٠.
محبوبهاى دروغين، مزاحم رسيدن به محبوب واقعى هستند و محب را فريب مىدهند و از
محبوب واقعى غافل مىكنند. كسى كه محبت محبوبى دروغين را در دل دارد، همچون كسى است
كه داروى مسكن مصرف كرده و چون دردى احساس نمىكند از درمان خود غافل مىشود و زمان
را براى درمان از دست مىدهد. تأخير در درمان ممكن است خطرناك و هلاككننده باشد.
تأخير در محبت ورزيدن به محبوب حقيقى نيز ممكن است باعث كدورت دل و غفلت از او شود
و به انكار خدا و لطف و احسان او بيانجامد.
١ـ محبت حقيقى پايدار است. محبتهايى گذرا هستند كه يا محبوب به خطا برگزيده شده
باشد و يا محبوب اصلاً محبوب نبوده باشد. هرگاه كسى گمان كند موجودى داراى كمال است
و به آن محبت ورزد و سپس دريابد كه هيچ كمال اصيلى در او نبوده است، محبت او زايل
مىشود و به جستجوى موجود كامل برمىآيد. همچنين اگر محبت به چيزى يا كسى براى رفع
نياز خويش باشد، پس از رفع نياز، محبت به آن محبوب تمام مىشود؛ چرا كه نياز محبّ
برآمده است و كمالِ مورد نظر خويش را يافته است.
محبت به خداوند پايدار است، زيرا كمال حقيقى فقط از آن اوست و هيچگاه انسان خداشناس
به معرفتِ كاملِ خداوند نمىرسد. در هر مرتبه از معرفت به خدا، انسان به ضعفِ معرفت
خويش آگاه مىشود و خواهان ارتقاء معرفت خود به خداوند مىگردد؛ چرا كه خداوند
موجود بىپايانى است كه عقول از معرفتِ كنه او عاجزند و هرچه در وادى معرفة اللّه
مىشتابند، باز هم راه باقى است و اشتياق فراوانتر مىشود.
٢ـ محبت حقيقى محبتى است كه محب به هرچه كه به محبوب انتساب دارد علاقمند باشد.
انسانهاى عارف به همه مظاهر هستى محبت دارند؛ به انسانها، طبيعت، حيوانات، رودها و
جنگلها... چرا كه همه اينها را جلوه خدا و مخلوق ذات اقدس اومىدانند.
٣ـ محبت واقعى محب را گوش به فرمان محبوب مىكند. محب هميشه در آرزوى رضاى محبوب
است. پس همانطور كه او مىخواهد عمل مىكند و خود را آنگونه كه محبوب مىپسندد مىسازد. محب واقعى، اراده محبوب را بر اراده خود مقدم
مىدارد و با خواست او مخالفت نمىكند.
٤ـ محب واقعى هميشه به ياد محبوب است و هيچ چيز ديگرى موجب غفلت او از ياد محبوب
نمىشود.
٥ـ محب واقعى خواستار ديدار محبوب و همنشينى و همصحبتى با اوست. محب واقعى شنيدن
سخن محبوب و سخن گفتن با او را دوست دارد و از ديدار محبوب سير نمىشود.
محبت به خداوند محبت راستين است و خداوند يگانه محبوب حقيقى است. همه نشانههاى
محبت حقيقى در محبت به خدا هست. محبت به خداوند پايدار و زوالناپذير است، چرا كه
هيچ كمالى برتر از خداوند نيست و هيچ جمالى زيباتر از او وجود ندارد. كسى كه خدا را
بيابد همه چيزها در چشم او ناقص و حقير مىآيد:
ماذا وَجد من فقدك وماالذى فقد من وجدك لقد خاب من رضى دونك بدلاً؛(١) آنكه تو را
نيافت، چه يافت؟ و آنكه تو را يافت، چه نيافت؟ كسى كه به غير تو راضى و مايل گشت
يقيناً محروم شد.
محبت به خداوند با هيچ محبت ديگرى قابل قياس نيست. هر محبت ديگرى اگر در طول محبت
خدا باشد و به سبب محبت به خدا باشد، محبتى راستين وگرنه دروغين است. كسى كه غير
خدا را دوست مىدارد و محبت او را بر محبت خدا برمىگزيند، مؤمن نيست. مؤمنان
بيشترين محبت را به خداوند دارند. «والذين آمنوا اشدّ حبا للّه»(٢). محبت خدا شرط
ايمان است و كسى مؤمن است كه خدا و رسولش را بيش از هر چيز ديگرى دوست داشته باشد.
از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده است:
لايؤمن احدكم حتى يكون اللّه ورسوله احب اليه مما سواهما؛(٣)
١ . دعاى عرفه امام حسين(ع).
٢ . بقره/ ١٦٥.
٣ . جامع السعادات، ج ٣، ص ١٥١.
هيچيك از شما تا زمانى كه خدا و رسولش محبوبترين كس در نزد او نباشد،
ايمان نياورده است.
مؤمنان واقعى مىخواهند قلبشان آكنده از محبت خداوند باشد تا هيچ محبت ديگرى در آن
جاى نگيرد. امام زينالعابدين عليهالسلام در دعاى «ابوحمزه ثمالى» اينگونه دعا
كردهاند:
اللهم انى اسئلك ان تملأ قلبى حبا لك؛
اى خدا از تو مىخواهم كه قبلم را از محبتت آكنده سازى.
ويژگى دوستان حقيقى خدا اين است كه جز محبت او را در دل نداشته باشند. امام حسين
عليهالسلام در دعاى «عرفه» اينچنين مناجات مىفرمايند:
انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبائك حتى لم يحبوا سواك؛ تو همانى كه بيگانگان را
از دلهاى دوستانت زدودى تا جز تو را دوست ندارند.
دومين نشانه محبت حقيقى، محبت به همه چيزهايى است كه به محبوب انتساب دارد. محبت به
غير خدا وقتى مذموم است كه محب، محبوب را مستقل بداند و كمال و جمالِ آن را وابسته
و ناشى از خداوند نداند؛ ولى اگر كسى مخلوقاتِ خداوند را به خاطر انتساب به خداوند
بخواهد و دوست بدارد، محبت او ممدوح و پسنديده است. اينگونه دوستى منافاتى با دوستى
خدا ندارد، بلكه عين دوستى با خداست. محبت به بندگان صالح خدا محبت خداست. كسى كه
بنده صالحى را به سبب ارتباط و اتصال با خدا دوست دارد، كسى را دوست دارد كه خدا
دوستدار اوست، پس محبت او اصالتا از آن خداست و ترشحى از محبت به خداوند است.
خداوند بندگان مؤمن و صالح را دوست دارد و بندگان ظالم و عاصى را دوست نمىدارد؛ پس
كسى كه حب و بغض خود را متناسب با حبّ و بغض خداوند نمايد مىتواند مدعى دوستى خدا
باشد:
من احب للّه وابغض لله واعطى لله ومنع للّه فهو ممّن كمل ايمانه؛(١)
١ . بحار الانوار، ج ٦٦، ص ٣٣.
كسى كه به خاطر خدا محبت و بغض ورزد و به خاطر خدا ببخشايد و باز دارد پس او كسى
است كه ايمانش كامل شده است.
در روايات آمده است كه دوستى مؤمنين به يكديگر از بزرگترين شاخههاى ايمان
است و كسى كه دوستى و دشمنى او براى خدا باشد برگزيده خداوند است.(١) اهميت محبت
ورزيدن به كسانى كه خداوند آنها را دوست مىدارد و دشمنى با دشمنان خدا، به قدرى
است كه اين دوستى و دشمنى محك ايمان و نيك سيرتى انسانهاست. امام صادق عليهالسلام
به يكى از اصحاب خود مىفرمايند:
اگر مىخواهى بدانى كه آيا در تو نيكى و خيرى هست، به قلب خود رجوع كن. اگر بندگان
مطيع خدا را دوست مىدارى و گناهكاران را دشمن مىدارى، پس در تو خيرى هست و خداوند
تو را دوست دارد و اگر چنين نيستى، در تو خيرى نيست و مبغوض خداوند هستى. انسان با
آنكه دوست مىدارد همراه است.(٢)
اينگونه روايات نشان مىدهد كه محب واقعى خداوند، به غير خداوند نيز محبت دارد، چرا
كه آن غير به خدا منسوب است و اگر كسى به محبوبهاى خداوند يعنى انبياء و اولياء و
صالحان دوستى نورزد، محبت او به خداوند واقعى نيست و نيز اگر دشمنان خدا را كه رشته
اتصال و ارتباط با خداوند را گسيختهاند دشمن ندارد، به خداوند محبت واقعى ندارد و
ايمان او حقيقى نيست:
لاتجد قوما يؤمنون باللّه واليوم الآخر يوادون من حاد اللّه ورسوله ولو كانوا
آباؤهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب فى قلوبهم الايمان وايدّهم بروحٍ منه
ويدخلهم جنّاتٍ تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى اللّه عنهم ورضوا عنه اولئك
حزب اللّه الا ان حزب اللّه هم المفلحون؛(٣)
١ . بحار الانوار، ج ٦٦، ص ٢٤٠.
٢ . اصول كافى، ج ٢، ص ١٢٦.
٣ . مجادله/ ٢٢.
