درس چهارم

طهارت (2)

 

مسـح
 
الف) مسح سر

سومين عمل وضو كه در اين آيه بدان اشاره شده است، مسح سر است كه مى‏فرمايد: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ».
مسح، در لغت به معناى كشيدن چيزى بر چيز ديگر است، و مسح نمودن چيزى با آب، يعنى كشيدن دست، بر آن چيز است، البتّه برخى از واژه‏شناسان اضافه كرده‏اند: مسح در زبان عرب به معناى غسل نيز به كار رفته است.(1)
در اين باره بايد گفت: هر چند ممكن است كه مسح به معناى غسل نيز به كار رفته باشد، اما در اين‏جا به قرينه‏ى تقابل با غسل، به معناى كشيدن دست مى باشد.

1. گفته مى‏شود: «مسح الشيء بالماء: امرار اليد عليه. و المسح يكون مسحا باليد و غسلاً. ر.ك: ابن فارس، مقائيس‏اللغة؛ المصباح المنير ؛ النهايه في غريب الحديث و الأثر، مسح... .

ابن العربى در تعريف مسح مى‏گويد: المسح عبارة عن امرار اليد، على الممسوح خاصّة، و هو في الوضوء عبارة عن ايصال الماء الى الآلة المسوح بها، و الغسل عبارة عن ايصال الماء الى المغسول.(1)
بنابر اين تعريف، حدّ فارق بين مَسح و غسل در اين است كه: در غسل، رساندن آب به اعضاى غسلى، بدون واسطه مدّ نظر است، اما در مسح، رساندن آب به اعضاى مسحى، به وسيله‏ى آلت و ابزار مراد مى‏باشد.

مقدار مسح

در اين كه چه مقدار از سر بايد مسح شود، اختلاف شديدى ميان فقها وجود دارد.

ديدگاه‏ها

الف) شيعه و شافعيه، معتقدند: مسمّاى مسح كفايت مى‏كند.(2)
ب) حنفيه، مى‏گويد: مسح يك چهارم سر، كه معادل كف دست است، و در هر كجاى سر كه مسح كند مجزى است.
ج) مالكيه و حنابله: بر اين باورند كه، مسح همه‏ى سر لازم است. و حنبلى‏ها اضافه مى‏كنند كه دو گوش نيز بايد شسته شود. و مى‏بايد از محل روييدن مو شروع، و به پشت سر ختم شود.(3)
ابن العربى و قرطبى در تفسير آيه، مى‏نويسند: در مقدار مسح، يازده قول وجود دارد.(4)

1. ر.ك: ابن العربي، محمد بن عبداللّه‏، احكام القرآن: 1 / 568.
2. جواهر الكلام: 2 / 170.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الأربعة: 1 / 54 ـ 61.
4. ر.ك: ابن العربي، محمّد بن عبداللّه‏، احكام القرآن: 1 / 568؛ قرطبى، محمدبن احمد، الجامع لاحكام القرآن: 6 / 87. برخى از اقوال عبارت است از: مسح يك مو، مسح سه مو، مسح ناصيه، مسح ربع، مسح با انگشت، مسح با همه‏ى انگشتان.

بررسى

مالكى‏ها در اثبات نظر خود، مى‏گويند: موضع سر كه در وضو مطرح است، عبارت است از عضو معروف، كه بخشى از آن صورت است، و چون حكم صورت را با شستن معيّن نمود، بقيّه‏ى عضو براى مسح مى‏ماند، پس همه‏ى سر را بايد مسح كرد.(1)
فخر رازى، در توجيه كلام شافعى مى‏نويسد: فرق است بين «مسحت يدي بالمنديل»، و «مسحت المنديل»، چراكه مفاد كلام دوم مسح همه‏ى منديل (حوله) است، و مراد از كلام اول مسح جزيى از آن مى‏باشد.(2)
صابونى نيز در دفاع از نظريه‏ى حنفيه و شافعيه (كه تا حدودى با نظر شيعه هماهنگى دارد) مى‏نويسد: كلمه‏ى «باء»، براى تبعيض است، و زايد بودن آن خلاف اصل است، و در نتيجه معنى چنين مى‏شود: «وَ امْسَحُوا بَعضَ رُؤُسِكُمْ». هر چند در ادامه مى‏نويسد: مسح بعض، مجزى و مسح كل احوط است.(3)

1. ر.ك: تفسير قرطبى: 6 / 87.
2. ر.ك: فخر رازى، محمدبن الحسين، تفسير كبير: 11 / 160.
3. ر.ك: صابوني، محمّد علي، تفسير آيات الاحكام: 1 / 539.

