درس پنجم

طهارت (3)

غسل و تيمم

«وَ اِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لمَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ َو أَيْدِيكُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللّه‏ُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ».(1)
اين بخش از آيه، مشتمل بر دو مبحث مهم فقهى است: يكى غسل، و ديگرى تيمّم.
 

الف) غسلِ جنابت

در اينجا نيز مانند وضو نامى از غسل برده نشده است، و تنها از عملى(طهارت) ياد شده كه بعداً در لسان نبى نام غسل به خود گرفته است. آرى قرآن به اغتسال اشاره كرده و فرموده است: «... و لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا ».(2) به هر صورت مباحثى در اينجا وجود دارد:

1. مائده / 6.
2. نساء / 43.

1. جنابت

جُنُب، در لغت به معنى بعيد و دور است، و اگر به شخصى كه آميزش جنسى انجام داده، جنب مى‏گويند، به اين دليل است كه او را از نماز و مسجد و امثال آن دور مى‏كند.(1) و در اصطلاح فقهى عبارت است از: «ما يوجب البعد عن احكام الطاهرين من الانزال او الجماع الموجب للغسل».(2)

2. طهارت

به دنبال مسأله‏ى جنابت مى‏فرمايد: « ... فَاطَّهَّرُوا» كه امر به تحصيل طهارت است، و از طهارت به اغتسال نيز تعبير كرده و فرموده: «... تَغْتَسِلُوا».
معناى طهارت
طهارت و تطهّر(3) در لغت، مصدر و به معناى نظافت و نزاهت از قذر و وسخ است.(4) كه در كاربرد قرآنى آن، به معناى پاكى از رجس و ذنب نيز به كار رفته است.
و در اصطلاح شرعى بنابر عقيده‏ى برخى از فقها عبارت است از: «استعمال طهور مشروط بالنية». و بنابر عقيده‏ى برخى ديگر: «هي اسم للوضوء او الغسل او التيمّم على وجه له تأثير في استباحة الصّلاة».(5)
فقهاى اهل سنّت نيز تعاريف مختلفى از طهارت ارايه داده‏اند، كه جزايرى آن را در كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة» به تفصيل آورده است.

1. ر.ك: المصباح المنير؛ مقائيس اللغة، جنب.
2. ر.ك: جواهر الكلام: 3 / 3.
3. واژه‏ى «اطّهّروا» از باب تغعّل است، كه با ابدال «تاء» به «طاء» و ادغام در آن، به «اطّهّروا» تبديل شده است.
4. ر.ك: المصباح المنير؛ صحاح اللغة؛ مقائيس اللغة، طهر.
5. ر.ك: اللمعة الدمشقية: 1 / 28؛ جواهرالكلام: 1 / 4.

3. غُسل

در ادبيات عرب، در كنار واژگان غسل و اغتسال كه در قرآن به كار رفته است، واژه‏ى غُسل نيز وجود دارد، كه كاربرد فقهى آن بيش‏تر از بقيه مى‏باشد.
اين واژه(1) اسم مصدر از عمل اغتسال است، يعنى فعلى كه، انسان با ريختن آب بر بدن خود انجام مى‏دهد. سپس همين معنى به عرف شرعى وارد، و به عنوان اصطلاح فقهى قرار گرفته است.(2)
فقيهان اهل سنّت غسل را اين‏گونه تعريف كرده‏اند:«استعمال الماء الطهور في جميع البدن على وجه مخصوص»(3) كه با قيد جميع البدن، وضو از مدار تعريف بيرون مى‏رود، و اين تعريف بهتر به نظر مى‏رسد. چراكه كاربرد واژه‏ى غُسل، در ماحصل از مصدر چندان قطعى نيست، تا بگوييم همين معنى به عرف شرعى منتقل شده است.

1. غُسل، به معنى آبى است كه انسان با آن بدنش را مى‏شويد، و نيز حالت حاصل از شستن است، و غسل به معنى خود شستن. و غِسل به معنى وسيله‏ى شستن است، مثل صابون و... ر.ك: المصباح المنير، غُسل.
2. ر.ك: جواهرالكلام: 3 / 2.
3. ر.ك: الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 105.

به هر صورت منظور از حصول طهارت در آيه، غسل است، نه ديگر اقسام طهارت، و اين نوع كاربرد، از قبيل اراده‏ى مصداق بارز از مفهوم كلى طهارت است.
از سوى ديگر چون در وضو، شستن برخى از اعضاى مطلوب بود، به غسل تعبير نموده، و در اين‏جا چون شستن همه‏ى اعضاى مطلوب است، تعبير به طهارت كرده است.
به هر صورت قرآن، به نحواجمال، به دو نوع غسل اشاره كرده است:
الف) غسل جنابت، كه در آيه مورد بحث آمده است.