قومى را نيابى كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند و كسانى را كه با خدا و
رسولش مخالفت كردهاند ـ هرچند پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا عشيره آنان
باشند ـ دوست بدارند. در دل اينهاست كه خدا ايمان را نوشته و آنها را با وحى از
جانب خود تأييد كرده است و آنان را به
بهشتهايى كه از زير درختان آن جويهاى روان است در مىآورد، هميشه در آنجا
ماندگارند، خدا از ايشان خشنود و آنها از او خشنودند، اينانند حزب الله. آرى، حزب
خداست كه رستگارانند.
محب واقعى خدا، خود را آنگونه كه خدا مىپسندد مىسازد. عمل خود را مطابق خواست او
مىنمايد و ظاهر خويش را خداپسند مىآرايد. محب واقعى خدا، مىكوشد محبوب خدا باشد.
هر محبى آرزو دارد كه محبوبش به او محبت داشته باشد. راه اين محبت دوسويه را محبوب
حقيقى بر زبان حبيبش جارى نموده و به ما آموخته است:
قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى يحببكم اللّه.(١)
تبعيت از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان راستگويى در اظهار محبت است و چون كسى در
محبت خويش به خداوند صادق باشد، خداوند نيز او را دوست مىدارد. تبعيت از پيامبر
صلىاللهعليهوآله يعنى عمل به كارهايى كه خدا دوست دارد و ترك آنچه خداوند
نمىپسندد. براى ساختن خويش به چهره و گونهاى خداپسند، بايد از خود خدا و رسول او
پرسيد كه چگونه باشيم. در قرآن كريم پاكيزگان، توبه كنندگان، محسنين، متقين،
صابران، مقسطين، و كسانى كه بر خدا توكل مىكنند و در راه او مىرزمند، محبوب خدا
معرفى شدهاند و تجاوزكاران، ظالمان، مفسدان، كافران، گنهكاران، مستكبران،
خيانتپيشگان، مسرفان و كسانى كه نعمتهاى خداوند را كفران مىكنند محبوب خدا
نيستند. پس اگر كسى خواهان محب واقعى شدن است و مىخواهد محبوب خدا باشد، بايد از
اين راهنمايىها بهره گيرد و با پيروى از دستورات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
، دل خويش را از محبت غير پاك سازد و سر به فرمان پروردگار نهد.
كسى كه دوستدار واقعى خداست، از مناجات با او لذت مىبرد و از اينكه خدا با او سخن
بگويد شادمان مىشود. درباره سخن گفتن بنده با خدا در مبحث عبادت مطالبى خواهد آمد،
ولى درباره سخن گفتن خدا با انسان اشارهاى به فضيلت و آثار تلاوت قرآن خواهيم
داشت.
١ . آل عمران/ ٣١.
قرآن سخن خدا با بنده و عهد او با بندگان است. از امام صادق عليهالسلام روايت شده
است:
القرآن عهداللّه الى خلقه، فقد ينبغى للمرء المسلم أن ينظر فى عهده و أن يقرأ منه
فى كل يومِ خمسين آيةً؛
قرآن عهد خداوند با بندگان است. پس بر هر مسلمانى شايسته است كه در عهد خداوند نظر
كند و در هر روز پنجاه آيه قرائت نمايد.(١)
در پايان اين مبحث مناسب است يادآورد شويم كه محبت خدا به انسان با محبت انسان به
خدا فرق مىكند. خداوند كمال مطلق است و انسان نياز مطلق. انسان خواستار كمال است،
پس به كمال مطلق عشق مىورزد و خواهان اوست. ولى در برابر كمال خداوند هيچ كمال
ديگرى وجود ندارد. پس مقصود از محبت خدا به بندگان استكمال بنده است، يعنى چون بنده
به اختيار خود طريق كمال را مىگزيند، خداوند او را دوست مىدارد و در اين
كمالجويى او را يارى مىدهد و چون بنده راه هلاكت و سقوط را در پيش گيرد غضب الهى
شامل حال او مىشود. دوستان خدا اگر قلب خود را از محبت غير او خالى كنند و هرچه را
او مىپسندد و فرمان مىدهد عمل نمايند و همواره در ياد او باشند، خداوند نيز آنان
را دوست مىدارد و كمال مطلوب آنان را به آنها اعطا مىكند.
١ ـ محبت چگونه شناخته مىشود؟
٢ ـ چرا خدا برترين محبوب واقعى است؟
٣ ـ عوامل محبت به كمال را ذكر كنيد.
٤ ـ محبت انسان به كمال، ريشه در معرفت به چه امرى دارد؟
٥ ـ چه عاملى موجب خود فراموشى انسان مىشود؟ در اين زمينه آيهاى ذكر نمائيد؟
٦ ـ به چه دلائلى علم انسانها به فقر و محدوديتهاى وجود آنها داراى مراتب است؟
٧ ـ برترين معرفت ممكن به بالاترين و برترين موجود عالم از آن كيست؟
٨ ـ آيا مىتوان گفت كه معرفت پيامبر اسلام و ائمه معصومين عليهمالسلام به
محبوبشان برترين معرفت است؟ چرا؟
٩ ـ محبوب حقيقى انسان كيست؟ چرا؟
١٠ ـ چرا غير خدا نمىتواند محبوب حقيقى انسان باشد؟
١١ ـ چرا محبت و گرايش به غير خدا موجب خسارت و حسرت است؟
١٢ ـ محبوبهاى غيرخدا چه مزاحمتى در رسيدن انسان به محبوب واقعى دارند؟
١٣ ـ نشانههاى محبت حقيقى را بيان كنيد؟
١٤ ـ چرا محبت به خدا پايدار و زوال ناپذير است؟
١٥ ـ محبت به غيرخدا در چه صورت مذموم و در چه صورت ممدوح است؟
١٦ ـ چرا مطيع واقعى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله محب واقعى خداست؟
١٧ ـ چه فرقى بين نوع محبت انسان به خدا با محبت خدا به انسان وجود دارد؟
١ . شرح چهل حديث، ص ٤٩٧.
در مبحث اخلاق الهى به آن دسته از اعمال اختيارى مىپردازيم كه رابطه انسان و خدا
را تنظيم مىكند و زمينه كمال و سعادت انسان را فراهم مىكند. در گذشته يادآور شديم
كه همه افعال و رفتارهاى انسان به نوعى مربوط به رابطه او و خداست. رفتار انسان با
ديگران، طبيعت و ... اگر مطابق با دستورات شريعت الهى باشد، رابطه او با ديگران و
طبيعت را ارتباطى سالم و ثمربخش مىكند و علاوه بر آن رابطه او با خدا را نيز تحكيم
مىكند و ارتقاء مىبخشد. بنابراين همه افعال و افكار انسان در ارتباط با خود و
محيط، در رابطه او با خداى جهان نيز هست. از نظر اسلام هر كار خير و مفيدى، اگر با
انگيزه پاك و خدايى باشد، عبادت است. ولى رابطهاى اختصاصى ميان بندگان و خدا نيز
وجود دارد كه آنرا عبادت به معناى خاص مىناميم. انسان در نيايش و تضرع و عبادت
مستقيما با خداى خود سخن مىگويد. طرفين اين رابطه، بنده و خداوند است و واسطهاى
در ميان نيست. عبادت بدون ايمان به خدا و اسماء حسناى او امكانپذير نيست. كسى
مىتواند خدا را عبادت كند و با او راز و نياز نمايد كه او را بر احوال خود آگاه و
بر اجابت خواستههايش توانا بداند. كسى مىتواند با خداوند رابطه عبادت برقرار كند،
كه خداوند را دانا و توانا و بر بندگان خود مهربان بداند.
اكنون مناسب است در معناى «عبادت» بيشتر دقت كنيم. عبادت از لحاظ لغوى به معناى
«بندگى» است. رابطه بندگى، ميان عبد و مولا برقرار است. بنده در برابر مولاى خويش
فرمانبردار و خاضع است، فقط به او خدمت مىكند و اميد پاداش را فقط از او
دارد. اگر نافرمانى از بنده سرزند، اميد بخشايش از مولاى خويش دارد، مولايش را بزرگ
مىدارد و با دشمنان او دوستى نمىكند.
اينها همه ويژگيهاى بنده خوب است. اصلىترين شرط بندگى، «فرمانبردارى» است. اگر
بندهاى ترك اطاعت كند، بنده عاصى شمرده مىشود و توبيخ و تنبيه خواهد شد. بندگى
گاه از روى رغبت است و گاه با اكراه همراه است. بندگى گاه از ترس شلاق و زندان است
و گاه به اميد پاداش، و زمانى از سر محبت و دوستى و اخلاص.
عبادت خداوند نيز به معناى فرمانبردارى خالصانه از اوست. اين معناى عام عبادت است.
معناى خاصِ عبادت، اظهار بندگى و ثناگويى در قالب اعمال و مناسكى خاص در برابر
پروردگار عالم است، براى آنكه او شايسته پرستش دانسته شده است. نماز، روزه و حج از
جمله اين عبادات است. انسان آفريده شده است تا خداى خويش را عبادت كند. عبادت
خداوند غايت خلقت بشر است.
