سومين عمل وضو كه در اين آيه بدان اشاره شده است، مسح سر است كه مىفرمايد: «وَ
امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ».
مسح، در لغت به معناى كشيدن چيزى بر چيز ديگر است، و مسح نمودن چيزى با آب، يعنى
كشيدن دست، بر آن چيز است، البتّه برخى از واژهشناسان اضافه كردهاند: مسح در زبان
عرب به معناى غسل نيز به كار رفته است.(1)
در اين باره بايد گفت: هر چند ممكن است كه مسح به معناى غسل نيز به كار رفته باشد،
اما در اينجا به قرينهى تقابل با غسل، به معناى كشيدن دست مى باشد.
1. گفته مىشود: «مسح الشيء بالماء: امرار اليد عليه. و المسح يكون مسحا باليد و غسلاً. ر.ك: ابن فارس، مقائيساللغة؛ المصباح المنير ؛ النهايه في غريب الحديث و الأثر، مسح... .
ابن العربى در تعريف مسح مىگويد: المسح عبارة عن امرار اليد، على الممسوح خاصّة، و
هو في الوضوء عبارة عن ايصال الماء الى الآلة المسوح بها، و الغسل عبارة عن
ايصال الماء الى المغسول.(1)
بنابر اين تعريف، حدّ فارق بين مَسح و غسل در اين است كه: در غسل، رساندن آب به
اعضاى غسلى، بدون واسطه مدّ نظر است، اما در مسح، رساندن آب به اعضاى مسحى، به
وسيلهى آلت و ابزار مراد مىباشد.
در اين كه چه مقدار از سر بايد مسح شود، اختلاف شديدى ميان فقها وجود دارد.
الف) شيعه و شافعيه، معتقدند: مسمّاى مسح كفايت مىكند.(2)
ب) حنفيه، مىگويد: مسح يك چهارم سر، كه معادل كف دست است، و در هر كجاى سر كه مسح
كند مجزى است.
ج) مالكيه و حنابله: بر اين باورند كه، مسح همهى سر لازم است. و حنبلىها اضافه
مىكنند كه دو گوش نيز بايد شسته شود. و مىبايد از محل روييدن مو شروع، و به پشت
سر ختم شود.(3)
ابن العربى و قرطبى در تفسير آيه، مىنويسند: در مقدار مسح، يازده قول وجود
دارد.(4)
1. ر.ك: ابن العربي، محمد بن عبداللّه، احكام القرآن: 1 / 568.
2. جواهر الكلام: 2 / 170.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الأربعة: 1 / 54 ـ 61.
4. ر.ك: ابن العربي، محمّد بن عبداللّه، احكام القرآن: 1 / 568؛ قرطبى، محمدبن
احمد، الجامع لاحكام القرآن: 6 / 87. برخى از اقوال عبارت است از: مسح يك مو، مسح
سه مو، مسح ناصيه، مسح ربع، مسح با انگشت، مسح با همهى انگشتان.
مالكىها در اثبات نظر خود، مىگويند: موضع سر كه در وضو مطرح است، عبارت است از
عضو معروف، كه بخشى از آن صورت است، و چون حكم صورت را با شستن معيّن نمود، بقيّهى
عضو براى مسح مىماند، پس همهى سر را بايد مسح كرد.(1)
فخر رازى، در توجيه كلام شافعى مىنويسد: فرق است بين «مسحت يدي بالمنديل»، و «مسحت
المنديل»، چراكه مفاد كلام دوم مسح همهى منديل (حوله) است، و مراد از كلام اول مسح
جزيى از آن مىباشد.(2)
صابونى نيز در دفاع از نظريهى حنفيه و شافعيه (كه تا حدودى با نظر شيعه هماهنگى
دارد) مىنويسد: كلمهى «باء»، براى تبعيض است، و زايد بودن آن خلاف اصل است، و در
نتيجه معنى چنين مىشود: «وَ امْسَحُوا بَعضَ رُؤُسِكُمْ». هر چند در ادامه
مىنويسد: مسح بعض، مجزى و مسح كل احوط است.(3)
1. ر.ك: تفسير قرطبى: 6 / 87.
2. ر.ك: فخر رازى، محمدبن الحسين، تفسير كبير: 11 / 160.