فقهاى اماميه نيز براى اثبات ديدگاه خود مى‏گويند: كفايت مسح جزيى از سر به دلايل زير است:
1. اطلاق آيه «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ»، كه مسح سر شامل بخشى از آن نيز مى‏شود.
2. روايات، از جمله خبر زراره كه مى‏گويد: از امام صادق عليه‏السلام پرسيدم: از كجا مى‏دانى كه مسح بر بخشى از سر و پاست؟ فرمود: «يا زُرارةُ قَالهُ رسولُ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وَ نَزَل بهِ الكِتابُ مِنَ اللّه‏ِ عَزّوَجلّ، لاَنّ اللّه‏َ عَزّوَجلّ قَال: فَاغسِلُوا وُجُوهَكُم، فَعَرفنَا اَنّ الوَجهَ كُلّه يَنبغِي اَن‏يُغسَل، ثُمّ قال: و أيدِيكُم اِلىَ المَرافِقِ، فَوَصلَ اليَدينِ اِلىَ المِرفَقَينِ بِالوَجهِ، فَعَرفنَا اَنّه يَنبغِي لَهُمَا اَن‏يُغسَلا اِلى المِرفَقَينِ، ثُمّ فَصَل بَين الكلامِ فَقَال: وَامسَحُوا بِرُؤسِكم، فَعَرفنا حِين قَال: بِرؤسِكم، اَنّ المَسحَ بِبَعضِ الرأسِ لِمَكانِ البَاء ثُمّ وَصَل الرِجلَين بِالرأسِ كَمَا وَصَل اليَدينِ بِالوَجهِ فَقَال: «وَ اَرجُلكُم اِلىَ الكَعبَينِ»، فَعَرفنا حِين وَصَلهُما بِالرأسِ اَنّ المَسحَ عَلَى بَعضِهِما ...».(1)
دراين روايت امام ضمن تصريح به مسح بعض سر، آن را به بيان نبوى مستند كرده، و مستفاد از آيات قرآن مى‏داند.
3. به معناى بعض بودن «باء»، چنان‏كه در روايت مذكور ملاحظه شد.
اگر كسى بگويد: «باء» در اين‏جا براى الصاق است، در جواب مى‏گوييم: باز همين معنا را خواهد داشت، چراكه فرق است بين «مسحت يدي بالمنديل»، و «مسحت المنديل»، چراكه مفاد كلام دوم، مسح همه‏ى منديل است، و مراد از كلام اول مسح جزيى از آن مى‏باشد.

اشكال ابن العربى

1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الوضوء، باب 23، ح 1.

ابن العربى، مى‏نويسد: اگر كسى كم‏ترين اطّلاعى از عربيت داشته باشد، چنين سخنى نمى‏گويد، و اصلا كلمه‏ى «باء» نمى‏تواند به معناى بعض باشد، و گرنه در تيمّم نيز، بايد همين معنى را گفت، چرا كه مى‏فرمايد: «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ».(1) و نيز مى‏گويد: كلمه‏ى «باء» براى بيان «ممسوح به = ماء» است، يعنى «فامسحوا برؤسكم الماء».(2)

«با» و معناى تبيعض

با توجّه به آن‏چه ابن‏العربى در معناى «باء» گفته است، و اين كه وى قايلان معناى تبعيض، و از جمله، جعفر بن محمد الصادق عليه‏السلام ، را متّهم به عدم آگاهى مى‏كند، به‏جا است در اين باره اندكى تحقيق شود، تا حقيقت روشن‏تر شود.
از اين رو بايد گفت: اين سخن بسيارى از اهل ادب مانند: اصمعى، فارسى، قُتَبىّ و نيز ادباى كوفه است.
فيّومى در مصباح مى‏نويسد: اين‏كه مى‏گويند: «با» براى تبعيض است، بدين معنا است كه اقتضاى عموم ندارد، و در جايى به كار مى‏رود كه صدق بعض مى‏كند. و اين نظر كوفيان است. بنابر نقل فيّومى، اديبانى كه اين معنا را پذيرفته‏اند، عبارتند از: عبداللّه‏ قُتيبىّ،(4) ابوعلى فارسى،(5) اصمعى،(6) ابن جنّى،(7) كه همگى از بزرگان لغت و ادب عرب هستند.