وما خلقت الجن والانس الاّ ليعبدون؛
جن و انس را نيافريديم جز براى آنكه مرا بپرستند.(١)
غرض از آفرينش انسان عبادت است و چون در خداوند نقص و كمبودى نيست غرض او از آفريدن
انسان، نمىتواند جلب فايدهاى براى خويش باشد. پس مقصود او از آفرينش جن و انس آن
است كه به رتبه و مقام عبوديت برسند و در حقيقت فايده آفرينش به جن و انس مىرسد،
نه به آفريننده آنها. جن و انس با رسيدن به مقام عبوديت، خود را در برابر خداوند
ذليل و بنده مىبينند و به اختيار خويش از خود منقطع و به خداى خويش متوجه مىشدند.
توجه به خداوند وانقطاع از ما سوى اللّه، حالتى است كه براى بندگان مخلص و اولياء
خداوند در هر زمان رخ مىدهد، ولى عباداتى همچون نماز و روزه و حج فرصت و محل
مناسبى است كه توجه بنده فقط به خداوند باشد و از هر آنچه جز اوست جدا شود.
١ . ذاريات / ٥٦.
براى رسيدن به چنين درجهاى از عبادت، بندگان خدا بايد با نفس خويش
مجاهدت كنند و در نماز به حضور قلب دست يابند. تمرين حضور قلب و توجه به خداوند،
باعث مىشود كه رتبه عبادت بالا رود و انسان به غرض خلقت خويش نزديكتر شود. براى
ارتقاء رتبه عبادت بايد نخست نيت را خالص كرد. زيرا عبادت بدون نيت خالص شرك است و
شرك مايه دورى انسان از سعادت و رستگارى است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام عبادت عابدان را براساس نيت آنها به سه دسته تقسيم
كردهاند: عبادت بازرگانان، عبادت بردگان، عبادت آزادگان:
انّ قوما عبدوا اللّه رغبةً فتلك عبادة التجار، وانّ قوما عبدوا اللّه رهبةً، فتلك
عبادة العبيد، وانّ قوما عبدواللّه شكرا فتلك عبادة الاحرار؛(١)
گروهى خدا را به انگيزه پاداش مىپرستند، اين عبادت بازرگانان است، و گروهى خدا را
از ترس مىپرستند، اين عبادت بردگان است و گروهى خدا را براى سپاسگزارى [به درگاهش
[مىپرستند، اين عبادت آزادگان است.
هريك از اين سه گروه، عبادت خداوند را به انگيزه و نيتى انجام مىدهد؛ امّا آنچه كه
عبادت راستين و برآورنده غرض آفرينش انسان است عبادت آزادگان است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام خود بزرگترين و خالصترين عابدان است. او خطاب به خداى
خويش چنين مىگويد:
الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنّتك بل وجدتك اهلاً للعبادة فعبدتك؛(٢)
معبودا! تو را از بيم آتش دوزخت و يا به طمع بهشتت نمىپرستم، بلكه تو را شايسته
پرستش يافتم پس مىپرستمت.
انجام اعمال عبادى به نيت خالص، آثار عبادت را براى عابد پديد مىآورد. آثارى همچون
معرفت بيشتر و يقين افزونتر و قرب خداوند. درباره نيت در مبحث «اخلاص» مطالب بيشترى
خواهد آمد، فقط در اينجا يادآور مىشويم كه توحيد در عبادت، مستلزم نيت خالص و از
ميان بردن شائبه شرك به هنگام انجام اعمال عبادى است.
١ . نهج البلاغه، كلمات قصار، ٢٣٧.
٢ . بحارالانوار، ج ٧٠، ص ١٩٧.
عبادت به معناى خاص را اينگونه تعريف كرديم: «اظهار بندگى و ثناگويى پروردگار در
قالب اعمال و مناسك خاص».
اكنون لازم است توضيح دهيم كه چرا اعمال و مناسك عبادى، قالب و محتوايى معين و
غيرقابل تغيير دارند و به اصطلاح توقيفى هستند. عبادت، آشكار ساختن بندگى در برابر
مولايى نامتناهى و ثناگويى به آن ذات بىكرانه است. اظهار بندگى در برابر همه موالى
و مخدومان، متناسب با بزرگى و عظمت آنهاست. امّا آيا ما مىتوانيم شناختى درخور
عظمت پروردگار به دست آوريم. آيا مىتوانيم فاصله عظيمى را كه ميان ما و خداست پر
نماييم.
ثنا گفتن بدون شك نيازمند معرفت است. موجودى را كه از اوصاف او بىخبريم نمىتوانيم
بستائيم. انسانها به عقل و انديشه محدود خويش تنها به معرفتى اجمالى و بسيار ضعيف
از برخى صفات خداوند دست مىيابند و هرگز عظمت صفات پروردگار را نمىشناسند.
عبادات، هريك ثناگويى پروردگار به صفتى از صفات اوست و نماز كه جامعترين عبادت
است، ثناگويى حق به جميع صفات اوست. انسان ضعيف چگونه مىتواند اين اوصاف را بشناسد
تا بتواند خداوند را به جهت اين اوصاف ثنا گويد. پس چگونگى ثناى ذات مقدس پروردگار
را نمىتوان شناخت؛ مگر به يارى وحى و آموزش پروردگار كه او خود بر صفات خويش
آنچنانكه هست آگاه است. انسان خاكى قادر به شناخت خداى متعال نيست. اميرالمؤمنين
عليهالسلام خطاب به پروردگار خود مىگويد:
الحمدللّه... الذى لايدركه بعد الهمم و لايناله غوص الفطن. الذى ليس لصفته حدّ
محدود، ولانعت موجود...؛(١)
١ . نهج البلاغه، خطبه ١.
سپاس خدايى را... كه بلندى همتها او را نمىيابد و ژرفى انديشهها به او نمىرسد
آنكه صفاتش بىكرانه است و در وصف نمىآيد.
عقول از درك صفات او عاجزند. «لم يُطلع العقول على تحديد صفته؛ خردها را بر
چگونگى صفات خود آگاه نساخته است»(١) و اين البته با شناخت فطرى انسانها نسبت به
خداوند منافات ندارد.
اين اراده خداوند بوده است كه چنين شناخت اجمالىاى را به مخلوقات خويش ارزانى
دارد، چنانكه در روايات آمده است خداوند در نزد هر جاهلى شناخته شده است. حتى
شكاكان و منكران نيز بىآنكه بدانند بر وجود خداى خويش آگاهند: «معروف عند كل
جاهل؛(٢) در نزد هر جاهلى شناخته شده است».
خداوند همانطور كه شناخت فطرى را اينگونه به بندگان خويش ارزانى داشته است، مراتب
بالاتر آگاهى را خود به بندگانش هديه مىكند و آنان را به معرفت بالاترين و برترين
معروف مشرَف مىسازد؛ معرفتى خودآگاهانه كه مقدمه حركت انسان به سوى كمال است. در
روايات آمده است كه:
لايدرك مخلوق شيئا الا باللّه ولاتدرك معرفة اللّه الاّ باللّه؛(٣)
هيچ آفريدهاى به چيزى آگاه نمىشود مگر به واسطه خدا و معرفت خدا جز به سبب خدا به
دست نمىآيد.
١ . نهج البلاغه، خطبه ٤٩.
٢ . تحرير تمهيد القواعد، ص ٧٨٣ به نقل از التوحيد. باب التوحيد و نفى التشبيه،
حديث ١٥.
٣ . همان، به نقل از التوحيد، باب صفات الذات و الافعال، حديث ٧.
٤ . نهج البلاغه، خطبه ٤٩.
خداوند راه را بر شناخت خويش مسدود نكرده است و عقول انسانها را به قدر شناختِ واجب
پروردگار قدرت بخشيده است: «ولميحجبها عن واجبِ معرفته»(٤) معبود عالَم به لطف
خويش انبياء و اولياء را در طريق معرفت به بالاترين مراتب ارتقاء داده است. به
خواست خداوند برترين حدّ معرفت را معصومين عليهمالسلام دارا هستند، ولى باز هم آن
انسانهاى پاك خود معترفند كه: «ما عرفناك حق معرفتك». پس طبيعى است كه عبادت
پروردگار، آنچنانكه شايسته اوست حتى در توان انبياء و اولياء هم نيست، چنانكه خود
اعتراف كردهاند: «ما عبدناك حق عبادتك». پس چگونه انسانى كه از شناخت خداوند عاجز
و در عبادت او ناتوان است مىتواند ثناى او بگويد؟ او ناگزير است كه عجز خود از
ثناى پروردگار را اعتراف كند و با اين بيان خدا را بستايد كه:
انت كما اثنيت على نفسك؛(١)
تو آنچنانى كه خود خويش را ستودهاى.
با وجود چنين عجز بزرگى چگونه است كه خداوند بندگان خويش را به عبادت و ثناى خود
تكليف كرده است. اگر او خود دستگير انسانها نباشد آنان هرگز به انجام اين تكليف
قادر نخواهند بود. بنابراين او خود اراده فرموده است كه از طريق برگزيدگان درگاه
خويش، چگونگى ثناگويى به آستانش را تعليم فرمايد. از اينروست كه عبادت را بايد
آنگونه كه تعليم شده است انجام داد و تنها در محدودهاى گام نهاد كه خداوند معلوم و
مقرر داشته است.