3. ر.ك: صابوني، محمّد علي، تفسير آيات الاحكام: 1 / 539.
فقهاى اماميه نيز براى اثبات ديدگاه خود مىگويند: كفايت مسح جزيى از سر به دلايل
زير است:
1. اطلاق آيه «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ»، كه مسح سر شامل بخشى از آن نيز مىشود.
2. روايات، از جمله خبر زراره كه مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: از كجا
مىدانى
كه مسح بر بخشى از سر و پاست؟ فرمود: «يا زُرارةُ قَالهُ رسولُ اللّهِ
صلىاللهعليهوآله وَ نَزَل بهِ الكِتابُ مِنَ اللّهِ عَزّوَجلّ، لاَنّ اللّهَ
عَزّوَجلّ قَال: فَاغسِلُوا وُجُوهَكُم، فَعَرفنَا اَنّ الوَجهَ كُلّه يَنبغِي
اَنيُغسَل، ثُمّ قال: و أيدِيكُم اِلىَ المَرافِقِ، فَوَصلَ اليَدينِ اِلىَ
المِرفَقَينِ بِالوَجهِ، فَعَرفنَا اَنّه يَنبغِي لَهُمَا اَنيُغسَلا اِلى
المِرفَقَينِ، ثُمّ فَصَل بَين الكلامِ فَقَال: وَامسَحُوا بِرُؤسِكم، فَعَرفنا
حِين قَال: بِرؤسِكم، اَنّ المَسحَ بِبَعضِ الرأسِ لِمَكانِ البَاء ثُمّ وَصَل
الرِجلَين بِالرأسِ كَمَا وَصَل اليَدينِ بِالوَجهِ فَقَال: «وَ اَرجُلكُم اِلىَ
الكَعبَينِ»، فَعَرفنا حِين وَصَلهُما بِالرأسِ اَنّ المَسحَ عَلَى بَعضِهِما
...».(1)
دراين روايت امام ضمن تصريح به مسح بعض سر، آن را به بيان نبوى مستند كرده، و
مستفاد از آيات قرآن مىداند.
3. به معناى بعض بودن «باء»، چنانكه در روايت مذكور ملاحظه شد.
اگر كسى بگويد: «باء» در اينجا براى الصاق است، در جواب مىگوييم: باز همين معنا
را خواهد داشت، چراكه فرق است بين «مسحت يدي بالمنديل»، و «مسحت المنديل»، چراكه
مفاد كلام دوم، مسح همهى منديل است، و مراد از كلام اول مسح جزيى از آن مىباشد.
1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الوضوء، باب 23، ح 1.
ابن العربى، مىنويسد: اگر كسى كمترين اطّلاعى از عربيت داشته باشد، چنين سخنى نمىگويد، و اصلا كلمهى «باء» نمىتواند به معناى بعض باشد، و گرنه در تيمّم نيز، بايد همين معنى را گفت، چرا كه مىفرمايد: «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ».(1) و نيز مىگويد: كلمهى «باء» براى بيان «ممسوح به = ماء» است، يعنى «فامسحوا برؤسكم الماء».(2)
با توجّه به آنچه ابنالعربى در معناى «باء» گفته است، و اين كه وى قايلان معناى
تبعيض، و از جمله، جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام ، را متّهم به عدم آگاهى
مىكند، بهجا است در اين باره اندكى تحقيق شود، تا حقيقت روشنتر شود.
از اين رو بايد گفت: اين سخن بسيارى از اهل ادب مانند: اصمعى، فارسى، قُتَبىّ و نيز
ادباى كوفه است.
فيّومى در مصباح مىنويسد: اينكه مىگويند: «با» براى تبعيض است، بدين معنا است كه
اقتضاى عموم ندارد، و در جايى به كار مىرود كه صدق بعض مىكند. و اين نظر كوفيان
است.
بنابر نقل فيّومى، اديبانى كه اين معنا را پذيرفتهاند، عبارتند از: عبداللّه
قُتيبىّ،(4) ابوعلى فارسى،(5) اصمعى،(6) ابن جنّى،(7) كه همگى از بزرگان لغت و ادب
عرب هستند.
1. نساء / 44.
2. ر.ك: ابن العربى، احكام القرآن: 2 / 571.