1. نساء / 44.
2. ر.ك: ابن العربى، احكام القرآن: 2 / 571.
3. ر.ك: فيّومى، احمد بن محمد، المصباح المنير، بعض؛ و نيز ر.ك: ابن‏هشام، مغنى‏اللبيب، حرف باء.
4. ابومحمّد عبداللّه‏ بن قتيبه، نحوى، اديب، مورّخ، محدّث و فقيه، صاحب كتاب «ادب الكاتب»، و «مشكلات معاني القرآن».
5. ابوعلي، حسن بن على فارسى، از مشاهير نحات، صاحب كتاب، «الايضاح في النحو و التكملة».
6. ابوسعيد عبدالملك اصمعي، شاگرد خليل بن احمد و ابوعمرو بن علاء، و از مشاهير لغت و ادب عرب، صاحب كتاب «الأضداد»، «الاصمعيات» و....
7. عثمان ابن جنّي، صاحب «سر صناعه‏ى اعراب» «اللمع في النحو» و....

از سوى ديگر، ابن مالك،(1) ابن سكّيت،(2) ابوزيد انصارى،(3) و امام شافعى،(4) كه خود از ائمّه‏ى لغت است، مى‏گويد: «باء» به معناى «من» تبعيضيه هم به كار مى‏رود.

مقايسه‏ى مسح در وضو با تيمم

اما اين كه ابن العربى مى‏گويد: كلمه‏ى «باء» نمى‏تواند به معناى بعض باشد، و گرنه در تيمّم نيز، بايد همين معنى را بگوييد.
پاسخ شيعه اين است، كه در تيمّم نيز چنان كه خواهد آمد، همين معنى را مى‏گوييم. اما جواب اهل‏سنّت اين است كه «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ» در تيمّم بدل از غسل است، و چون مبدل منه (غسل) مستوعب است، پس بدل آن نيز تعميم است.(5)

تعيين ممسوحٌ به

اما اين‏كه مى‏گويد: «باء»، براى بيان ممسوح‏به است، سؤال اين است، در آنجايى كه مَسَحَ، بدون «باء» آمده، مثل: ... الى المرفقين، ثمّ مسح رأسه بيديه.(6) آيا ابن العربى اديب مى‏تواند بگويد: چون «باء» ذكر نشده است، پس ممسوح‏به، غير آب است؟ يا اين كه مى‏پذيرد، در اين جا وجود «باء» نقشى در تعيين ممسوح به ندارد، نبايد از ياد برد كه «باء» در «بيديه» باء استعانت است، و در اين مناقشه جايى ندارد.

1. ابوعبداللّه‏ محمّد ابن مالك. صاحب «الكافية و الشافية»، «الفية» و «شرح التسهيل».
2. يعقوب بن يوسف معروف به ابن سكّيت، از بزرگان لغت و ادب عرب، و صاحب كتاب «اصلاح المنطق»، «الألفاظ»، «الأضداد».
3. سعيد بن اوس، نحوى و لغوى معروف صاحب «كتاب النوادر في اللغة» و....
4. ر.ك: صابونى، محمدعلى، تفسير آيات‏الاحكام من القرآن: 1 / 539.
5. همان.
6. ر.ك: سنن النسائى: 1 / 71 ـ 72.

آيا تفسير كردن «باء»، براى تعيين ممسوح‏به، نا مأنوس‏تر است، يا براى تعيين مقدار ممسوح عيله؟
پس بهتر آن است كه بگوييم: در مواردى كه «با» ذكر نشده است، غرض، بيان اصل مسح است، و در جايى كه مذكور است، مراد تعيين مقدار مسح است.

دو نكته

نكته‏ى اول: آيا لازم است، مسح بر سر برهنه باشد، يا مسح بر سر پوشيده نيز جايز است؟ فخر رازى به احمد اوزاعى(1) و ثورى، نسبت مى‏دهد كه گفته‏اند: مسح بر عمامه نيز جايز است.
حق اين است كه ظاهر و سياق جمله‏ى «امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ» شامل مسح بر عمامه نمى‏شود.
نكته‏ى دوم: شافعيه و حنابله معتقدند: كه اگر به جاى مسح، سر را بشويد، اشكالى ندارد.(2)

1. ابوعمرو، عبدالرحمن بن عمرو بن احمد، متوفّاى 157 ه.
2. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 54 ـ 61.

