«وَ اِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ
أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لمَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ
تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ َو
أَيْدِيكُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلكِنْ
يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ
تَشْكُرُونَ».(1)
اين بخش از آيه، مشتمل بر دو مبحث مهم فقهى است: يكى غسل، و ديگرى تيمّم.
در اينجا نيز مانند وضو نامى از غسل برده نشده است، و تنها از عملى(طهارت) ياد شده كه بعداً در لسان نبى نام غسل به خود گرفته است. آرى قرآن به اغتسال اشاره كرده و فرموده است: «... و لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا ».(2) به هر صورت مباحثى در اينجا وجود دارد:
1. مائده / 6.
2. نساء / 43.
جُنُب، در لغت به معنى بعيد و دور است، و اگر به شخصى كه آميزش جنسى انجام داده، جنب مىگويند، به اين دليل است كه او را از نماز و مسجد و امثال آن دور مىكند.(1) و در اصطلاح فقهى عبارت است از: «ما يوجب البعد عن احكام الطاهرين من الانزال او الجماع الموجب للغسل».(2)
به دنبال مسألهى جنابت مىفرمايد: « ... فَاطَّهَّرُوا» كه امر به تحصيل طهارت
است، و از طهارت به اغتسال نيز تعبير كرده و فرموده: «... تَغْتَسِلُوا».
معناى طهارت
طهارت و تطهّر(3) در لغت، مصدر و به معناى نظافت و نزاهت از قذر و وسخ است.(4) كه
در كاربرد قرآنى آن، به معناى پاكى از رجس و ذنب نيز به كار رفته است.
و در اصطلاح شرعى بنابر عقيدهى برخى از فقها عبارت است از: «استعمال طهور مشروط
بالنية». و بنابر عقيدهى برخى ديگر: «هي اسم للوضوء او الغسل او التيمّم على وجه
له تأثير في استباحة الصّلاة».(5)
فقهاى اهل سنّت نيز تعاريف مختلفى از طهارت ارايه دادهاند، كه جزايرى آن را در
كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة» به تفصيل آورده است.
1. ر.ك: المصباح المنير؛ مقائيس اللغة، جنب.
2. ر.ك: جواهر الكلام: 3 / 3.
3. واژهى «اطّهّروا» از باب تغعّل است، كه با ابدال «تاء» به «طاء» و ادغام در آن،
به «اطّهّروا» تبديل شده است.
4. ر.ك: المصباح المنير؛ صحاح اللغة؛ مقائيس اللغة، طهر.
5. ر.ك: اللمعة الدمشقية: 1 / 28؛ جواهرالكلام: 1 / 4.
در ادبيات عرب، در كنار واژگان غسل و اغتسال كه در قرآن به كار رفته است، واژهى
غُسل نيز وجود دارد، كه كاربرد فقهى آن بيشتر از بقيه مىباشد.
اين واژه(1) اسم مصدر از عمل اغتسال است، يعنى فعلى كه، انسان با ريختن آب بر بدن
خود انجام مىدهد. سپس همين معنى به عرف شرعى وارد، و به عنوان اصطلاح فقهى قرار
گرفته است.(2)
فقيهان اهل سنّت غسل را اينگونه تعريف كردهاند:«استعمال الماء الطهور في جميع
البدن على وجه مخصوص»(3) كه با قيد جميع البدن، وضو از مدار تعريف بيرون مىرود، و
اين تعريف بهتر به نظر مىرسد. چراكه كاربرد واژهى غُسل، در ماحصل از مصدر چندان
قطعى نيست، تا بگوييم همين معنى به عرف شرعى منتقل شده است.
1. غُسل، به معنى آبى است كه انسان با آن بدنش را مىشويد، و نيز حالت حاصل از شستن
است، و غسل به معنى خود شستن. و غِسل به معنى وسيلهى شستن است، مثل صابون و...
ر.ك: المصباح المنير، غُسل.
2. ر.ك: جواهرالكلام: 3 / 2.
3. ر.ك: الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 105.
به هر صورت منظور از حصول طهارت در آيه، غسل است، نه ديگر اقسام طهارت، و اين نوع
كاربرد، از قبيل ارادهى مصداق بارز از مفهوم كلى طهارت است.
از سوى ديگر چون در وضو، شستن برخى از اعضاى مطلوب بود، به غسل تعبير نموده، و در
اينجا چون شستن همهى اعضاى مطلوب است، تعبير به طهارت كرده است.
به هر صورت قرآن، به نحواجمال، به دو نوع غسل اشاره كرده است:
الف) غسل جنابت، كه در آيه مورد بحث آمده است.