ب) غسل حيض، كه در آيه‏ى شريفه‏ى «فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِى‏الَْمحِيضِ وَ لاتَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ فَاِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّه‏ُ ...».(1) هر چند استدلال به آيه براى وجوب غسل، مستلزم پذيرش قرائت تشديد در فعل «يَطّهَّرنَ» مى‏باشد، در اين صورت، مرد بايد از ابتداى پيدايش حالت حيض در زن، تا بعد از انجام غسل، از زن كناره‏گيرى كند، بدين معنى كه از مجامعت با وى خودارى كند.

4. عوامل جنابت

علماى اماميه و علماى عامّه مى‏گويند: دو چيز موجب جنابت است:
1. نزول منى، چه در خواب، و چه در بيدارى.
2. جماع يا آميزش جنسى.(2)
هر چند اطلاق واژه‏ى جنباً، و نيز اشعار آيه‏ى « يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ‏السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ ».(3) شامل هر دو مى‏شود، اما آيه‏ى مورد بحث تنها به مجامعت و آميزش اشاره كرده و فرموده است: «أَوْلامَسْتُمُ النِّساءَ... ».
در بحث از اسباب و نواقض وضوء، به طور مفصل درباره‏ى مسّ، لمس و ملامسه، و اين كه منظور از ملامسه، آميزش است، سخن گفته‏ايم.

5. احكام جنابت

در آيه‏ى مورد بحث سخنى از احكام جنابت نيامده است، اما در آيه‏ى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاتَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا ... أَوْ لمَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً ...».(1) به برخى از احكام جنابت اشاره شده است.

1. بقره / 223.
2. ر.ك: الفقه على‏المذاهب الأربعة: 1 / 105.
3. انفال / 12.

 
نماز يا مسجد؟

بى شك آيه‏ى فوق، با تعبير «لاتَقْرَبُوا الصَّلاةَ » كه مشتمل بر نهى است، از فعلى نهى كرده است، مى‏گويند: ماده‏ى «قرب» اگر به ضمّ راء «قَرُبَ ... يَقرُبُ» باشد، به معناى نزديك است، و اگر به فتح «قَرَبَ ـ يَقرَبُ»، يا به كسر «قَرِبَ‏ـ يَقرَبُ» باشد به معنى تلبّس و عمل است.(2)
بنا بر اين، آيه در مقام نهى از انجام دادن فعلى است، حال بايد ديد متعلّق و مضاف‏اليه اين نهى چيست؟ كه در اين باره دو ديدگاه وجود دارد:

الف) نماز

در اين ديدگاه، كه نظر ابوحنيفه مى‏باشد كلمه‏ى «الصَّلاةَ» به معنى حقيقى آن فرض شده است.(3)

1. نساء / 43.
2. ر.ك: المصباح المنير؛ مقائيس اللغة، قرب.
نگارنده مى‏گويد: اين معنى ممكن است در مثل: «لاتقربوا الزنا» و «لاتقربوا الفواحش» درست باشد، اما در مثل «لاتقربوا مال اليتيم» نمى‏تواند صحيح باشد، مگر با توجّه به مناسبت حكم و موضوع.
3. محمّد رشيد رضا، از مفسّران نيز همين باور را دارد، ر.ك: تفسير المنار: 5 / 113.

ب) مسجد

در اين ديدگاه كه ديدگاه شافعيّه مى‏باشد، «صلاة» به محل آن يعنى مسجد تفسير شده است، و جمله‏ى «... وَ لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ» نيز عطف بر آن، و به عبور كننده و مسافر تفسير شده است.(1)

 

بررسى

دليل قول اول جمله‏ى «حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ» است كه پس از نهى آمده و خود قرينه‏اى است بر اراده‏ى عملى كه ماهيّت قولى دارد،افزون براين كه تقدير خلاف اصل است.
نتيجه‏ى اين نظريه اين است كه جمله‏ى «وَ لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ»، به مسافر جنبى كه آب ندارد تفسير مى‏شود، و مى‏بايست با تيمّم نماز بخواند، و آيه ربطى به حكم جنب و ورود وى به مسجد ندارد.
اما دليل قول دوم، اين است، «الصَّلاة » به معنى محل عبادت نيز به كار رفته است، چنان‏كه مى‏فرمايد: «...لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّه‏ِ...»(2) و نيز اين كه كاربرد قُرب و بُعد، در محسوسات اولى است.
نتيجه‏ى اين نظريه چنين است، جمله‏ى «وَلا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ» استثنا از منع دخول در مساجد است، كه مى‏تواند به صورت عبورى به آن داخل، و از آن خارج شود.