شك نيست كه تعبير در آيه، مسح است، و بدون ترديد، مفادش با مفهوم غسل متفاوت است، و آنچه مراد است مسح است نه غسل.
روايات پيروان اهل بيت عليهم‏السلام و اهل سنّت نيز بيان‏گر همين معنى است، چنان كه در مرفوعه‏ى محمد بن يحيى، از امام صادق عليه‏السلام مى‏خوانيم كه آن حضرت فرمود: «لايَجُوز حَتّى يُصِيبَ بَشَرَةَ رَأسِهِ بِالمَاءِ».(1) و در روايات سنت نيز آمده كه: «اَلوُضُوءُ، غَسلَتَانِ وَ مَسحَتَانِ».(2)

ب) مسح پا

چهارمين عمل وضو كه آيات شريفه بدان اشاره دارد، مسح پا است كه مى‏فرمايد: «وَأَرْجُلَكُمْ اِلَى‏الْكَعْبَيْنِ».
همه‏ى فقهاى اهل سنّت، اعم از: حنفيه، مالكيه، شافعيه و حنابله، معتقد به شستن پا و كعبين هستند.(3)
اما طبرى و فقهاى اماميه اثنا عشريه عقيده دارد، مراد مسح در مقابل غسل است، با اين تفاوت كه طبرى قايل به تعميم مسح است.(4)

1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الوضوء، باب 37، ح 1.
2. ر.ك: سيوطي، جلال‏الدين، الدرّ المنثور: 3 / 28.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 54 ـ 61.
4. ر.ك: جواهرالكلام: 2 / 206؛ و ر.ك: طبرى، محمدبن جرير، تفسير الطبري: 4 / 466.

قرائت اَرجُل، مَسح يا غسل؟

منشأ اختلاف در تفسير مسح پا، اختلاف در قرائت «أَرْجُلَكُمْ» است، كه بر سه وجه خوانده شده است:

1. قرائت نصب، كه قرائت رايج، و قرائت نافع، ابن عامر و كسايى است، به دليل عطف بر «اَيدِيَكُم»، يا تقدير «فَاغْسِلُوا»، و در نتيجه صورت و پاها را بايد شست.

2. قرائت جر، كه قرائت ابن كثير، حمزه، و... است، چند احتمال داده شده است:
عطف بر «رُؤُسِكُم»، لفظاً و معنىً، كه نتيجه‏ى آن مسح است.
مجرور به حرف جرّ مقدر، كه در نتيجه پا را بايد مسح نمود.
عطف بر ايدى است، ولى به دليل مجاورت مجرور شده است، مثل: «اِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ».(1) در نتيجه، پاها را بايد شست.(2)
زمخشرى به احتمال مى‏گويد: جرّ «ارجل» به دليل هشدار دادن است، يعنى چون مظنّه‏ى استعمال زياد آب و اسراف بوده، آن را عطف بر ممسوح نموده است.(3)
3. قرائت رفع، كه قرائت حسن، وليد بن مسلم و سليمان اعمش است، با تقدير وصف «مغسولة»، كه نتيجه‏ى آن با قرائت نصب يكسان است.(4)

بررسى

حق اين است كه قرائت درست همان قرائت نصب است، اما با عطف بر معنى، يا محل جار و مجرور، كه امثال آن نيز، در كلام عرب بسيار شايع است، چراكه اعراب مجاورت مورد انكار بسيارى از نحويان مانند: نحاس،(5) ابوالبقاء حنفى،(6) ابن جنى و سيرافى(7) مى‏باشد. و آنان كه جايز شمرده‏اند، شروطى قرار داده‏اند از جمله اين‏كه در معرض اشتباه نباشد.

1. هود / 27.
2. جهت توضيح بيشتر ر.ك: سمين الحلبي، ابوالعباس‏بن يوسف، الدرّ المصون في علوم الكتاب‏المكنون: 2/493ـ497.
3. ر.ك: زمخشرى، محمود بن عمر، تفسير كشّاف: 1 / 611.
4. ر.ك: قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحكام القرآن: 6 / 91؛ مختار عمر، احمد و عبدالعال سالم مكرم، القرءات القرآنية: 2 / 194.
5. وى ابو جعفر، احمد بن محمد بن اسماعيل، متوفّاى 338 ه است و از شاگردان زجاج، اخفش و مبرّد بوده است.
6. ايوب بن موسى، متوفّاى 1095، از مشاهير علم نحو.
7. ابوسعيد حسن بن عبداللّه‏، (284 ـ 368) ، صاحب «شرح كتاب سيبويه».