3. ر.ك: فيّومى، احمد بن محمد، المصباح المنير، بعض؛ و نيز ر.ك: ابنهشام،
مغنىاللبيب، حرف باء.
4. ابومحمّد عبداللّه بن قتيبه، نحوى، اديب، مورّخ، محدّث و فقيه، صاحب كتاب «ادب
الكاتب»، و «مشكلات معاني القرآن».
5. ابوعلي، حسن بن على فارسى، از مشاهير نحات، صاحب كتاب، «الايضاح في النحو و
التكملة».
6. ابوسعيد عبدالملك اصمعي، شاگرد خليل بن احمد و ابوعمرو بن علاء، و از مشاهير لغت
و ادب عرب، صاحب كتاب «الأضداد»، «الاصمعيات» و....
7. عثمان ابن جنّي، صاحب «سر صناعهى اعراب» «اللمع في النحو» و....
از سوى ديگر، ابن مالك،(1) ابن سكّيت،(2) ابوزيد انصارى،(3) و امام شافعى،(4) كه خود از ائمّهى لغت است، مىگويد: «باء» به معناى «من» تبعيضيه هم به كار مىرود.
اما اين كه ابن العربى مىگويد: كلمهى «باء» نمىتواند به معناى بعض باشد، و گرنه
در تيمّم نيز، بايد همين معنى را بگوييد.
پاسخ شيعه اين است، كه در تيمّم نيز چنان كه خواهد آمد، همين معنى را مىگوييم. اما
جواب اهلسنّت اين است كه «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ» در تيمّم بدل از غسل است، و
چون مبدل منه (غسل) مستوعب است، پس بدل آن نيز تعميم است.(5)
اما اينكه مىگويد: «باء»، براى بيان ممسوحبه است، سؤال اين است، در آنجايى كه مَسَحَ، بدون «باء» آمده، مثل: ... الى المرفقين، ثمّ مسح رأسه بيديه.(6) آيا ابن العربى اديب مىتواند بگويد: چون «باء» ذكر نشده است، پس ممسوحبه، غير آب است؟ يا اين كه مىپذيرد، در اين جا وجود «باء» نقشى در تعيين ممسوح به ندارد، نبايد از ياد برد كه «باء» در «بيديه» باء استعانت است، و در اين مناقشه جايى ندارد.
1. ابوعبداللّه محمّد ابن مالك. صاحب «الكافية و الشافية»، «الفية» و «شرح
التسهيل».
2. يعقوب بن يوسف معروف به ابن سكّيت، از بزرگان لغت و ادب عرب، و صاحب كتاب «اصلاح
المنطق»، «الألفاظ»، «الأضداد».
3. سعيد بن اوس، نحوى و لغوى معروف صاحب «كتاب النوادر في اللغة» و....
4. ر.ك: صابونى، محمدعلى، تفسير آياتالاحكام من القرآن: 1 / 539.
5. همان.
6. ر.ك: سنن النسائى: 1 / 71 ـ 72.
آيا تفسير كردن «باء»، براى تعيين ممسوحبه، نا مأنوستر است، يا براى تعيين مقدار
ممسوح عيله؟
پس بهتر آن است كه بگوييم: در مواردى كه «با» ذكر نشده است، غرض، بيان اصل مسح است،
و در جايى كه مذكور است، مراد تعيين مقدار مسح است.
نكتهى اول: آيا لازم است، مسح بر سر برهنه باشد، يا مسح بر سر پوشيده نيز جايز
است؟ فخر رازى به احمد اوزاعى(1) و ثورى، نسبت مىدهد كه گفتهاند: مسح بر عمامه
نيز جايز است.
حق اين است كه ظاهر و سياق جملهى «امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ» شامل مسح بر عمامه
نمىشود.
نكتهى دوم: شافعيه و حنابله معتقدند: كه اگر به جاى مسح، سر را بشويد، اشكالى
ندارد.(2)
1. ابوعمرو، عبدالرحمن بن عمرو بن احمد، متوفّاى 157 ه.
2. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 54 ـ 61.
شك نيست كه تعبير در آيه، مسح است، و بدون ترديد، مفادش با مفهوم غسل متفاوت است، و
آنچه مراد است مسح است نه غسل.