1. ر.ك: الجامع لأحكام القرآن: 6 / 86؛ آيات الاحكام، صابونى: 1 / 484.
2. حج / 41.

ديدگاه فقيهان پيرو اهل بيت عليهم‏السلام

ديدگاه فقهاى اماميّه در اين مسأله، همان ديدگاه دوم است، به دليلى كه گفته شد، روايات نيز همين معنى را تبيين كرده است، از جمله زرارة و محمد بن مسلم از امام باقر عليه‏السلام كه مى‏گويند: از آن حضرت درباره‏ى دخول جنب و حايض به مسجد سؤال كرديم، حضرت فرمود: «اَلحَائِضُ وَالجُنُبُ، لايَدخُلانِ‏المَسجِدَ الاّ مُجتَازَينِ، اِنّ اللّه‏َ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ: وَ لا جُنُباً الاّ ...».(1)
ممكن است گفته شود، چرا به جاى «لاتقربوا المسجد» گفته است: «لاتَقْرَبُوا الصَّلاةَ»؟ علاّمه‏ى طباطبايى پاسخ مى‏دهد: اين به دليل آن است كه بنابر سنّت، نمازها در مسجد و به صورت جماعت خوانده مى‏شده است، و شارع مى‏خواهد احكام جنب، و ورودش به مسجد را بيان كند، اين‏گونه بيان نموده است.(2)

دو استثنا

1. از عموم جواز عبور جنب از مساجد، مسجد الحرام و مسجد النبى، استثنا شده، و حتّى حقّ عبور نيز وجود ندارد، به دليل روايت جميل بن درّاج، از امام صادق عليه‏السلام كه فرمود: «لِلجُنُبِ اَن‏يَمشِيَ في المَساجِد كُلّهَا وَ لايَجلِس، الاّالمَسجِدَ الحَرامَ وَ مَسجِدَ الرسولَ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ».(3)
2. از اين منع عبور، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و على عليه‏السلام استثنا بودند، و روايات شيعه و اهل سنّت گواه آن است ابوسعيد خدرى روايت مى‏كند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «مَا يَنبَغِي لِمُسلِمٍ وَ لايَصلُحُ اَن يَجنُبَ فِي المَسجِدِ الاّ اَنأ وَ عَليّ».(4) در روايتى از امام رضا عليه‏السلام از اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏خوانيم كه فرمود: «لا يحلّ لأحَدٍ أن يَجنُبَ فِي هَذا المَسجِدِ الاّ اَنَا وَ عَليّ وَ فَاطِمَة».(5)

1. وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 15، ح 10.
2. ر.ك: تفسيرالميزان: 5 / 360.
3. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 15، ح 4.
4. سنن ترمذى، ح 3611؛ تفسير قرطبى: 5 / 207.
5. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 15، ح 12، 11، 13 و 21.

6. وجوب تبعى يا استقلالى

صدر آيه فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اِذا قُمْتُمْ اِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ ... وَ اِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا ...وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏أَوْعَلى سَفَرٍ...».
حال اگر جمله‏ى «وَ اِنْ كُنْتُمْ ...» را عطف بر «ان كنتم محدّثين» كه از «اذ اقمتم» مستفاد است بدانيم، در حقيقت مؤمنان نماز خوان كه مخاطبان قرآنند، و وظايف آنان اين گونه تقسيم مى‏شود:
مكلّف يا محدث به حدث اصغر است، يا محدث به حدث اكبر، و در هر صورت، يا سالم و در حضر است، يا بيمار و در سفراست، كه در مجموع سه گروه مى‏باشند:
اگر محدث به حدث اصغر و سالم باشد وظيفه‏اش وضو است.
اگر محدث به حدث اكبر و سالم باشد، وظيفه‏اش غسل است.
اگر محدث به حدث اصغر يا اكبر، و بيمار يا در مسافرت باشد، وظيفه‏اش تيمّم است.
در نتيجه غسل نيز، مانند قسيم ديگر آن يعنى وضو، وجوب تبعى دارد، نه وجوب استقلالى.
اما اگر جمله‏ى «وَ اِنْ كُنْتُمْ ...» كه جمله‏ى شرطيه است، بر جمله‏ى شرطيه‏ى «اذ اقمتم» بدانيم، غسل وجوب تبعى نخواهد داشت، چراكه غسل قسيم وضو و مقيّد به «اقامة الصلاة» نيست، بلكه قسيم آن مى‏باشد.(1)
روايات نيز مؤيّد ديدگاه دوم است، چنان‏كه در روايت ابن بزيع كه از امام رضا عليه‏السلام درباره‏ى مجامعت با زن مى‏پرسد: «متى يَجِبُ الغُسلُ؟ قَالَ: اِذَا التَقَى الخَتَانانِ فَقَد وَجَبَ الغُسلُ، قُلتُ: اِلتِقَاءُ الخَتَانَينِ هُوَ غَيبُوبَةُ الحَشَفةِ؟ قَال: نَعَم».(2)

1. براى توضيح بيشتر ر.ك: زبدة البيان: 18؛ كنزالعرفان: 1 / 23.
2. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 6، ح 2 و ديگر احاديث اين باب و باب‏هاى ديگر جنابت.