اجازه عبادت و اظهار بندگى در قالب الفاظ و حركاتى كه خداوند به آن امر فرموده
شرافتى است كه خداوند به انسان هديه داده است. اين الفاظ و حركات داراى ظاهر و
باطنى هستند. تنها كسانى آثار مبارك عبادت را درك مىكنند كه به ظاهر و باطن عبادت
اهتمام داشته باشند. يعنى افزون بر انجام اعمال ظاهرى، به معانى گفتهها و حركات
خود توجه كنند و بدانند كه در مقام مناجات با كه هستند. كسى داراى حضور قلب است كه
در هنگام عبادت متوجه عظمت خداوند باشد و به معناى گفتار و اعمال خود آگاه باشد و
نيز از هر خيال و انديشهاى جز عبادت، قلب خود را خالى نمايد و جز به پروردگار خود
نيانديشد و عبادت خود را آنگونه كه شايسته معبود عظيمِ هستى است بجا آورد. حضور قلب
به هنگام عبادت، مراتبى دارد. طى كردن اين مراحل و بالا رفتن از اين مراتب، كارى
دشوار و نيازمند مراقبت از نفس و مجاهدت با آن است. ذكر اين مراتب نيز مباحث دشوارى
را دربردارد.
اهميت حضور قلب در عبادت به اندازهاى است كه پذيرش عبادت وابسته به آن است. پيامبر
گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودهاند:
اعبد اللّه كانك تراه و ان لم تكن تراه فانه يراك؛
خدا را چنان عبادت كن كه گويى او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى او
حتما تو را مىبيند.
١ . شرح چهل حديث، ص ٢٢٤؛ به نقل از: فروع كافى، ج ٣، كتاب الصلاة.
به راستى اگر عبادتكننده، خود را حقيقتا در محضر پروردگار ببيند نمىتواند به چيزى
جز او بيانديشد و در قلب خود يادى به جز ياد حق را جاى دهد. هنگامى كه به حضور
انسان بزرگ و يا قدرتمندى مىرسيم، سعى مىكنيم متناسب با مقام آن فرد بزرگ و
قدرتمند رفتار كنيم. همه حواس خود را متوجه او مىكنيم و هر خيال و خاطره ديگرى از
ذهن و دل ما خارج مىشود. علت اين توجه و اجتماع حواس، دركِ بزرگىِ مقامِ آن فرد
است و چون به مقام و قدرت او آگاهيم ذهن و زبان و رفتار خود را مخصوص او مىكنيم.
حال اگر واقعا باور كنيم در محضر خداوند عليمِ قادر هستيم، خداوندى كه از همه
خيالات و خاطرات ما آگاه است و بر پاداش و عقاب اعمال ما تواناست، بدون شك همه
يادها جز ياد او، از دل ما خارج مىشود. پس اگر تفرقه حواس و ياد امور ديگر در قلب
ما راه مىيابد، به سبب غفلت از جلال و عظمت محضر پروردگار است. امام خمينى قدسسره
كه خود عاشق خداوند و عابد خالص محضر ربوبى بودند، درباره اهميت حضور قلب چنين
فرمودهاند:
بر ارباب بصيرت و معرفت و مطّلع بر اسرار اخبار اهل بيت عصمت و طهارت پوشيده نيست
كه روح عبادات و كمال و تمام آن بحضور قلب و اقبال آن است كه هيچ عبادتى بدون آن
مقبول درگاه احديت و مورد نظر لطف و رحمت [او] نشود و از درجه اعتبار ساقط است.(١)
١ . سرالصلوة، ص ٣٦.
اگر عبادت بدون حضور قلب پذيرفته نيست و اگر خلقت انسان براى عبادت بوده است، تحصيل
حضور قلب به معناى تلاش براى تحقق غايت خلقت انسان است. هركس مىخواهد به غايت
وجودى خويش برسد و زندگى او بىحاصل و بيهوده نباشد بايد حضور قلب را تحصيل كند و
عبادات را به نحوى كه شايسته معبود يگانه و بىهمتاى اوست انجام دهد.
چنانكه گفتيم علت غفلت از ياد خدا و پريشانى خاطر در هنگام عبادت، غفلت از
عظمت معبودى است كه در برابر او مشغول عبادت هستيم. بنابراين مهمترين كار براى
يافتن حضور قلب، توجه به مقام و موقعى است كه در حال عبادت در آن قرار داريم. بايد
همواره پيش از شروع به عبادت به ياد خود آوريم كه به محضر خالقِ قادرِ عليم مىرويم
و اجازه سخن گفتن با چنين خداوندى را يافتهايم. پس از آن بايد بكوشيم كه عوامل
غفلت را از ميان برداريم و عوامل پريشانى حواس را برطرف كنيم. عوامل غفلت دو
دستهاند: عوامل خارجى و عوامل داخلى. براى از ميان بردن عوامل خارجى بايد زمان و
مكان عبادت را طورى قرار دهيم كه عوامل تفرق خاطر وجود نداشته باشد. مثلاً زمان
انجام عبادت، بايد به عبادت اختصاص داشته باشد و با كارهاى روزمره تداخل نداشته
نباشد. كسى كه نماز خود را در بين كارهاى روزانه انجام مىدهد و نگران وظايف شغلى
خود است، نمىتواند حضور قلب داشته باشد. پس بايد وقتى كافى و زمانى مناسب را به
عبادت اختصاص داد و در آن زمان به هيچ وجه به كارهاى ديگر نپرداخت.
مكان عبادت نيز اينگونه است. به هنگام نماز و دعا بايد مكانى را برگزيد كه رفت و
آمد و سروصدا نباشد. در چشماندازِ عبادتكننده نبايد چيزهايى باشد كه ذهن او را از
توجه به خدا منصرف كند و يا خداى نكرده صحنههاى گناه و غفلت را در برابرش قرار
دهد.
عامل داخلى پريشانى خاطر و غفلت، تعلقات قلبى ماست. آنچه غير خداست دنياى مذموم
است. اگر دل متوجه امور دنيايى باشد علاقه و شيفتگى او به امور دنيايى مانع از توجه
به معبود است. كسى كه همت خود را دستيابى به ثروت و مقام و قدرت دنيايى قرار دهد و
بالاتر از تحصيل دنيا چيزى براى خود نشناسد در همه لحظات عمر، به دنيا كه معبود
دروغين اوست متوجه مىشود و از معبود حقيقى و قبله واقعى دلها غافل مىشود و از اين
غافل خواهد بود كه ميل او به كسب ثروت و قدرت و مقام به خاطر گرايش فطرى او به كمال
مطلق است. پس چه بهتر كه از اين معبودهاى زوالپذير روگرداند و به كمال مطلق كه
تنها حقيقت زوالناپذير است متوجه شود. براى تحصيل حضور قلب بايد به ناپايدارى و
اندكى دنيا و مطاع دنيا توجه نمود و اين حقيقت را همواره در گوش قلب خود خواند كه
همه هستى تحت اراده خداوند است و رسيدن به دنيا هم بدون اراده و رضايت پروردگار ناممكن است. دنيا فانى است و اعمال
و نيات ما باقى است. ما با اعمال خود محشور خواهيم شد و اعمالى موجب سعادت اخروى
است كه به انگيزه الهى صورت گيرد، نه آنچه به انگيزه دنياطلبى است.
پس از پيراستن محيط و دل از عوامل خارجى و داخلىِ پريشانىِ ذهن، بايد كوشيد معناى
آنچه را بر زبان جارى مىكنيم و يا با اعضاء و جوارح خود انجام مىدهيم، در قلب
حاضر كنيم. مثلاً در نماز به معانى كلمات و جملاتى كه مىگوييم متوجه باشيم و مقصود
از اعمالى را كه انجام مىدهيم بدانيم.
معناى كلىِ همه سخنان و رفتارهايى كه در عبادت انجام مىدهيم، ثناگويى پروردگار
است. در هر لحظه از لحظات عبادت مشغول ثناى خداوند قادر متعال هستيم. هيچگاه
نمىتوان ثناى كسى را در حال غفلت از او گفت. حتى اگر معناى دقيق كلماتى را كه بر
زبان مىآوريم ندانيم، باز هم اگر متوجه باشيم كه اين كلمات در هر صورت ثناى
پروردگارند قلب ما متوجه ممدوح مهربان و بىنظيرمان خواهد شد و چون با او سخن
مىگوييم و او را ستايش مىكنيم از چيزهاى ديگر غافل خواهيم شد و به مرتبهاى از
مراتب حضور قلب خواهيم رسيد.
حفظ حضور قلب در حالى كه معناى تفصيلى سخنان و اعمال خود را ندانيم دشوار است. پس
براى حفاظت از حضور قلب بايد معناى اجزاء عبادت را آموخت و به قلب خود القاء نمود
تا زمينه لازم براى مراقبت از حضور قلب فراهم آيد و توجه به حالت ستايش در انسان
ماندگار شود. هرچه آگاهى و توجه به معانى اجزاء عبادت بيشتر و عميقتر باشد، مرتبه
حضور قلب برتر و ثمربخشتر است.