اما قرائت نصب، بنابر عطف بر «وجوهكم» به گفته‏ى فاضل مقداد عطف مستهجن، و بنا به گفته‏ى طبرى، تقديم و تأخير بى‏جا در پى دارد، چرا كه مى‏بايست اين گونه فرض نمود: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ اِلَى الْمَرافِقِ وَ أَرْجُلَكُمْ اِلَى الْكَعْبَيْنِ، وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ ».
و اما قرائت رفع، اولاً نياز به تقدير دارد، كه خلاف اصل است، و ثانياً اگر بنا باشد، تقديرى صورت گيرد، بين وصف «مغسوله»، و وصف «ممسوحه» هيچ تفاوتى نيست، پس وصف دوم در تقدير مى‏گيريم.
بنابر آن‏چه گفته شد: مفروض آيه مسح است، نه غسل.(1) چنان كه ابن عباس و انس بن مالك از صحابيان، و عِكرمه و عامر بن شراحيل شعبى از تابعان، و داود بن على اصفهانى ظاهرىِ شافعى، و ناصر الحقّ زيدى، همين نظر را اختيار نموده‏اند.(2)

1. براى توضيح بيشتر، ر.ك: طوسى، محمد بن الحسن، التبيان في تفسير القرآن: 3 / 452؛ طبرسى، الفضل بن الحسن، مجمع البيان: 2 / 165؛ السيورى، مقداد بن عبداللّه‏، كنزالعرفان: 1 / 6؛ طباطبائى، محمد حسين، الميزان: 5 / 222.
2. ر.ك: تفسير قرطبى: 6 / 92؛ و تفسير كبير: 11 / 161.

ممكن است گفته شود: روايات زيادى در اين باره وجود دارد، كه مراد آيه را تفسيركرده، و به فرض روشن بودن معناى آيه آن را نسخ كرده است.
پاسخ اين ادعا واضح است، چراكه شيعه نيز روايات بسيارى از ائمّه‏ى اهل بيت عليهم‏السلام دارد، از جمله: روايت غالب بن هذيل كه از امام صادق عليه‏السلام درباره‏ى مسح پا مى‏پرسد: و آن حضرت فرمود: «هُوَ الّذِي نَزَلَ بِهِ جِبرَئيلُ»، يا اين كه محمد بن ابى نصر بزنطى، نقل مى‏كند كه از امام رضا عليه‏السلام از چگونگى مسح پا سؤال شد، حضرت اين‏گونه عمل كرد:
«وَضَعَ كَفّهُ علَى الاَصَابِع، فَمَسَحَهَا اِلَى الكَعبَين».(1)

معنى كعبين؟

كعب در لغت، به معنى برآمدگى و بلندى است.(2) اما در اين كه «كعب» به عنوان استخوانى در بدن انسان، چيست؟ در آثار فقها و ارباب لغت سه ديدگاه وجود دارد:
الف) برآمدگى دو طرف پا
ابن فارس مى‏گويد: مقصود استخوانى است كه در دو طرف پا، در مفصل قدم و ساق قرار دارد، فيّومى نيز همين معنى از ابوعمرو بن علاء، اصمعى و ازهرى نقل مى‏كند.
پيشوايان چهارگانه‏ى اهل سنّت نيز، همين عقيده را دارند، و گفته‏اند: «العظمان البارزان في أسفل الساق فوق القدم».(3) در نتيجه هر پا، داراى دو كعب است.
ب) برآمدگى روى پا
جوهرى مى‏نويسد: منظور استخوان برآمده‏ى روى پا است،(4) فيّومى همين معنى را از ابن الاعرابى(5) و برخى ديگر از اهل لغت نقل مى‏كند.

1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب وضوء، باب 24، ح 4.
2. ر.ك: مقائيس اللغة؛ المصباح المنير، كعب.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 81؛ در ميان محقّقان شيعه، تنها مؤلّف كتاب «التحقيق في كلمات القرآن» با فقهاى اهل سنّت همراهى نموده است. ر.ك: التحقيق، كعب.
4. ر.ك: صحاح اللغة، كعب.
5. ابو عبداللّه‏، محمد بن زياد كوفي، متوفّاى 231 ه اديب مكتب كوفه، از شاگردان كسايى و استاد ثعلب و ابن سكّيت است.