 

ب) تيمّــم

«... فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ َو أَيْدِيكُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللّه‏ُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ ...».
سومين موضوع فقهى كه اين آيه بدان اشاره كرده، مسأله‏ى تيمّم است، كه مشتمل بر احكام زير مى‏باشد:

1. بدليت تيمّم از وضو و غسل

صدر آيه و تعبير «اِغسِلُوا» و «اِطّهرّوا» بيانگر طهارت با آب، يعنى وضو و غسل است، كه در حال طبيعى و به عنوان حكم اولى، براى مكلّفان بيان كرده است، ولى در ادامه‏ى آيه، و به هنگام بروز حالت غير عادى، به عنوان حكم ثانوى مى‏فرمايد: «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»، كه در حقيقت تيمّم را جايگزين وضو و غسل نموده است.
منطوق و مفهوم اين بخش از آيه، اين است كه تا آب باشد و مانعى در بين نباشد، بايد غسل و غُسل انجام داد، و چنانچه آب نبود، يا مانعى براى استعمال آن وجود داشت، نوبت به تيمّم مى‏رسد، كه از آن تعبير به «طهارة ترابية» و نيز «طهارة اضطرارية» مى‏شود.

رأى عمر

مشهور اين است كه عمر بن الخطاب، بدليت تيمم را باور نداشته، و گفته است: درصورت نبود آب نماز ساقط است. چنان كه نويسندگان صحاح از عبدالرحمن بن اَبْزىَ نقل مى‏كنند كه گفت: «اِنّ رَجُلاً اَتى عُمَر فَقَال: اِنّى اَجْنَبْتُ فَلَمْ اَجِد مَاءً، فَقَال: لاتُصلِّ، فَقَالَ عَمّارٌ اَمَا تَذْكُرُ يَا اَمِيرَالْمُؤمِنِينَ اِذْ اَنَأ وَاَنْتَ فِي سَريّة فَأجْنَبْنَا فَلَمْ‏نَجِدْ مَاءً فَأمّا اَنْتَ فَلَمْ‏تُصّلِ وَ أمّا أنَأ فَتَمَعّكْتُ فِى التُّرابِ وَ صَلّيتُ، فَقَالَ النّبيُّ اِنّمَا كَانَ يَكْفِيكَ أنْ‏تَضْرِبَ بِيَدِكَ الاَرْضَ ثُمَّ تَنْفُخُ ثُمّ تَمْسَحَ بِهِمَا وَجْهَكَ وَ كَفّيَكَ ...».(1)
فخر رازى، در تفسير خود، عبداللّه‏ بن مسعود را نيز موافق قلمداد نموده است.(2) و در اين باره اخبارى نيز در صحاح وجود دارد. از جمله خبر شقيق كه مى‏گويد: «كُنْتُ جَالِسَاً مَعَ عَبْدِاللّه‏ِ ابن مسعود وَ أبِى مُوسَى، فَقَالَ أبُومُوسى: يَا أبَاعَبْدِالرّحْمَن أرَأيْتَ لَوْ أنَّ رَجُلاً أجْنَبَ فَلَمْ‏يَجِدِ الْمَاءَ شَهْراً كَيْفَ يَصْنَعُ بِالصّلاةِ؟ فَقَالَ عَبْدُاللّه‏ِ: لايَتَيّمَمّْ وَ انْ لَمْ يَجِدِ الْمَاءَ شَهْراً، فَقَال أبُومُوسى: فَكَيْفَ بِهَذِهِ الآيَةِ فِي سُورَةِ الْمَائِدةِ ... فَقَالَ عَبْدُاللّه‏: لَوْ رُخِّصَ لَهُمْ فِي هَذِهِ الآيةِ لاَوْشَكَ اذَا بَرَدَ عَلَيْهِمْ الْمَاءُ أنْ‏يَتَيّمَمُّوا بِالصّعِيدِ، فَقَالَ ابُومُوسى: ألَمْ تَسْمَعْ قَوْلَ عَمّارٍ ... فَقَال عَبْدْاللّه‏: أوَ لَمْ تَرَ عُمَرَ لَمْ‏يَقْنَعْ بِقَولِ عَمّارٍ».(3)
اين اخبار به روشنى بيان مى‏كند اين سخن عمر، اجتهاد در مقابل نص است، همچنين سخن عبداللّه‏ بن مسعود اگر در مقام بيان حكم واقعى باشد، و گرنه بايد آن را حمل بر تقيه از عُمَر و ابوموسى نمود، چرا كه ابن مسعود با آن وجهه‏ى قرآنى مى‏داند كه، تعليل روى آورى مردم به تيمّم در سرما نمى‏تواند موجب انكار اصل تيمم شود، و نمى‏توان سخن مثل عمر را بر نص كلام الهى مقدّم داشت.