روايات پيروان اهل بيت عليهمالسلام و اهل سنّت نيز بيانگر همين معنى است، چنان كه
در
مرفوعهى محمد بن يحيى، از امام صادق عليهالسلام مىخوانيم كه آن حضرت فرمود:
«لايَجُوز حَتّى يُصِيبَ بَشَرَةَ رَأسِهِ بِالمَاءِ».(1) و در روايات سنت نيز آمده
كه: «اَلوُضُوءُ، غَسلَتَانِ وَ مَسحَتَانِ».(2)
چهارمين عمل وضو كه آيات شريفه بدان اشاره دارد، مسح پا است كه مىفرمايد:
«وَأَرْجُلَكُمْ اِلَىالْكَعْبَيْنِ».
همهى فقهاى اهل سنّت، اعم از: حنفيه، مالكيه، شافعيه و حنابله، معتقد به شستن پا و
كعبين هستند.(3)
اما طبرى و فقهاى اماميه اثنا عشريه عقيده دارد، مراد مسح در مقابل غسل است، با اين
تفاوت كه طبرى قايل به تعميم مسح است.(4)
1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الوضوء، باب 37، ح 1.
2. ر.ك: سيوطي، جلالالدين، الدرّ المنثور: 3 / 28.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 54 ـ 61.
4. ر.ك: جواهرالكلام: 2 / 206؛ و ر.ك: طبرى، محمدبن جرير، تفسير الطبري: 4 / 466.
منشأ اختلاف در تفسير مسح پا، اختلاف در قرائت «أَرْجُلَكُمْ» است، كه بر سه وجه خوانده شده است:
1. قرائت نصب، كه قرائت رايج، و قرائت نافع، ابن عامر و كسايى است، به دليل عطف بر «اَيدِيَكُم»، يا تقدير «فَاغْسِلُوا»، و در نتيجه صورت و پاها را بايد شست.
2. قرائت جر، كه قرائت ابن كثير، حمزه، و... است، چند احتمال داده شده است:
عطف بر «رُؤُسِكُم»، لفظاً و معنىً، كه نتيجهى آن مسح است.
مجرور به حرف جرّ مقدر، كه در نتيجه پا را بايد مسح نمود.
عطف بر ايدى است، ولى به دليل مجاورت مجرور شده است، مثل: «اِنِّى أَخافُ
عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ».(1) در نتيجه، پاها را بايد شست.(2)
زمخشرى به احتمال مىگويد: جرّ «ارجل» به دليل هشدار دادن است، يعنى چون مظنّهى
استعمال زياد آب و اسراف بوده، آن را عطف بر ممسوح نموده است.(3)
3. قرائت رفع، كه قرائت حسن، وليد بن مسلم و سليمان اعمش است، با تقدير وصف
«مغسولة»، كه نتيجهى آن با قرائت نصب يكسان است.(4)
حق اين است كه قرائت درست همان قرائت نصب است، اما با عطف بر معنى، يا محل جار و مجرور، كه امثال آن نيز، در كلام عرب بسيار شايع است، چراكه اعراب مجاورت مورد انكار بسيارى از نحويان مانند: نحاس،(5) ابوالبقاء حنفى،(6) ابن جنى و سيرافى(7) مىباشد. و آنان كه جايز شمردهاند، شروطى قرار دادهاند از جمله اينكه در معرض اشتباه نباشد.
1. هود / 27.
2. جهت توضيح بيشتر ر.ك: سمين الحلبي، ابوالعباسبن يوسف، الدرّ المصون في علوم
الكتابالمكنون: 2/493ـ497.
3. ر.ك: زمخشرى، محمود بن عمر، تفسير كشّاف: 1 / 611.
4. ر.ك: قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحكام القرآن: 6 / 91؛ مختار عمر، احمد و
عبدالعال سالم مكرم، القرءات القرآنية: 2 / 194.
5. وى ابو جعفر، احمد بن محمد بن اسماعيل، متوفّاى 338 ه است و از شاگردان زجاج،
اخفش و مبرّد بوده است.
6. ايوب بن موسى، متوفّاى 1095، از مشاهير علم نحو.
7. ابوسعيد حسن بن عبداللّه، (284 ـ 368) ، صاحب «شرح كتاب سيبويه».