ب) غسل حيض، كه در آيهى شريفهى «فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِىالَْمحِيضِ وَ لاتَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ فَاِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ ...».(1) هر چند استدلال به آيه براى وجوب غسل، مستلزم پذيرش قرائت تشديد در فعل «يَطّهَّرنَ» مىباشد، در اين صورت، مرد بايد از ابتداى پيدايش حالت حيض در زن، تا بعد از انجام غسل، از زن كنارهگيرى كند، بدين معنى كه از مجامعت با وى خودارى كند.
علماى اماميه و علماى عامّه مىگويند: دو چيز موجب جنابت است:
1. نزول منى، چه در خواب، و چه در بيدارى.
2. جماع يا آميزش جنسى.(2)
هر چند اطلاق واژهى جنباً، و نيز اشعار آيهى « يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ
مِنَالسَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ
».(3) شامل هر دو مىشود، اما آيهى مورد بحث تنها به مجامعت و آميزش اشاره كرده و
فرموده است: «أَوْلامَسْتُمُ النِّساءَ... ».
در بحث از اسباب و نواقض وضوء، به طور مفصل دربارهى مسّ، لمس و ملامسه، و اين كه
منظور از ملامسه، آميزش است، سخن گفتهايم.
در آيهى مورد بحث سخنى از احكام جنابت نيامده است، اما در آيهى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاتَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا ... أَوْ لمَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً ...».(1) به برخى از احكام جنابت اشاره شده است.
1. بقره / 223.
2. ر.ك: الفقه علىالمذاهب الأربعة: 1 / 105.
3. انفال / 12.
بى شك آيهى فوق، با تعبير «لاتَقْرَبُوا الصَّلاةَ » كه مشتمل بر نهى است، از فعلى
نهى كرده است، مىگويند: مادهى «قرب» اگر به ضمّ راء «قَرُبَ ... يَقرُبُ» باشد،
به معناى نزديك است، و اگر به فتح «قَرَبَ ـ يَقرَبُ»، يا به كسر «قَرِبَـ
يَقرَبُ» باشد به معنى تلبّس و عمل است.(2)
بنا بر اين، آيه در مقام نهى از انجام دادن فعلى است، حال بايد ديد متعلّق و
مضافاليه اين نهى چيست؟ كه در اين باره دو ديدگاه وجود دارد:
در اين ديدگاه، كه نظر ابوحنيفه مىباشد كلمهى «الصَّلاةَ» به معنى حقيقى آن فرض شده است.(3)
1. نساء / 43.
2. ر.ك: المصباح المنير؛ مقائيس اللغة، قرب.
نگارنده مىگويد: اين معنى ممكن است در مثل: «لاتقربوا الزنا» و «لاتقربوا الفواحش»
درست باشد، اما در مثل «لاتقربوا مال اليتيم» نمىتواند صحيح باشد، مگر با توجّه به
مناسبت حكم و موضوع.
3. محمّد رشيد رضا، از مفسّران نيز همين باور را دارد، ر.ك: تفسير المنار: 5 / 113.
در اين ديدگاه كه ديدگاه شافعيّه مىباشد، «صلاة» به محل آن يعنى مسجد تفسير شده است، و جملهى «... وَ لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ» نيز عطف بر آن، و به عبور كننده و مسافر تفسير شده است.(1)
دليل قول اول جملهى «حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ» است كه پس از نهى آمده و
خود قرينهاى است بر ارادهى عملى كه ماهيّت قولى دارد،افزون براين كه تقدير خلاف
اصل است.
نتيجهى اين نظريه اين است كه جملهى «وَ لا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ»، به
مسافر جنبى كه آب ندارد تفسير مىشود، و مىبايست با تيمّم نماز بخواند، و آيه ربطى
به حكم جنب و ورود وى به مسجد ندارد.
اما دليل قول دوم، اين است، «الصَّلاة » به معنى محل عبادت نيز به كار رفته است،
چنانكه مىفرمايد: «...لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ
يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّهِ...»(2) و نيز اين كه كاربرد قُرب و بُعد، در محسوسات
اولى است.
نتيجهى اين نظريه چنين است، جملهى «وَلا جُنُباً اِلاَّ عابِرِى سَبِيلٍ» استثنا
از منع دخول در مساجد است، كه مىتواند به صورت عبورى به آن داخل، و از آن خارج
شود.
1. ر.ك: الجامع لأحكام القرآن: 6 / 86؛ آيات الاحكام، صابونى: 1 / 484.