ج) مفصل بين ساق و قدم
برخى از فقها بر اين باورند كه، مراد از كعب مفصل بين ساق و قدم است.(1)
اما فقهاى اماميه ديدگاه دوم اهل لغت را پذيرفته، و گفته‏اند: منظور از كعب، برآمدگى پشت پا است كه جلوى ساق و بين مفصل و مُشط(قسمت منتهى به انگشتان) قرار دارد، صاحب جواهر مى‏افزايد: محمد بن الحسن شيبانى، از علماى عامه نيز با شيعه موافق است.(2)

1. ر.ك: علاّمه‏ى حلّي، حسن بن يوسف، مختلف الشيعة: 1 / 125.
2. مفيد، محمّد بن محمّد بن النعمان، المقنعة، ص 44؛ جواهر الكلام: 2 / 215.

بنابراين هر پا تنها يك كعب دارد، و جمله‏ى «وَأَرْجُلَكُمْ اِلَى الْكَعْبَيْنِ»، اشاره به مسح كعب در هر دو پا دارد.
سخنى كه علاّمه‏ى حلّى بيان داشته‏اند، نه با لغت همخوان است، و نه با ظاهر آيه، چراكه مفصل داراى بلندى و كعب نيست، و شايد منظور علاّمه، حدّ نهايى ممسوح باشد.

مقدار مسح پا

روشن است كه بيان ديدگاه‏ها در تعيين معنى كعب، مقدار مسح را نيز مشخص خواهد كرد، و لذا فتواى فقهاى اهل سنّت، مسح تا استخوانى است كه در دو طرف پا، (در مفصل قدم و ساق) قرار دارد، مى‏باشد، و فتواى فقهاى شيعه مسح تا برآمدگى پشت پا مى‏باشد.

غايت مسح

با توجّه به اين كه قرآن كريم مسح پا را با كلمه‏ى «الى» مغيّا نموده و فرموده است: «وَ أَرْجُلَكُمْ اِلَى الْكَعْبَيْنِ»، دو بحث در اين‏جا مطرح هست: يكى اين‏كه آيا اين جمله داراى مفهوم است، يا خير؟ و ديگر اين كه آيا خود كعبين نيز داخل در محدوده‏ى مسح مى‏باشد؟
پاسخ به اين دو پرسش همان است كه در «اِلَى‏المَرافِقِ» گفته شد.
اما از جهت عرضى، ظاهر آيه كفايت مسمّى است، و روايات عديده‏اى نيز مؤيّد آن است،از جمله روايت زراره و بكير از امام باقر عليه‏السلام كه فرمود: «فاِذَا مَسَحَ بِشَيٍء مِن رَأسِهِ، أو بِشيٍء مِن قَدَمَيهِ مَا بَيَن الكَعبَينِ اِلَى اَطرَافِ الأصَابِعِ فَقَد اَجزَأ».(1)

مسح به آب جديد

از آن‏جا كه فقهاى اهل سنّت عقيده دارند، مراد از مسح پا، شستن آن است، طبيعى است كه بگويند: براى مسح و به عبارت درست‏تر غسل، آب جديد لازم است و باقى مانده‏ى آب دست كفايت نمى‏كند.
اما فقهاى شيعه معتقدند كه مسح سر و پا بايد با بَلَل و نَداوَت، يعنى رطوبت باقى مانده از آب وضو باشد.(2) و بر آن روايت متعدّدى كه بيان‏گر وضوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمّه عليهم‏السلام است دلالت دارد، از جمله روايت بُكَيْر و زراره از امام باقر عليه‏السلام كه در آن از وضوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال شد، آن حضرت فرمود: «... ثُمّ مَسَحَ رَأسَهُ وَ قَدَمَيهِ اِلَى الكَعبَينِ بِفَضلِ كَفّيهِ لَم‏يُجدّد مَاءاً».(3)
از سياق آيه «... اِلَى الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ اِلَى الْكَعْبَيْنِ» نيز مى‏توان برداشت نمود، چرا مسح سر و پا را، بدون فاصله، به غسل صورت و دستان عطف كرده است.