1. ر.ك: صحيح نسائى: 1 / 170؛ صحيح مسلم: 1 / 193؛ صحيح بخارى، ح 334؛ سنن ابى‏داوود، ح 275؛ سنن ابن ماجه، ح 526؛ مسند احمد، ح 17611.
2. ر.ك: تفسير كبير: 11 / 173.
3. ر.ك: صحيح نسائى: 1 / 170؛ صحيح مسلم: 1 / 192.

2. افعال تيمّم
الف) زدن دست بر زمين

تعبير قرآن درباره‏ى اصل تيمّم، «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً» است، كه سه واژه را در خود جاى داده است، كه هر كدام منشأ حكمى است:

1. واژه‏ى تيمّم

تيمّم به معنى قصد است.(1) و شكّى نيست كه مقصد بودن زمين در استفاده و به كار گرفتن آن است، كه به «ضرب اليد على الأرض» تعبير مى‏شود. از اين رو، در اصطلاح شرعى و فقهى به:«مباشرة الأرض على وجه خاص»، يا به «مسح الوجه واليدين، بتراب طهورعلى وجه مخصوص» تعريف شده است.(2)
اختلاف اين دو ديدگاه، تنها در جواز تيمم، بر انواع «وجه الارض» است، كه طبق تعريف شيعه، از گستره‏ى بيشترى برخوردار است، كه در تعريف اهل سنت وجود ندارد.
در روايات شيعه و سنّى نيز به اين مسأله تصريح شده است، چنان كه در روايت حذيفه از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏خوانيم كه فرمود: «جُعِلَت لَنَا الاَرضُ كُلّهَا مَسجِداً وَجُعلَت تُربَتُهَا لَنَا طَهُوراً اِذَا لَم‏نَجِد المَاءَ». چنان كه امام صادق عليه‏السلام نيز فرمود: «جَعَلَ لَهُ الاَرضَ مَسجِداً وَ طَهُوراً».(3)

1. ر.ك: صحاح اللغة؛ المصباح المنير؛ مقائيس اللغة، يمم.
2. تعريف اوّل از فقهاى اماميه، و تعريف دوم از بعضى فقهاى اهل سنت است. ر.ك: جواهرالكلام: 5 / 73؛ الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 148.
3. ر.ك: صحيح مسلم: 2 / 64؛ وسائل الشيعة، ابواب التيمّم، باب 7، ح 1.

2. واژه‏ى صعيد

صعيد در لغت به معناى «وجه الارض» است، خواه داراى خاك باشد يا نباشد، هر چند برخى گفته‏اند: صعيد تنها به معنى خاك و تراب است.(1) به هر صورت به اين دليل بدان صعيد گفته مى‏شود، كه از سمت درون زمين، بالاترين نقطه و پوسته است.
3. واژه‏ى طيّب
«طيّب» در مقابل «خبيث»، به معانى: لذيذ، حلال و پاك مى‏باشد.(2) و در اين‏جا چون معنى اوّل مفهومى ندارد، بى شك به معنى دوم يا سوم است. البته جمع بين هر دو معنى نيز دور نيست، بنابر اين صعيد طيب، به زمينى اطلاق مى‏شود كه هم مباح باشد و هم پاك.

ب) مسح صورت

غرض از زدن دست بر زمين، و خاك‏آلود نمودن آن اين است كه، از طهارت ترابيه بهره بگيرد، و لذا مى‏فرمايد: « ... فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُم ...».
با دقت در تعبير «بوجوهكم» معلوم مى‏شود كه مسح همه‏ى صورت لازم نيست، بلكه مسح بخشى از آن كفايت مى‏كند، چنان‏كه در بحث مسح سر و پا، در وضو گفته شد.

1. ر.ك: صحاح اللغة؛ المصباح‏المنير؛ مقائيس اللغة، صعد.
2. ر.ك: المصباح المنير، طيب.

ج) مسح دو دست

در ادامه‏ى افعال تيمّم مى‏فرمايد: «... فَامْسَحُوا... أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»، كه به عنوان سومين عمل تيمّم مطرح مى‏باشد. و از اين كه فرمود: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ َو أَيْدِيكُمْ مِنْه»، مى‏توان برداشت كرد كه مسح صورت و دست بايد به ترتيب باشد.