اما قرائت نصب، بنابر عطف بر «وجوهكم» به گفتهى فاضل مقداد عطف مستهجن، و بنا به
گفتهى طبرى، تقديم و تأخير بىجا در پى دارد، چرا كه مىبايست اين گونه فرض نمود:
«فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ اِلَى الْمَرافِقِ وَ أَرْجُلَكُمْ اِلَى
الْكَعْبَيْنِ، وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ ».
و اما قرائت رفع، اولاً نياز به تقدير دارد، كه خلاف اصل است، و ثانياً اگر بنا
باشد، تقديرى صورت گيرد، بين وصف «مغسوله»، و وصف «ممسوحه» هيچ تفاوتى نيست، پس وصف
دوم در تقدير مىگيريم.
بنابر آنچه گفته شد: مفروض آيه مسح است، نه غسل.(1) چنان كه ابن عباس و انس بن
مالك از صحابيان، و عِكرمه و عامر بن شراحيل شعبى از تابعان، و داود بن على اصفهانى
ظاهرىِ شافعى، و ناصر الحقّ زيدى، همين نظر را اختيار نمودهاند.(2)
1. براى توضيح بيشتر، ر.ك: طوسى، محمد بن الحسن، التبيان في تفسير القرآن: 3 / 452؛
طبرسى، الفضل بن الحسن، مجمع البيان: 2 / 165؛ السيورى، مقداد بن عبداللّه،
كنزالعرفان: 1 / 6؛ طباطبائى، محمد حسين، الميزان: 5 / 222.
2. ر.ك: تفسير قرطبى: 6 / 92؛ و تفسير كبير: 11 / 161.
ممكن است گفته شود: روايات زيادى در اين باره وجود دارد، كه مراد آيه را تفسيركرده،
و به فرض روشن بودن معناى آيه آن را نسخ كرده است.
پاسخ اين ادعا واضح است، چراكه شيعه نيز روايات بسيارى از ائمّهى اهل بيت
عليهمالسلام دارد، از جمله: روايت غالب بن هذيل كه از امام صادق عليهالسلام
دربارهى مسح پا مىپرسد: و آن حضرت فرمود: «هُوَ الّذِي نَزَلَ بِهِ جِبرَئيلُ»،
يا اين كه محمد بن ابى نصر بزنطى، نقل مىكند كه از امام رضا عليهالسلام از چگونگى
مسح پا سؤال شد، حضرت اينگونه عمل كرد:
«وَضَعَ كَفّهُ علَى الاَصَابِع، فَمَسَحَهَا اِلَى الكَعبَين».(1)
كعب در لغت، به معنى برآمدگى و بلندى است.(2) اما در اين كه «كعب» به عنوان
استخوانى در بدن انسان، چيست؟ در آثار فقها و ارباب لغت سه ديدگاه وجود دارد:
الف) برآمدگى دو طرف پا
ابن فارس مىگويد: مقصود استخوانى است كه در دو طرف پا، در مفصل قدم و ساق قرار
دارد، فيّومى نيز همين معنى از ابوعمرو بن علاء، اصمعى و ازهرى نقل مىكند.
پيشوايان چهارگانهى اهل سنّت نيز، همين عقيده را دارند، و گفتهاند: «العظمان
البارزان في أسفل الساق فوق القدم».(3) در نتيجه هر پا، داراى دو كعب است.
ب) برآمدگى روى پا
جوهرى مىنويسد: منظور استخوان برآمدهى روى پا است،(4) فيّومى همين معنى را از ابن
الاعرابى(5) و برخى ديگر از اهل لغت نقل مىكند.
1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب وضوء، باب 24، ح 4.
2. ر.ك: مقائيس اللغة؛ المصباح المنير، كعب.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، الفقه على المذاهب الاربعة: 1 / 81؛ در ميان محقّقان
شيعه، تنها مؤلّف كتاب «التحقيق في كلمات القرآن» با فقهاى اهل سنّت همراهى نموده
است. ر.ك: التحقيق، كعب.
4. ر.ك: صحاح اللغة، كعب.
5. ابو عبداللّه، محمد بن زياد كوفي، متوفّاى 231 ه اديب مكتب كوفه، از شاگردان
كسايى و استاد ثعلب و ابن سكّيت است.