1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب وضوء، باب 15، ح 3.
2. ر.ك: جواهرالكلام: 2 / 181.
3. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب وضوء، باب 15، ح 10 و احاديث: 2، 3، 4، 7، 8 و 11.

مسح بر خُفّين

جمله‏ى «وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ»، بيان‏گر اين است كه مسح بايد بر پوست و بشره‏ى پا باشد، فقهاى اماميه نيز بر همين اساس، و با استفاده از روايات پيشوايان معصوم عليهم‏السلام ، فتوا به روا نبودن مسح بر كفش و جوراب داده‏اند، مگر اين‏كه ضرورتى مثل: جبيره، سرما، ترس از دشمن بر دين و دنيا و... اقتضا كند.(1)
اما فقهاى اهل سنّت، اصرار بر اين دارند كه مسح بر خفّين جايز، بلكه آن را از علايم شريعت دانسته‏اند، ابن‏عربى مى‏نويسد: مسح بر خفّين در شريعت يك اصل است، و علامت و نشانه‏ى فارق بين اهل سنّت و اهل بدعت است.(2) جزايرى نيز مى‏نويسد: هر چند قرآن، شستن خود پا را واجب كرده است، اما شارع مسح بر خفين را به عنوان رخصت و سهولت جايز دانسته است. و بيش از چهل نفر از صحابه، بلكه هفتاد نفر، آن را از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرده‏اند.(3)
عمده دليل اين مسأله، روايت همام عن جرير(4) است: همام مى‏گويد: «... جَريِرٌ ثُمّ تَوضَّأ وَ مَسَحَ عَلَى خُفّيهِ، فَقِيلَ تَفعَل هَذا؟ فَقَالَ: نَعَم رَأيتُ رَسُو لَ‏اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بَالَ وَ تَوضَّأ وَ مَسَحَ عَلَى خُفّيهِ»، و اسلام آوردن جرير پس از نزول سوره‏ى مائده مى‏باشد.(5)
مستند ابوحنيفه آيه‏ى «يُرِيدُ اللّه‏ُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»(6) و روايت  خُزيمة بن ثابت از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است كه فرمود:

1. جواهر الكلام: 2 / 241.
2. ر.ك: احكام القرآن: 1/579؛ قرطبى نيز به مسح على الخفّين اشاره دارد، ر.ك: الجامع لاحكام القرآن: 6/ 93.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، كتاب الفقه على المذاهب الأربعة: 1 / 135.
4. منظور جرير بن عبداللّه‏ البجلى است.
5. ر.ك: صحيح مسلم: 1 / 156 (حديث شماره‏ى 401).
6. بقره / 148.

«اَلمسحُ عَلى الخُفّينِ لِلمُسافِرِ ثَلاثةُ اَيّامِ وَ لَيالِيها، وَلِلمُقيمِ يَومٌ وَ لَيلةٌ»(1) مى‏باشد.(2)

نقد و نظر

در ظاهر قضيه، دليلشان تيسير و تسهيل بر امت است، بدين معنى كه، در حكم اولى مكلّف بايد در وضو پاها را بشويد، ولى شارع براى سهولت به وى اجازه داده روى كفش را مسح كند، و اين مسأله خود داراى بابى در فقه اهل سنّت است، و داراى احكام مخصوصى است.(3)
به نظر مى‏رسد، اين ديدگاه و دليل آن، مصون از خدشه نيست، به دليل اين كه:
1. با نصّ آيه و تعبير «امْسَحُوا» خواه مسح باشد يا غسل، سازگارى ندارد، زيرا اين تعبير اشعار، بلكه تصريح به مسح بر بشره دارد.
2. آيه از محكمات است و دليل قطعى بر نسخ، يا تخصيص آن، وجود ندارد، و به فرض كه روايات صحيحه هم، دالّ بر مسح پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر خفّين وجود داشته باشد، بايد گفت: اوّلاً: مربوط به پيش از نزول اين آيه مى‏باشد؛ ثانيا: نوع كفش آن حضرت مانع وضو نبوده است؛ ثالثا: اين كه در موارد اضطرار چنين شود.