2. حج / 41.
ديدگاه فقهاى اماميّه در اين مسأله، همان ديدگاه دوم است، به دليلى كه گفته شد،
روايات نيز همين معنى را تبيين كرده است، از جمله زرارة و محمد بن مسلم از امام
باقر عليهالسلام كه مىگويند: از آن حضرت دربارهى دخول جنب و حايض به مسجد سؤال
كرديم، حضرت فرمود: «اَلحَائِضُ وَالجُنُبُ، لايَدخُلانِالمَسجِدَ الاّ
مُجتَازَينِ، اِنّ اللّهَ تَبَارَكَ وَ
تَعَالَى يَقُولُ: وَ لا جُنُباً الاّ ...».(1)
ممكن است گفته شود، چرا به جاى «لاتقربوا المسجد» گفته است: «لاتَقْرَبُوا
الصَّلاةَ»؟ علاّمهى طباطبايى پاسخ مىدهد: اين به دليل آن است كه بنابر سنّت،
نمازها در مسجد و به صورت جماعت خوانده مىشده است، و شارع مىخواهد احكام جنب، و
ورودش به مسجد را بيان كند، اينگونه بيان نموده است.(2)
1. از عموم جواز عبور جنب از مساجد، مسجد الحرام و مسجد النبى، استثنا شده، و حتّى
حقّ عبور نيز وجود ندارد، به دليل روايت جميل بن درّاج، از امام صادق عليهالسلام
كه فرمود: «لِلجُنُبِ اَنيَمشِيَ في المَساجِد كُلّهَا وَ لايَجلِس، الاّالمَسجِدَ
الحَرامَ وَ مَسجِدَ الرسولَ صلىاللهعليهوآله ».(3)
2. از اين منع عبور، پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام استثنا بودند، و
روايات شيعه و اهل سنّت گواه آن است ابوسعيد خدرى روايت مىكند كه پيامبر
صلىاللهعليهوآله فرمود: «مَا يَنبَغِي لِمُسلِمٍ وَ لايَصلُحُ اَن يَجنُبَ فِي
المَسجِدِ الاّ اَنأ وَ عَليّ».(4) در روايتى از امام رضا عليهالسلام از
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىخوانيم كه فرمود: «لا يحلّ لأحَدٍ أن يَجنُبَ فِي هَذا
المَسجِدِ الاّ اَنَا وَ عَليّ وَ فَاطِمَة».(5)
1. وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 15، ح 10.
2. ر.ك: تفسيرالميزان: 5 / 360.
3. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 15، ح 4.
4. سنن ترمذى، ح 3611؛ تفسير قرطبى: 5 / 207.
5. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 15، ح 12، 11، 13 و 21.
صدر آيه فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اِذا قُمْتُمْ اِلَى الصَّلاةِ
فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ ... وَ اِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا ...وَ اِنْ
كُنْتُمْ مَرْضىأَوْعَلى سَفَرٍ...».
حال اگر جملهى «وَ اِنْ كُنْتُمْ ...» را عطف بر «ان كنتم محدّثين» كه از «اذ
اقمتم» مستفاد است بدانيم، در حقيقت مؤمنان نماز خوان كه مخاطبان قرآنند، و وظايف
آنان اين گونه تقسيم مىشود:
مكلّف يا محدث به حدث اصغر است، يا محدث به حدث اكبر، و در هر صورت، يا سالم و در
حضر است، يا بيمار و در سفراست، كه در مجموع سه گروه مىباشند:
اگر محدث به حدث اصغر و سالم باشد وظيفهاش وضو است.
اگر محدث به حدث اكبر و سالم باشد، وظيفهاش غسل است.
اگر محدث به حدث اصغر يا اكبر، و بيمار يا در مسافرت باشد، وظيفهاش تيمّم است.
در نتيجه غسل نيز، مانند قسيم ديگر آن يعنى وضو، وجوب تبعى دارد، نه وجوب استقلالى.
اما اگر جملهى «وَ اِنْ كُنْتُمْ ...» كه جملهى شرطيه است، بر جملهى شرطيهى «اذ
اقمتم» بدانيم، غسل وجوب تبعى نخواهد داشت، چراكه غسل قسيم وضو و مقيّد به «اقامة
الصلاة» نيست، بلكه قسيم آن مىباشد.(1)
روايات نيز مؤيّد ديدگاه دوم است، چنانكه در روايت ابن بزيع كه از امام رضا
عليهالسلام دربارهى مجامعت با زن مىپرسد: «متى يَجِبُ الغُسلُ؟ قَالَ: اِذَا
التَقَى الخَتَانانِ فَقَد وَجَبَ الغُسلُ، قُلتُ: اِلتِقَاءُ الخَتَانَينِ هُوَ
غَيبُوبَةُ الحَشَفةِ؟ قَال: نَعَم».(2)
1. براى توضيح بيشتر ر.ك: زبدة البيان: 18؛ كنزالعرفان: 1 / 23.
2. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الجنابة، باب 6، ح 2 و ديگر احاديث اين باب و بابهاى
ديگر جنابت.
«... فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا
بِوُجُوهِكُمْ َو أَيْدِيكُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ
مِنْ حَرَجٍ وَلكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ ...».
سومين موضوع فقهى كه اين آيه بدان اشاره كرده، مسألهى تيمّم است، كه مشتمل بر
احكام زير مىباشد:
صدر آيه و تعبير «اِغسِلُوا» و «اِطّهرّوا» بيانگر طهارت با آب، يعنى وضو و غسل
است، كه در حال طبيعى و به عنوان حكم اولى، براى مكلّفان بيان كرده است، ولى در
ادامهى آيه، و به هنگام بروز حالت غير عادى، به عنوان حكم ثانوى مىفرمايد:
«فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»، كه در حقيقت تيمّم را
جايگزين وضو و غسل نموده است.
منطوق و مفهوم اين بخش از آيه، اين است كه تا آب باشد و مانعى در بين نباشد، بايد
غسل و غُسل انجام داد، و چنانچه آب نبود، يا مانعى براى استعمال آن وجود داشت، نوبت
به تيمّم مىرسد، كه از آن تعبير به «طهارة ترابية» و نيز «طهارة اضطرارية» مىشود.
مشهور اين است كه عمر بن الخطاب، بدليت تيمم را باور نداشته، و گفته است: درصورت
نبود آب نماز ساقط است. چنان كه نويسندگان صحاح از عبدالرحمن بن اَبْزىَ نقل
مىكنند كه گفت: «اِنّ رَجُلاً اَتى عُمَر فَقَال: اِنّى اَجْنَبْتُ فَلَمْ اَجِد
مَاءً، فَقَال: لاتُصلِّ، فَقَالَ عَمّارٌ اَمَا تَذْكُرُ يَا اَمِيرَالْمُؤمِنِينَ
اِذْ اَنَأ وَاَنْتَ فِي سَريّة فَأجْنَبْنَا فَلَمْنَجِدْ مَاءً فَأمّا اَنْتَ
فَلَمْتُصّلِ وَ
أمّا أنَأ فَتَمَعّكْتُ فِى التُّرابِ وَ صَلّيتُ، فَقَالَ النّبيُّ اِنّمَا كَانَ
يَكْفِيكَ أنْتَضْرِبَ بِيَدِكَ الاَرْضَ ثُمَّ تَنْفُخُ ثُمّ تَمْسَحَ بِهِمَا
وَجْهَكَ وَ كَفّيَكَ ...».(1)
فخر رازى، در تفسير خود، عبداللّه بن مسعود را نيز موافق قلمداد نموده است.(2) و
در اين باره اخبارى نيز در صحاح وجود دارد. از جمله خبر شقيق كه مىگويد: «كُنْتُ
جَالِسَاً مَعَ عَبْدِاللّهِ ابن مسعود وَ أبِى مُوسَى، فَقَالَ أبُومُوسى: يَا
أبَاعَبْدِالرّحْمَن أرَأيْتَ لَوْ أنَّ رَجُلاً أجْنَبَ فَلَمْيَجِدِ الْمَاءَ
شَهْراً كَيْفَ يَصْنَعُ بِالصّلاةِ؟ فَقَالَ عَبْدُاللّهِ: لايَتَيّمَمّْ وَ انْ
لَمْ يَجِدِ الْمَاءَ شَهْراً، فَقَال أبُومُوسى: فَكَيْفَ بِهَذِهِ الآيَةِ فِي
سُورَةِ الْمَائِدةِ ... فَقَالَ عَبْدُاللّه: لَوْ رُخِّصَ لَهُمْ فِي هَذِهِ
الآيةِ لاَوْشَكَ اذَا بَرَدَ عَلَيْهِمْ الْمَاءُ أنْيَتَيّمَمُّوا بِالصّعِيدِ،
فَقَالَ ابُومُوسى: ألَمْ تَسْمَعْ قَوْلَ عَمّارٍ ... فَقَال عَبْدْاللّه: أوَ
لَمْ تَرَ عُمَرَ لَمْيَقْنَعْ بِقَولِ عَمّارٍ».(3)
اين اخبار به روشنى بيان مىكند اين سخن عمر، اجتهاد در مقابل نص است، همچنين سخن
عبداللّه بن مسعود اگر در مقام بيان حكم واقعى باشد، و گرنه بايد آن را حمل بر
تقيه از عُمَر و ابوموسى نمود، چرا كه ابن مسعود با آن وجههى قرآنى مىداند كه،
تعليل روى آورى مردم به تيمّم در سرما نمىتواند موجب انكار اصل تيمم شود، و
نمىتوان سخن مثل عمر را بر نص كلام الهى مقدّم داشت.