مراتب حضور قلب متناسب با مراتب معرفت عابد است. هرچه معرفت قلبى او افزونتر باشد،
رتبه حضور قلب او نيز برتر است. بحث از مراتب حضور قلب، نيازمند آگاهى از مقدماتى
است كه در اينجا امكان ذكر آن نيست؛ ولى بطور مختصر مراتب حضور قلب از اين قرار
است:
اوّل توجه به آنكه عبادت، ستايشگرى و ثناگويى پروردگار است، بدون آنكه عابد معناى
تفصيلى اقوال و اعمالى را كه انجام مىدهد بداند؛ ولى از آنجا كه خداوند خود
به گفتن و انجام اين الفاظ و اعمال امر فرموده است، عابد مىداند كه بهترين شيوه
ثناى معبود همين است.
دوّم توجه به معانى الفاظ است. از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند:
من صلّى ركعتين يعلم ما يقول فيهما، انصرف وليس بينه وبين اللّه ذنبٌ الاّ
غفرله؛(١)
كسى كه دو ركعت نماز بخواند در حالى كه معناى آنچه را مىگويد مىداند، پس از نماز
همه گناهانش بخشوده مىشود.
سوّم شناخت و توجه به اسرار عبادت و معناى هريك از رفتارها همچون ركوع و سجود و ...
است.
چهارم آگاهى و توجه به اينكه همه هستى مخلوق خداست و در محضر او حاضر است و همه
عبادات و اعمال ما هم در محضر خداست.
مراتب برتر و بالاترى نيز وجود دارد كه عالمان عارف با استفاده از معارف اهل بيت
عصمت و طهارت عليهمالسلام آن مراتب را معرفى كردهاند، ولى تصور و درك آنها بسيار
دشوار و شايد جز براى كسانى كه به آن مراتب دست يافتهاند، تصور آن ممكن نباشد.
عبادتهاى خاص در اسلام اصالتاً براى تنظيم رابطه انسان و خداوند هستند، ولى آثار
ديگرى نيز بر اين عبادات مترتب است. آثار عبادت در اسلام متنوع است. آثار تربيتى،
اخلاقى، اجتماعى، سياسى و عرفانى در عبادات قابل شناسايى است. براى هريك از اين
آثار مىتوان نمونههايى را برشمرد.
نماز به عنوان مهمترين عبادت در اسلام، علاوه بر تأثيرى كه بر رابطه فرد با خالق
خويش دارد، موجب پديد آمدن نظم در زندگى فردى و اجتماعى است. ايجاد روحيه نظم و
نظمپذيرى را مىتوان اثر تربيتى نماز دانست.
١ . شرح چهل حديث، ص ٤٣٢، به نقل از ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص ٦٧.
روزه انسان را مسلط بر خويشتن و قادر به مخالفت با شهوات مىسازد. خويشتندارى اثر
تربيتى روزه است. خويشتندارى را اثرى تربيتى مىدانيم، زيرا به
خودى خود داراى ارزش مثبت اخلاقى نيست. چهبسا افراد خويشتندار كه از اين توانايى
خود براى رسيدن به اهداف نادرست اخلاقى بهره مىگيرند. مثلاً فرد منافقى كه براى
مقبوليت يافتن در جماعت مؤمنان، از ارضاء شهوات خود چشمپوشى مىكند، خويشتندار
است، ولى از نظر اخلاقى دچار انحطاط است.
نماز داراى آثار اخلاقى نيز هست. كسى كه به نماز مىايستد به ملاقات خدا رفته است.
چنين فردى بايد بكوشد در برابر خداى خود خجل و شرمنده نباشد. پس تلاش مىكند كه از
گناهان پرهيز كند و اعضاء و جوارح خود را به ارتكاب دروغ و غيبت و ... كه اعمالى
خلاف اخلاق هستند آلوده نسازد.
روزهداران واقعى قبولى روزه خود را در ترك خوردن و آشاميدن نمىدانند؛ چرا كه
خوددارى از اين امور آسانترين بخش روزهدارى است. از پيامبر گرامى اسلام
صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه فرمودند:
انّ ايسر ما افترض على الصائم فى صيامه ترك الطعام والشراب؛(١)
آسانترين چيزى كه خداوند بر روزهدار واجب كرده است ترك خوردن و آشاميدن است.
براى پذيرش روزه، شرطهاى دشوارترى وجود دارد. روزهدار بايد همه اعضاء و جوارح خود
را از گناه باز دارد. از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند:
ليس الصيام من الطعام والشراب أن لايأكل الانسان ولايشرب فقط، ولكن اذا صمت فليصم
سمعك وبصرك ولسانك وبطنك وفرجك، واحفظ يدك وفرجك، واكثر السكوت الاّ من خير وارفق
بخادمك؛(٢)
روزه خوددارى از خوردن و آشاميدن نيست كه انسان فقط نخورد و نياشامد، بلكه چون روزه
گرفتى بايد گوش و چشم و زبان و شكم و فرج تو روزه باشد و دست و فرجت را نگاهدار و
سكوتت را بيافزاى، مگر به گفتن خير و با خادم خود مهربانى كن.
١ . وسائل الشيعه، ج ٧، ص ١١٨.
٢ . همان.
در روايات آمده است كه روزهدار كسى است كه از همه منكرات اجتناب كند و در آشكار و
نهان از آنچه خداوند نهى فرموده است پرهيز كند. با توجه به اينكه احكام الهى
مجموعهاى اخلاقى، اجتماعى، عبادى و... است، اينگونه روايات نشان دهنده آثار همه
جانبه اخلاقى، تربيتى، اجتماعى و عرفانى روزهاند.
نيز از جمله آثار اجتماعى نماز آن است كه محل نماز و لباس نمازگزار، محل گرفتن وضو،
آب وضو و... همه بايد مباح باشد و مستلزم تجاوز به حقوق ديگران نباشد. نماز جماعت و
جمعه نيز داراى آثار اجتماعى هستند. در اين عبادات همدلى جماعت مؤمنان افزوده
مىشود و روح جمعى در جامعه اسلامى تقويت مىشود.
نمازهاى جمعه و جماعت و حج، آثار سياسى ارزشمندى به همراه دارند. اتحاد و يكدلى
مسلمانان و هماهنگى و همپيمانى مسلمين در اينگونه عبادات شكل مىگيرد و فرصت مناسب
براى تبادل افكار و چارهجويى براى معضلات جوامع اسلامى فراهم مىآيد. همايش بزرگى
همچون حج، عدّه مسلمين را در چشم دشمنان به نمايش مىگذارد و تأثير مسلمين در جامعه
جهانى را تقويت و تثبيت مىكند.
تمامى اين آثار در پيوند با اثر اصيل عبادات، يعنى اثر عرفانى و معنوى آنهاست. هرچه
عبادت به حقيقت خود كه ستايش پروردگار است نزديكتر شود و درجه حضور قلب در آن
بالاتر باشد، اين آثار نيز قوىتر و آشكارتر خواهد بود. نماز همه منكرات اخلاقى و
اجتماعى را از نمازگزار دور مىكند:
ان الصلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر؛
همانا نماز از زشتى و بدكارى باز مىدارد.
مشروط بر آنكه نماز با حضور قلب و به قصد تقرب به خداوند انجام شود. اگر نماز را
چنين بپا داريم، آنگاه آثار ارزشمندى همچون مواردى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در
خطبه ١٩٩ «نهجالبلاغه» برمىشمارند به دست خواهد آمد.
ايشان در خطبهاى بليغ به اصحاب خود سفارش مىكنند كه به نماز اهميت دهند و شرايط و
اوقات آن را محافظت كنند و نماز را بسيار بپا دارند كه نماز بر مؤمنان در اوقات
مشخصى واجب شده است. آنگاه مىفرمايند: «آيا جواب اهل آتش را نمىشنويد آنگاه كه
پرسيده مىشوند: چه چيز شما را در آتش درآورد؟ و آنان پاسخ
مىدهند كه: ما از نمازگزاران نبوديم.» در اين بخش از خطبه، اميرالمؤمنين
عليهالسلام تأثير نماز را در دورى انسان از عذاب جهنم بيان فرمودهاند. در ادامه
آثار ديگرى را مطرح مىفرمايند كه بخشى از آن را نقل مىكنيم:
نماز گناهان را مانند برگ درخت مىريزد و گردنها را از ريسمان گناه آزاد مىكند.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نماز را به چشمه آب گرمى كه در خانه شخص باشد و
روزى پنج نوبت خود را در آن شستشو دهد تشبيه فرمود. آيا با چنين شستشوها چيزى از
آلودگى بر بدن باقى مىماند؟(١)
در اين بخش از خطبه، اميرالمؤمنين عليهالسلام بر آثار گسترده نماز تأكيد مىكنند.
زيرا گناهان در همه ابعاد زندگى انسان وجود دارند و دورى از آنها به معناى اصلاح
همه ابعاد زندگى است و سرانجام پاكى از گناه، بُعد بندگى و رابطه انسان با خالق
جهان را اصلاح و بنده را در مسير كمال حقيقى قرار مىدهد.
١ . نهج البلاغه، خطبه ١٩٩.