ج) مفصل بين ساق و قدم
برخى از فقها بر اين باورند كه، مراد از كعب مفصل بين ساق و قدم است.(1)
اما فقهاى اماميه ديدگاه دوم اهل لغت را پذيرفته، و گفتهاند: منظور از كعب،
برآمدگى پشت پا است كه جلوى ساق و بين مفصل و مُشط(قسمت منتهى به انگشتان) قرار
دارد، صاحب جواهر مىافزايد: محمد بن الحسن شيبانى، از علماى عامه نيز با شيعه
موافق است.(2)
1. ر.ك: علاّمهى حلّي، حسن بن يوسف، مختلف الشيعة: 1 / 125.
2. مفيد، محمّد بن محمّد بن النعمان، المقنعة، ص 44؛ جواهر الكلام: 2 / 215.
بنابراين هر پا تنها يك كعب دارد، و جملهى «وَأَرْجُلَكُمْ اِلَى الْكَعْبَيْنِ»،
اشاره به مسح كعب در هر دو پا دارد.
سخنى كه علاّمهى حلّى بيان داشتهاند، نه با لغت همخوان است، و نه با ظاهر آيه،
چراكه مفصل داراى بلندى و كعب نيست، و شايد منظور علاّمه، حدّ نهايى ممسوح باشد.
روشن است كه بيان ديدگاهها در تعيين معنى كعب، مقدار مسح را نيز مشخص خواهد كرد، و لذا فتواى فقهاى اهل سنّت، مسح تا استخوانى است كه در دو طرف پا، (در مفصل قدم و ساق) قرار دارد، مىباشد، و فتواى فقهاى شيعه مسح تا برآمدگى پشت پا مىباشد.
با توجّه به اين كه قرآن كريم مسح پا را با كلمهى «الى» مغيّا نموده و فرموده است:
«وَ أَرْجُلَكُمْ اِلَى الْكَعْبَيْنِ»، دو بحث در اينجا مطرح هست: يكى اينكه آيا
اين جمله داراى
مفهوم است، يا خير؟ و ديگر اين كه آيا خود كعبين نيز داخل در محدودهى مسح مىباشد؟
پاسخ به اين دو پرسش همان است كه در «اِلَىالمَرافِقِ» گفته شد.
اما از جهت عرضى، ظاهر آيه كفايت مسمّى است، و روايات عديدهاى نيز مؤيّد آن است،از
جمله روايت زراره و بكير از امام باقر عليهالسلام كه فرمود: «فاِذَا مَسَحَ
بِشَيٍء مِن رَأسِهِ، أو بِشيٍء مِن قَدَمَيهِ مَا بَيَن الكَعبَينِ اِلَى اَطرَافِ
الأصَابِعِ فَقَد اَجزَأ».(1)
از آنجا كه فقهاى اهل سنّت عقيده دارند، مراد از مسح پا، شستن آن است، طبيعى است
كه بگويند: براى مسح و به عبارت درستتر غسل، آب جديد لازم است و باقى ماندهى آب
دست كفايت نمىكند.
اما فقهاى شيعه معتقدند كه مسح سر و پا بايد با بَلَل و نَداوَت، يعنى رطوبت باقى
مانده از آب وضو باشد.(2) و بر آن روايت متعدّدى كه بيانگر وضوى پيامبر
صلىاللهعليهوآله و ائمّه عليهمالسلام است دلالت دارد، از جمله روايت بُكَيْر و
زراره از امام باقر عليهالسلام كه در آن از وضوى پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال
شد، آن حضرت فرمود: «... ثُمّ مَسَحَ رَأسَهُ وَ قَدَمَيهِ اِلَى الكَعبَينِ
بِفَضلِ كَفّيهِ لَميُجدّد مَاءاً».(3)
از سياق آيه «... اِلَى الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ اِلَى
الْكَعْبَيْنِ» نيز مىتوان برداشت نمود، چرا مسح سر و پا را، بدون فاصله، به غسل
صورت و دستان عطف كرده است.
1. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب وضوء، باب 15، ح 3.
2. ر.ك: جواهرالكلام: 2 / 181.
3. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب وضوء، باب 15، ح 10 و احاديث: 2، 3، 4، 7، 8 و 11.
جملهى «وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ»، بيانگر اين است كه مسح بايد بر
پوست و بشرهى پا باشد، فقهاى اماميه نيز بر همين اساس، و با استفاده از روايات
پيشوايان معصوم عليهمالسلام ، فتوا به روا نبودن مسح بر كفش و جوراب دادهاند، مگر
اينكه ضرورتى مثل: جبيره، سرما، ترس از دشمن بر دين و دنيا و... اقتضا كند.(1)
اما فقهاى اهل سنّت، اصرار بر اين دارند كه مسح بر خفّين جايز، بلكه آن را از علايم
شريعت دانستهاند، ابنعربى مىنويسد: مسح بر خفّين در شريعت يك اصل است، و علامت و
نشانهى فارق بين اهل سنّت و اهل بدعت است.(2) جزايرى نيز مىنويسد: هر چند قرآن،
شستن خود پا را واجب كرده است، اما شارع مسح بر خفين را به عنوان رخصت و سهولت جايز
دانسته است. و بيش از چهل نفر از صحابه، بلكه هفتاد نفر، آن را از پيامبر
صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند.(3)
عمده دليل اين مسأله، روايت همام عن جرير(4) است: همام مىگويد: «... جَريِرٌ ثُمّ
تَوضَّأ وَ مَسَحَ عَلَى خُفّيهِ، فَقِيلَ تَفعَل هَذا؟ فَقَالَ: نَعَم رَأيتُ
رَسُو لَاللّهِ صلىاللهعليهوآله بَالَ وَ تَوضَّأ وَ مَسَحَ عَلَى خُفّيهِ»،
و اسلام آوردن جرير پس از نزول سورهى مائده مىباشد.(5)
مستند ابوحنيفه آيهى «يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ
الْعُسْرَ»(6) و روايت
خُزيمة بن ثابت از پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه فرمود:
1. جواهر الكلام: 2 / 241.
2. ر.ك: احكام القرآن: 1/579؛ قرطبى نيز به مسح على الخفّين اشاره دارد، ر.ك:
الجامع لاحكام القرآن: 6/ 93.
3. ر.ك: جزيرى، عبدالرحمن، كتاب الفقه على المذاهب الأربعة: 1 / 135.
4. منظور جرير بن عبداللّه البجلى است.
5. ر.ك: صحيح مسلم: 1 / 156 (حديث شمارهى 401).
6. بقره / 148.
«اَلمسحُ عَلى الخُفّينِ لِلمُسافِرِ ثَلاثةُ اَيّامِ وَ لَيالِيها، وَلِلمُقيمِ يَومٌ وَ لَيلةٌ»(1) مىباشد.(2)
در ظاهر قضيه، دليلشان تيسير و تسهيل بر امت است، بدين معنى كه، در حكم اولى مكلّف
بايد در وضو پاها را بشويد، ولى شارع براى سهولت به وى اجازه داده روى كفش را مسح
كند، و اين مسأله خود داراى بابى در فقه اهل سنّت است، و داراى احكام مخصوصى
است.(3)
به نظر مىرسد، اين ديدگاه و دليل آن، مصون از خدشه نيست، به دليل اين كه:
1. با نصّ آيه و تعبير «امْسَحُوا» خواه مسح باشد يا غسل، سازگارى ندارد، زيرا اين
تعبير اشعار، بلكه تصريح به مسح بر بشره دارد.
2. آيه از محكمات است و دليل قطعى بر نسخ، يا تخصيص آن، وجود ندارد، و به فرض كه
روايات صحيحه هم، دالّ بر مسح پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خفّين وجود داشته
باشد، بايد گفت: اوّلاً: مربوط به پيش از نزول اين آيه مىباشد؛ ثانيا: نوع كفش آن
حضرت مانع وضو نبوده است؛ ثالثا: اين كه در موارد اضطرار چنين شود.
1. ر.ك: سنن ترمذى، رقم 88.
2. ر.ك: الندوي، شفيق الرحمن، الفقه الميسّر على مذهب الامام الاعظم ابي حنيفة، قسم
العبادات، ص 55.