1. ر.ك: صحيح نسائى: 1 / 170؛ صحيح مسلم: 1 / 193؛ صحيح بخارى، ح 334؛ سنن
ابىداوود، ح 275؛ سنن ابن ماجه، ح 526؛ مسند احمد، ح 17611.
2. ر.ك: تفسير كبير: 11 / 173.
3. ر.ك: صحيح نسائى: 1 / 170؛ صحيح مسلم: 1 / 192.
تعبير قرآن دربارهى اصل تيمّم، «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً» است، كه سه واژه را در خود جاى داده است، كه هر كدام منشأ حكمى است:
1. واژهى تيمّم
تيمّم به معنى قصد است.(1) و شكّى نيست كه مقصد بودن زمين در استفاده و به كار
گرفتن آن است، كه به «ضرب اليد على الأرض» تعبير مىشود. از اين رو، در اصطلاح شرعى
و فقهى به:«مباشرة الأرض على وجه خاص»، يا به «مسح الوجه واليدين، بتراب طهورعلى
وجه مخصوص» تعريف شده است.(2)
اختلاف اين دو ديدگاه، تنها در جواز تيمم، بر انواع «وجه الارض» است، كه طبق تعريف
شيعه، از گسترهى بيشترى برخوردار است، كه در تعريف اهل سنت وجود ندارد.
در روايات شيعه و سنّى نيز به اين مسأله تصريح شده است، چنان كه در روايت حذيفه از
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخوانيم كه فرمود: «جُعِلَت لَنَا الاَرضُ كُلّهَا
مَسجِداً وَجُعلَت تُربَتُهَا لَنَا طَهُوراً اِذَا لَمنَجِد المَاءَ». چنان كه
امام صادق عليهالسلام نيز فرمود: «جَعَلَ لَهُ الاَرضَ مَسجِداً وَ طَهُوراً».(3)
1. ر.ك: صحاح اللغة؛ المصباح المنير؛ مقائيس اللغة، يمم.
2. تعريف اوّل از فقهاى اماميه، و تعريف دوم از بعضى فقهاى اهل سنت است. ر.ك:
جواهرالكلام: 5 / 73؛ الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 148.
3. ر.ك: صحيح مسلم: 2 / 64؛ وسائل الشيعة، ابواب التيمّم، باب 7، ح 1.
2. واژهى صعيد
صعيد در لغت به معناى «وجه الارض» است، خواه داراى خاك باشد يا نباشد، هر چند برخى
گفتهاند: صعيد تنها به معنى خاك و تراب است.(1) به هر صورت به اين دليل بدان صعيد
گفته مىشود، كه از سمت درون زمين، بالاترين نقطه و پوسته است.
3. واژهى طيّب
«طيّب» در مقابل «خبيث»، به معانى: لذيذ، حلال و پاك مىباشد.(2) و در اينجا چون
معنى اوّل مفهومى ندارد، بى شك به معنى دوم يا سوم است. البته جمع بين هر دو معنى
نيز دور نيست، بنابر اين صعيد طيب، به زمينى اطلاق مىشود كه هم مباح باشد و هم
پاك.
غرض از زدن دست بر زمين، و خاكآلود نمودن آن اين است كه، از طهارت ترابيه بهره
بگيرد، و لذا مىفرمايد: « ... فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُم ...».
با دقت در تعبير «بوجوهكم» معلوم مىشود كه مسح همهى صورت لازم نيست، بلكه مسح
بخشى از آن كفايت مىكند، چنانكه در بحث مسح سر و پا، در وضو گفته شد.
1. ر.ك: صحاح اللغة؛ المصباحالمنير؛ مقائيس اللغة، صعد.
2. ر.ك: المصباح المنير، طيب.