١ ـ چرا در علم اخلاق به مسئله عبادت پرداخته مىشود؟
٢ ـ معناى عام و خاص عبادت را بيان كنيد؟
٣ ـ غايت خلقت بشر را از ديدگاه قرآن بيان كنيد؟
٤ - باتوجه به اينكه خداوند از هر نقصى مبراست غرض آفرينش انسان چه بوده است؟
٥ ـ براى ارتقاء رتبه عبادت چه بايد كرد؟
٦ ـ اقسام عبادت را طبق تقسيم بندى اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان نمائيد؟
٧ ـ برخى از آثار عبادات را ذكر كنيد؟
٨ ـ چرا اعمال عبادى توقيفى هستند؟ يعنى قالب معين و ثابتى دارند؟
٩ ـ با اينكه انسان نمىتواند خدا را آنگونه كه شايسته اوست عبادت كند پس چرا خدا
او را مكلف به عبادت كرده است؟
١٠ ـ چه كسانى آثار عبادت را درك مىكنند؟
١١ ـ علت عدم حضور قلب در عبادت چيست؟
١٢ ـ چرا تحصيل حضور قلب در عبادت امرى مهم و شايسته است؟
١٣ ـ مهمترين امر براى يافتن حضور قلب در عبادات چيست؟
١٤ ـ عوامل خارجى و داخلى عدم حضور قلب كدامند؟
١٥ ـ چه امرى موجب بالا رفتن حضور قلب مىگردد؟
١٦ـ برخى از مراتب حضور قلب را ذكر نمائيد؟
١٧ ـ برخى از آثار نماز، روزه و حج را ذكر كنيد.
١٨ ـ چگونه نماز بر همه ابعاد زندگى و روابط انسان اثر مىگذارد؟
اخلاص يعنى عمل را مخصوص چيزى كردن، يعنى عمل را فقط براى يك چيز انجام دادن و در
اينجا به معناى انجام عمل فقط براى خدا مىباشد. هر عملى دو جنبه دارد يكى ظاهر و
ديگرى باطنى.
ظاهر هر عمل همان حركات و اقوالى است كه محسوس است و آن را با يكى از حواس ظاهر و
گاه با حس باطنى مىتوان مشاهده كرد. نماز، انفاق و جهاد و امثال آنها همه پيكرى
ظاهرى دارند كه به حواس ظاهر قابل مشاهده است. ركوع و سجود، اعطاء مال و رزم و
پيكار قابل مشاهدهاند. ذكرى كه در دل ذاكر ادا مىشود نيز پيكرى دارد كه فقط بر
خود گوينده ذكر مشهود است.
باطن عمل همان نيت عامل است. كسى كه نماز مىگذارد و ركوع و سجود و قنوت به جاى
مىآورد، ظاهر عملش همين رفتارها و گفتارهاست و باطن عمل او نيت اوست. اخلاص ويژگى
باطن عمل است. اگر كسى نيت خود را از هر آلودگى پيراسته كند، عمل او خالص مىشود.
براى روشن شدن مطلب توضيح مختصرى درباره «نيت» لازم است.
انسان به تناسب نيازها و مطلوبهايى كه دارد به سوى اعمالى برانگيخته مىشود. انگيزه
چيزى است كه انسان را به سوى عمل تحريك مىكند. انگيزههاى انسان، همان چيزهايى
هستند كه او آنها را براى خود مفيد يا لذتآور مىداند. اگر كسى امورى را كه به
سودمندى و لذتآورى آنها معتقد است محبوب خود قرار دهد، همه اعمال او براى دستيابى
به آن امور خواهد بود. چيزى كه انسان را تحريك به عمل مىكند، همين مطلوبيت و محبوبيت است. اگر كسى به اين انگيزش پاسخ مثبت دهد و تحريك اين عامل
را پذيرا شود، عملى را نيت كرده است. در اطراف ما محركهاى بسيارى وجود دارد، ولى
همه آنها موجب تحريك بالفعل ما نمىشوند؛ زيرا ما فقط به محركهايى پاسخ مثبت
مىدهيم كه با معرفت و محبت ما سازگار باشند. پس نيت در واقع پاسخ آگاهانه يا
ناخودآگاه به محرك است. پس از نيت، عمل آغاز مىشود. اگر كسى معتقد به خداوند يكتا
باشد و نيز باور كند كه مقصد حقيقى زندگى، قرب خداوند و كسب رضايت اوست بايد عمل او
به انگيزه تقرب باشد.
عمل خالصانه عملى است كه فقط به نيت تقرب صورت مىپذيرد. اگر در نيت كسى، مقاصد
ديگرى نيز اضافه شود، عمل او خالص و مخصوص خدا نيست. در نيت او شريكى وارد شده است.
پس نقطه مقابل اخلاص، شرك است. آنچه در نيتْ شريكِ قصد قربت مىشود، گاه انسانهاى
ديگر و مدح و ذم آنان است. چنين عملى را «ريا» مىگويند؛ وگاه چيزهاى ديگرى است.
مثلاً اگر كسى روزه را به قصد سلامت جسم بگيرد، اخلاص ندارد. اگر كسى براى آشنايى
با صاحبان فرهنگهاى گوناگون به حج رود خالص نيست و...
بنابراين آنچه كه ارزش واقعى عمل را در پيشگاه خداوند معلوم مىكند، پيكره ظاهرى
عمل نيست؛ باطن عمل يعنى نيت عامل است. از همين روست كه در حديث آمده است:
النية افضل من العمل الا وان النية هى العمل؛(١)
نيت برتر از عمل است، آگاه باش! كه عمل همانا نيّت است.
١ . شرح چهل حديث، ص ٣٢١.
اهميت هر عمل متناسب با تأثير آن در اهداف است. انسان موحد كه هدف زندگى را قرب
خداوند مىداند، بالاترين اهميت را براى اخلاص قائل است؛ چرا كه هيچ چيز جز عمل
خالص انسان را به خداوند نزديك نمىكند. در حديث قدسى آمده است:
انا أغنى الشركاء عن الشركة؛
من بىنيازترين شريك از شركت هستم.(١)
انسانها در اعمال خود براى خداوند شريك مىگيرند؛ يعنى اعمالى را كه در اصل براى
خداست به نيت بهرههاى دنيوى از لذت و شهرت و غير آن انجام مىدهند. خداوند
مىفرمايد من از اين شركاء بىنياز هستم و فقط عملى را مىپذيرم كه خالص از براى من
باشد. در حديث قدسى ديگرى آمده است كه خداوند فرموده است:
الاخلاص سرٌ من اسرارى استودعه قلب من احببته من عبادى؛(٢)
اخلاص رازى از رازهاى من است كه در قلب بندهاى كه دوستش دارم جاى مىدهم.
اين عبارت گوياى دشوارى اخلاص است و همچنين راه رسيدن به اخلاص را نشان مىدهد. در
روايات آمده است: «الابقاء على العمل حتى يخلص، اشدّ من العمل»(٣). هرعمل از لحظه
آغاز تا پايان و حتى پس از پايان در خطر آلوده شدن به شرك و از ميان رفتن اخلاص
است. درستى و نيكويى عمل در گرو اخلاص است.
اخلاص چيزى است كه انسان را از آزمون الهى سرافراز بيرون مىآورد. در ذيل آيه
مباركه: «الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملاً وهو العزيز الغفور»(٤)
روايتى از امام صادق عليهالسلام نقل شده است. ايشان فرمودند: «خداوند انسانها را
به كثرت عمل امتحان نمىكند، بلكه آنها را مىآزمايد تا معلوم شود كه كدامين شما
درستترين عمل را انجام مىدهد» و سپس فرمودند: «درستى عمل به خشيت خدا و نيت خوب و
صادق است»(٥).
راه نجات از آتش جهنم و رسيدن به حضرت الهى، اخلاص است:
الاّ الذين تابوا و اصلحوا واعتصموا باللّه وأخلصوا دينهم له فأولئك مع المؤمنين
وسوف يؤتِ اللّهُ المؤمنين اجرا عظيما؛(٦)
١ . محجة البيضاء، ج ٨، ص ١٣٠.
٢ . محجة البيضاء، ج ٨، ص ١٢٥.
٣ . شرح چهل حديث، ص ٣٢٢.
٤ . ملك / ٢.
٥ . شرح چهل حديث، ص ٣٢٢.
٦ . نساء/ ١٤٦.
مگر كسانى كه توبه كردند و [عمل خود را] اصلاح نمودند و به خدا تمسك جستند و دين
خود را براى خدا خالص گردانيدند كه [در نتيجه] آنان با مؤمنان خواهند بود، و به
زودى خدا مؤمنان را پاداشى بزرگ خواهد بخشيد.
همانطور كه در حديث قدسى آمده است خداوند اخلاص را در قلب بندگان محبوب خويش جاى
مىدهد. براى مخلص شدن بايد محبوب خدا شد و محبوب خدا شدن ريشه در محب خدا بودن
دارد. كسى كه محب پروردگار است، خود را بهگونهاى كه خدا دوست دارد مىسازد و عمل
خود را عملى قرار مىدهد كه مورد رضايت محبوب حقيقى است. پرهيز از اعمالى كه مورد
رضايت خدا نيست، در اولين گامِ خالصانه به سوى خدا پديد مىآيد. اجتناب از محرمات،
از يكسو نشانه و شرط اخلاص در عقيده است و از سوى ديگر موجب محبوب خدا شدن و رسيدن
به مقام اخلاص در عمل است:
من قال لااله الااللّه مخلصا دخل الجنه واخلاصه ان تحجزه لااله الااللّه عمّا حرم
اللّه عزّوجلّ؛(١)
كسى كه لاالهالاالله را با اخلاص بگويد وارد بهشت مىشود و اخلاص او به آن است كه
لاالهالاالله او را از آنچه خداى عزّوجلّ حرام كرده است باز دارد.