3. برخى از اين احكام عبارت است از: پاك بودن كفش نزد حنفيه و شافعيه. امام مالكيه
و حنابله بر كفش نجس هم جايز مىدانند. صحّت مسح بر كفش دزدى و غصبى، كفش كعبين را
پوشانده باشد. بيش از اندازهى سه انگشت پاره نباشد. بطلان مسح به كندن كفش. داخل
نشدن آب در آن. مدت زمان مسح بر خفين براى مقيم يك شبانه روز، و براى مسافر سه
شبانه روز است. ر.ك: كتاب الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، ص 81.
و لذا آنچه جزيرى مىگويد: كه صدور روايات جواز، بعد از نزول سورهى مائده مىباشد،
جايى ندارد.
3. اما سخن جرير و اسلام وى، با آنچه مسعودى در «مروج الذهب» آورده است: كه اسلام
جرير پيش از نزول سورهى مائده مىباشد، و نيز با سخن طبرانى در «الاصابة» كه
مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: نجاشى مرد، و مرگ نجاشى قبل از نزول
مائده بوده، در تعارض است.(1)
افزون بر اين كه اين جرير، بنا به نقل ابن قتيبه، از على عليهالسلام جدا شد، و سخن
وى بى جهت نيست.(2)
4. اخبار بسيارى با روايات جواز، در تنافى است، از جمله: «لاَناَمسَحُ عَلى جِلدِ
حِمارٍ، اَحَبّ إليّ مِن اَنْ اَمسَحَ عَلى الخُفّينِ»(3) و شايد بر اين اساس باشد
كه امام مالك و فخر رازى كه خود شافعى است در مسأله ترديد دارند.(4)
در روايات شيعه نيز، روايات زيادى دالّ بر نهى وجود دارد، از جمله روايت حلبى كه
مىگويد: «سألتُ أبَا عَبدِاللّهِ عَنِ المَسحِ عَلى الخُفَينِ، قال: لاتَمسَح، و
قَال: انّ جَدّي قال: سَبَقَ الكِتابُ الخَفّين».(5)
5. تعليل به نفى عسر، و رويكرد به تسهيل ناتمام است، و معنى محصّلى ندارد. اگر
مراد از تسهيل، اين است كه مكلّف مجاز به انتخاب اسهل باشد، چرا يك روز، و سه روز؟
مگر مسافرى كه بيش از سه روز در سفر است، اولويت استفاده از اين تسهيل را ندارد؟
1. ر.ك: مسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب: 2 / 382.
2. ر.ك: ابن قتيبه، ابو محمد عبداللّه، كتاب المعارف، ص 127. به نقل از
كنزالعرفان: 1 / 19.
3. ر.ك: تفسير كبير: 11 / 163؛ مسند احمد، رقم 2821 با اندك اختلاف.
4. ر.ك: تفسير كبير: 11 / 163.
5. ر.ك: وسائل الشيعة، ابواب الوضوء، باب 37، ح 1.
در خصوص مسح بركفش، از ناحيهى شيعه و سنّى حسّاسيت شديدى وجود دارد، تا بدان جا كه امام صادق عليهالسلام اجازهى تقيّه را در آن ندادند، كه انشاءاللّه در بحث تقيه بدان اشاره خواهد شد.
1. در قرائت «أرجل»، چند وجه وجود دارد و كدام صحيح است؟
2. تفسير لغوى و فقهى «كعبين» را از ديدگاه شيعه و سنّى بنويسيد.
3. اشكال ابن العربي، در معنى تبعيض در باء، و جواب آن چيست؟
4. چرا در مسح سر، شستن كفايت نمىكند؟
5. دليل عدم جواز مسح با آب جديد چيست؟
6. دليل قايلان به جواز مسح بر خفّين، و جواب آن چيست؟
1. فرقى بين وضوى زن و مرد وجود دارد؟
2. بنابر نظر شيعه، موضع مسح سر و پا كجاست؟ به چه كيفيّت، و با چه كمّيّت صورت
مىگيرد؟
3. با توجّه به تعبير «اِلَى الْكَعْبَيْنِ»، آيا خود كعبين نيز، در محدودهى مسح
قرار دارد؟
4. آيا از آيه، ترتيب در مسح پاها استنباط مىشود؟