در ادامهى افعال تيمّم مىفرمايد: «... فَامْسَحُوا... أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»، كه به عنوان سومين عمل تيمّم مطرح مىباشد. و از اين كه فرمود: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ َو أَيْدِيكُمْ مِنْه»، مىتوان برداشت كرد كه مسح صورت و دست بايد به ترتيب باشد.
آنچه در آيه آمده، امر به مسح وجه و دست است، و شكى در آن نيست، اما در اين كه حدّ
و مرز اين دو عضو در تيمّم كجا است، ديدگاهها مختلف است:
اهل سنّت مىگويند: تمام صورت بايد مسح شود، و حتى ما بين گوش و چشم، پشت پلك چشم،
بناگوش، و وَتَره (نوك بينى تا سبيل) و نيز ريش بايد مسح شود. البته ابوحنيفه مقدار
زايد ريش را استثنا كرده است.
و در مسح دست مىگويند: تا مرفق بايد مسح شود. هر چند مالكيه مسح دست تا «كُوع»
يعنى مچ لازم، و تا مرفق سنّت دانسته است.(1)
فقهاى شيعه معتقدند: كه مراد بخشى از صورت و بخشى از دستان است، به وجود «باء» در
آيه، و روايات متعدّد از جمله روايت زراره كه مىگويد: «سَألْتُ أبَا جَعْفَرَ عَنِ
التّيَمُّمِ، فَضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى الاَرْضِ ثُمّ رَفَعَهَا فَنَفَضَهَا، ثُمَّ
مَسَحَ بِهَا جَبِينَهُ وَ كَفّيْهِ مَرّةً وَاحِدَةً».(2)
همهى رواياتى كه داستان تيمّم عمار را نقل مىكند، دلالت بر مسأله دارد.
مراد از علوق، گرد و غبارى است كه هنگام زدن دست بر زمين، بر دست باقى مىماند. در اينجا بحث است كه آيا وجود عُلُوق بر دست لازم است يا نه؟ پاسخ اين است كه، روشن شدن اين مطلب متوقف بر تفسير واژههاى «صعيد» ، «من» ، مِن و مرجع ضمير«ها»، مىباشد.
1. ر.ك: الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 161.
2. ر.ك: وسائلالشيعة، ابواب التيمم، باب 11.
زمخشرى معتقد است، منظور از «صعيد» وجه الارض، و مراد از «مِن» ابتدا است، و بحث از
تبعيضيه بودن «مِن» كه منتج به ضرورت علوق است را «مراء» مىداند.(1)
قرطبى مىگويد: تعبير «منه» بر اين معنى دلالت مىكند ، كه بايد تراب به محلّ تيمّم
(وجه و يد) منتقل شود. وى سپس مىافزايد: اين نظر شافعى است، ولى ما به دليل روايت
كه پيامبر صلىاللهعليهوآله غبار دستش را پاك كرد: «فنفضَ يَدَيهِ فَمَسَحَ
وَجهَهُ وَ كَفّيهِ»(2) آن را شرط نمىدانيم.(3)
از اين سخن معلوم مىشود كه شافعى، صعيد را به معنى گرد و غبار، و آن را مرجع ضمير
«ها» دانسته است، قرطبى نيز همين معنى را پذيرفته، اما به دليل روايى قايل به عدم
اعتبار شده است.
ديدگاه فقهاى شيعه، اين است كه مِن در اين جا به معنى ابتداء است، يعنى ابتداى مسح
يا ضرب، بايد زمين باشد، و اگر به ناچار بايد پذيرفت كه مِن به معنى بعض است، بدين
معنى خواهد بود كه كافى است، دست بر (بعض الأرض) بخشى از زمين مباشرت داشته
باشد.(4)
البته در برخى از روايات، مرجع ضمير را تيمّم دانسته است، مثل خبر زراره از حضرت
امام باقر عليهالسلام كه فرمود: «... قَال: بِوُجُوهِكم، ثُمّ وَصَلَ بِهَا
وأَيْدِيكُمْ مِنْهُ، أي مِن ذَلِكَ التّيمّمِ».(5) ليكن رجوع ضمير به تيمّم، معنى
محصّلى ندارد، مگر با اين توجيه كه
بگوييم: مراد از (المسح من التيمّم)، مسح از مباشرت زمين باشد.
1. ر.ك: تفسير كشّاف: 1 / 515.
2. ر.ك: صحيح مسلم: 1 / 193؛ نيز صحيح بخارى، حديث 334.
3. ر.ك: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن: 5 / 239.
4. ر.ك: جواهرالكلام: 5 / 193؛ زبدة البيان: 26.
5. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب التيمّم، باب 13، ح 1.