مسح تا كجا؟

آنچه در آيه آمده، امر به مسح وجه و دست است، و شكى در آن نيست، اما در اين كه حدّ و مرز اين دو عضو در تيمّم كجا است، ديدگاه‏ها مختلف است:
اهل سنّت مى‏گويند: تمام صورت بايد مسح شود، و حتى ما بين گوش و چشم، پشت پلك چشم، بناگوش، و وَتَره (نوك بينى تا سبيل) و نيز ريش بايد مسح شود. البته ابوحنيفه مقدار زايد ريش را استثنا كرده است.
و در مسح دست مى‏گويند: تا مرفق بايد مسح شود. هر چند مالكيه مسح دست تا «كُوع» يعنى مچ لازم، و تا مرفق سنّت دانسته است.(1)
فقهاى شيعه معتقدند: كه مراد بخشى از صورت و بخشى از دستان است، به وجود «باء» در آيه، و روايات متعدّد از جمله روايت زراره كه مى‏گويد: «سَألْتُ أبَا جَعْفَرَ عَنِ التّيَمُّمِ، فَضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى الاَرْضِ ثُمّ رَفَعَهَا فَنَفَضَهَا، ثُمَّ مَسَحَ بِهَا جَبِينَهُ وَ كَفّيْهِ مَرّةً وَاحِدَةً».(2)
همه‏ى رواياتى كه داستان تيمّم عمار را نقل مى‏كند، دلالت بر مسأله دارد.

لزوم عُلُوق

مراد از علوق، گرد و غبارى است كه هنگام زدن دست بر زمين، بر دست باقى مى‏ماند. در اين‏جا بحث است كه آيا وجود عُلُوق بر دست لازم است يا نه؟ پاسخ اين است كه، روشن شدن اين مطلب متوقف بر تفسير واژه‏هاى «صعيد» ، «من» ، مِن و مرجع ضمير«ها»، مى‏باشد.

1. ر.ك: الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 161.
2. ر.ك: وسائل‏الشيعة، ابواب التيمم، باب 11.

 

ديدگاه‏ها

زمخشرى معتقد است، منظور از «صعيد» وجه الارض، و مراد از «مِن» ابتدا است، و بحث از تبعيضيه بودن «مِن» كه منتج به ضرورت علوق است را «مراء» مى‏داند.(1)
قرطبى مى‏گويد: تعبير «منه» بر اين معنى دلالت مى‏كند ، كه بايد تراب به محلّ تيمّم (وجه و يد) منتقل شود. وى سپس مى‏افزايد: اين نظر شافعى است، ولى ما به دليل روايت كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله غبار دستش را پاك كرد: «فنفضَ يَدَيهِ فَمَسَحَ وَجهَهُ وَ كَفّيهِ»(2) آن را شرط نمى‏دانيم.(3)
از اين سخن معلوم مى‏شود كه شافعى، صعيد را به معنى گرد و غبار، و آن را مرجع ضمير «ها» دانسته است، قرطبى نيز همين معنى را پذيرفته، اما به دليل روايى قايل به عدم اعتبار شده است.
ديدگاه فقهاى شيعه، اين است كه مِن در اين جا به معنى ابتداء است، يعنى ابتداى مسح يا ضرب، بايد زمين باشد، و اگر به ناچار بايد پذيرفت كه مِن به معنى بعض است، بدين معنى خواهد بود كه كافى است، دست بر (بعض الأرض) بخشى از زمين مباشرت داشته باشد.(4)
البته در برخى از روايات، مرجع ضمير را تيمّم دانسته است، مثل خبر زراره از حضرت امام باقر عليه‏السلام كه فرمود: «... قَال: بِوُجُوهِكم، ثُمّ وَصَلَ بِهَا وأَيْدِيكُمْ مِنْهُ، أي مِن ذَلِكَ التّيمّمِ».(5) ليكن رجوع ضمير به تيمّم، معنى محصّلى ندارد، مگر با اين توجيه كه بگوييم: مراد از (المسح من التيمّم)، مسح از مباشرت زمين باشد.

1. ر.ك: تفسير كشّاف: 1 / 515.
2. ر.ك: صحيح مسلم: 1 / 193؛ نيز صحيح بخارى، حديث 334.
3. ر.ك: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن: 5 / 239.
4. ر.ك: جواهرالكلام: 5 / 193؛ زبدة البيان: 26.
5. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب التيمّم، باب 13، ح 1.

به هر صورت فقهاى شيعه، عُلُوق را معتبر نمى‏دانند.(1) و دليلشان ظاهر واژه‏ى «صعيد» است كه به وجه الارض، تفسير شده است.(2) و آيه‏ى تيمّم در سوره‏ى نساء كه بدون «منه» است، و نيز جواز تيمّم بر حَجَر، مؤيّد همين معنى است.