1. ر.ك: سنن ترمذى، رقم 88.
2. ر.ك: الندوي، شفيق الرحمن، الفقه الميسّر على مذهب الامام الاعظم ابي حنيفة، قسم العبادات، ص 55.
3. برخى از اين احكام عبارت است از: پاك بودن كفش نزد حنفيه و شافعيه. امام مالكيه و حنابله بر كفش نجس هم جايز مى‏دانند. صحّت مسح بر كفش دزدى و غصبى، كفش كعبين را پوشانده باشد. بيش از اندازه‏ى سه انگشت پاره نباشد. بطلان مسح به كندن كفش. داخل نشدن آب در آن. مدت زمان مسح بر خفين براى مقيم يك شبانه روز، و براى مسافر سه شبانه روز است. ر.ك: كتاب الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، ص 81.

و لذا آنچه جزيرى مى‏گويد: كه صدور روايات جواز، بعد از نزول سوره‏ى مائده مى‏باشد، جايى ندارد.
3. اما سخن جرير و اسلام وى، با آن‏چه مسعودى در «مروج الذهب» آورده است: كه اسلام جرير پيش از نزول سوره‏ى مائده مى‏باشد، و نيز با سخن طبرانى در «الاصابة» كه مى‏گويد: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: نجاشى مرد، و مرگ نجاشى قبل از نزول مائده بوده، در تعارض است.(1)
افزون بر اين كه اين جرير، بنا به نقل ابن قتيبه، از على عليه‏السلام جدا شد، و سخن وى بى جهت نيست.(2)
4. اخبار بسيارى با روايات جواز، در تنافى است، از جمله: «لاَن‏اَمسَحُ عَلى جِلدِ حِمارٍ، اَحَبّ إليّ مِن اَنْ اَمسَحَ عَلى الخُفّينِ»(3) و شايد بر اين اساس باشد كه امام مالك و فخر رازى كه خود شافعى است در مسأله ترديد دارند.(4)
در روايات شيعه نيز، روايات زيادى دالّ بر نهى وجود دارد، از جمله روايت حلبى كه مى‏گويد: «سألتُ أبَا عَبدِاللّه‏ِ عَنِ المَسحِ عَلى الخُفَينِ، قال: لاتَمسَح، و قَال: انّ جَدّي قال: سَبَقَ الكِتابُ الخَفّين».(5)
5. تعليل به نفى عسر، و رويكرد به تسهيل ناتمام است، و معنى محصّلى ندارد. اگر مراد از تسهيل، اين است كه مكلّف مجاز به انتخاب اسهل باشد، چرا يك روز، و سه روز؟ مگر مسافرى كه بيش از سه روز در سفر است، اولويت استفاده از اين تسهيل را ندارد؟

1. ر.ك: مسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب: 2 / 382.
2. ر.ك: ابن قتيبه، ابو محمد عبداللّه‏، كتاب المعارف، ص 127. به نقل از كنزالعرفان: 1 / 19.
3. ر.ك: تفسير كبير: 11 / 163؛ مسند احمد، رقم 2821 با اندك اختلاف.
4. ر.ك: تفسير كبير: 11 / 163.
5. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الوضوء، باب 37، ح 1.

نكته

در خصوص مسح بركفش، از ناحيه‏ى شيعه و سنّى حسّاسيت شديدى وجود دارد، تا بدان جا كه امام صادق عليه‏السلام اجازه‏ى تقيّه را در آن ندادند، كه ان‏شاءاللّه‏ در بحث تقيه بدان اشاره خواهد شد.

 

پرسش ها

1. در قرائت «أرجل»، چند وجه وجود دارد و كدام صحيح است؟
2. تفسير لغوى و فقهى «كعبين» را از ديدگاه شيعه و سنّى بنويسيد.
3. اشكال ابن العربي، در معنى تبعيض در باء، و جواب آن چيست؟
4. چرا در مسح سر، شستن كفايت نمى‏كند؟
5. دليل عدم جواز مسح با آب جديد چيست؟
6. دليل قايلان به جواز مسح بر خفّين، و جواب آن چيست؟

 

تحقیق و پژوهش

1. فرقى بين وضوى زن و مرد وجود دارد؟
2. بنابر نظر شيعه، موضع مسح سر و پا كجاست؟ به چه كيفيّت، و با چه كمّيّت صورت مى‏گيرد؟
3. با توجّه به تعبير «اِلَى الْكَعْبَيْنِ»، آيا خود كعبين نيز، در محدوده‏ى مسح قرار دارد؟
4. آيا از آيه، ترتيب در مسح پاها استنباط مى‏شود؟