١ . مراحل اخلاق در قرآن، به نقل از توحيد صدوق، ص٢٧.
پس راه رسيدن به اخلاص، از معرفت آغاز مىشود. نخست بايد عقيده را اصلاح و خالص
نمود، سپس از محرمات دورى كرد و محبوب خدا شد. محبوب خدا شدن نيز تنها با اطاعت محض
از او امكانپذير است. كسى مىتواند در اطاعت محض خدا باشد كه ملكات نفس خود را
اصلاح كرده باشد؛ زيرا هركس آلوده به رذايل نفسانى باشد خواه ناخواه اعمال او از آن
رذايل نشأت مىگيرد و نيت او به غير خدا آلوده مىشود.
كسى كه جاهطلب و دوستدار مقام است، ناخودآگاه اعمال خود را به نيت رسيدن به محبوب
خود انجام مىدهد:
كيف يستطيع الاخلاص من يغلبه هواه؛(١)
كسى كه هواى نفسش بر او چيره است، چگونه به اخلاص توانا شود؟!
اخلاص در عقيده، انسان را بهشتى مىكند: «من قال لااله الااللّه مخلصا دخل الجنّه».
كسى كه خالص باشد از فريب شيطان مصون است.
قال فبعزّتك لاغوينّهم اجمعين، الا عبادك منهم المخلصين؛(٢)
[شيطان] گفت: پس به عزّت تو سوگند كه همگى را جدّاً از راه به در مىبرم، مگر آن
بندگان خالص تو را.
هرچه درجه اخلاص انسان در عمل بالا رود آرزوهاى آخرتى او بيشتر برآورده مىشود:
كلما اخلصت عملاً بلغت من الآخرة املاً؛(٣)
هرگاه عملى را خالص كنى به آرزويى در روز بازپسين مىرسى.
اخلاص حتى موجب برآمدن حاجت دنيايى انسان نيز مىشود. امام سجاد عليهالسلام
مىفرمايند:
حق اللّه الاكبر عليك فأن تعبده لاتشرك به شيئا، فاذا فعلت ذلك باخلاص، جعل لك على
نفسه ان يكفيك امر الدنيا والآخرة؛(٤)
بزرگترين حق خدا بر تو آن است كه او را عبادت كنى و به او شرك نورزى و جون اين كار
را با اخلاص انجام دهى خداوند بر خود كفايت دنيا و آخرت تو را واجب كرده است.
اخلاص موجب قرب خداوند و لقاء اوست. كسى كه اميد لقاء پروردگار خود را دارد بايد
اخلاص پيشه كند:
فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحا و لايشرك بعبادة ربه احدا؛(٥)
١ . ميزان الحكمه، ج ٣، ص ٦٥.
٢ . ص / ٨٣.
٣ . غررالحكم، ج ٢، ص ٥٧٠.
٤ . محجة البيضاء، ج ٣، ص ٤٤٨.
٥ . كهف/ ١١٠.
پس هركس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در
پرستش پروردگارش شريك نسازد.
اخلاص علم را به قلب انسان هديه مىكند و چشم انسان را به نور حقيقت مىگشايد: «عند
تحقق الاخلاص تستنير الضمائر»(١).
در روايت ديگرى از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند:
ما من عبد يخلص العمل للّه تعالى اربعين يوما الاّ ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على
لسانه؛(٢)
كسى كه چهل روز عمل خود را براى خدا خالص سازد چشمههاى حكمت از قلب او بر زبانش
آشكار مىشود.
شايد بتوان از اين روايت استفاده كرد كه ثمره اخلاص علاوه بر تابيدن نور علم و حكمت
بر قلب انسان، توفيق به بيان حقايق الهى و در حقيقت توفيق به جانشينى پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله در بيان و تعليم حكمت به انسانهاست.
١ . غررالحكم
٢ . محجةالبيضاء، ج ٨، ص ١٢٦.
١ ـ اخلاص يعنى چه و در باب عبادات چه معنائى مىدهد؟
٢ ـ چرا نيت با فضيلت تر از خود عمل است(در اعمال خوب)؟
٣ ـ چرا انسان مؤمن بالاترين اهميت را براى اخلاص قائل است؟
٤ ـ اين حديث قدسى را توضيح دهيد:
«أنا أغنى الشركاء عن الشركة؛ من بىنيازترين شريكان از شركت هستم».
٥ ـ چرا باقى ماندن بر اخلاص در عمل از خود عمل سختتر است؟
٦ ـ راه رسيدن به اخلاص را بيان كنيد؟
٧ ـ نمونههائى از آثار اخلاص را با آيات و روايات ذكر نمائيد؟
٨ ـ چرا اخلاص موجب قرب به خداوند مىگردد؟
٩ ـ چرا شيطان نمىتواند عباد مخلص خدا را گمراه سازد؟
١٠ ـ چرا اخلاص موجب بر آمدن حاجات دنيوى و اخروى انسان مىگردد؟
توكل يكى از اركان ايمان است. توكل يعنى در كار خود بر خداوند تكيه كردن و حالتى
است در بنده مؤمن، كه از معرفت او به خداوند و اوصاف و اسماء حسناى او ناشى مىشود.
توكل نوعى رابطه ايمانى ميان بنده و معبود است. مؤمن مىداند كه خداوند به نياز همه
بندگان آگاه و بر رفع آن نيازها تواناست، خداوند خيرخواه بندگان است و به آنها رحمت
و شفقت دارد و بخيل نيست. پس خداوند هر نيازى را كه بنده داشته باشد، مطابق خير و
مصلحت او تأمين مىكند. مؤمن معتقد است هيچ چيزى براى او رخ نمىدهد، مگر آنكه
خداوند مقدّر داشته باشد:
قل لن يصيبنا الاّ ما كتب اللّه لنا هو مولينا وعلى اللّه فليتوكل المؤمنون؛(١)
بگو: جز آنچه خدا براى ما مقدر داشته هرگز به ما نمىرسد. او سرپرست ماست، مؤمنان
بايد تنها بر خدا توكل كنند.
پس اگر خداوند كسى را يارى كند هيچكس بر او چيره نخواهد شد و اگر كسى را خوار سازد
هيچكس نمىتواند او را يارى كند:
ان ينصركم اللّه فلا غالب لكم و ان يخذلكم فمن ذا الذى ينصركم من بعده و على اللّه
فليتوكل المؤمنون؛(٢)
١ . توبه/ ٥١.
٢ . آل عمران/ ١٦٠.
اگر خدا شما را يارى كند هيچ كس بر شما غالب نخواهد شد و اگر دست از يارى شما
بردارد، چه كسى بعد از او شما را يارى خواهد كرد؟ و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل
كنند.
مؤمن واقعى فقط خداوند را منشأ آثار مىداند و قدرتهاى ديگر را هيچ مىشمارد. هرچه
هست از اوست؛ پس غير خدا در كار او سود و زيانى نمىرساند و نبايد به غيرخدا تكيه
كرد.
غيرِ خدا هم خود اوست و هم انسانهاى ديگر؛ پس نه از ديگران اميد سود و زيانى دارد و
نه خود را در تحصيل سود و دفع زيان مستقل و توانا مىبيند:
ولاتَدْعُ من دون اللّه ما لاينفعك و لايضرّك فان فعلت فانّك اذا مِنَ الظالمين؛(١)
و به جاى خدا چيزى را كه سود و زيانى به تو نمىرساند، مخوان كه اگر چنين كنى، در
آن صورت قطعاً از جمله ستمكارانى.
با وجود چنين عقيدهاى درباره خدا و مخلوقات او، انسانِ مؤمن همواره متوكل است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله توكل را اينگونه تعريف فرمودهاند:
العلم بان المخلوق لايضرّ و لاينفع و لايعطى و لايمنع، واستعمال اليأس من الخلق،
فاذا كان العبد كذلك لميعمل لاحدٍ سوى اللّه ولميرج ولميخف سوى اللّه و لميطمع
فى احدٍ سوى اللّه، فهذا هو التوكل؛(٢)
توكل يعنى آگاهى از اينكه مخلوق زيان و سودى نرساند و بخشش و بازداشتى نتواند و
نوميدى از آفريدگان. اگر بندهاى اين چنين كند، آنگاه براى غير خدا كارى نكند و به
غير خدا اميد نبرد و از غير خدا نهراسد و جز به خداوند ميلى ندارد.
١ . يونس/ ١٠٦.
٢ . ميزان الحكمة، ج ١٠، ص ٦٧٦.