رأى برگزيده

با توجّه به همه‏ى آنچه گذشت، به نظر مى‏رسد كه ظاهر «منه» در اين آيه، دلالت بر اعتبار عُلُوق دارد، چنان‏كه ابن جنيد گفته است، زيرا اگر گفته شود: (مسح برأسه من الدهن)، بى ترديد تبعيض و مسح به روغن استفاده مى‏شود. و آنچه مقدّس اردبيلى بيان داشته‏اند نمى‏تواند، توجيه صحيح معنى تبعيض باشد، چراكه هر چند سخن مقدس درست است، اما نياز به ذكر ندارد، و آيه‏ى تيمّم در سوره‏ى نساء نيز مؤيّد نيست، بلكه مطلقى است كه به اين آيه تخصيص مى‏خورد. افزون بر اين كه اين فتوا مطابق احتياط است.
 

2. عوامل بدليّت

چنان كه پيش از اين گفته شد جمله‏ى «وَ اِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا...»، عطف بر «ان كنتم محدّثين» است كه از «اذا قمتم» استفاده مى‏باشد، و در اين جا مى‏افزاييم كه جمله‏ى «وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضىَ اوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً...» عطف بر «وَاِنْ كُنْتُمْ جُنُباً...» مى‏باشد، و در حقيقت مؤمنان نماز خوان و حال آنان را به سه دسته تقسيم كرده است:

1. تنها مخالف اين ديدگاه ابن‏جنيد است كه به «منه» و رجوع ضمير به صعيد، تمسك نموده است، ر.ك: مختلف الشيعة: 1 / 271؛ جواهر الكلام: 5 / 189.
2. ر.ك: جواهرالكلام: 5 / 187.

الف) محدث به حدث اصغر، و در حال حضر و سلامتى، كه وظيفه‏اش وضو است.
ب) محدث به حدث اكبر، و در حال حضر و سلامتى، كه وظيفه‏اش غسل است.
ج) محدث به حدث اصغر يا اكبر، و در حال بيمارى يا سفر، كه وظيفه‏اش تيمّم است.
بنابر اين شخص مكلّف، ممكن است بر اثر عواملى محدث شود، و در استعمال آب براى رفع آن حدث، با مشكل روبه رو باشد، كه در اين‏جا به همه‏ى آن‏ها اشاره كرده است:
الف) بيمارى، كه مانع استعمال آب است، «اِنْ كُنْتُمْ مَرْضَى».
ب) مسافرت، كه عامل نيافتن آب است، «اوْ عَلى سَفَرٍ»، اين تعبير با توجّه به عطف بر «ان كنتم»، به معنى «و كنتم مسافرين» مى‏باشد.
ج) تخلّى، كه موجب بروز حدث اصغر است، «أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ»، اين تعبير كه در اصل به معنى مكان گود است، كنايه از محلّ قضاى حاجت است.
د) آميزش، كه موجب حدث اكبر است، «أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ»، چنان كه پيش از اين گفته شد، اين تعبير كنايه از آميزش جنسى است.
بر اساس اين تقسيم «لَمْ تَجِدُوا ماءً» را به ناتوانى و نيافتن تفسير شد، و تخلّى و آميزش دو موجبِ حدث، و بيمارى و مسافرت، دو عامل تيمم قلمداد شد. و «او» در «أَوْ جاءَ ...» را به معنى واو تفسير گرديد.
اما در تفسير اين آيه، نظر ديگرى نيز وجود دارد، و آن اين‏كه هر كدام از اين امور چهارگانه، عامل مستقلّى براى تيمّم است، چراكه همه‏ى امور را به هم عطف و جزاى واحد براى آن‏ها بيان نمود.
زمخشرى مى‏نويسد: جواب متعلّق به همه‏ى امور است، بدين معنى كه: بيماران به خاطر ضعف جسمانى و ناتوانى از حركت تيمّم مى‏كنند. مسافران به خاطر نيافتن آب تيمّم مى‏كنند.(1) افراد محدث، و جنب نيز به خاطر نيافتن آب تيمّم مى‏كنند. علاّمه‏ى طباطبايى نيز مى‏نويسد: جمله‏ى «او على‏سفر»، و جمله‏ى «او جاء» به نفسه از مواردى است كه انسان مبتلا به آن مى‏باشد، و تقدير آيه چنين است: «اذا قمتم الى الصلاة و كنتم على سفر و لم‏تجدوا ماءً فتيمّموا». و تقدير جمله‏ى دوم اين است كه: «اذا قمتم الى الصلاة و كان جاء احد منكم من الغائط و لم‏تجدوا ماءً فتيمّموا».(2)
آن گونه كه ملاحظه مى‏شود، معنى محصّلى به دست نمى‏آيد، و ثمره‏ى علمى و عملى نيز ندارد.