به هر صورت فقهاى شيعه، عُلُوق را معتبر نمىدانند.(1) و دليلشان ظاهر واژهى «صعيد» است كه به وجه الارض، تفسير شده است.(2) و آيهى تيمّم در سورهى نساء كه بدون «منه» است، و نيز جواز تيمّم بر حَجَر، مؤيّد همين معنى است.
با توجّه به همهى آنچه گذشت، به نظر مىرسد كه ظاهر «منه» در اين آيه، دلالت بر
اعتبار عُلُوق دارد، چنانكه ابن جنيد گفته است، زيرا اگر گفته شود: (مسح برأسه من
الدهن)، بى ترديد تبعيض و مسح به روغن استفاده مىشود. و آنچه مقدّس اردبيلى بيان
داشتهاند نمىتواند، توجيه صحيح معنى تبعيض باشد، چراكه هر چند سخن مقدس درست است،
اما نياز به ذكر ندارد، و آيهى تيمّم در سورهى نساء نيز مؤيّد نيست، بلكه مطلقى
است كه به اين آيه تخصيص مىخورد. افزون بر اين كه اين فتوا مطابق احتياط است.
چنان كه پيش از اين گفته شد جملهى «وَ اِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا...»، عطف بر «ان كنتم محدّثين» است كه از «اذا قمتم» استفاده مىباشد، و در اين جا مىافزاييم كه جملهى «وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضىَ اوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً...» عطف بر «وَاِنْ كُنْتُمْ جُنُباً...» مىباشد، و در حقيقت مؤمنان نماز خوان و حال آنان را به سه دسته تقسيم كرده است:
1. تنها مخالف اين ديدگاه ابنجنيد است كه به «منه» و رجوع ضمير به صعيد، تمسك
نموده است، ر.ك: مختلف الشيعة: 1 / 271؛ جواهر الكلام: 5 / 189.
2. ر.ك: جواهرالكلام: 5 / 187.
الف) محدث به حدث اصغر، و در حال حضر و سلامتى، كه وظيفهاش وضو است.
ب) محدث به حدث اكبر، و در حال حضر و سلامتى، كه وظيفهاش غسل است.
ج) محدث به حدث اصغر يا اكبر، و در حال بيمارى يا سفر، كه وظيفهاش تيمّم است.
بنابر اين شخص مكلّف، ممكن است بر اثر عواملى محدث شود، و در استعمال آب براى رفع
آن حدث، با مشكل روبه رو باشد، كه در اينجا به همهى آنها اشاره كرده است:
الف) بيمارى، كه مانع استعمال آب است، «اِنْ كُنْتُمْ مَرْضَى».
ب) مسافرت، كه عامل نيافتن آب است، «اوْ عَلى سَفَرٍ»، اين تعبير با توجّه به عطف
بر «ان كنتم»، به معنى «و كنتم مسافرين» مىباشد.
ج) تخلّى، كه موجب بروز حدث اصغر است، «أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ»،
اين تعبير كه در اصل به معنى مكان گود است، كنايه از محلّ قضاى حاجت است.
د) آميزش، كه موجب حدث اكبر است، «أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ»، چنان كه پيش از اين
گفته شد، اين تعبير كنايه از آميزش جنسى است.
بر اساس اين تقسيم «لَمْ تَجِدُوا ماءً» را به ناتوانى و نيافتن تفسير شد، و تخلّى
و آميزش دو موجبِ حدث، و بيمارى و مسافرت، دو عامل تيمم قلمداد شد. و «او» در «أَوْ
جاءَ ...» را به معنى واو تفسير گرديد.
اما در تفسير اين آيه، نظر ديگرى نيز وجود دارد، و آن اينكه هر كدام از اين امور
چهارگانه، عامل مستقلّى براى تيمّم است، چراكه همهى امور را به هم عطف و جزاى واحد
براى آنها بيان نمود.
زمخشرى مىنويسد: جواب متعلّق به همهى امور است، بدين معنى كه: بيماران به خاطر
ضعف جسمانى و ناتوانى از حركت تيمّم مىكنند. مسافران به خاطر نيافتن آب تيمّم
مىكنند.(1) افراد محدث، و جنب نيز به خاطر نيافتن آب تيمّم مىكنند. علاّمهى
طباطبايى نيز مىنويسد: جملهى «او علىسفر»، و جملهى «او جاء» به نفسه از مواردى
است كه انسان مبتلا به آن مىباشد، و تقدير آيه چنين است: «اذا قمتم الى الصلاة و
كنتم على سفر و لمتجدوا ماءً فتيمّموا». و تقدير جملهى دوم اين است كه: «اذا قمتم
الى الصلاة و كان جاء احد منكم من الغائط و لمتجدوا ماءً فتيمّموا».(2)
آن گونه كه ملاحظه مىشود، معنى محصّلى به دست نمىآيد، و ثمرهى علمى و عملى نيز
ندارد.