آيا توكل موجب ترك عمل و سستى در كار است؟ برخى تصور مىكنند كه چون انسانها هيچ
اراده و نيروى مستقلى ندارند و يگانه موجود مريد و قادر حقيقى
خداوند است و خداوند خيرخواه بندگان است، پس بايد دست از تلاش بشويند و در انتظار
امداد و انعام خدا باشند كه نعمتها را به آنان ارزانى دارد و ضررها و خطرها را از
آنان دور سازد. اين ديدگاه نادرست است. زيرا توكل ويژگى مؤمن است و مؤمن به سبب
اعتماد به خداوند بر او توكل مىكند. اعتماد به خدا، اعتماد به همه اوصاف او و همه
مقدرات اوست. خداوند خواسته است كه نظام عالم براساس نظم استوار باشد و تحقق هر
امرى را به واسطه اسباب آن تقدير فرموده است. كسى كه به بهانه توكل از اتخاذ اسباب
براى وصول به اهداف خوددارى كند، گويى سنت الهى را نپذيرفته است و خواهان خروج از
نظام مقدّر خداست. اين انسان را نمىتوان متوكل دانست. انسان مؤمن متوكل، در برابر
همه سنن الهى تسليم و خاضع است و براى رسيدن به هر هدفى، اسباب آن را فراهم مىكند
و در عين حال مىداند كه نه او و نه اسبابى كه برمىگزيند، هيچيك در تأثير و
ثمربخشى مستقل نيستند؛ تأثير همه آنها در دست خواست و قدرت خداست. اگر خداوند
بخواهد، آن اسباب آثار مورد نظر را خواهند داشت و اگر او اراده كند هيچ تأثيرى
نخواهند داشت و چهبسا اثرى خلاف انتظار داشته باشند.
گروهى از اصحاب پيامبر چون آيه مباركه: «من يتق اللّه يجعل له مخرجا ويرزقه من حيث
لايحتسب؛(١) هركس از خدا پروا كند، خدا براى او راه چاره مىگشايد و از جايى كه
حسابش را نمىكند به او روزى مىرساند.» نازل شد، در خانه نشستند و به عبادت روى
آورند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان پرسيد: چه چيزى شما را به اين كار
واداشت؟ گفتند: چون روزى ما تكفل شد به عبادت روى آورديم. ايشان فرمودند: كسى كه
اينگونه عمل كند دعايش مستجاب نمىشود. بر شماست كه به طلب روزى برآييد(٢).
١ . طلاق/ ٣ ـ ٢.
٢ . همان، ص ٦٨٧.
آيا توكل با اعتماد به نفس منافات دارد؟
اعتماد به نفس اگر به معناى اعتقاد به استقلال انسان در علم و قدرت و اراده باشد،
بدون شك مطلوب مكتب اخلاقى اسلام نيست. از نظر اسلام همه مخلوقات فاقد هستى، علم،
قدرت و اراده مستقل هستند. هيچ كس، نه خود ما و نه اطرافيان ما خارج
از قلمرو سلطنت خدا نيست و هيچكدام از خود تأثير مستقلى بر امور نمىگذارد. پس هم
اعتماد به خود و هم اعتماد به ديگران مذموم است. ولى اگر مقصود از اعتماد به نفس،
اين باشد كه انسان در به فعليت رساندن قواى خويش كوشا باشد و از ورود به كارهاى
دشوار نهراسد و قادر به حل مسائل و مشكلات زندگى خود بدون اتكاء به ديگران باشد،
صفتى پسنديده است. خانواده و نظام تعليم و تربيت بايد فرزندان جامعه را اينگونه
تربيت كنند تا در عين توانمندى ـ در مقايسه با ديگران ـ همواره بدانند كه هيچيك از
اين قدرتها و استعدادها و تواناييها از آنِ آنها نيست و هيچيك از تدابير و اعمال
آنها بدون اراده و قدرت خداوند تأثيرى ندارد.
توكل به خداوند آرامبخش است. كسى كه به خدا توكل مىكند نتيجه تدابير و اقدامات
خود را هرچه باشد به آسانى مىپذيرد؛ زيرا بر اين باور است كه نتيجه كارهاى او اگر
مطابق پيشبينى او باشد صلاح او چنين بوده است و اگر خلاف آن باشد نيز مصلحت او را
تأمين مىكند. انسان متوكل، از آينده اضطراب ندارد. پس با قوت قلب و استوارى به
تدبير امور مىپردازد و در راه تحقق اهداف خود مىكوشد. اميرالمؤمنين عليهالسلام
مىفرمايند:
اصل قوة القلب التوكل على اللّه.(١)
و كسى كه با چنين اطمينانى به كار و تلاش بپردازد، قدرتمند، غنى و عزيز مىشود.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند:
من احب ان يكون اقوى الناس فليتوكل على اللّه.(٢)
امام صادق عليهالسلام نيز فرمودهاند:
ان الغنى والعزّ يجولان، فاذا ظفرا بموضع التوكل اوطنا.(٣)
١ . ميزان الحكمه، ص ٦٨١.
٢ . همان، ص ٦٨١.
٣ . همان.
توكل رمز موفقيت است و انسان متوكل، موفق، شاداب و پرنشاط است. اميرالمؤمنين
عليهالسلام مىفرمايند:
من وثق باللّه اراه السرور ومن توكل عليه كفاه الامور.(١)
انسان متوكل از آينده نمىهراسد و خوف فقر و ناتوانى ندارد پس در يارى رساندن به
ديگران كوتاهى نمىكند.
مهمترين اثر توكل جلب محبت خداست. خداوند كسانى را كه به او توكل مىكنند دوست
دارد:
ان اللّه يحب المتوكلين.(٢)
و آنان را كفايت مىكند:
ومن يتوكل على اللّه فهو حسبه.(٣)
توكل ثمره معرفت خدا و ايمان به علم و قدرت و رحمت اوست و چون ايمان افراد به
خداوند مراتبى دارد، توكل آنان نيز داراى مراتب است.
كسى كه ايمانى راسخ ندارد و علم و قدرت و خيرخواهى خداوند را باور نكرده است، هرگاه
اسباب ظاهرى براى رسيدن به مقاصد خود را قابل دسترسى بداند، آنها را استخدام مىكند
و از اين حقيقت غافل است كه اين اسباب هيچگونه تأثيرى ندارند و اگر خداوند نخواهد،
او را به مقصد و منظور خود نمىرسانند. همين افراد هنگامى كه اسباب را مهيا نبينند،
به خدا توجه مىكنند و از او يارى مىخواهند. چنين افرادى در مواقعى كه انگيزه كافى
براى مقصدى ندارند، به جاى استخدام اسباب، به محبت و رحمت خدا توجه مىكنند. مثلاً
در امور آخرتى چون پاداش و عذاب آخرت را باور نكردهاند، هيچگونه تلاشى براى رهايى
از عذاب و يافتن پاداش آخرتى نمىكنند و تنها دل به رحمت و عطوفت خدا مىبندند و
اين البته باز هم از روى باور قلبى نيست، بلكه به سبب تنبلى و كاهلى است.
١ . همان.
٢ . آل عمران/ ١٥٩.
٣ . طلاق/ ٣.
امّا كسانى كه معتقد به علم و قدرت و رحمت خدا هستند، بر خدا توكل مىكنند و اگر
اين اعتقاد در آنان راسخ شده باشد و قلب آنان به اين باور رسيده باشد كه خداوند
داراى چنين صفاتى است، در كارهاى خود بر او توكل مىكنند و از نتيجه كار خود راضى
هستند. در روايات نيز به اينكه توكل مراتبى دارد اشاره شده و در روايتى از امام
هفتم عليهالسلام يكى از اين درجات بيان شده است. از امام موسى بن جعفر
عليهماالسلام درباره اين آيه قرآن سؤال شد: «ومن يتوكل على اللّه فهو حسبه»(١)،
فرمودند:
توكل بر خدا درجاتى دارد. يكى از آن درجات، اين است كه در همه كارهايت بر خدا توكل
كنى و به آنچه خداوند با تو كرد راضى باشى و بدانى كه او هيچ نيكى و فضلى را از تو
منع نمىكند و بدانى كه در آن امر، فرمان از آنِ اوست. پس بر خدا توكل كن و كارت را
به او واگذار كن و به خداوند در همه امور اعتماد كن.(٢)
در كتاب چهل حديث امام خمينى قدسسره شرح عرفانى اين روايت آمده است.(٣)
١ . طلاق/ ٣.
٢ . اصول كافى، ج ٢، ص ٧٠.
٣ . شرح چهل حديث،
ص٢١٣.
١ ـ توكل بر خدا يعنى چه؟ وچگونه حاصل مىشود؟
٢ ـ وقتى گفته مىشود مؤمن نبايد بر غير خدا توكل كند يعنى چه؟
٣ ـ توكل مؤمن بر خدا چگونه با سعى و تلاش او در كارها جمع مىشود؟
٤ ـ اگر كسى با تمسك به اين آيه «من يتق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه مِن حيث لا
يحتسب» فقط به عبادت مشغول گردد آيا از متوكلين محسوب مىگردد؟چرا؟
٥ ـ اعتماد به نفس يعنى چه؟
٦ ـ آيا انسان مىتواند هم بر خدا توكل كند و هم اعتماد به نفس داشته باشد؟
٧ ـ چرا توكل موجب آرامش مؤمن است؟
٨ ـ چرا انسان متوكل در يارى رساندن به ديگران كوتاهى نمىكند؟
٩ ـ چرا توكل داراى مراتب است؟ آن مراتب را ذكر نماييد.