رأى ابوحنيفه در وضو با آب متغيّر

ابوحنيفه مى‏گويد: اگر آب متغيّر موجود باشد، مانع از تيمّم مى‏باشد، چرا كه «ماء» مطلق است، و شامل آب مطلق و مضاف مى‏شود.(3)
اما اين سخن نا به‏جايى است، چراكه هر آبى مقصود شارع نيست، بلكه همان آب لازم در وضو مراد است. آيا وى مى‏تواند بگويد: اطلاق در آيه‏ى «كُلُوا وَاشْربُوا» هر نوع مأكول و مشروبى را شامل مى‏شود؟ يا با تمسّك به اطلاق آيه‏ى «مِنْ خِطْبَةِ النّسَاءِ» به خواستگارى هر زنى مى‏توان رفت؟(4)

1. ر.ك: تفسير كشاف: 1 / 515.
2. ر.ك: تفسير الميزان: 5 / 226.
3. ر.ك: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن: 5 / 230.
4. بقره/ 235؛ اعراف / 31.

4. ناقضيّت وجود آب

تعبير به «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا »، بيان‏گر دو نكته است: اول اين كه مقتضى جستجو است، بايد در حدّ متعارف تلاش كرد، اگر آبى پيدا نشد، تيمّم كند؛ دوم اين كه هرگاه آب يافت شد، تيمّم باطل مى‏شود، چراكه فقدان آب مجوّز تيمّم بود، اما با وجود آن، و انتفاى شرط، مشروط نيز منتفى مى‏شود.
اما در اين كه چه مقدار بايد جستجو كرد:
مالكيه مى‏گويد: اگر يقين يا گمان دارد كه تا دو ميلى آب وجود ندارد، جستجو لازم نيست، اما كم‏تر از آن اگر مشقت ندارد بايد فحص كند. حنبلى‏ها مى‏گويند: اگر يقين به نبود آب ندارد، بايد در آن نزديكى‏ها جستجو كند، و نزديكى و دورى عرفى است. حنفى‏ها مى‏گويند: اگر در شهر(حاضر) باشد، جستجو لازم است، خواه گمان داشته باشد يا نداشته باشد، ولى اگر مسافر باشد، در صورت امن از ضرر، تا كم‏تر از يك ميل لازم است. شافعيه مى‏گويد: در حدّ غَوث (حدّى كه رفقا صداى استغاثه‏ى او را مى‏شنوند) طلب آب لازم است، اگر يقين داشته باشد، و در حدّ قرب لازم نيست، مگر به وجود آب يقين داشته باشد، و در حدّ بعد هر چند يقين داشته باشد، جستجو لازم نيست.(1)

5. نفى حرج و سختى

اصل كلى در تشريع احكام، سهولت و راحتى است، چراكه شارع مقدّس تكاليف را به قدر طاقت مكلّفان قرار داد، و هرگاه عملى فوق طاقت آنان باشد خود آن را برداشته است، و اين در تمام ابواب فقه اعم از عبادات و معاملات جارى و سارى است.

1. ر.ك: جزيرى، الفقه على المذاهب الأربعة: 1 / 155.

در خصوص طهارت، ابتدا آب و زمين را طهور و مطهر قرار داد، و بر لسان اوليايش جارى ساخت كه: «اِنّ اللّه‏َ جَعَلَ التّرابَ طَهُورَاً كًمَا جَعَلَ المَاءَ طَهُورا»، و درباره‏ى نماز، در حكم اولى طهارت مائيه را شرط صحت آن قرار داد، و در حال سختى از قبيل: نبود آب، ضرر، مسافرت و بيمارى طهارت ترابيه را جايگزين آن نمود، و با عدم تمكّن از تيمّم در مرحله‏ى بعدى آن را نيز برداشت.
بنابر اين روشن است كه راز اصلى در تشريع تيمّم، ضمن رعايت طهارت، برداشتن مشقّت و حرج از مسلمانان است.

 

پرسش ها:

1. وجوب غسل تبعى است يا استقلالى؟
2. جمله‏ى « فَلَمْ تَجِدُوا ماءً » بيان‏گر چه معنايى است؟ آيا دلالت بر فحص از آب مى‏كند؟
3. علوق چيست، و چه حكمى دارد؟
4. منظور از «لاتقربوا الصلاة» چيست؟
5. قيد «طيب» بيان‏گر چه حكمى است؟
6. حدود وجه و دستان در تيمّم كجاست؟

 

تحقیق و پژوهش