ابوحنيفه مىگويد: اگر آب متغيّر موجود باشد، مانع از تيمّم مىباشد، چرا كه «ماء»
مطلق است، و شامل آب مطلق و مضاف مىشود.(3)
اما اين سخن نا بهجايى است، چراكه هر آبى مقصود شارع نيست، بلكه همان آب لازم در
وضو مراد است. آيا وى مىتواند بگويد: اطلاق در آيهى «كُلُوا وَاشْربُوا» هر نوع
مأكول و مشروبى را شامل مىشود؟ يا با تمسّك به اطلاق آيهى «مِنْ خِطْبَةِ
النّسَاءِ» به خواستگارى هر زنى مىتوان رفت؟(4)
1. ر.ك: تفسير كشاف: 1 / 515.
2. ر.ك: تفسير الميزان: 5 / 226.
3. ر.ك: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن: 5 / 230.
4. بقره/ 235؛ اعراف / 31.
تعبير به «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا »، بيانگر دو نكته است: اول اين كه
مقتضى جستجو است، بايد در حدّ متعارف تلاش كرد، اگر آبى پيدا نشد، تيمّم كند؛ دوم
اين كه هرگاه آب يافت شد، تيمّم باطل مىشود، چراكه فقدان آب مجوّز تيمّم بود، اما
با وجود آن، و انتفاى شرط، مشروط نيز منتفى مىشود.
اما در اين كه چه مقدار بايد جستجو كرد:
مالكيه مىگويد: اگر يقين يا گمان دارد كه تا دو ميلى آب وجود ندارد، جستجو لازم
نيست، اما كمتر از آن اگر مشقت ندارد بايد فحص كند. حنبلىها مىگويند: اگر يقين
به نبود آب ندارد، بايد در آن نزديكىها جستجو كند، و نزديكى و دورى عرفى است.
حنفىها مىگويند: اگر در شهر(حاضر) باشد، جستجو لازم است، خواه گمان داشته باشد يا
نداشته باشد، ولى اگر مسافر باشد، در صورت امن از ضرر، تا كمتر از يك ميل لازم
است. شافعيه مىگويد: در حدّ غَوث (حدّى كه رفقا صداى استغاثهى او را مىشنوند)
طلب آب لازم است، اگر يقين داشته باشد، و در حدّ قرب لازم نيست، مگر به وجود آب
يقين داشته باشد، و در حدّ بعد هر چند يقين داشته باشد، جستجو لازم نيست.(1)
اصل كلى در تشريع احكام، سهولت و راحتى است، چراكه شارع مقدّس تكاليف را به قدر طاقت مكلّفان قرار داد، و هرگاه عملى فوق طاقت آنان باشد خود آن را برداشته است، و اين در تمام ابواب فقه اعم از عبادات و معاملات جارى و سارى است.
1. ر.ك: جزيرى، الفقه على المذاهب الأربعة: 1 / 155.
در خصوص طهارت، ابتدا آب و زمين را طهور و مطهر قرار داد، و بر لسان اوليايش جارى
ساخت كه: «اِنّ اللّهَ جَعَلَ التّرابَ طَهُورَاً كًمَا جَعَلَ المَاءَ طَهُورا»،
و دربارهى نماز، در حكم اولى طهارت مائيه را شرط صحت آن قرار داد، و در حال سختى
از قبيل: نبود آب، ضرر، مسافرت و بيمارى طهارت ترابيه را جايگزين آن نمود، و با عدم
تمكّن از تيمّم در مرحلهى بعدى آن را نيز برداشت.
بنابر اين روشن است كه راز اصلى در تشريع تيمّم، ضمن رعايت طهارت، برداشتن مشقّت و
حرج از مسلمانان است.
1. وجوب غسل تبعى است يا استقلالى؟
2. جملهى « فَلَمْ تَجِدُوا ماءً » بيانگر چه معنايى است؟ آيا دلالت بر فحص از
آب مىكند؟
3. علوق چيست، و چه حكمى دارد؟
4. منظور از «لاتقربوا الصلاة» چيست؟
5. قيد «طيب» بيانگر چه حكمى است؟
6. حدود وجه و دستان در تيمّم كجاست؟